closed. شڪلـاتِ ٺـلخ
الذهاب إلى القناة على Telegram
تڪہـہاےخࢪدشدهےڦلبشٻشهای @sweetcndybot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
266
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-117 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
🌟 Prayer is the bitter stillness of torment
You clutch the throat of the sky, hoping the verses upon your tongue might find its way into a fragment of cloud, a silenced bird, or a wonded sunset. Worship will make you wretched.
Oh, Lord of all worlds, send me hope; oh, sacred light of the heavens, send me a breath.
And your Lord has made you to wither in the darkness of stagnation; A swamp of dead fish, weeds gone wild, and hollow passersby are all that you possess. Death has taken hold of humankind
Save me, give us life. Mercy has been taken from you.
You, wretched ones, fallen upon the earth.
all that remains to you is pleading, a supplication lodged deep within your bones.
Speak. shout.
Make the Sacrifice and become an statue within your daily prayers.
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
مدتهاست در جایی از خویشتن قدم میزنم ڪہ هیچ نشانی، مرا بہ خودم برنمیگرداند؛ راهها پیش از رسیدن، در مه محو میشوند و هر بار ڪہ خیال میکنم چیزی را یافتہام، میبینم فقط ردّی از آن را در تاریکی جا گذاشتہام.
انگار دستی نادیده، نقشهی درونم را بارها تا کرده و دوباره گشوده؛ خطوط در هم رفتهاند، جهتها جابهجا شدهاند و من ماندهام میانِ راههایی که هیچکدام به اندازهی کافی آشنا نیستند تا بتوانم به آنها اعتماد کنم. در سرم، فصلها بیاجازه از پیِ هم میآیند. زمستان هنوز از شاخهها پایین نیامده که بوی بهاری ناشناس از جایی دور بلند میشود؛ بعد ناگهان باد برمیگردد و هرچه را تازه شکل گرفته، دوباره زیرِ لایهای از برگهای خیس پنهان میکند. هیچچیز فرصت نمیکند نامِ خودش را پیدا کند. گاهی ذهنم به کتابخانهای شبیه میشود که سالهاست کسی در آن را نبسته؛ کتابها از قفسهها بیرون زدهاند، حاشیهها پر از جملههای نیمهتمام است و میانِ صفحات، برگههایی پیدا میشود که معلوم نیست چه کسی و برای چه روزی نوشتهشان. دست میبرم تا یکی را بردارم، چند صفحهی دیگر فرو میریزد؛ میخواهم مرتبشان کنم، اما هرچه بیشتر دست میکشم، بیشتر نمیدانم کدام نوشته متعلق به دیروز است و کدام، پیشگوییِ روزی که هنوز نرسیده. شاید بعضی آشفتگیها از زیادیِ راهها به وجود نمیآیند؛ از این میآیند که آدم مدتها در چند جهت، همزمان، کشیده شده باشد. برای همین است که گاهی ایستادن هم شبیه حرکت کردن است. روزها میگذرند و من میانِ آنها، مثل ساعتی که کوکِ درستی ندارد، گاهی جلو میافتم و گاهی عقب میمانم. جهان کارِ خودش را میکند؛ پنجرهها صبح را به اتاق میآورند، خیابانها از قدمها پر میشوند، آسمان رنگ عوض میکند و شب دوباره همهچیز را در خودش میپیچد. فقط درونِ من، هنوز جایی هست که انگار کسی چراغش را پیدا نکرده. با این حال، در همان تاریکی، اتفاقهای کوچکی افتادهاند. ترکی روی دیواری که مدتها محکم به نظر میرسید. بوی خاک پس از بارانی کوتاه. شاخهای که در انتهای فصلِ سرد، هنوز تسلیمِ خشکی نشده. نشانههای کوچکی که اگر با عجله از کنارشان بگذری، هیچ معنایی ندارند. اما شاید زندگی همیشه با اتفاقهای بزرگ خودش را لو نمیدهد. گاهی یک تغییر، آنقدر آهسته رخ میدهد که آدم تازه وقتی به عقب نگاه میکند، میفهمد مدتهاست در جای قبلیِ خودش نایستاده. من هنوز میانِ همان راههای درهم قدم میزنم. هنوز بعضی مسیرها به دیوار میرسند، بعضی درها به اتاقهایی باز میشوند که دیگر نمیشناسمشان و بعضی صبحها، مه آنقدر پایین میآید که چند قدمِ پیشِ رو هم پیدا نیست. اما در انتهای یکی از همین راههای گمشده، چیزی آرامآرام دارد رنگ میگیرد. هنوز نامی برایش ندارم. شاید لازم هم نباشد. بعضی جوانهها پیش از آنکه بهار را ثابت کنند، فقط کافیست خاک را اندکی کنار بزنند؛ همانقدر که بشود فهمید زیرِ این همه سکوت، هنوز ریشهای مشغولِ کارِ خودش است. و شاید من، تمامِ این مدت، بیش از آنکه در پایانِ راه باشم، در میانهی روییدن بودهام.-از جایی میانِ فصلهایی که هرگز به وقتِ خودشان نرسیدند – لی مینهو.
Repost from بـارونِ نوامبـر؛ پاریس
𝖨’𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍
𝗒𝗈𝗎’𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗅𝗈𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋.
A slow burning romance between two strangers𝒯𝘩𝘦 𝓁𝘢𝘴𝘵 𝘳𝘦𝘥 𝓀𝘪𝘰𝘴𝓀 𝘵𝘰 𝘩𝘦𝘢𝘳 𝓎𝘰𝘶
Repost from | 𝘔𝘪𝘯𝘦𝘳𝘷𝘢
