ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

closed. شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌

closed. شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

تڪہ‌ـہاےخࢪ‌‌د‌شده‌ےڦلب‌شٻشه‌ای ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @sweetcndybot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
271
المشتركون
-224 ساعات
-87 أيام
-2230 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
photo content
+1

در ستایشِ آنچه از ما باقی می‌ماند
گمان می‌کنم آدمی، بیش از آن‌که از گذرِ عمر پیر شود، از انبوهِ خویشتن‌هایی فرسوده می‌شود که در امتدادِ سالیان، یکی پس از دیگری، در او می‌میرند؛ آن کودکِ ساده‌دل که جهان را به وسعتِ رؤیاهایش می‌پنداشت، آن جوانِ سرکش که خیال می‌کرد هیچ طوفانی توانِ خم کردنِ قامتش را ندارد، و آن دلِ بی‌پناه که هنوز باور داشت هر دستی که به سویش دراز می‌شود، قصدِ نوازش دارد. همه روزی در جایی از وجودِ ما جا می‌مانند؛ خاموش، فراموش‌شده و چشم‌به‌راهِ بازگشتی که هرگز اتفاق نخواهد افتاد. چه اندوهِ غریبی‌ست که آدمی، برای زنده ماندن، ناگزیر از وداع با بخش‌هایی از خویشتن است؛ باید از باورهایی که روزی مقدس می‌شمرد دل بکند، از آرزوهایی که شب‌های دراز به نامشان بیدار مانده دست بشوید و گاهی حتی دستی بر شانه‌ی گذشته‌ی خویش بگذارد و بگوید: دیگر از این‌جا به بعد، راهِ من از تو جداست. و چه کسی می‌داند در آن لحظه، کدام‌یک بیشتر رنج می‌کشد؛ آن‌که می‌رود یا آن‌که می‌ماند و باید با جای خالیِ رفتن خو بگیرد؟ ما گمان می‌کنیم زمان، مرهمِ زخم‌هاست؛ حال آن‌که زمان، بیش از آن‌که درمانگر باشد، آموزگارِ سکوت است. به ما می‌آموزد چگونه نامی را بی‌لرزش بر زبان بیاوریم، چگونه از کنارِ خاطره‌ای عبور کنیم بی‌آن‌که در برابرش زانو بزنیم و چگونه لبخند بزنیم، هنگامی که در دورترین گوشه‌ی جانمان، اندوهی کهنه هنوز چراغی کم‌سو روشن نگه داشته است. زخم‌ها همیشه التیام نمی‌یابند؛ گاهی تنها آن‌قدر با ما مأنوس می‌شوند که دیگر حضورشان را از جنسِ درد نمی‌شماریم، درست همان‌گونه که گوش، پس از سال‌ها هم‌نشینی با باران، صدای چکیدنِ قطره‌ها را از سکوت بازنمی‌شناسد. و با این همه، چه شگفت‌انگیز است این سرشتِ آدمی؛ این تواناییِ محزون برای دوباره برخاستن، برای رویاندنِ شکوفه بر شاخه‌هایی که زمستان، مغزِ استخوانشان را سوزانده است. گویی در ژرفای هر ویرانی، بذرِ کوچکی از آفرینش نهفته است؛ بذرِ چیزی که هنوز نامی ندارد، هنوز شکل نگرفته و هنوز از رسیدنِ بهار بی‌خبر است. شاید زندگی همین باشد؛ نه رهاییِ کامل از اندوه، نه پیروزیِ همیشگی بر تقدیر، بلکه هنرِ آهسته‌ی زیستن با آنچه از دست رفته و شهامتِ دل سپردن به آنچه هنوز نیامده است. من گاهی می‌اندیشم که اگر آدمی می‌توانست یک‌بار، تنها یک‌بار، تمامِ زندگیِ ازدست‌رفته‌اش را از بلندای سالخوردگی تماشا کند، چه می‌دید؟ آیا برای روزهایی که با شتاب از کنارشان گذشته بود اشک می‌ریخت؟ آیا دست بر چهره‌ی جوانی می‌کشید که این‌همه بی‌رحمانه از او انتظار داشته بود؟ آیا به آن دلِ عاشق، به آن روحِ خسته و به آن انسانی که در آینه‌ی سالیان، هزار بار فرو ریخته و دوباره برخاسته بود، اندکی مهربان‌تر می‌نگریست؟ شاید بزرگ‌ترین حسرتِ ما همین باشد؛ اینکه تا زمانی که در میانِ روزها زندگی می‌کنیم، قدرِ گذرِ آرامشان را نمی‌دانیم و هنگامی که به گذشته بدل می‌شوند، تازه درمی‌یابیم چه ثروتِ بی‌صدایی را از کف داده‌ایم. ما اغلب در انتظارِ لحظه‌ای بزرگ، زندگی را از یاد می‌بریم؛ در انتظارِ رسیدن، از راه غافل می‌شویم و در جست‌وجوی خوشبختی، از کنارِ هزاران لحظه‌ی کوچک می‌گذریم که می‌توانستند معنای خوشبختی باشند. و شاید هیچ حقیقتی تلخ‌تر و در عین حال رهایی‌بخش‌تر از این نباشد که هیچ‌چیز برای همیشه از آنِ ما نیست؛ نه آدم‌ها، نه روزگار، نه جوانی و نه حتی آن کسی که امروز در آینه می‌بینیم. ما رهگذرانِ اقلیمی هستیم که پیوسته تغییر می‌کند؛ می‌آییم، دل می‌بندیم، می‌سازیم، ویران می‌شویم و سرانجام، چیزی از خود در جهان باقی می‌گذاریم که شاید حتی نامی از ما بر آن نباشد. پس شاید باید آموخت که به‌جای چنگ زدن به ماندگاری، معنای گذر را دریابیم؛ که بدانیم زیباییِ شکوفه، در گروِ جاودانگی‌اش نیست و ارزشِ سپیده‌دم، به این نیست که شب را برای همیشه از جهان براند. بعضی چیزها درست از آن رو عزیزند که رفتنی‌اند؛ درست از آن رو در جان ریشه می‌دوانند که می‌دانیم روزی باید با خاطره‌شان ادامه دهیم. و من نمی‌دانم در پایانِ این راه، از ما چه باقی خواهد ماند؛ نامی فراموش‌شده بر سنگی سرد، خاطره‌ای محو در ذهنِ غریبه‌ای دور، یا لرزشِ محبتی که سال‌ها پیش، بی‌آن‌که بدانیم، در قلبِ انسانی کاشته‌ایم. اما دوست دارم باور کنم که هیچ‌چیزِ راستینی یکسره به نیستی نمی‌پیوندد؛ که هر محبتی، هر رنجی و هر لحظه‌ای که با تمامِ وجود زیسته‌ایم، جایی در بافتِ ناپیدای جهان رسوب می‌کند و به شکلی دیگر، در هیئتی ناشناس، به هستی ادامه می‌دهد. شاید ما نمی‌مانیم؛ اما ردِ عبورمان، گاه تا سال‌ها پس از خاموشیِ قدم‌هایمان، بر خاکِ زندگی باقی می‌ماند. و مگر معنای زیستن، جز این است که در این جهانِ گذرا، چیزی بیافرینیم که رفتنِ ما نتواند تمامِ معنایش را با خود ببرد؟
— بیون بکهیون، از حاشیه‌های یک عمرِ نازیسته.

ㅤ‌‌ㅤ‌‌ㅤ𝖿𝗈𝗋 𝗅𝗂𝗌𝗍𝖾𝗇𝗂𝗇 ‌🧚‍♂️ㅤ ㅤ‌‌ ‌

‌‌ To. 𝒟ima ‌ ‌𝟣𝟧. 𝓞𝓬𝓽. 𝟣𝟫𝟫𝟧.
در پانزدهم اکتبر هزار و نهصد و نود و پنج، پیکر مردی در اوایل دهه بیست سالگی‌اش حلق‌آویز از تراس خانه‌اش پیدا شد. پس از کالبدشکافی و تایید خودکشی او، ماموران پلیس به جست‌وجوی خانه پرداختند. اقلام بخصوصی با ظرافت روی میز پذیرایی قرار گرفته بودند: یک پاکت سیگار Marlboro Red، کتابی روسی با جلدی چرمی شخصی‌سازی شده، پلیور کشمیر قهوه‌ای رنگ، و نامه‌ای دست‌نویس. روی پاکت نامه تنها یک عبارت نوشته شده بود: برای دیما.

این پیام رو فور کنید تا با وایبی که چنلتون می‌گیرم، چنلتون رو به یه نقاشی و اثر از موزه لوور پاریس تشبیه کنم
لطفا جوین باشید.

::   Pack ‌ethereal !          #hyunjin           🌟

‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ 🍪 Tap Tap for Emojı ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌🍪 Tap Tap for Stıcker
‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ 🍪 Tap Tap for Emojı ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌🍪 Tap Tap for Stıcker

نینی شکلاتی های نازم من این روزا متاسفانه سرم خیلی شلوغه و مریض هم شدم و نمیتونم درست چنل‌هاتون رو چک کنم یا پست بذارم، اینجا فعلا رسته تا یکم وضعیتم بهتر بشه و بعدش برمیگردم پیشتون😭 اگه پست‌های قشنگتون رو ندیدم یا نتونستم نظر بدم از همین الان ازتون معذرت میخوام.

راستی یه چیزی یادم رفت بهتون بگم-

sticker.webp0.00 KB

بمونه اینجا بخونمش بیام باتتون مزاحم بشم☝️

LeeKnow - Love me or leave me-123.mp33.68 MB

°Out of sync° Couple: Chanho, Minsung. Genre: Tragedy • Dark Drama • Psychological Drama • Tragic Romanc • Dance Drama • Powe
°Out of sync° Couple: Chanho, Minsung. Genre: Tragedy • Dark Drama • Psychological Drama • Tragic Romanc • Dance Drama • Power Imbalance • Death & Mourning ●OneShot●

هیونجین ویدیویی مرسیییکمشمشمشمش