ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

پوست

پوست

الذهاب إلى القناة على Telegram

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃‌ ﹙ یڪے آن‌سوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
562
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
4_6021516274654252141 (1).mp34.45 MB

داشت از شهر به منزل برمی‌گشت. آن شب، راه منزل را گم نکرد؛ تنها دگر دلش نمی‌خواست از راهی برود که همیشه می‌رفت. بی‌آنکه تصمیمی گرفته باشد، خودش را در کوچه‌ای دید که سال‌ها قدم به آن نگذاشته بود. انگار پاها، حافظه‌ای دارند که آدم از آن بی‌خبر است. در کنج تاریک و چرکین کوچه، خرابه‌ای، درست مثل او، ایستاده بود. همان خرابه‌ای که در کودکی وقتی از دست زندگی فرار می‌کرد، ساعت‌ها در آغوشش پنهان می‌شد. به این امید که اگر آن آدم‌های زندگی‌اش او را پیدا نکنند، احتمالاً قاتلان او و مرگ هم نتوانند پیدایش کنند. جلو رفت. پیشانی‌اش را بر آجرهای مُرده گذاشت. چشم‌هایش را بست. چند مشت آرام به دیوار کوبید؛ نه از روی خشم، نه... آدمیزاد گاهی دلش می‌خواهد مطمئن شود هنوز چیزی در این جهان از خودش سخت‌تر وجود دارد. تنِ بی‌جان‌اش درحالی که به دیوار کشیده می‌شد، سر خورد و نشست. سکوت، نرم نرمک او را به آغوش کشید. آن‌قدر نرم و لطیف که گویی از اول هم آنجا نشسته بود و فقط منتظر رسیدن او بود. دلش می‌خواست تکیه زده بر کنج دیوار، گریه کند. نه برای سبک شدن؛ برای اینکه مطمئن شود هنوز چیزی درونش زنده است. اما اشک هم، مثل خیلی‌های دیگر، مدت‌ها بود ترکش کرده بود. بعضی آدم‌ها آن‌قدر گریه می‌کنند که بعد از مدتی، چشم‌هایشان دیگر باور نمی‌کنند اندوه تازه‌ای هم وجود دارد. با خودش گفت: «اگر لازم نبود "من" باشم چه؟ اگر همین خفاشی بودم که بی‌وقفه دور چراغ می‌گردد، چه؟ یا اصلا این سنگ کوچک. یا این خرابه. یا همین برگ خشک شده‌ی درختی که افتادنش هم انتخاب خودش نبود. یا اگر بی‌نام و نشانی بودم که هیچ‌‌گاه اسمی نداشته‌. یا بهتر از آن، وجود نداشته‌ و هرگز نفسی نکشیده. کاش... ای‌کاش مجبور نبودم هر صبح دوباره این تن را بپوشم. این قلب را با خود حمل کنم. این مغز را که حتی یک لحظه هم دست از فکر کردن برنمی‌دارد. کاش مجبور نبودم "من" را متحمل شوم. فرض بر آن گیریم که همانند پدر خود، اشتباه کوچکی در جهان بودم که باید پاک می‌شد... .» سکوت کرد. سکوت، گاهی از هر جوابی صادق‌تر است. چشم‌هایش را باز کرد. آسمان همان آسمان بود؛ بی‌تفاوت، بی‌رحم، وسیع. به دست‌هایش نگاه کرد. از همه‌چیز بیشتر، از همین دست‌ها خسته بود. دست‌هایی که همیشه باید چیزی را نگه می‌داشتند، کسی را نجات می‌دادند، گره‌ای را باز می‌کردند و باری را برمی‌داشتند. انگار جهان از همان روز نخست، سهم دیگران را بر دوش او گذاشته بود و بعد، تمام طول عمر در انتظار سهم خودش از زندگی، او را معطل کرده بود. هیچ معجزه‌ای اتفاق نیفتاده بود. خرابه هنوز خرابه بود. شب هنوز شب بود. فقط دوباره نوبت او شده بود که از زمین بلند شود. پاهایش را حرکت بدهد. نفس بکشد. به منزل برگردد. و وانمود کند زندگی، چیزی بیشتر از عادتِ هرروزه‌ی جان سالم به در بردن است. –یک‌تا، خرابه.

photo content