پوست
الذهاب إلى القناة على Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
565
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
566
آمده بود. با اینکه بی سر و صدا وارد شد، من فهمیدم که اوست. باد زوزه میکشید و خود را به پنجره میکوبید. از شکافهای باریکش به درون اتاق میخزید. بیرون چیزی جز همین باد و تاریکی وجود نداشت و آنها، اصرار داشتند تا آخرین پناهِ ممکن را نیز از من بگیرند. کتری روی اجاق میجوشید و صدای ممتدش با غرش آسمان درهم میآمیخت. کنج اتاق، ساعت تیک میکرد و تاک میگفت؛ منظم، سرد و بیرحم. هر تیک، چیزی را پشت سر میگذاشت و هر تاک، چیزی را به نبودن نزدیکتر میکرد. اتاق پر از صدا بود، با این حال سکوتی سنگینتر از هر سکوتی بر آن حاکم بود. موهای ژولیده و پولیدهام صورتم را پوشیده بودند. نور خاکستری رنگی که از دیوارِ پنجره به داخل رسوخ میکرد، اشیا را نصف و نیمه در تاریکی معلق نگه میداشت. میز بود، کاغذ بود، قلم بود، کتری بود، ساعت بود، پنجره بود. همهچیز آنجا بود، به جز من. قلم روی کاغذ میرقصید و خطوطی عصیانزده میکشید. نمیدانستم چه مینوشت یا میکشید. انگشتان من را هم با خودش به اینطرف و آنطرف میکشاند. کاغذ نیز، بیهیچ اعتراضی، رد حرکتش را در خود نگه میداشت. لزج بود. خطوط، به مانند خطهایی میمانستند که حلزون به هنگام رد شدن از روی برگ ایجاد میکرد. تیکتاک ساعت همچنان ادامه داشت. بعد بوی آهن زنگ زده شنیدم، بوی خون، بوی خاک: باران بود. ابرها خون میگریستند. قطرهها روی شیشه میلغزیدند و بعد، یکییکی، خود را به زمین میسپردند. به بیرنگی این خون خیره شدم. او، درست در همان لحظه و همان روز آمده بود. آری... این همان پاییز بود که آمده بود.
-یکتا، رسوخ.
