Fernweh
قناة بسيطة
غربت برای جایی که هنوز نه دیده ای نه رفته ای دلتنگ جایی که هنوز آنجا نیستی درد میل به رفتن
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 545
المشتركون
+324 ساعات
+107 أيام
+3130 أيام
أرشيف المشاركات
1 545
گیرم همه شهر زلیخا بشوند
یا به اندازه تو دلبر و زیبا بشوند
هم بعید است دل من پِیِشان پر بکشد
هم محال هست به جای تو به دل جا بشوند
1 545
تا در طلبِ گوهرِ کانی ، کانی
تا در هوسِ لقمه ی نانی ، نانی
این نکته رمز اگر بدانی ، دانی
هرچیز که در جستنِ آنی ، آنی
1 545
تا کنون دیوانه وار اسم کسی بوسیده ای ؟
نیمه شب در آینه با خنده اش خندیده ای؟
چشم بر در ، خنده بر لب ، اشک هم در دیدگان
سال ها با یاد او با ساز او رقصیده ای !؟
1 545
از که دوری میکنی ؟ از آن که دنیایش تویی ؟
از دلی که زندگی و حال و فردایش تویی ؟
با چه رویی میروی تا باز تنهایش کنی؟
حیف از این قلبی که عمری هست رویایش تویی ؟
1 545
رک بگویم از همه رنجیده ام
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانهاند
من به هر سازی که شد رقصیده ام
ردپای مهربانی نیست ، نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
بیخیال سردی اغوش ها
من به اغوش خودم چسبیده ام
من تمام گریه هایم را شبی
لا به لای واژه ها خندیده ام
فریدون مشیری
1 545
ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود ؟
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود ؟
من چه باشم چه نباشم کار دنیا لنگ نیست
من بمیرم یا بمانم هیچکس دلتنگ نیست...
1 545
ساده منم ، باده منم ، از همه جا رانده منم
از نفس افتاده منم ، خنده ی افسرده منم
نور منم ، شور منم ، بنده ی مجبور منم
نفخه آن صور منم ، زندهی در گور منم
گشنه منم ، تشنه منم ، زخمیِ هر دشنه منم
بر لجن اغُشته منم ، سویِ تو برگشته منم
1 545
من در این شهر پر از حیله غریبم مادر
هرکسی با روشی داده فریبم مادر
نکند وقت سحرگاه تو نفرین کردی؟
که خدا این همه غم کرده نصیبم مادر
شکیلا اسماعیلی
1 545
از زمانی که تورا بین خلایق دیدم
مثل یک فاتح مغرور به خود بالیدم
عشق یکبار به من گفت : برو ، گفتم چشم
عقل صد بار به من گفت : نرو! ، نشنیدم
پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم
تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم .!؟
1 545
آمدی وقتی که دیگر بی نهایت دیر شد
آن جوانی که رهایش کرده بودی پیر شد
آفتاب انتظارت آنقدر تابید که
پهنه ی دریای عشقم عاقبت تبخیر شد
1 545
میروم خسته و افسرده و زار
سو منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
فروغ فرخزاد
