𝖬𝖺𝗏𝗂𝖽𝗎𝗇𝗒𝖺𝗌𝗂’🌱
الذهاب إلى القناة على Telegram
363
المشتركون
+524 ساعات
+227 أيام
+7930 أيام
أرشيف المشاركات
https://t.me/mavidunyasi/9518
خدا ب دور این چشما قراره چیا بخونه ب جایی رسیدیم ک ایسو فادیمرو رد میکنه؟؟🥲😂😂
از الان بگم سریال شروع بشه یعنی توی ست همو تیکه پاره هم بکنن من هیچی ازشون نمیزارم😭😂
واییییی🤣🤣🤣🤣
از فصل یک تاشاجاک هممون یه عالمه حاشیه و زخم روحی برامون مونده رسمن😭🤣🤣
حامله ایم حاملههههه
https://t.me/mavidunyasi/9526
خدا بیشترش کنهه واست
بله قدرمون بدون کاریز خانم کدوم چنلی انقدر ممبراش فعالن ناشناسش انقد شلوغ🙂↔️🎀😂
البته که از خوش وایبی صمیمیت خودتت عشقممم که انقد آدم دوست داره باهات حرف بزن🥹🫶✨️
https://t.me/mavidunyasi/9518
واییی🤣🤣🤣
خیلی خوب بوددد
باور کن من از اولم میدونستم عطش فادیمه خیلی بیشتر از این ایسوعه🤣🤣🤣
بچها اینا همش پیامای امروزه و خواستم بگم اگه بعضی وقتا یادم میره جواب پیاماتونو بدم یا بزارمشون چنل بخاطر همینه
اگه پیامی دادین و جواب ندادم به دل نگیرید لطفا؛🥲❤️
https://t.me/mavidunyasi/9521
ولی من فکر کنم اسمائیل این کارو بکنه تا فادیمه بعد اون ننه قلندر قصد کشتن ایسو رو داره چه کوفتی داد بهش
https://t.me/mavidunyasi/9518
واییی خیلی بامزه خوب بودددد کیزیمم مثله همیشه گل کاشتی با سناریوی قشنگت:)🥹✨️
ایسو بیچارههه یه بدبختی همیشه باید سرش بیاد خو بیناموص یکم دل به کار بده زنت کم بده به خوردت که اخرسراز توالت دربیارییی😔🤣🤣🤣
https://t.me/mavidunyasi/9518
اووی ننه🥹
خدایی از اسماعیل بعید نیس🤣🤣
چقدر دلم میخواد فادیمه اینکارو بکنهه😁😂
#one_shot
فادیمه با دقت یه قاشق از معجونی که از ننه قلندر گرفته بود رو داخل غذای ایسو ریخت
مشغول هم زدنش بود که سر و کله ایسو پیدا شد و دستاشو از پشت دور تنش پیچید
ایسو:میبینم که خانومم غذا درست کرده
فادیمه انگشت اشاره اش رو روی بینی ایسو گذاشت و با لحن عجیب اما ترسناکی برای ایسو،زمزمه کرد:
فادیمه:برای شوهرم غذا درست کردم
ایسو آب دهنش رو قورت داد و لبخندی به روش زد
فادیمه:بخور دیگه
ایسو که حسابی از رفتارای فادیمه تعجب کرده بود،اول نگاهی به غذا و بعد به فادیمه انداخت
فادیمه:چیشد؟نپسندیدی؟
ایسو:نه فقط تعجب کردم
فادیمه:از چی؟
ایسو سری تکون داد و با لبخند جواب داد:
ایسو:هیچی خانومم..دستت درد نکنه
هر لحظه ای که میگذشت،صورت ایسو قرمز تر و عرقای روی پیشونیش بیشتر میشدن
فادیمه با دقت بهش خیره شده بود اما همچنان تغییری توی حالت ایسو ایجاد نشده بود
ایسو آخرین قاشق از غذا رو هم خورد و با لبخند رو به فادیمه گفت:
ایسو:خیلی خوشمزه بود فادیمه ام..فقط من خیلی خستم اگه اشکالی نداره برم بخوابم
در همون حال که بوسه ای به موهای فادیمه میزد،با گفتن”شبخیر”ی از آشپزخونه خارج شد
فادیمه سریعا دنبالش راه افتاد و وارد اتاق شد
اما ایسو واقعا روی تخت دراز کشیده بود و قصد خوابیدن داشت!
فادیمه که از خشم مدام نفس های عمیقی میکشید،به سمتش رفت و کنارش دراز کشید
بوسه ی پر از عشوه ای به گونه ایسو زد و خودش رو توی بغلش جا کرد
فادیمه:ایسو
ایسو:هوم
فادیمه:خوابیدی؟
ایسو:نه هنوز..چطور؟
فادیمه دستش رو دور تنش حلقه کرد و بهش نزدیک تر شد
فادیمه:منم خوابم نمیبره
اما باز هم هیچ واکنشی از ایسو دریافت نکرد
نتونست بیشتر از این تحمل کنه و با تکون شدیدی از جاش بلند شد و با صدای بغض آلودی شروع کرد به حرف زدن:
فادیمه:اگه نمیخوای بهت نزدیک بشم لازم نیست الکی بهونه بیاری که خوابت میاد..حتی..حتی میتونی بری توی یه اتاق دیگه بخوابی..مشکلی نیست یعنی..من..من..
ایسو دستای ظریفش رو توی دستاش قرار داد و با لحن آرومی گفت:
ایسو:هیش..حق با توئه معذرت میخوام
نفس عمیقی کشید و درحالی که موهای فادیمه رو نوازش میکرد،ادامه داد:
ایسو:فادیمه ام من میفهمم تو دلت میخواد بچه دار شیم
فادیمه با نگاه بهت زده ای بهش خیره شد
ایسو:لازم نیست خجالت بکشی..منم خیلی دلم میخواد بابا بشم اما نمیدونم وسط این دشمنی چطوری قراره..
فادیمه انگشتش رو روی لبای ایسو قرار داد و پیشونیش رو بهش نزدیک کرد
فادیمه:ما به اندازه کافی از این دشمنی آسیب دیدیم،قرار نیست بچمونم چیزایی که تجربه کردیم رو تجربه کنه
ایسو:اگه عموم بلایی سرش بیاره چی؟اگه بخوان بچمونو ازمون بگیرن چی؟
صدای ایسو کاملا پر از بغض شده بود و چشماش به سرخی میزدن
فادیمه خواست حرفی بزنه که ایسو با صورت جمع شده ای گفت:
ایسو:فادیمه ام توی غذا چیزی ریخته بودی؟
و بدون اینکه منتظر جوابی بمونه،سریعا به سمت سرویس بهداشتی رفت
فادیمه که فهمیده بود چه گندی زده،با چشمای گرد شده ای زمزمه کرد:
فادیمه:نکنه زیاد ریختم..؟!
#senaryo🖋️
