𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦. (𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸 𝘦𝘳𝘢🌑🪽)
الذهاب إلى القناة على Telegram
' 𝙎𝙚𝙡𝙚𝙣𝙚 ٬ ²⁰²⁶July¹⁶ ’ 𝖠 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝓜 𝗈𝗈n 🦢⁷⁴ ~ Unknown bots: @moonyeobot http://t.me/safeCht_bot?start=hid3ZP
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
426
المشتركون
+624 ساعات
+887 أيام
+21230 أيام
أرشيف المشاركات
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز ششم"
راستش و بخوام بگم برای جواب این سوال خیلی فکر کردم همون اول شب خاصی به ذهنم نرسید، اما بعدش که خاطراتمو از بچگی تا الان مرور کردم یادم اومد، تقریبا چهار پنج سالم بود، زمستون سال 1395 میشه فکر کنم، اون شب با بابام رفتیم پارک، مامانم بخاطر کاراش نتونست بیاد واسه همین بابام تنهایی رفتیم، یادمه کلی لباس گرم سفید و خاکستری پوشیده بودم از اون هدفون زمستونی ها هم داشتم جوراب شلواری زمستونی با پیراهن سفید بافتنی حتما خیلی بهم خوش گذشته که تاالان یادمه اگر میتونستم یک شب رو دوباره زندگی کنم قطعا اون شب رو انتخاب می کردم، حالا که بهش فکر می کنم خیلی بی دغدغه و ازاد و خوشحال بودم،خیلی راحت می تونستم بخندم:)))))
میگویند بعد از هر شکست، انسان قویتر میشود.
اما هیچکس از من نپرسید وقتی بارها و بارها از درون و بیرون شکسته باشی، دیگر چه چیزی از تو باقی میماند. آنقدر ترک برداشتهام که دیگر حتی نمیتوانم احساسات خودم را از هم تشخیص دهم. نمیدانم این سکوت، آرامش است یا خستگی؛ این بیحسی، شجاعت است یا فقط پایانِ توانِ احساس کردن.
دیگر برای خیلی از چیزها اشک نمیریزم، نمیخندم، حتی تعجب هم نمیکنم. فقط ادامه میدهم. هر روز، یک قدم دیگر. نه چون زندگی آسان شده، بلکه چون هنوز رؤیاهایی دارم که سالهاست آنها را میان دیوارهای قفسم پنهان کردهام.
شبها، وقتی ماه بر فراز آسمان میایستد، چشمهایم را میبندم و خودم را در جهانی تصور میکنم که هیچ دیواری میان من و آرزوهایم نیست. جایی که میتوانم بدون ترس نفس بکشم، بخندم، سفر کنم، زندگی کنم... همان زندگیای که همیشه سهم رؤیاهایم بود، نه واقعیتم.
شاید هنوز هم هزار بار دیگر بشکنم. شاید فردا هم نتوانم بفهمم واقعاً چه احساسی دارم. اما یک چیز را خوب میدانم؛ تسلیم شدن، هیچوقت یکی از رؤیاهایم نبود.
و من خودم را محکوم به ادامه دادن می کنم، من ادامه می دهم
نه چون قویترین آدم این دنیا هستم، بلکه چون هنوز به آیندهای ایمان دارم که امروز فقط در خیال من وجود دارد. شاید یک روز، وقتی به پشت سرم نگاه میکنم، بفهمم تمام این زخمها مرا به همان جایی رساندند که همیشه آرزویش را داشتم.
شاید یک روز... بتوانم کمی بیشتر از امروز، زندگی را دوست داشته باشم.
☆وقایعنگاریِ یک زندگی ناتمام_27July 2026
Yeah, we picked this game Louder than bombs I say (ah-ah-ah) 세상 앞에 말할게 (ah-ah-ah) 너를 외면했던 시간 자꾸 도망쳤던 나날 이제 더는 없어 Louder than bombs I say (ah-ah-ah-ah)
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز پنجم"
خوب... خیلی چیز ها وجودن دارن که کودک درون من هنوزم باهاشون خوشحال میشه، مثلا من هنوز با دیدن کتاب هایی که جلد قشنگی دارن ذوق زده میشم،هنوزم با بو کردن کتاب نو به وجد میام یا مثلا هنوزم وقتی بابام برام خوراکی میخره بدون این که من بهش بگم خوشحال میشم هنوزم با دیدن اسمون پر از ستاره و ماه کامل ذوق میکنم پیدا کردن اهنگ های جدید که انگار انعکاس روح خودمن.... همه اینا باعث میشه دختر کوچولوی درونم خوشحال بشه:)))
Who are you? 'Cause you're not the girl I fell in love with Who are you? 'Cause you're not the girl I fell in love with, baby Who are you? 'Cause something has changed, you're not the same, I hate it
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز چهارم"
اگر قلبم یک مکان بود، یک کتابخانهی قدیمی کنار رودخونه بود؛ جایی که نور ماه کامل از پنجرههای بلند به داخل می تابید، قفسهها پر از نامههای نانوشته و خاطراتی بود که کسی اجازهی لمسشون را نداشت. درِ کتابخونه همیشه قفل نبود، اما فقط کسانی که با صبر، صداقت و آرامش واردش میشدن، راه ورودش را پیدا میکردند. بیرونش ساکت و سرد به نظر میرسید، اما درونش گرم، عمیق و پر از احساساتی بود که به هر کسی نشان داده نمی شد....
میگویند گناهکار نیست.
اصلاً هیچوقت فرصتی برای گناه کردن نداشت؛ چراکه از همان اولین نفس، پشت دیوارهای زندان به دنیا آمد.
چشمهایش پیش از آنکه آسمان را ببیند، سقف سرد سلول را حفظ کردند. صدای کلیدها را زودتر از آواز پرندهها شناخت و راه رفتن را میان دیوارهایی آموخت که هیچ پنجرهای رو به آزادی نداشتند.
اما عجیب بود...
هیچوقت باور نکرد که سهمش فقط همین چند متر سنگ و آهن است.
هر روز، با دستهایی که از برخورد با دیوارها زخم برداشته بودند، راهی برای رسیدن به نور جستوجو میکرد. نه از روی سادهلوحی، بلکه چون ایمان داشت هیچ دیواری تا ابد پابرجا نمیماند.
همه میگفتند: «تسلیم شو؛ بیرون چیزی در انتظار تو نیست.»
اما کسی نمیدانست کسی که هرگز آسمان را ندیده، بیش از هر انسان دیگری رؤیای پرواز را در دل میپروراند.
شبها، از میان میلههای زنگزده، تنها تکهای کوچک از ماه پیدا بود.
همان نور اندک، برای زنده نگه داشتن امیدش کافی بود.
او فهمیده بود که امید، همیشه به اندازهی تمام آسمان نیست؛ گاهی فقط نوری کمرنگ است که نمیگذارد تاریکی، آخرین حقیقت جهان باشد.
و همانجا، میان دیوارهای سرد و خاموش، با خودش عهد بست که نعمتِ زندگی را هرگز از خود دریغ نکند.
او زندگی میخواست؛ نه فقط نفس کشیدن میان سنگ و آهن، بلکه زندگیای که بوی باران بدهد، آسمان داشته باشد، بتواند زیر نور ماه قدم بزند و برای نخستین بار، معنای واقعی آزادی را لمس کند.
قسم خورد تا آخرین نفس برای آن زندگی بجنگد؛ حتی اگر فقط یکبار، حتی اگر تنها برای چند لحظه، طعم آزادی را بچشد.
او نمیخواست روزی که مرگ به سراغش میآید، با حسرتِ زندگیِ نکرده چشمهایش را ببندد؛ میخواست آزاد بمیرد، نه پشیمان.
☆وقایع نگاریِ یک زندگی ناتمام_25July 2026
Can't run away from the pain I feel like I'm goin' insane Bad thoughts fillin' up my brain Demons swimmin' inside my veins Two seconds from fallin' into nothing Can't run away from the pain I'm tryna stop the rain
Com and tell me so much, oh beautiful heart
oh i wanna listen to you ~please
گاهی فکر میکنم اگر زن بودن، فقط به معنای جنگیدن برای سادهترین حقها نبود، زندگی چه شکلی میشد.
حقِ انتخاب، حقِ رؤیا دیدن، حقِ زندگی کردن؛ چیزهایی که باید بدیهی باشند، اما برای بعضیها هنوز آرزو هستند.
شبها ذهنم آرام نمیگیرد. آینده را بارها زندگی میکنم، از اتفاقهایی که هنوز نیفتادهاند میترسم و هزاران سؤال بیپاسخ را با خودم تا صبح حمل میکنم. گاهی بزرگترین دشمن آدم، ذهن خودش است.
با این حال، هر بار که به ماه نگاه میکنم، یادم میآید لازم نیست شبیه هیچکس باشم. شاید آزادی، از همان لحظهای آغاز شود که دیگر برای زندگی کردن از کسی اجازه نخواهی؛ و شاید آرامش، همان نوری باشد که همیشه بیصدا از ماه میتابد.
☆وقایعنگاریِ یک زندگی ناتمام_24July2026
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز سوم"
تمام احساساتم،همشون بدون هیچ فکر و خیال اضافه ای، من همیشه تو به زبون اوردن احساساتم مشکل داشتم، هیچوقت احساس خوبی نسبت به بیان کردنشون نداشتم و ندارم، اگرم بگم تو تنهایی خودمه، این که بتونم تمام احساساتم و راحت بیان کنم و به زبون بیارم برام کار خیلی سختیه، سعی دارم روش کار کنم ولی خوب هنوزم مثل قبلا برام مشکله...
انسان میتواند هم زمان برای زندگی تلاش کند و هم برای رفتن بجنگد و گم و گور شدن هم فکر کند.
☆فئودور داستایفسکی
مسخره ترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود؛ شما نمرده بودید اما زندگی هم نمی کردید، فقط زنده بودید.
آدمی که فقط هست که بگوید من هنوز زنده ام.
☆سمفونی مردگان_ عباس معروفی
نمی دانستم چرا میخواهم بگریم اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفته تمام خواهم گریست.
☆سیلویا پلات
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز دوم"
حقیقتا برای من جواب این سوال اخرین و اولین بار نداره، من همیشه با سکوت و تنهایی حالم بهتر میشه تا شنیدن حرفای دیگران، شنیدن حرف های کسی که هیچ درکی از احساسات اون موقع من نداره ارومم نمیکنه، اما اگر بدونم کسی کنارم هست و با این که تنهام اما تنها نیستم اروم میشم، یجورایی تنهایی رو ترجیح میدم اما احساس تنهایی رو نه...
Back to blue side, blue side Back to blue side Blue side Back to blue side 내 파란 꿈속에 널 담을래 아니라고 해도 내 눈 속에 내 파란 꿈속에 널 안을래 안 된다고 해도 내 품속에 Blue side Back to blue side
