533
المشتركون
-524 ساعات
+917 أيام
+9130 أيام
أرشيف المشاركات
533
من خیلی نازک نارنجی و حساس و شکنندهم فقط ادای آدمهای خونسرد و محکم رو در میارم. وگرنه که به عیسی مسیح میتونم بخاطر واو به واو حرفهای گفته و حتی نگفته شرحهشرحه شم و به روی خودم نیارم. خیلی زود سر پیش پا افتادهترین جزئیات رفتار و کردار آدما ممکنه قلبم بشکنه. نسبت به پیامهایی که جواب میدن و پیامهایی که جواب نمیدن، مغز من ریکت شیمیایی نشون میده و ترشح هورمونهام بالا پایین میشه. حتی نسبت به طوری که منو به دیگران معرفی میکنن و عبارتی که برای خطاب کردنم بکار میبرن، با روح و روان من بازی میکنه. لحن صداها وقتی صدام میکنن، رنگ نگاهو وقتی باهام حرف میزنین تو ذهن من ریز به ریز ریکورد میشه و تو اولین فرصت ویدئوی ریکورد شده رو هزار بار تو مغزم بازبینی میکنم، کاملا ناخواسته. من آدم خیلی درگیریام حتی اگه خلاف این رو حس کنید. خیلی فکر میکنم، تو ذهنم هر سناریو رو صد هزار بار با شونصدهزار پایان مختلف متصور میشم تا تحت هیچ شرایطی از هیچ رخدادی سوپرایز نشم. من نسبت به هر چی و هر کسی که برام خیلی اهمیت داشته باشه همین روال رو پیش میگیرم ولی میتونم طوری رفتار کنم که تو حتی به اهمیت داشتنت شک کنی. میتونم طوری نشون بدم که مطمئن باشی نبودنت کوچیکترین خللی توی زندگی من ایجاد نمیکنه. نمیدونم چرا اینجوریه و چی میشه که اینجوریه؟ یا اصلا خوبه که اینجوریه یا بده؟ ولی میدونم نتیجهش این میشه که یدفه مثل ابر بهار تقی به توقی اشکهام میریزن و هیجانزدهت میکنن. یدفه با یه حرف کوچیک بغض راه گلوم رو میبنده و دیگه نمیتونم حرفی بزنم. یدفه غم عالم بی دلیل میشینه تو دلم. انگار ذرهذره غمهام جمع شدن رو هم و الان دیگه وقت شورشه. نمیدونم چجوری باید این موضوع رو اوکی کنم، من سعی میکنم حرف بزنم ولی گاها حرف زدن واقعا نه تنها فایدهای نداره بلکه خودت هم دیگه حال و حوصلهی حرف زدن نداری. ترجیح میدی سکوت کنی و اجازه بدی بگذره تا ببینی غم و ناراحتیها و درگیریهات دوباره کجا سر از ریشه درمیارن و کودتا به پا میکنن. تا اون لحظه ترجیح میدی چشمهات رو ببندی روی سیاهیها و عوضش روزنههای نور رو برای خودت بُلدتر کنی که دووم بیاری.
533
عزیزم اگه ميتونى از پس غرغرام، بداخلاقیام، نشخوار فكريم، گرسنگیم، غرورم، تغيير مودم، مشكل اعصابم بربياى تو آدم منی!
533
در موردش کاری از دستم برنمیاد جز اینکه فقط قبول کنم بعضی چیزها از کنترل من خارجه و هرچقدر هم بخوام، همیشه یه جایی هست که ناچار میشم با واقعیت رو به رو بشم.
