ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

‌ ‌ ویسکیِ تو

‌ ‌ ویسکیِ تو

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 238
المشتركون
+824 ساعات
+257 أيام
+19030 أيام
أرشيف المشاركات
یا شاید دیدی، اما برایت مهم نبود که من چقدر شکستم تا تو نمانی.

و تو حتی یک‌بار هم نخواستی بدانی چه بر من گذشت، وقتی تمامم را برایت گذاشتم.

طلوعِ آفتاب.mp310.53 MB

به گمانم سکوت و آرامش اطرافم مرا به یادش می‌انداخت ؛ به یاد کسی که دیگر کنارم نیست و وجود ندارد . عجیب است ، نه؟ گاهی نبودنِ یک نفر ، از هزاران حضور پررنگ‌تر می‌شود . انگار تمام گوشه‌های این دنیا هنوز ردپایی از او را در خود پنهان کرده‌اند ؛ در صدای باد ، در خلوت شب ، در فنجان قهوه‌ای که سرد می‌شود و در حرف‌هایی که دیگر مخاطبی برای شنیدنشان نیست ، گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید اگر زمان کمی مهربان‌تر بود ، هنوز می‌توانستم از روزهایم برایش بگویم ، از اتفاقات کوچکی که فقط با حضور او معنا داشتند . اما حالا سهم من از او ، خاطراتی‌ست که بی‌اجازه به سراغم می‌آیند و سکوتی که هر شب، نبودنش را به آرامی یادآوری می‌کند . و چه تلخ است دلتنگی برای کسی که دیگر نمی‌توانی پیدایش کنی؛ نه در میان آدم‌ها، نه در ازدحام روزها و نه حتی در خواب‌هایت. انگار بخشی از من، همان‌جایی جا مانده که آخرین بار حضورش را باور کرده بودم.

photo content

sticker.webp0.00 KB

-

Repost from N/a
فور کنید کسایی که جدید جوین شدن چنلاشون جوین بشم حمایت متقابل بشه.
جوین باشید

Repost from N/a
نمی‌دانم از کدام روز، زندگی از آن مسیری که برایش در خیال خویش ساخته بودم، منحرف شد.
نمی‌دانم کدام صبح بود که چشم گشودم و دیدم دیگر هیچ‌چیز شبیه آن چیزی نیست که روزی آرزویش را داشتم. همه‌چیز، آرام و بی‌صدا، از میان انگشتانم لغزید. پل‌هایی که پشت سر گذاشته بودم، فرو ریختند؛ و آن‌هایی که هنوز پیش رویم بودند، پیش از آن‌که فرصت کنم قدمی بر آن‌ها بگذارم، در غبار ویرانی ناپدید شدند. گویی سرنوشت، با حوصله‌ای شگفت‌انگیز، راه بازگشت را از من می‌گرفت و هر بار که می‌خواستم به سوی فردا قدم بردارم، تکه‌ای دیگر از دیروز را بر سرم آوار می‌کرد.
من اما می‌نویسم. چه کار دیگری از آدمی برمی‌آید، وقتی زبانش سال‌هاست از گفتن آنچه در سینه دارد عاجز مانده؟ می‌نویسم، شاید کلمات بتوانند آنچه را که لب‌هایم هیچ‌گاه جرئت اعترافش را نداشتند، به جای من بگویند. شاید این چند سطر، پناهگاهی باشند برای تمام احساساتی که سال‌ها در تاریک‌ترین گوشه‌های وجودم دفنشان کردم؛ برای بغض‌هایی که بلعیدم، اشک‌هایی که نریختم و حرف‌هایی که هر بار تا آستانه‌ی گفتن آمدند و دوباره به سکوت برگشتند. من همیشه ایستاده‌ام. نه از آن رو که نترسیده‌ام؛ از آن رو که کسی نبود دستم را بگیرد. از کودکی آموختم که زمین خوردن، دلیلی برای ماندن بر زمین نیست. آموختم اگر چیزی شکستم، خودم جمعش کنم؛ اگر راهی بسته شد، خودم راه دیگری پیدا کنم؛ و اگر دلم گرفت، آن را چنان در سینه پنهان کنم که گویی اندوه نیز همچون بسیاری از چیزهای دیگر، حقی برای دیده شدن ندارد.
همیشه گفته‌اند: «تو از پسش برمی‌آیی.» و من، هر بار، لبخندی زده‌ام و گفته‌ام: «می‌دانم.» چه دروغ غم‌انگیزی. من نمی‌دانستم.
فقط نمی‌خواستم کسی بفهمد که گاهی، پشت تمام این ایستادگی، دختری ایستاده که دلش می‌خواست برای یک بار هم که شده، دیگری به جای او بگوید: «این بار لازم نیست خودت از پسش بربیایی.» اما ظاهراً بعضی آدم‌ها محکوم‌اند زودتر از موعد بزرگ شوند؛ چنان زود که حتی خودشان هم فراموش می‌کنند زمانی کودکی بوده‌اند که حق داشته بترسد، گریه کند و کسی را صدا بزند. برای من، خواستن همیشه شبیه خطایی نابخشودنی بوده است. هرچه خواسته‌ام، پیش از آنکه به دستم برسد، هزار دلیل برای نداشتنش پیدا شده؛ اما همان خواسته، اگر از لبان دیگری جاری شود، ناگهان ساده و ممکن و پذیرفتنی می‌شود. و من مانده‌ام با این پرسش قدیمی که هیچ‌گاه پاسخی برایش نیافتم: چرا سهم من همیشه فهمیدن است، نه فهمیده شدن؟ چرا من باید همیشه آن کسی باشم که صبر می‌کند، کوتاه می‌آید، درک می‌کند و خودش را عقب‌تر می‌کشد تا مبادا جایی برای دیگری کم بیاید؟ گاهی دلم می‌خواهد برای یک بار، تمام آنچه را که سال‌ها در خود فرو برده‌ام، بر سر دنیا فریاد بزنم. بگویم که من هم خسته می‌شوم. که من هم می‌شکنم. که من هم گاهی دلم می‌خواهد کسی نگران من باشد، بی‌آنکه مجبور باشم نخست ثابت کنم سزاوار نگرانی‌ام. اما چه فایده؟ آدمی که سال‌ها سکوت کرده، حتی هنگام فریاد زدن نیز صدایش شبیه نجواست. و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ اینکه آن‌قدر به تنها ماندن خو گرفته‌ام که دیگر نمی‌دانم اگر روزی دستی به سویم دراز شود، باید آن را بگیرم یا از ترسِ پس گرفته شدنش، وانمود کنم که هیچ نیازی به آن ندارم. من از قوی بودن خسته‌ام. از اینکه همه به ایستادنم عادت کرده‌اند، بی‌آنکه بپرسند چند بار در خلوت خودم فرو ریخته‌ام. از اینکه هیچ‌کس صدای شکستن مرا نشنید؛ شاید چون سال‌هاست آموخته‌ام چگونه بی‌صدا فرو بریزم. و اکنون، در میان این همه ویرانی، تنها چیزی که برایم مانده، همین چند صفحه است.
کاغذی سفید، قلمی خسته، و دختری که هنوز، با تمام زخم‌هایش، به طرز غم‌انگیزی ایستاده است. نه چون امیدی مانده؛ بلکه چون هنوز کسی به او نگفته است که می‌تواند برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه، دست از جنگیدن بردارد.

Repost from N/a

-

Repost from ㅤㅤ sılver boy
این پست + آهنگ پایینش فور کنید متقابلا دو پست مد نظرتون رو بذارم اینجا 40+ ویو بگیرند.
Ɓe Joın Sılvers

Repost from ㅤㅤ sılver boy
Jimin - Set Me Free Pt.2.mp37.71 MB

Repost from ㅤㅤ sılver boy
੭໒ ꪶᧉ ძéხut ძᧉ ᥒᦅtrᧉ histᦅırᧉ étɑıt l'ɑოᦅur ᧉᥒtrᧉ ᥒᦅus 🗝 ძᧉux 🥂 , ꪶɑ fiᥒ ıᥒévıtɑხlᧉ ᧉt étᧉrᥒᧉllᧉ .
+1
     ੭໒  ꪶᧉ ძéხut ძᧉ ᥒᦅtrᧉ histᦅırᧉ étɑıt l'ɑოᦅur ᧉᥒtrᧉ ᥒᦅus    🗝 ძᧉux      🥂     ,    ꪶɑ fiᥒ ıᥒévıtɑხlᧉ ᧉt étᧉrᥒᧉllᧉ     .

-

╭࣭╼ׄ ﹙🌈﹚ #songkang ‌‌⭒ 𝗍 . 𝖿𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗇𝖽𝗌 𝗍𝗐𝗈 𝗌𝗈𝗇𝖺𝗍𝖺𝗌 ᭢᜴꤬

╭࣭╼ׄ ﹙🎹﹚ #leejunyoung ‌‌⭒ 𝗍 . 𝖿𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗇𝖽𝗌 𝗍𝗐𝗈 𝗌𝗈𝗇𝖺𝗍𝖺𝗌 ᭢᜴꤬

sticker.webp0.00 KB