ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

ﮬـۆژین

ﮬـۆژین

الذهاب إلى القناة على Telegram

@Hozhin_A0bot اینجا پناهگاه منه اگه دوست داشتی توهم یه سر بزن

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
302
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-330 أيام

جارٍ تحميل البيانات

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
نوفمبر '26
نوفمبر '26
+1
في 2 قنوات
أكتوبر '26
+30
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '26
+55
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '26
+357
في 2 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
07 نوفمبر0
06 نوفمبر0
05 نوفمبر0
04 نوفمبر0
03 نوفمبر+1
02 نوفمبر0
01 نوفمبر0
منشورات القناة
🔴اگه توهم کسیو نداری که تو این هوا باهاش خوش بگذرونی، این پستو فوروارد کن. 🎓『 @Ye_Student 』

2
می‌دانم که می‌گذرد و تمام می‌شود، اما نمی‌دانم در این گذر، از من چه خواهد ماند.
8
3
هایکو✉️🍁 نامه‌ات رسید — پاییز از پاکت بیرون آمد با اشک باران. ○□ نامەکەت گەیشت — پاییز لە پاکەتەکە هاتە دەر بە فرمێسکی باران‌. دانیال_خیاطی ᴰ·ᴺ·ᴷ
7
4
صدام بزن وای، چون پشت هر زخمی که دارم داستانی هست که هیچوقت برای کسی تعریف نکردم.
10
5
” اشکال نداره ، تجربه شد “ هام داره به طرز وحشتناکی زیاد میشه.
25
6
اره من متنفرم از کسایی که مقصرن ولی بلدن تورو مقصر نشون بدن.
18
7
مرثیهٔ یک تن برای تنی گریستم که اشکی به چشم نداشت؛ برای قلبی که هنوز می‌تپید، اما سال‌ها بود از تپیدن برای زندگی بازمانده بود. برای تنی گریستم که مرگش را هیچ‌کس به خاطر نسپرد؛ مرده‌ای که هنوز از ازدحامِ خیابان‌ها می‌گذشت، در میان آدم‌ها نفس می‌کشید و جهان، بی‌خبر از مرگش، به تماشای طلوع و غروب خود مشغول بود. برای او گریستم؛ برای آن‌همه زندگی که در او به پایان رسیده بود، بی‌آنکه روزی کسی آغازِ خاموشی‌اش را دیده باشد. چه غریب است به سوگِ خویش نشستن؛ آن‌گاه که هنوز نبضی در رگ‌هایت می‌زند و هیچ نشانی از بودن در تو باقی نمانده است. نه اشکی برای گریستن مانده، نه فریادی برای شکستنِ این سکوت؛ انگار تمامِ اندوه جهان در گلوی من به سنگ بدل شده است. چه شب‌ها که در خویش فرو ریختم و صبح، با چهره‌ای که هنوز مرا به یاد داشت، از خواب برخاستم؛ چه بارها که از کنار آینه گذشتم و در چهره‌ام کسی را ندیدم که بشناسم. سرانجام، از این‌همه ویرانی جز سکوت چیزی نماند؛ نه مرگ آمد که به این فرسودگی پایان دهد، نه زندگی که مرا دوباره به خویش بازگرداند. و جهان همچنان می‌گذشت؛ بی‌آنکه بداند در میان این‌همه رهگذر، جنازه‌ای قدم می‌زند که هنوز نام مرا بر خود دارد. #rasta
85
8
sticker.webp
16
9
و باز هم، در امتداد این روزها، فکری که مدت‌هاست در سرم خانه کرده، هر روز بی‌رحمانه‌تر از پیش رخ می‌نماید. حالا دیگر نمی‌توانم خودم را به ندانستن بزنم. تمام نشانه‌ها را دیده‌ام، تمام حرف‌ها را شنیده‌ام، تمام رفتارها را به خاطر سپرده‌ام؛ حتی آن‌هایی را که تمام این مدت، برای فراموش کردنشان به خودم اصرار می‌کردم. شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه حقیقت هیچ‌وقت پنهان نبود، این من بودم که هر بار تکه‌ای از آن را از برابر چشمانم کنار می‌زدم. تمام این مدت، به نخی چنگ زده بودم که دیگر چیزی از استحکامش باقی نمانده بود؛ رشته‌ای باریک که با هر نشانه سست‌تر می‌شد و من، با لجاجتی غریب، هنوز به همان یک درصد احتمال چنگ می‌زدم؛ به اینکه شاید اشتباه کرده باشم، شاید هنوز چیزی باشد که نمی‌دانم، شاید بتوان این نشانه‌ها را جور دیگری فهمید. اما حالا، دیگر نمی‌خواهم آن یک درصد را هم بهانه کنم. خودم دست از آن نخ می‌کشم؛ از همان رشته‌ای که با تمام فرسودگی‌اش این همه مدت در دستم نگه داشته بودم. و نخ، بی‌صدا، از میان انگشتانم می‌گذرد. #rasta
74
10
و باز هم، در امتداد این روزها، فکری که مدت‌هاست در سرم خانه کرده، هر روز بی‌رحمانه‌تر از پیش رخ می‌نماید. حالا دیگر نمی‌توانم خودم را به ندانستن بزنم. تمام نشانه‌ها را دیده‌ام، تمام حرف‌ها را شنیده‌ام، تمام رفتارها را به خاطر سپرده‌ام؛ حتی آن‌هایی را که تمام این مدت، برای فراموش کردنشان به خودم اصرار می‌کردم. شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه حقیقت هیچ‌وقت پنهان نبود، این من بودم که هر بار تکه‌ای از آن را از برابر چشمانم کنار می‌زدم. تمام این مدت، به نخی چنگ زده بودم که دیگر چیزی از استحکامش باقی نمانده بود؛ رشته‌ای باریک که با هر نشانه سست‌تر می‌شد و من، با لجاجتی غریب، هنوز به همان یک درصد احتمال چنگ می‌زدم؛ به اینکه شاید اشتباه کرده باشم، شاید هنوز چیزی باشد که نمی‌دانم، شاید بتوان این نشانه‌ها را جور دیگری فهمید. اما حالا، دیگر نمی‌خواهم آن یک درصد را هم بهانه کنم. خودم دست از آن نخ می‌کشم؛ از همان رشته‌ای که با تمام فرسودگی‌اش این همه مدت در دستم نگه داشته بودم. و نخ، بی‌صدا، از میان انگشتانم می‌گذرد.
1
11
می‌گفت بارون مثل شرابه؛ اگه حالت خوب باشه خوبتر میشی و اگه حالت بد باشه بدتر می‌شی.
14
12
لا يوجد نص...
15
13
لا يوجد نص...
16
14
خونه بی تو خونه نیست قبر منه🫠
19
15
یکی از موندگارترین پاراگراف‌های رمان سقوط نوشتهٔ آلبر کامو قطعاً اینه: «‏من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم، امّا سرانجام فراموش می‌کردم. و آن‌که گمان می‌برد از او بیزارم مبهوت می‌شد. آن‌گاه که می‌دید لبخندزنان به او سلام می‌کنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمی‌انگیخت یا خفت منشم را خوار می‌شمرد. غافل از این‌که علتِ رفتارم ساده‌تر از این حرف‌ها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.»
21
16
6861654590_1.mp3
20
17
جمعه‌ها خون جای بارون میچکه؛
جمعه‌ها خون جای بارون میچکه؛
21
18
+2
@about_midNight | Dariush Rafiee - Mastaneh.mp3
19
19
557_102771813973831.mp3
19
20
من آدم ساده‌ای هستم؛ من تا سرِ خودم نشکند معنی سنگ را نمی‌فهمم‌.. - فروغ
19