ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

closed. شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌

closed. شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

تڪہ‌ـہاےخࢪ‌‌د‌شده‌ےڦلب‌شٻشه‌ای ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @sweetcndybot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
266
المشتركون
-124 ساعات
-127 أيام
-3530 أيام
أرشيف المشاركات
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𖥻 Massege: new post ☂ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖳︎ɐ𝗉 𝖳︎ɐ𝗉 .🌂.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𖥻 Massege: new post ☂ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖳︎ɐ𝗉 𝖳︎ɐ𝗉 .🌂.

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖪𝗈𝗋𝖾𝖺 ? 📨

🍏𝖫𝗈𝗏𝖾𝗅𝗒 𝖡𝗈𝗒🎀𝖳𝖺𝗉 𝖳𝖺𝗉

Repost from N/a

Repost from N/a
藍莓.| 05 ¡ 𝘣𝘭𝘶𝘦𝘣4𝘳𝘳𝘺 ⎯ 🫐'

به این پست استار زدید وای خیلی ممنونم ازتونن:)))

وای خیلی خیلی خیلی زیاد عاشقش شدم. من فضولیم گل کرده نمیشه در گوشم بگی چی گذشته بینش- 👈👉 چرا من احساس اینو دارم که چان یه کوچولو از مینهو خوشش میاد که با ازدواجشون مخالفت نکرد؟ همشم بهش زل زده بود. اگه از مینهو متنفر بود که بهش زل نمیزد😭 وای مامان مینهو خیلی خیلی ادم مهربون و فهمیده‌ایه امیدوارم حالش بهتر بشه:( کاملا معلومه سونگمین از دست مینهو چی میکش- وای چقدر من مینهو رو درک میکنم وای. باز دوباره فقط وای میاد تو ذهنم انقدر خوشگل و فوق‌العاده بود خسته نباشی خالهههه

یه لحظه بخونمشمشنتیتیتیتتییت

و.ا.ی.

ممنونم از همتون تمومه دیگه💘

فور کنید چنل‌هاتون رو با هم شیپ کنم.
من بر اساس وایب‌هاتون شیپ میکنم ولی لطفا پروفایل درست حسابی داشته باشید.

اگه فقط همینقدرید خطش بزنم

# ᴄʜᴀʟʟᴇɴɢᴇ 📻
این پیام رو توی چنل‌هاتون بفرستید تا من تصور کنم چنلتون یک ایستگاه رادیویی در یک شب پاییزیه؛ بر اساس وایب چنلتون می‌گم چه برنامه‌ای در حال پخشه، چه آهنگی زیر صدا شنیده می‌شه و گوینده‌ی این برنامه چه جور آدمیه.
✉️ : فقط چنل های پابلیک - برای جواب جویین نشید لطفا.

‍ ‍ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌🍂 ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌𝖴︎𝗇︎𝗍𝗂𝗅︎ 𝗂𝗍 𝖱︎𝖺𝗂𝗇︎𝗌 𝖺𝗀︎𝖺𝗂𝗇︎. ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌🍁 ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ 𝖯︎𝖺𝗋𝗍 𝗍𝗐𝗈.

وای مودبردش خیلی خیلی خوشگله

– Dans la douceur des nuits d’automne, je te retrouve.
امشب، آسمان آن آبیِ ژرف و خاموش را به تن کرده که آدم را یاد حرف‌هایی می‌اندازد که سال‌ها در سینه مانده‌اند و هنوز برای تمام شدن، واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌اند. پشت پنجره، چند چراغ پراکنده روشن‌اند و نورشان روی دیوارهای کهنه لغزیده؛ انگار در آن همه آبیِ سرد، هنوز گوشه‌هایی از شهر گرم مانده است. همیشه گمان می‌کردم آدم‌ها با گذر زمان با حضور یکدیگر خو می‌گیرند؛ بعد تو آمدی و فهمیدم بعضی آدم‌ها وارد زندگی نمی‌شوند که به بودنشان عادت کنیم، می‌آیند تا معیارِ آرامش را در جان آدم جابه‌جا کنند. تو برای من همین اتفاقی. حضورت شبیه جمله‌ای‌ست که معنایش را از واژه‌هایش نمی‌گیرد؛ از سکوتِ میان آن‌ها می‌گیرد. از همان مکث کوتاهی که میان دو کلمه جا می‌ماند و خواننده، بی‌آنکه بداند چرا، دلش می‌خواهد همان‌جا بماند. شاید دوست داشتن همین باشد؛ پیدا کردنِ کسی که در کنارش سکوت، صورت دیگری از سخن گفتن پیدا می‌کند. گاهی به این فکر می‌کنم که چرا میان این همه آدم، قلب ما به بعضی‌ها چنین بی‌صدا گره می‌خورد. شاید آدم تمام عمر در جست‌وجوی کسی نیست که شبیه خودش باشد؛ در جست‌وجوی کسی‌ست که بتواند بخش‌هایی از وجودش را که هنوز زبان ندارند، بفهمد. تو بعضی از بی‌زبانی‌های مرا فهمیدی. و این برای من، از هزار بار شنیدنِ «دوستت دارم» عمیق‌تر است. پاییز که از راه می‌رسد، این را بهتر می‌فهمم. برگ‌ها از شاخه‌ها جدا می‌شوند و درخت، با تمام برهنگی‌اش، همچنان ایستاده می‌ماند؛ انگار طبیعت هم می‌داند ماندن، تنها صورتِ دوست داشتن نیست. بعضی فصل‌ها می‌آیند تا آدم بفهمد چه چیزی سزاوارِ ماندن است و چه چیزی باید با وقاری خاموش از کنارش عبور کند. من میان تمام این رفت‌وآمدها، تو را برای ماندن می‌خواهم. شاید شگفت‌انگیزترین بخش عشق همین باشد؛ آدم یک نفر را پیدا می‌کند و ناگهان آینده، که همیشه شبیه راهی مه‌آلود بوده، پنجره‌ای پیدا می‌کند. من آینده را با تو شبیه خانه‌ای می‌بینم که هنوز بنا نشده، اما می‌شود گرمای چراغ‌هایش را از همین حالا حس کرد؛ جایی با عصرهای آرام، دو فنجان بر لبه‌ی میز، پنجره‌ای پوشیده از بخار و شهری که پشت شیشه، آهسته در تاریکی محو می‌شود. و تو. شاید تمام فلسفه‌ی خوشبختی همین باشد؛ اینکه جهان، با تمام وسعت و بی‌قراری‌اش، سرانجام در حضور یک نفر قابلِ سکونت شود. تو جهان را برای من قابلِ سکونت کردی. دوستت دارم شبیه نوری که در واپسین ساعت‌های عصر پاییزی روی دیوار می‌لغزد؛ نوری که برای دیده‌شدن شتابی ندارد، اما وقتی خاموش می‌شود، آدم تازه می‌فهمد چه‌قدر به حضورش خو گرفته بوده. دوستت دارم شبیه کتابی که آدم از بیمِ تمام شدن، آهسته می‌خواند؛ هر صفحه را با مکث، هر جمله را با تأمل و هر پایان را با اندکی دلتنگی. و اگر روزی از من بپرسی عشق کجای زندگی آدم می‌ایستد، شاید بگویم: جایی میان آنچه از دست می‌رود و آنچه هنوز امیدِ ماندن دارد؛ جایی که آدم برای نخستین‌بار می‌فهمد خانه همیشه یک مکان نیست. گاهی یک نفر است. و من، بکهیونم، خانه‌ام را در تو پیدا کرده‌ام.
— چانیول؛ ساکنِ همان گوشه‌ای از جهان که به تو ختم می‌شود