768
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
+8830 أيام
أرشيف المشاركات
نزدیکِ تو که میشوم، انگار تمامِ فصلهای دنیا یکباره بهار میشوند. دلم دیگر هیچ آرزویی ندارد، جز اینکه این لحظه تمام نشود و زمان، برای همیشه در آغوشِ تو جا بماند.
بین تمام شلوغیهای این دنیا، نگاه تو همان جاییست که قلبم راه خانه را پیدا میکند. عجیب است که یک نفر میتواند با یک نگاه، تمام خستگیهای یک روز را از یاد آدم ببرد. انگار در میان هزاران نفر، فقط تویی که دلم تو را میشناسد همان آرامشی که نمیخواهم هیچوقت از دستش بدهم
ولی حقیقتش اینکه که من نمیخام بیشتر ازسنم بفهمم، میخام به اندازه ی سنم زندگی کنم، اشتباه کنم، بخندم وتجربه کنم
