آن سوی روپوش سفید
الذهاب إلى القناة على Telegram
روایتهای بیسانسور روزهای یک دانشجوی پزشکی از زاویهای نزدیکتر / ارتباط با من : 1) از گوشه ی پایین سمت راست 2) لینک ناشناس http://t.me/HidenChat_Bot?start=8284493677
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
402
المشتركون
-224 ساعات
-67 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
دبیرستان بودم یکی بهم گفت :
توانا بود هر که دانا بود
کدام خط دکتر دیدی که خوانا بود ؟
الان فهمیدم چی میگه.
برای من معمولاً ۲ دسته آهنگ جواب میدن :
- پاپ که آدم رو بیدارتر و سرحالتر میکنن
- رپ هایی که همیشه نماد تحمل رنج موقتی ولی آینده ی بهتر هستش
یکم پیش میخواستم جمع کنم برم خونه ولی همین تکنیک رو زدم و راحت تا ۱۲/۵ ادامه میدم
اونم اینه که مثلا وقتی از ظهر تا شب درس خوندم و الان بعد چند ساعت چه ذهنی چه جسمی خستهام ، میخوام کتاب رو ببندم و برم ، یه آهنگ مورد علاقهم که ترجیحا شاد هم باشه با ایرپاد میزارم و همزمان ادامه میدم درسو
با این که کیفیت مطالعه رو بیشتر نمیکنه ، ولی همین که باعث میشه یکی دو ساعت بیشتر دووم بیارم خوبه.
معمولاً موقع درس خوندن آهنگ گوش نمیدم و به نظرم برای یادگیری و تمرکز هم خیلی مناسب نیست.
اما یه استثنا دارم که از زمان کنکور خودم به کار میبرمش و هنوزم که هنوزه واقعا مؤثره
امروز بعد از بخش مستقیما رفتم کتابخونه ی بیمارستان درس بخونم
معمولا چهرهها آشنان ؛ استاجر ، اینترن ، رزیدنت
یکم پیش یه مرد جدید اومد نشست سر یکی از میزها و تو نگاه اول چیزی که توجهم رو جلب کرد شباهت به شدت زیاد فیسش به عموی من بود که حدود ۱۵ سال پیش فوت کرده
تایم استراحت رفتم سر صحبت رو باز کردم گفت که داره برای دکترای یه رشته غیرپزشکی درس میخونه و چون اینجا کتابخونه تا دیر وقت بازه اومده
بهش گفتم « خیلی شبیه عموی منی که ۱۵ سال پیش فوت کرده ، یه عکس یادگاری باهم داشته باشیم ؟ »
گفت : « جدی؟ آره اوکیه چند سالش بود عموت ؟ »
گفتم ۴۰ سال
چند ثانیه نگام کرد ، اَخماش رفت تو هم و گفت : منم ۴۰ سالمه که! من کی قراره بمیرم ؟!
اومدم بگم چه ربطی دا.. که یک راست گفت برو با همون قبر عموت عکس بگیر 😐😂
صبح بیمارستان مثل هر روز با مورنینگ شروع شد.این ماه بخش ... هستیم.
جمعی از استاجرها، اینترنها، رزیدنتها و استاد فوق تخصص دور هم ایستاده بودیم و درباره بیماری که تو مورنینگ معرفی شده بود صحبت میکردیم که ناگهان صدای اعلام کد CPR در بیمارستان پیچید.
همهچیز در چند ثانیه عوض شد.
یکی از رزیدنتها فورا کلاسی که توش مورنینگ برگزار می شد رو ترک کرد.از استاد اجازه گرفتم و همراه با رزیدنت به سمت اتاق احیا دویدم.
چند نفر از اعضای تیم درمان از قبل بالای سر بیمار بودند.
یکی ماساژ قلبی میداد ،
یکی دارو آماده میکرد و بلافاصله تزریق میکرد و دیگری چشمش به مانیتور بود.
همه در سکوت مشغول کار بودند.
سکوتی عجیب...
تنها صدایی که شنیده میشد ، دستورهای کوتاه تیم احیا و صدای مانیتور بود.
بیرون اتاق اما داستان فرق میکرد.
صدای گریه دختر بیمار رو از پشت در می شنیدم ، گریهای که حتی چند راهرو آنطرفتر هم میشد شنید.
داخل اتاق، تلاشها ادامه داشت.
داروها یکی پس از دیگری تزریق میشدند.
نتایج آزمایشها هم خبر خوبی نمیدادند.رزیدنت گفت اسیدوزش شدیده...
اوضاع بیمار هر لحظه بحرانیتر به نظر میرسید.
دقیقهها گذشتند...
اما بعضی نبردها، با تمام تلاشی که برایشان میشود، پایان دیگری دارند.
چند لحظه بعد، تلاشها متوقف شد.
اتاق آرام شد ، خیلی آرام.
مانیتور هنوز روشن بود، اما دیگر چیزی برای نشان دادن نداشت
بیمار برنگشت.
پایان احیا اعلام شد.
تیم درمان آرام آرام از کنار تخت فاصله گرفت.نبرد تمام شده بود.
این بار، مرگ زودتر رسیده بود.
پزشکی فقط درباره نجات جان آدمها نیست.
گاهی درباره ایستادن در برابر مرگ است،
حتی وقتی میدانی احتمالاً قرار نیست این نبرد را ببری.
#خاطرات
پ.ن) برای کسایی که نمیدونن ؛
رزیدنت : دانشجوی تخصص اون رشته
همه روپوش سفید را میبینند
راندها ، بخشها ، نسخهها
و گاهی لبخندی کوتاه در راهروهای بیمارستان.
چیزهای زیادی اما ، دیده نمیشوند...
ساعتهای طولانی مطالعه
استرس امتحانها
اشتباهاتی که از آنها درس میگیریم
خستگی کشیکها
و تلاشِ هر روزه برای بهتر شدن.
نه آنقدر اول مسیرم که چیزی برای گفتن نداشته باشم و نه آنقدر آخر مسیر که فکر کنم همه چیز را میدانم.
اینجا قرار است بخشی از این مسیر ثبت شود.
به «آن سوی روپوش سفید» خوش آمدید.
