ar
Feedback
Libera nel vento.🍃

Libera nel vento.🍃

الذهاب إلى القناة على Telegram

"زن زندگی آزادی تا ابد و تا همیشه." کتاب، رهایی، عشق، نور، آزادی، درخت، سرسبزی، هنر، قصه، خیال، رقص، قهوه، آدم‌ها، شوق، امید، سماجت، دل نازکی و جریانِ زندگی. ناشناس: http://t.me/Chevalet_bot?start=vCEvFLbjoygw پرایوت: https://t.me/+U9wS8Yrrjwc0YWE0

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
730
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+227 أيام
+13930 أيام
عدد المنشورات

جاري تحميل البيانات...

التفاعلات
التعليقات
نجوم تيليجرام
أفضل المنشورات حسب

جاري تحميل البيانات...

تحليل النشر
المشاركات
ديناميات المشاهدات
امروز صبح وحشتناک بود راستش ولی خب بعد پاشدم از جام. می‌خواستم برم باشگاه یادم اومد تعطیله. برگشتم تو تختم و دوباره خوابیدم. عصر رفتیم بیرون. دوساعت بین لباس فروشی ها گشت زدیم و آخرسر مامانم با جمله‌‌ی "لباسای خودمون خوشگل‌تره." به گشتن بین لباسا خاتمه داد. از همون موقع داشتم غر میزدم قهوه میخوام. واقعا قهوه نجات بخشه، میدونید؟ در نهایت رفتیم سمت کرمان مال. نشستیم تو محوطه‌ی بیرون کافه. نمیدونید چقدر زندگی درجریان بود و خوشگل بود همه چیز. مردمی پر از غم اما زنده و سرشار از زندگی. قهوه خوردم و به زندگی برگشتم و بعد پاستا! وای عاشق پاستای اونجا شدم. همون حین یه آقاهه به بچه‌های کوچیک بادکنک میداد و لباس عروسکی پوشیده بود. یهو تو دلم گفتم "وای کاش هنوز همون سنی بودم، خیلی خوش می‌گذشت اما خب هیجده سالگی ترسناکه." موقع برگشت چشمم خورد به یه مغازه. یه مغازه پر از چیزای خوشگل و رنگی و جالب. کانسپت استور! با هزار خواهش رفتم داخلش و هول شدم. اینقدر همه چیز برام زیبا بود نمیدونستم کدوم سمتم رو نگاه کنم. آدم‌های جالب رو یا دیوار کوب‌ها و تابلوها رو؟ غرق شدم بین همشون. در این بین کلی عینک تست کردم و یه عینک آفتابی نصیبم شد. دیوار کوب‌های خیلی خوشگلی داشت. دلم دیوار کوب سریال سوپرنچرال رو میخواست اما خب نداشت و من مالِ استرنجر تینگز رو خریدم. با اینکه میخواستم ساعت ها اونجا بمونم ولی خب بلاخره اومدیم بیرون. موقع رفتن به سمت ماشین مامانم گفت "امیدوارم خدا به مردم به همه اونقدر پول بده که دیگه با خریدن دوتا چیز نترسن و خوشحال باشن و استرس قیمت نداشته باشن، دنیا یادگاریه و رفتنی، پس چرا تو این دنیای یادگاری اینقدر تو بدبختی غرقن همه؟" الان که رسیدم خونه برق نیست. تو تاریکی نشستم و مینویسم و مینویسم و مینویسم. غرق در غمم، ولی هنوز عاشق زندگی‌ام. چطور ممکنه آدم با این همه غم و خستگی، باز هم از قهوه و یه مغازه‌ی رنگی ذوق کنه، به بچه‌ای که بادکنک گرفته نگاه کنه و باز دلش بخواد زندگی رو ادامه بده؟ آدم بودن واقعاً عجیبه؛ همه‌مون پر از غمیم، ولی باز somehow زندگی می‌کنیم، امید داریم و جلو می‌ریم. برای همینه که آدم بودن همیشه برام خیلی عجیبه. -یکشنبه هشت شهریور ۱۴۰۵ ساعتِ نه و دوازده دقیقه شب در تاریکی.
8000Loading...
خواب حرومه امشب فکر کنم
1000Loading...
sticker.webp
1000Loading...
شاید فکر کنید دارم چرت میگم ولی دکتر طبقه بالا هم الان تصمیم گرفت دوباره تبدیل به اسب بشه
1000Loading...
توروخدا خانم برو خونتون بذار بخوابیم
4000Loading...
کاش حداقل در خفا
4000Loading...
خانمی شلوار آقاهه رو کرد سرش
4000Loading...
خانم حداقل به اون ربطی نداره میذاشتی ما می‌خوابیدم
4000Loading...
به تو ربطیی نداره🗣🗣🗣
5000Loading...
داره با یکی که نمیدونم کی دعوا میکنه
5000Loading...
هنوز داره هوار میکشه ساعت سه شب
5000Loading...
چنان پریدم از خواب
5000Loading...
خدا بگم این زنیکه روانی که وسط کوچه جیغ میزنه رو چیکار نکنه
5000Loading...
فردا پاشم برم باشگاه
1000Loading...
فکر کنم بهتره دیگه بخوابم
1000Loading...
عقل نباشه همینه
3000Loading...
sticker.webp
3000Loading...
یک کسکش‌هایی هستن هنوز جوین میدن
4000Loading...
دقیق
4000Loading...
تازه ممبر هم میگیرن
4000Loading...