~Yaz beni~
الذهاب إلى القناة على Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
224
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+147 أيام
+1430 أيام
أرشيف المشاركات
224
'پارت صد و چهارم'
نگاهش را دزدید و زمزمه کرد :
-هیچی.چیزی نگفتم.
به بشقاب سالادم نگاه کرد :
-چرا غذات رو نخوردی؟
در لحظه با غیظ جواب دادم :
-به تو چه؟
لبهایش را روی هم فشار داد تا از خندیدن ممانعت کند :
-یکم عصبیای انگار.
-نیستم.عصبی نیستم.
مکث کرد.
لبخندی شیطنتآمیز زد :
-تو چرا نذاشتی من با مرجان شام برم بیرون؟برنامهی شامم رو خراب کردی.
با غیظ و صدایی بلند نفس کشیدم :
-مثل اینکه خیلی ناراحت شدی از اینکه برنامهات رو خراب کردم.اصلاً چرا میخواستین شام برین بیرون؟چرا بیرون؟دعوتش میکردی بیاد خونهات.راحتتر بودین.بیشتر خوش میگذشت.
اخمی کرد اما من میتوانستم برق خنده را در چشمانش ببینم :
-توبه استغفرالله.تو چه گیری دادی به خونهی من.هر چی میشه میگی چرا طرفو نبردی خونهات.خونهی من مگه هتله؟مگه پانسیونه؟
چشم غره ای رفتم و پس از چند ثانیه گفتم :
-فکر نکن برام مهمه که با کی چیکار میکنی.نه؛اصلاً برام مهم نیست.حتی یه ذره هم چیز نیست.مهم نیست.با هر کی دوست داری برو بیرون؛دعوتش کن بیاد خونهات.به من هیچ ربطی نداره.من فقط ازت انتقام گرفتم.نه که تو دیشب برنامهی شامم با برکای رو خراب کردی.منم برنامهی امشبت رو خراب کردم تا انتقام بگیرم.
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-که انتقام بگیری؟
تکانی به شانههایم دادم و بی سبب به محیط اطراف نگاه کردم.
-من نمیخواستم با مرجان بیرون برم.میخواستم یه بهانهای بیارم و بهش بگم امشب یه کاری دارم.دستت درد نکنه زحمت کشیدی نذاشتی من برای بهانه جور کردن اذیت بشم.
-به من چه؟برای چی برای من توضیح میدی؟هر کاری دوست داری بکن.دوست داری باهاش برو بیرون دوست نداری نرو.
لبخند بی رمقی زد :
-باشه.فهمیدم برات مهم نیست.غذات رو بخور.گشنه نمون.
چشم غره ای رفتم و چند قاشق از سالادم را خوردم.
دستهایش را در یکدیگر قفل کرده بود و به من خیره بود. چشمهایش به تماشای تک تک حرکاتم نشسته بود.
دستمالی گرفتم و لبهایم را پاک کردم. بیآنکه پلک بزند، به لبهایم نگاه کرد.
آب دهانی قورت دادم و موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم :
-اونطوری نگاهم نکن.
به خودش آمد و فوراً نگاهش را دزدید.
سری تکان داد و زمزمه کرد :
-باشه.ببخشید.
نفسی کشیدم و آن چیزی را که مثل خاری در ذهنم فرو رفته بود، بیرون ریختم :
-خیلی دوستش داشتی؟
بر روی صندلیاش جا به جا شد و اخمی کرد :
-کی رو؟
با عصبانیت گفتم :
-مرجان!
لبخند زد :
-آها؛منظورت مرجان بود.
چند ثانیه خشمآلود نگاهش کردم و یک نفس حرف زدم :
-چی؟یعنی چی؟مگه چندتا دوست دختر داشتی؟ها؟داشتی فکر میکردی منظورم به کدومشونه؟یعنی چی؟یعنی چی که منظورم مرجان بود؟چرا اصلاً پرسیدی کی رو؟ها؟
با زحمت جلوی خنده اش را گرفت و اخمی کرد.
دست راستش را بالا گرفت و انگشتانش را شمرد :
-بذار بشمارم ببینم چندتا دوست دختر داشتم.یک مرجان، دو زهرا، سه نسرین، چهار لیلا، پنج...
چشمهایم از فرط غیظ گشاد شده بودند و نامش را با عصبانیت صدا زدم :
-اوروچ!
خندید و سرش را پایین انداخت.
ای کاش همیشه میخندید!
خنده به چهرهی بی روح و مغمومش، نقش و نگار میداد و او را از دنیای تاریکش دور میکرد.
-نخند!
خندهاش را پنهان کرد اما لحنش شیطنتآمیز بود :
-من فقط درس میخوندم.صبح تا شب درس میخوندم.بعد از فارغ التحصیلی هم صبح تا شب درمانگاه کار می کردم.دوست دختر چیه بابا؟من اصلاً با دخترها کاری نداشتم.
با غیظ گفتم :
-دروغگو!
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم؛ ضربان قلبم بالا رفته بود :
-اما مرجان واقعاً دوست دخترت بود..بگو دیگه؛خیلی دوستش داشتی؟
لبخندی که بر لب داشت به آرامی محو شد و چشمهای نافذش را حول صورتم چرخاند :
-من دوست داشتن رو با تو یاد گرفتم!
@yaz_beni
224
'پارت صد و سوم'
-نیلوفر!به نظرت همدیگرو بوسیدن؟حتماً.حتماً بوسیدن.چه سوال مسخرهای دارم میپرسم.سه سال تو رابطه بودن.دختره میرفته عمارت.تو دهنِ همدیگه درس میخوندن.معلومه که همو بوسیدن.از اوروچ متنفرم!
دستش را جلوی دهانش گرفت و آرام خندید.
چشم غره ای رفتم :
-نخند!
-وای النی!اصلاً به این شخصیتت عادت ندارم.چرت و پرت میگی.امروز فهمیدم موقع حسودی کردن،دیوونه میشی.آها یه چیز دیگهام فهمیدم؛خیلی ذهنت منحرفه.
-چی؟یعنی چی؟چه ربطی داره؟ذهن من منحرف نیست.
-آره آره اصلاً.خیلی دلت میخواد اوروچ رو ببوسی مگه نه؟
آب دهانی قورت دادم و چشمهایم از فرط تعجب گشاد شدند :
-نیلوفر!صدای منو نبر بالا.چرت و پرت نگو.معلومه که نه.من برای چی باید دلم بخواد اوروچ رو ببوسم؟چه ربطی داره؟
-کاش دروغگوی خوبی بودی.
مرجان نگاهی به تلفن همراهش انداخت :
-ساعت دو شد.ده دقیقهی دیگه مریض دارم.ببخشید عشقم باید برم.
با دهانی نیمه باز به نیلوفر نگاه کردم :
-چی گفت؟گفت عشقم؟عشقم؟گفت عشقم؟به اوروچ؟
نیلوفر دهانم را بست :
-ببند اون دهنو؛ضایع.مرجان تو این بیمارستان به همه میگه عشقم.تیکه کلامشه.چندبار که باهاش برای دیالیز رفتم،به منم گفت عشقم.
اخمی کردم :
-منم چندباری تو بیمارستان دیدمش.با هم در مورد مریضها صحبت کردیم؛اما به من نگفت عشقم.هیچوقت نگفت.
-ناراحت نشو اما از تو خوشش نمیاد.نه که تو این بیمارستان همه دوستت دارن و خیلی محبوب و مشهوری.این یکم برای مرجانی که همش دوست داره مرکز توجه باشه و همه دوستش داشته باشن،هضمش سخته.احتمالاً برای همین به تو هیچوقت نگفته عشقم.
-چراً قبلا اینو بهم نگفتی؟من متوجه نشده بودم که به من عشقم نمیگه.من نمیدونستم ازم خوشش نمیاد.
-النی!ما چرا باید در مورد اینکه مرجان به تو عشقم نمیگه حرف بزنیم؟کیه مگه این زن؟الله الله.دیوونه شده این دختر.
مرجان لبخندی زد :
-نظرت چیه امشب شام با هم بریم بیرون؟خیلی دوست دارم در مورد گذشتهها باهات صحبت کنم.یه تجدید خاطرات میکنیم.خیلی دلم برای روزهایی که ترابزون زندگی میکردم تنگ شده.
اوروچ اندکی مکث کرد و سری تکان داد :
-من...
در کسری از ثانیه از پشت میز بلند شدم و با تن صدای بلندی گفتم :
-نمیشه!
مرجان اخمی کرد و سرش را به طرفم چرخاند :
-چی؟نفهمیدم!چی نمیشه؟
تکانی به شانه هایم دادم و از میز فاصله گرفتم :
-دکتر اوروچ نمیتونه امشب باهات شام بیاد بیرون چون چیز.چون آها.چون استاد فیرات باهامون کار داره.گفت امشب بیمارستان بمونین.میدونی دیگه؛منم متخصص قلب و عروقم.من و دکتر اوروچ تخصصمون یکیه.هر دومون به تازگی جراح شدیم.جوونترین جراحهای قلب این بیمارستانیم.چیز.استاد فیرات فکر کنم میخواد باهامون در مورد یک سری مسائل مهم صحبت کنه.گفته بود غروب بیاین اتاقم.چیز؛یعنی آره دیگه،متاسفانه دکتر اوروچ نمیتونه باهات بیاد.
اوروچ با زحمت خندهاش را مهار کرد و اخمی کرد.
سری تکان داد :
-آره.همونطوری که دکتر النی گفت؛متأسفانه نمیتونم امشب باهات بیام بیرون.استاد فیرات باهامون کار داره.معلوم نیست کی کارمون تموم میشه.
ذوق و شوقی که تا چند دقیقهی پیش در صورت مرجان جوش و خروش میکرد، ناپدید شد :
-باشه پس؛وقت زیاده.یه وقت دیگه میریم بیرون.خیلی خوشحال شدم از دیدنت.من دیگه برم،دیرم میشه.میبینمت.
اوروچ لبخندی زد :
-منم خوشحال شدم از دیدنت.میبینمت!
مرجان از کافهتریا بیرون رفت و اوروچ به من نزدیک شد.
لبخندی شیطنت آمیز زد :
-چقدر امروز استادا با من و تو کار دارن.اول استاد فرهاد،الانم استاد فیرات.
با غیظ نگاهش کردم و دوباره پشت میز نشستم.
نیلوفر به علی نگاه کرد و با تعجب گفت :
-علی!غذای اوروچ رو هم خوردی؟
علی با شرمندگی به اوروچ نگاه کرد :
-داداش ببخشید.تو داشتی اونجا حرف میزدی.این دوتام داشتن اینجا غیبت میکردن.منم نمیدونستم چیکار کنم غذای تو رو خوردم.ببخشید.الان میرم برات دوباره همبرگر سفارش میدم.
اوروچ لبخندی عمیق زد :
-نه بابا این چه حرفیه.من زیاد اشتها نداشتم؛نیم ساعت پیش یه چیزهایی خورده بودم.نوش جونت.
نیلوفر از پشت میز بلند شد :
-بلند شو علی.بلند شو بریم.مریض دارم برای دیالیز.استاد فولیا رو نمیتونم منتظر بذارم.
علی جرعهای آب نوشید و از پشت میز بلند شد :
-باشه.بریم.
علی لبخندی زد و به من و اوروچ نگاه کرد :
-میبینمتون بچهها.
نیلوفر توسط چشمهایش اشاره ای به تلفن همراهم که روی میز بود، زد و بعد از گذر چند ثانیه با علی از کافهتریا رفتند.
اخمی کردم و تلفن همراهم را چک کردم.
یک پیامک از نیلوفر داشت :
"چقدر خوب نشون ندادی که داری از حسادت میمیری.برای چی یکهو پا شدی گفتی نمیشه؟مثلاً قرار بود لقمهی راحتی نباشی.شک ندارم اوروچ فهمیده داری از عشقش میمیری.متأسفم برات.تف!"
-چی شد؟کی پیام داده؟
ابروهایم را بالا انداختم و با جدیت به اوروچ که اخمی از سر کنجکاوی کرده بود، نگاه کردم :
-ببخشید؟چی گفتی؟
@yaz_beni
224
'پارت صد و دوم'
مرجان لبخندی زد و به من و نیلوفر نگاه کرد :
-چطورین دخترا؟ببخشید؛اصلاً متوجهی شما نشدم.با دیدن اوروچ شوکه شدم.ما دوران دبیرستان با هم بودیم.تو رابطه بودیم.وقتی مجبور شدم با خانوادهام به آلمان مهاجرت کنم متاسفانه از هم جدا شدیم.من خیلی اوروچ رو دوست داشتم.عشقِ اولم بود.خیلی ناراحت بودم از اینکه دارم میرم و ازش جدا میشم؛اما تا جایی که یادمه اوروچ زیاد ناراحت نشده بود.عین خیالش نبود؛انگار نه انگار دوست دخترش داشت ازش جدا میشد.
اوروچ کاملاً ساختگی خندید :
-نه بابا.مگه میشه؟ناراحت شده بودم.خیلی ناراحت شده بودم از رفتنت.
حسادت در رگهایم جاری شده بود و عصبی بودم.
ذهنم تحت تأثیر حسادت قرار گرفته بود و کنترلی بر روی خود نداشتم.
ضربان قلبم هر دم بالاتر میرفت.
با غیظ گفتم :
-تو رابطه بودین؟تو و اوروچ؟تو و اوروچ تو رابطه بودین؟اوروچ..اوروچ عشقِ اولت بود؟اوروچ؟
اوروچ به من نگاه می کرد و میتوانستم برقِ خنده را در چشمانش ببینم.
مرجان لبخند زد :
-آره.سه سال تو رابطه بودیم.کل تایم دبیرستان با هم بودیم.خیلی به همدیگه وابسته بودیم.جفتمون هم دوست داشتیم دکتر بشیم.
پاهایم را با عصبانیت تکان میدادم و نگاهم میان اوروچ و مرجان در رفت و آمد بود.
نیلوفر دستش را بر روی پایم گذاشت و زمزمه کرد :
-آروم باش.
اوروچ گفت :
-آره.هر دومون دوست داشتیم دکتر بشیم.تا جایی که یادمه فقط من و تو توی اون کلاس دوست داشتیم دکتر بشیم.راستی؛تخصصت چیه؟
-نفرولوژی.تو؟
-قلب!
-وای آقای دکتر!پس تخصص قلب گرفتی.ذاتاً خیلی پسر باهوش و سخت کوشی بودی.همیشه هم شاگرد اول کلاس بودی.شک نداشتم یه دکتر خیلی خوب میشی.چه تخصص سختی هم انتخاب کردی.آفرین واقعاً.بهت افتخار میکنم.
"آقای دکتر"
تحمل نداشتم کسی جز من به او بگوید "آقای دکتر". مسخره بود. معده ام می سوخت. عقلم از کار افتاده بود.
-ازدواج کردی؟
لبخند اوروچ به آرامی محو شد و در حالی که نگاهش روی صورتم ثابت مانده بود، گفت :
-نه.ازدواج نکردم.
مرجان خندید :
-منم ازدواج نکردم.مجردم.راست میگن که دکترها با کارشون ازدواج میکنن.فرصتی نمیمونه برای عشق و عاشقی.
مرجان اخمی کرد :
-راستی!خاله ظریفه چطوره؟با تو زندگی میکنه؟استانبوله؟
رنگ چهرهی اوروچ تغییر کرد.
-خوبه.مامانم خوبه.استانبول نیست.ترابزونه.من اینجا تنهام.
-حیف شد.خیلی دلم براش تنگ شده بود.چه دلمههای خوشمزهای درست میکرد.هر موقع میومدم عمارتتون برای درس خوندن کلی غذاهای خوشمزه برامون میاورد.
دستپاچه به طرف نیلوفر برگشتم و خودم را بیش از اندازه به او نزدیک کردم.
با عصبانیت زمزمه کردم :
-چی..چی گفت؟میرفت عمارت؟با هم درس میخوندن؟من درست شنیدم؟
نیلوفر زمزمه کرد :
-النی!آروم باش.بچه بودن دیگه.داره میگه دبیرستان بودیم.این چه قیافهایه؟گونههات قرمز شده.جمع کن خودتو.انقدر ضایع نباش دختر.
-یعنی چی بچه بودن؟اگه بچه بودن پس چرا همه چیز رو انقدر خوب یادشونه؟داره میگه میرفت عمارت.داره میگه درس میخوندیم.یعنی میرفتن تو یه اتاق.یعنی با هم تنها بودن.
-النی!چرت و پرت نگو.
مرجان دستش را روی بازوی اوروچ گذاشت :
-دلم میخواست بگم اصلاً عوض نشدی اما نمیتونم دروغ بگم.خیلی عوض شدی.خیلی خوشتیپ شدی.یعنی خوشتیپ بودی.خیلی خوشتیپتر شدی.
اوروچ لبخندی زد و سرش را پایین انداخت :
-تو هم خوشگلتر شدی.
با غیظ به طرف نیلوفر برگشتم و زمزمه کردم :
-شنیدی چی گفت؟گفت خوشگلتر شدی.
-ببین برای این حق داری عصبانی بشی.حتی به نظرم پاشو موهای جفتشون رو بکش.
اخمی کردم :
-واقعاً؟پا شم؟
-وای النی!چرا خنگ شدی؟معلومه که نه.بگیر بشین سر جات.تو هیچ نسبتی با اوروچ نداری.خونسرد باش.نباید برات مهم باشه.اهمیت نده.نشون نده داری از حسادت میمیری.
تکانی به شانههایم دادم و موهایم را درست کردم. سعی داشتم خونسرد به نظر برسم.
من و نیلوفر در گوش هم پچپچ میکردیم.
-مرجان دوست پسر داره؟
-تا جایی که میدونم دوست پسر نداره.
مرجان در مورد نحوه مهاجرتش به آلمان و دانشگاهی که در آن تحصیل کرده بود، صحبت میکرد.
سر تا پای مرجان را برانداز کردم.
-به نظرت مرجان خوشگله؟به نظر من خیلی خوشگله.
-النی!چشمهات ضعیفه؟این کجاش خوشگله؟شبیه قورباغهست.
-باورم نمیشه نیلوفر!چطوری ممکنه اکس اوروچ تو این بیمارستان باشه؟همچین چیزی چطور ممکنه؟شبیه یه شوخیه.کائنات با من مشکل داره.اصلاً این دنیا با من خصومت شخصی داره.
-النی!چرا مرجان رو انقدر بزرگش میکنی؟بابا اینا بچه بودن اون موقع.با اون سن چی حالیشون میشد؟
اوروچ در ظاهر به حرفهای مرجان گوش میداد و هر چند ثانیه یکبار به من نگاه میکرد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و یکم'
-اوروچ داره میاد.
نیلوفر با آرنجش ضربه ای به بازویم زد :
-ببند اون نیشتو.
تکانی به شانههایم دادم و لبخندم محو شد.
اوروچ سلامی کرد و صندلی مقابل من را عقب کشید و نشست :
-ببخشید منتظرتون گذاشتم.اورژانس شلوغ شده بود.
علی لبخندی زد :
-ما هم تازه پنج دقیقهست اومدیم.
چشمانم بر روی صورت اوروچ قفل و زنجیر شده بود. چهره اش همانند همیشه غمگین بود. با دیدن جزئیات چهرهاش، غمی غریب بر روی قلبم سنگینی کرد.
نگاه نافذش را به صورتم دوخته بود و شاید پلک نمیزد.
با تن صدای آرامی گفت :
-خوبی؟
سری تکان دادم :
-خوبم!
او به حالِ من فکر میکرد. گمان میکنم عشق همچین چیزی بود. دردِ خود را فراموش میکردی و تنها به دردِ معشوق میاندیشیدی. احوالِ معشوق تنها دغدغهات میشد!
-خب خانمها چی میخورین؟برم سفارش بدم.
به علی نگاه کردم :
-من چیز.سالاد یونانی میخورم.
علی اخمی کرد :
-تو چطوری با این سالاد سیر میشی،من نمیفهمم.
نیلوفر گفت :
-من همبرگر میخورم.
علی سری تکان داد :
-باشه.منم همبرگر میخورم اما نه یه همبرگر،دوتا همبرگر میخوام.خیلی گشنمه.اوروچ!تو چی؟
اوروچ مکث کرد.
-برای من فرقی نمیکنه.منم مثل شما همبرگر میخورم.
علی از پشت میز بلند شد :
-نوشابه که ضرر داره؛برای همهتون آب میگیرم.پس من زودتر برم سفارش بدم.معدهام داره سوراخ میشه.
اوروچ هم از جایش بلند شد :
-منم باهات میام.
همقدم با یکدیگر به سمت کانتر سفارش رفتند.
-النی!
به نیلوفر نگاه کردم.
-دارم از فضولی میمیرم.دیگه بگو نمیتونم طاقت بیارم.اوروچ بهت چی گفته؟
در حالی که از فاصلهی دور در میان جمعیت چشمانم تنها روی اوروچ قفل بود، لبخند تلخی زدم :
-چیز بدی نگفت.ازم عذر خواهی کرد.
-عذر خواهی کرد؟
سری تکان دادم.
به اوروچ نگاه میکردم. با علی صحبت میکرد اما در این بین، هر چند ثانیه یکبار به من نگاه می کرد و نگاهمان در یکدیگر گره می خورد.
-تو چی گفتی؟
-چیزی نگفتم.فرار کردم.مثل همیشه فرار کردم.
دستش را روی دستم گذاشت :
-همه چیز درست میشه.فقط به زمان نیاز داری.
لبخند بی رمقی زدم و چیزی نگفتم.
همه میگویند زمان حلال مشکلات است؛ اما من بر این باور نیستم. زمان چیزی را حل نمیکرد. زمان مرهمی برای زخمها نبود. زمان تنها کاری میکرد به درد کشیدن عادت کنی!
چند دقیقهای گذشت. اوروچ و علی با سینیهای غذا به میز نزدیک شدند. سینیها را بر روی میز گذاشتند و روی صندلی نشستند. اوروچ بشقاب سالادم را از روی سینی برداشت و مقابلم گذاشت.
نیلوفر و علی با ولعی که از شدتِ گرسنگی و خستگی بود، ساندویچهایشان را میبلعیدند. اوروچ دست به غذایش نزده بود. درِ بطری آب را باز کرد و جرعهای از آن نوشید. با غذایم بازی میکردم و به صورتش خیره بودم. به من نگاه میکرد. چشمهایمان در یکدیگر غرق بودند. این نگاهها حرفهای زیادی برای گفتن داشتند. چشمهای من و او، دنیایی از کلمات را در خود دفن میکردند.
علی لقمه ای که در دهانش بود را قورت داد و نگاهش میان من و اوروچ رفت و آمد کرد :
-شما چرا غذاتون رو نمیخورین؟
نیلوفر خندید :
-این دوتا دارن همدیگرو میخورن.
چشمهایم از فرط تعجب گشاد شدند و به نیلوفر نگاه کردم. از زیر میز، ضربه ای به پایش زدم که دستپاچه شد :
-چیز.نه.چون داشتین به همدیگه نگاه میکردین.منظورم اون بود.چیز کردم.شوخی کردم.
علی قهقهه زد :
-از دست تو نیلوفر.
اوروچ لبخند کمرنگی زد و سرش را پایین انداخت.
-اوروچ!تویی؟واقعاً خودتی؟باورم نمیشه.
هر چهار نفرمان به طرف زنی که در کنار میزمان ایستاده بود و با هیجان و خوشحالی به اوروچ نگاه می کرد، برگشتیم.
اوروچ از پشت میز بلند شد و اخمی از سر تعجب کرد :
-مرجان!
"مرجان آوجی"، سی و سه ساله، متخصص نفرولوژی بود. رابطهمان در حدِ یک آشناییِ رسمی بود و هیچگاه فرصت نشده بود با او صمیمی شوم.
اوروچ را بی معطلی در آغوش گرفت :
-باورم نمیشه!
اوروچ اندکی مکث کرد و با تردید مرجان را بغل کرد.
آب دهانی قورت دادم و ضربان قلبم بالا رفت.
اوروچ خودش را به آرامی عقب کشید و لبخندی ساختگی زد.
-تو اینجا چیکار میکنی؟اینجا کار میکنی؟چطوری تا الان ندیدمت؟
اوروچ سری تکان داد :
-آره.به تازگی مشغول به کار شدم.در اصل تو اینجا چیکار میکنی؟تا جایی که یادمه برای همیشه رفته بودی آلمان.
-از آلمان خسته شدم.سه سالی میشه که برگشتم ترکیه.خیلی خوشحال شدم از دیدنت.تا چند دقیقه داشتم فکر میکردم واقعاً خودتی یا دارم توهم میزنم.هنوزم باورم نمیشه.خیلی از اون روزها میگذره مگه نه؟فکر کنم چهارده،پانزده سالی گذشته.
-آره.آخرین باری که همو دیدیم فقط هیجده سالمون بود.
@yaz_beni
224
'پارت صدم'
-تو هم خسته نباشی همسر خوشگلم.آره جراحی خوب بود.واقعاً خوب بود؛اما خیلی خسته شدم.خیلی گشنمه.زودتر غذا سفارش بدیم.
نیلوفر با تحکم نامش را صدا زد :
-علی!دست ننداز ما رو.بگو اوروچ کجاست؟
علی نفسی کشید و دستهایش را بر روی میز گذاشت :
-اول بگم که اوروچ میاد.برای ناهار میاد.نگران نباشین.احتمالاً تا چند دقیقهی دیگه میاد.
با گوشهی روپوشم بازی کردم :
-چیز.با هم دوست شدین یعنی؟یعنی ازت خوشش اومد؟
علی لبخندی زد و سرش را کج کرد :
-دستت درد نکنه النی!مگه ممکنه کسی از من خوشش نیاد؟
نیلوفر چشم غره ای به من رفت :
-در اصل باید بپرسیم علی از اوروچ خوشش اومد یا نه.
با غیظی ساختگی نیلوفر را نگاه کردم :
-نیازی به پرسیدن نداره.معلومه که خوشش اومد.اوروچ خیلی آدم خوبیه.
-ببین ببین.چطوری از اوروچ دفاع میکنه.
-خانمها!اگه اجازه بدین من تعریف کنم که چی شد و چطوری با اوروچ آشنا شدم.
مشتاقانه سری تکان دادم :
-تعریف کن.
-راستش قبل از اینکه نیلوفر در مورد اوروچ چیزی بهم بگه من باهاش آشنا شده بودم.امروز صبح رفته بودم مراقبتهای ویژه،یکی از مریضها به داروی بیهوشی واکنش آلرژیک نشون داده بود.اوروچ هم اونجا بود.داشت به یه مریض رسیدگی می کرد.با هم حرف زدیم.آشنا شدیم.خیلی بچهی خوبیه.خیلی ساکته.همش تو خودشه.زیاد چیزی در مورد خودش بهم نگفت.گفت کجا درس خونده و تخصصش چیه.یکمم در مورد بیمارستانی که تو ازمیر کار میکرد،حرف زد.شمارهی همدیگرو گرفتیم؛در اصل من به زور ازش شماره گرفتم.آخه خیلی وقت بود تو این بیمارستان یه آدم حسابی ندیده بودم.از اوروچ خوشم اومد واقعاً.من اون موقع نمیدونستم اوروچ کیه و به تو ارتباط داره.نیلوفر وقتی یه سری اطلاعات در موردتون بهم داد،فهمیدم.بعد از ماجرای صبح،دیگه اوروچ رو ندیدم.تازه که از اتاق عمل اومدم بیرون،بهش زنگ زدم ببینم تمایل داره با هم ناهار بخوریم؛دیدم میگه نه داداش ممنون.منم چون نیلوفر تهدیدم کرده بود که حتماً اوروچ رو برای ناهار بیار؛مجبور شدم به اوروچ بگم من شوهر نیلوفرم و قرار بود چهارتایی ناهار بخوریم؛یعنی النی هم هست.تا اسمِ النی رو شنید سریع نظرش عوض شد؛گفت میام.
نیلوفر دستش را به آرامی روی میز کوبید :
-علی!من گفتم هر طور شده اوروچ رو باید راضی کنی تا برای ناهار بیاد.تو چطوری راضیش کردی؟با گفتن اینکه شوهر منی میخوایم چهارتایی ناهار بخوریم؟یعنی تف.رفتی حقیقتو بهش گفتی؟الان فکر میکنه النی کشته مردهی ناهار خوردن باهاشه.تو باید یک طوری راضیش میکردی که انگار قراره دوتایی با هم ناهار بخورین.بعدش مثلاً اینجا همو می دیدیم،اوروچ می فهمید شوهر منی.میزهامون رو یکی میکردیم.
-چطوری راضیش میکردم خب؟خیلی تو خودشه.اصلاً اجتماعی نیست.چرا فکر کردی قبول میکرد با آدمی که کلاً ده دقیقه بیشتر باهاش حرف نزده،ناهار بخوره؟مجبور بودم بهش بگم شوهر توئم.
-باشه نیلوفر ولش کن.چیزی نشده که.علی مجبور شد به اوروچ واقعیت رو بگه.به ما نیومده نقشه بکشیم.کار خوبی کرد واقعیت رو گفت.
نیلوفر چشم غره ای به من رفت.
علی دستش را روی شکمش گذاشت :
-اوروچ هم که هنوز نیومد.من دارم از گرسنگی میمیرم.نمیشه غذا سفارش بدیم؟
اندکی مکث کردم :
-چیز.نه.صبر کنیم اوروچ بیاد بعد سفارش بدیم.اینطوری زشته.ما الان سفارش بدیم غذامون زودتر میرسه.
علی خندید :
-نیلوفر!تو به من گفتی اوروچ و النی یه گذشتهای با هم داشتن بعد اوروچ یه اشتباه بزرگ در حق النی کرد.از هم جدا شدن.گفتی النی خیلی ناراحته.خیلی عصبانیه از اوروچ.الانم اوروچ بعد از سالها اومده و میخواد که النی ببخشتش.داره تلاش میکنه قلب النی رو نرم کنه.یه همچین چیزی برام تعریف کردی مگه نه؟
نیلوفر زیر چشمی نگاهی به من کرد و با غیظ گفت :
-آره دقیقاً؛همچین چیزی برات تعریف کردم.
علی لبخند شیطنت آمیزی زد :
-پس چرا النی زیاد ناراحت و عصبانی به نظر نمیرسه؟انگار از اوروچ عصبانی نیست.من و تو با هم یه دعوای ساده کنیم،تو دوست داری سر به تن من نباشه.النی چرا انقدر به فکرِ اوروچه؟اونم بعد از این همه سال.من که فکر میکنم قلب النی همین الانشم نرمه،نیازی نیست اوروچ تلاشی کنه.
نیلوفر با حرص گفت :
-چون النی احمقه!نمیدونه به مرد جماعت نباید رو داد.
با غیظ به نیلوفر نگاه کردم :
-اگه به مرد جماعت نباید رو داد پس چرا رفتی ازدواج کردی؟مجرد میموندی دیگه.
-انسان جایزالخطاست.اشتباه کردم.الان نمیخوام تو اشتباه منو تکرار کنی.
علی بُهت زده به نیلوفر نگاه کرد :
-یعنی..یعنی چی؟تو پشیمونی از اینکه با من ازدواج کردی؟
-معلومه که نه.پشیمون نیستم.
-پس چی میگی؟یعنی چی اشتباه کردم؟
-تو خونه برات توضیح میدم.جلوی النی نمیشه.
چشم غره ای به نیلوفر رفتم و چشمانم را به ورودی کافهتریا دوختم. با دیدن اوروچ، ناخودآگاه لبخند زدم.
@yaz_beni
224
'پارت نود و نهم'
جز سکوت جواب دیگری نداشتم و فرار همانند همیشه برایم راه حل بود. نگاهم را دزدیدم و شتابزده از پلهها پایین رفتم.
-
پشت میزی چهارنفره در کافهتریای بیمارستان نشسته بودم و با انگشتانم روی سطح میز ضرب میگرفتم؛ ضرباتی بیهدف که ریتم افکارم را میساختند.
کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده بود. آشفته بودم اما در عین حال احساس آرامش میکردم. احساساتم مثل همیشه ضد و نقیض بود و من، از این تضادهای بیانتها، بیزار بودم.
حرفهای اوروچ، باری سنگین بر دوشم گذاشته بود. انگار تمام این سالها انتظار لحظهای را کشیدم که از من طلب بخشش کند و حالا که آن لحظه فرا رسیده بود، حقیقت در باورم نمیگنجید. تمام این سالها سناریوهای مختلفی در ذهنم ساخته بودم؛ از لحظهای که به دنبال من بیاید و برای جبران اشتباهاتش دست به هر کاری بزند.
هر روز انتظار آمدنش را کشیدم و هر بار ناامیدتر شدم. حتی وقتی با خود میگفتم از او متنفرم، باز هم در سکوتِ درونم، انتظار میکشیدم. حس میکنم تمام زندگیام درگیر تناقضات بودم.
هیچگاه یک احساسِ مطلق در وجودم خانه نکرده بود!
به واژهی "بخشش" فکر میکردم. به قلبم و عشقی که در سینه داشتم، فکر میکردم. حس میکردم او را بخشیدهام اما درست وقتی که میخواستم بر این حس مهر تأیید بزنم، سایهی گذشته جلوی چشمانم نقش میبست.
سرگردان بودم و از تمام معادلاتِ این زندگی، خسته.
-النی!
با شنیدن صدای نیلوفر به خود آمدم و حملات افکارم متوقف شد. صندلی کنارم را عقب کشید و پشت میز نشست.
متعجب نگاهم کرد :
-جراحی تعویض باتری قلب تازه تموم شد.تو کی اومدی اینجا؟
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم.
-من برای جراحی نرفتم.به استاد هانده گفتم نمیتونم دستیارش باشم.
-چی؟چرا؟
-یعنی چیز..یکم ذهنم بهم ریخته بود..ترجیح دادم نرم اتاق عمل..ترسیدم یه اشتباهی بکنم.
-یعنی چی ذهنم بهم ریخته بود؟چیزی شده؟اوروچ کاری کرده؟چیزی بهت گفته؟
نگاهم را دزدیدم :
-نه یعنی آره؛یعنی نه..یعنی نه کاری نکرده..یعنی چیز آره؛یه چیزی گفت!
اخمی کرد :
-خودت فهمیدی چی گفتی؟
-میشه بعداً در موردش با هم صحبت کنیم؟یعنی بعداً بهت میگم چی شد.
سری تکان داد :
-باشه بعداً با هم صحبت کنیم ولی النی؛برای چی داری با آیندهی شغلیت بازی میکنی؟یعنی چی که ذهنم بهم ریخته بود نرفتم برای جراحی؟تو استاد فرهاد رو نمیشناسی؟تو برای رزومهی کاریت نیاز داری تو جراحیهای زیادی به عنوان دستیار شرکت کنی.برای چی دستِ استاد فرهاد آتو میدی؟لحظهی آخر تو جراحیای که به عنوان دستیار انتخاب شده بودی شرکت نکردی.استاد هانده میره به استاد فرهاد میگه.استاد فرهاد جراح ارشد کاردیولوژیه.میفهمی این یعنی چی؟استاد فرهاد از همین میتونه استفاده کنه تا مدتها بهت اجازه نده بری اتاق عمل؛میگه تو یه جراح بی مسئولیتی.
کلافه شدم :
-استاد فرهاد اصلاً برام مهم نیست.هرکاری میخواد بکنه.تو هم لطفاً بعداً به خاطر این موضوع غر بزن.
با غیظ نگاهم کرد :
-النی!انقدر نگو بعداً بعداً.دارم عصبی میشم.اوروچ چی بهت گفته که رفتی تو بُعد هفتم؟من دارم در مورد آیندهی شغلیت صحبت میکنم و تو عین خیالت نیست.
-نیلوفر اصلاً ساکت نمیشی نه؟
-نه ساکت نمیشم!اصلاً چرا غذا سفارش ندادی؟شبیه مجسمه وسط کافهتریا نشستی.همه دارن غذا میخورن این نشسته اینجا داره به بدبختیهاش فکر میکنه.
-اوف نیلوفر!منتظر تو بودم.چیز.علی و اوروچ میان؟
چشم غره ای رفت :
-نمیدونم.بهت گفتم که جراحی تازه تموم شد؛هنوز علی رو ندیدم.
نگاهم را حول محیط اطراف چرخاندم.
صدای برخوردِ چنگالها روی بشقابها، ریتمی بینظم و آزاردهنده به فضای کافهتریا میبخشید. اکثر میزها پر بود و صدای همهمه، مثل یک موجِ یکدست از هر طرف به گوش میرسید.
توجهام به علی جلب شد.
-علی داره میاد اما...
چهرهام از ناراحتی در هم کشیده شد :
-اما تنهاست.اوروچ پیشش نیست.
-باشه حالا انقدر زود ناراحت نشو.صبر کن بیاد ببینیم چی میگه.
علی با لبخند همیشگی اش صندلی مقابل نیلوفر را عقب کشید و پشت میز نشست :
-چطورین خانمها؟خوبین؟
"علی تونچ"، سی و شش ساله و متخصص بیهوشی بود.
درست مثل نیلوفر، فردی شوخطبع و حمایتگر بود. برای من چیزی فراتر از یک همکار بود؛ برایم برادری میکرد. علی از آن آدمهایی بود که نه با کلمات، بلکه با کارهایش برایت برادری میکرد و پناهِ امنی میشد.
بیمقدمه پرسیدم :
-اوروچ کجاست؟
خندید و سری به نشانه تأسف تکان داد :
-روز تو هم بخیر النی!منم خوبم ممنون.سلامتی.از تو چهخبر؟
سرم را پایین انداختم و لبخند زدم :
-چیز.ببخشید علی.حالت چطوره؟خوبی؟
نیلوفر خندید :
-برای چی دخترِ منو اذیت میکنی؟بگو ببینم اوروچ کجاست؟
@yaz_beni
224
ولی چشمهای اوروچ تو این سکانس خیلی حرفها برای گفتن داشت...
دقت کردین چقدر تک تک جزئیات چهرهاش غمگین بود؟
224
بچه هااااا بگین ک شما هم با اون دیالوگه ناراحت نشدم ادامه بده خودتو خالی کن من به نفرتتم راضی ام یاد این صحنه افتادین😭😭😭😭کلا موقع خوندن پارتا این صورت اوروچ جلو چشمم بود مظلووووم بدبخت
224
'پارت نود و هشتم'
گذر زمان از دستم خارج شد. چشمهایم را باز کردم و به آرامی از آغوشش فاصله گرفتم. دستهایش قصد رها کردنم را نداشتند اما مجبور بود. علیرغم میل باطنیاش، قفلِ دستانش را باز کرد و از من یک قدم فاصله گرفت.
نگاهم را دزدیدم و اشکهایم را پاک کردم :
-چیز.من باید میرفتم اتاق عمل.برم.دیرم میشه.استاد هانده رو منتظر نذارم.
به صورتش نگاه نمی کردم. دستی به موهایم کشیدم و به سمت درِ پشتبام رفتم.
-النی!معذرت میخوام.
در جای خود میخکوب شدم. نفسم بند آمد. پاهایم سست شد. لبهایم لرزید و اشکهایم باری دیگر هجوم آوردند.
سرم را با تردید و به آرامی به طرفش برگرداندم.
در چشمانش غمی استخوانسوز نشسته بود و اشک می ریخت :
-معذرت میخوام!بابت تک تک کارهام ازت معذرت میخوام.بابت تک تک روزهایی که به خاطر من گریه کردی ازت معذرت میخوام.بابت تک تک لحظاتی که به خاطر من اذیت شدی و عذاب کشیدی ازت معذرت میخوام.بابت خودخواهیم ازت معذرت میخوام.بابت اون روزی که سوار هواپیما شدی و مانعت نشدم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه هر بار ناامیدت کردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه مادرم و عموم ازت بچگیت رو گرفتن ازت معذرت میخوام.بابت اینکه خانوادهام زندگیت رو به گند کشیدن ازت معذرت میخوام.بابت اینکه برات مادر تقلبی آوردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه بهت دروغ گفتم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه هر بار بهم شانس دادی برای گفتن حقیقت اما ازش استفاده نکردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه خانوادهام رو انتخاب کردم و تو رو فدا کردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه فکر کردم ممکنه عاشق کس دیگهای بشی ازت معذرت میخوام.بابت اینکه برای همه چیز به تنهایی تصمیم گرفتم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه تنهات گذاشتم ازت معذرت میخوام.
مکث کرد.
صدایش لرزید و غمش خانهسوز شد :
-بابت اینکه عاشقِ من شدی ازت معذرت میخوام!
با شنیدن این حرف، قلبم تپیدن را از یاد برد.
چشمهای من، چشمهای او، شاید در این لحظه غمگینترین چشمان این جهان بودند!
@yaz_beni
224
'پارت نود و هفتم'
قطرات اشک یکی پس از دیگری بر گونه ام سقوط می کردند.
موهایم را چنگ زدم و چشمهایم را بی هدف حول محیط اطراف چرخاندم :
-لعنت به اون دشمنیتون.لعنت به اون روستاتون.از همتون متنفرم.از همتون متنفرم.زندگیم رو ازم گرفتین.بچگیم رو ازم گرفتین.بیست سال مامان و بابای واقعیم رو ازم گرفتین.بس نبود؛عشقمم ازم گرفتین.همه چیزم رو ازم گرفتین.نذاشتین یه زندگی عادی داشته باشم.از همتون متنفرم.از بازیهای کثیفتون متنفرم.از همتون متنفرم.یک روز خوش برام نذاشتین.من رفتم عاشق پسرِ زنی شدم که منو از آغوش مادرم جدا کرد.از این زندگی متنفرم.از همتون متنفرم.چرا من نمیتونم یه زندگی عادی داشته باشم؟چرا من نمیتونم مردی که عاشقشم رو خیلی راحت بغل کنم؟ها؟چرا مردی که عاشقش بودم رفت برام تست دیانای تقلبی آورد؟چرا برام مادر تقلبی آورد؟چرا؟چرا منو له کرد؟چرا از پشت بهم خنجر زد؟چرا مردی که عاشقش بودم رو مجبور کردن بین من و خانوادهاش یکی رو انتخاب کنه؟
غمهایم تمامی مرزها را رد می کردند.
در این لحظات، نه تنها غمهای خودم بلکه غمهای معشوقم نیز در گلویم گیر می کرد.
سرش را پایین انداخته بود و در سکوتی سنگین دفن شده بود.
چشمهایم را حول چهره ی غمگینش چرخاندم :
-چرا من و تو رو به این زندگی محکوم کردن؟کاش تو یه زمان دیگه یه مکان دیگه با هم آشنا میشدیم.کاش خانوادههامون دشمن نبودن.کاش یه جای دیگه همدیگرو میدیدیم.کاش این کارو باهامون نمیکردن.چرا هیچکس تو رو ندید؟چرا تو رو ندیدن؟چرا همش کاری کردن انتخاب کنی؟چرا کسی تو رو ندید؟چرا احساسات تو رو ندیدن؟معلومه که آدم خانوادهاش رو انتخاب میکنه.معلومه که جونِ خانوادهاش رو انتخاب میکنه.چرا قلبت رو از جاش کندن؟چرا انقدر تنهات گذاشتن؟چرا بارِ گناههای همه رو به دوش کشیدی؟چرا پناهِ همه شدی اما هیچکس پناهت نشد؟چرا با خودشون نگفتن این پسر چی میشه؟چرا به عذابهایی که می کشیدی فکر نکردن؟چرا همش تو تاوان پس دادی؟چرا همش تو به بقیه فکر کردی اما هیچکس به تو فکر نکرد؟از این زندگی متنفرم.از این دشمنی متنفرم.این وسط فقط من و تو باختیم.عشقمون باخت.همش ما تاوان پس دادیم!
سرش را بالا گرفت و بُهت زده نگاهم کرد. لبهایش تکان خورد اما چیزی نگفت. ماتش برده بود.
نفسی کشید و باری دیگر برای حرف زدن تلاش کرد :
-تو..تو با وجود..با وجود همهی بدیهایی که در حقت کردم..به من فکر میکنی؟به تنهاییِ من..تو به من..حق میدی..بابت اشتباهاتم..تو...
سرم را از فرط این غم به گوشه ای کج کردم و قلبم با غمی غریب تپید :
-خیلی تنهایی.خیلی!
متحیر بود.
یک قطره اشک بر گونهاش سقوط کرد و لبخند زد :
-هیچکس..هیچکس تا حالا نفهمیده بود!هیچکس نفهمید چقدر تنهام!
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. خودم را در آغوشش رها کردم و دستهایم را به دور کالبدش قفل کردم. سرم در کنار شانهاش آرام میگرفت. دستهایش را بی معطلی بر روی تنم گذاشت و من را به آغوش خود فشرد.
دستش بر روی موهایم حرکت کرد و صورتش را در میان زلفهایم پنهان کرد. هر یک از ما دیگری را به گونهای در آغوش خود می فشرد که استخوانهایمان تا مرز شکستگی پیش می رفت.
این آغوش برای ما نابترین مرهم بود!
@yaz_beni
224
'پارت نود و ششم'
انسانِ زخمی، زخم میزند. اگر زخمهایت خونریزی کنند، جز خون چیز دیگری نمیبینی. اگر مقابلت کسی ایستاده باشد که زخمهایت را به تو بخشیده است، به او زخم میزنی.
مگر میشود کسی هم درد باشد و هم درمان؟ او من را زخمی کرده بود اما مرهم زخمهایم نیز تنها در دستان او بود. هیچکس جز او نمیتوانست زخمهایم را التیام ببخشد.
اشک در چشمانش حلقه زد و لبخندی به تلخی یک زهر زد :
-تو به تکنیکهای بوکس احتیاجی نداری که.تو با حرفهات منو ناکاوت میکنی.نابودم میکنی!
طعم خونِ زخمهایم را در دهانم حس میکردم و کنترلی بر گفتههایم نداشتم :
-چی شد؟ناراحت شدی؟مگه همینطوری نبود؟تحمل کردی دیگه.مگه احساسات من مهم بود برات؟عکسهام رو داشتی دیگه.میدونستی حالم خوبه دیگه.مگه نگفتی اگه عاشق کس دیگهای میشدم خودت رو میکشتی؟تو برای همه چیز برنامهریزی کردی دیگه.تو حتی به این احتمال فکر کردی که میتونم عاشق کس دیگهای بشم.فقط این وسط به عشقی که نسبت بهت داشتم فکر نکردی.عشقِ من نسبت به خودت رو هیچ دونستی.فقط عشقِ تو عشق بود.مال من عشق نبود که!
لبخند بی رمقی زد و چشمهای غمگینش را عاشقانه حول صورتم چرخاند :
-ناراحت نشدم.ادامه بده.خودت رو خالی کن.بریز بیرون.من به خشمت راضیام.به نفرتت راضیام.فقط کافیه نسبت بهم بی حس نباشی.فقط کافیه نسبت به من یه چیزی حس کنی.من به نفرتت راضیام.به هر چی که از تو بهم برسه راضیام.ادامه بده.حرف بزن.
ضربان قلبم بالا رفت؛ خشم توأم رنجهایم در سلولهایم زبانه میکشید.
مشتهایم را بر سینه اش کوبیدم :
-تو به من فکر نکردی.به عشقی که بهت داشتم فکر نکردی.تو چطوری میتونی به این احتمال فکر کنی ها؟چطوری فکر کردی میتونم عاشق کس دیگهای بشم؟چطوری؟چطوری تونستی بهم بگی اگه استاد فیرات روزی بهم میگفت عاشق کس دیگهای شدی خودم رو میکشتم ها؟تو چطوری میتونی این حرف رو به من بزنی؟چطوری تونستی به این احتمال فکر کنی؟چطوری فکر کردی ممکنه عاشق کس دیگهای بشم؟نباید فکر میکردی.حتی از گوشهی ذهنت هم نباید رد میشد.به ذهنت نباید خطور می کرد.باید میگفتی النی همچین کاری نمیکنه.النی نمیتونه عاشق کس دیگهای بشه.تو چطوری منو تنها گذاشتی؟تو خودخواهی.خودخواهی.چرا نیومدی دنبالم؟
مشتهایم را بی هیچ مقاومتی میپذیرفت و غمی جانسوز، چهره اش را می بلعید. از خود دفاع نمیکرد. دستهایش بی حرکت بودند.
چند قطره اشک بر گونه اش لغزید و با عشقیِ دردناک به صورتم خیره بود.
خودم را عقب کشیدم و اشکهایم را پس زدم :
-میومدی.دنبالم میومدی.میذاشتی با نفرت نگاهت کنم.میذاشتی ازت متنفر باشم اما میومدی.میومدی اینجا تا هر روز ببینمت.جلوی چشمهام بودی حداقل.میدونستم حالت خوبه حداقل.باشه عذرخواهی نمیکردی اما میومدی.باشه نمیبخشیدمت اما میومدی.باشه قبول نمیخواستی بین تو و خانوادهام گیر کنم اما میومدی.میومدی باهام بد برخورد میکردی اشکال نداشت.اشکالی نداشت برام نقش بازی میکردی باهام بدرفتاری میکردی.نمیخواستی ببخشمت باشه اشکالی نداشت؛اما میومدی اینجا تا بفهمم حالت خوبه.میومدی تا بتونم هر روز ببینمت.من که نمیبخشیدمت اما میومدی.میومدی تا بتونم ببینمت.به دیدنت از دور هم راضی بودم.میومدی اینجا تا بفهمم حالت خوبه.همین که میفهمیدم حالت خوبه برام کافی بود.ازم دور نمیشدی.منو از دیدنت محروم نمیکردی.تو از من عکس داشتی من ازت چی داشتم؟تو استاد فیرات رو داشتی من کی رو داشتم؟من چطوری باید میفهمیدم مردی که عاشقشم حالش چطوره؟چرا؟چرا منو تنها گذاشتی ها؟چطوری تونستی منو تنها بذاری؟چرا احساسات منو ندیدی؟
@yaz_beni
224
'پارت نود و پنجم'
مکث کرد؛ مکثی طولانی. انگار ذهنش آشفته شده بود و افکاری زهرآگین در سر داشت.
آب دهانی قورت داد. دستی به یقهی اسکراب سرمه ای
رنگش کشید.
رنگِ نگاهش تلفیقی از ترس و خشم بود :
-صبر کن.یه دقیقه.صبر کن.اون عوضی.اون عوضی گفت کی برای تمرین بوکس میای.آره.از تو پرسید کی برای تمرین بوکس میای؛داری پشت گوش میندازی.تو با اون عوضی بوکس کار میکنی؟اون مربیته؟اون بهت یاد میده؟آره.آره تو با اون بوکس کار میکنی.برای همین تکنیک هوک رو بلد بودی!
پوزخند زدم :
-چی شد آقای دکتر؟خبر نداشتی؟مثل اینکه تعجب کردی.استاد فیرات بهت نگفته بود با برکای بوکس کار میکنم؟البته چطوری میتونست بهت بگه چون خودشم نمیدونست.خبر نداشت متاسفانه.آها؛سرهات بهت نگفت؟وقتی داشتم میرفتم باشگاه،برات عکس نفرستاد؟مثل اینکه نفرستاد.حیف شد.خیلی ناراحت شدم از اینکه این موضوع رو نمیدونستی!
سرش را به گوشه ای کج کرد و دندانهایش را روی هم سایید :
-النی!منو دیوونه نکن.
-چطور تو منو دیوونه میکنی؟اون چه طرز در زدن بود؟داشتی درو از جاش میکندی.برای چی با برکای اونطوری حرف زدی؟
نگاهش را بی هدف حول محیط اطراف چرخاند.
چیزی مانند خوره به جانش افتاده بود.
-تو..تو واقعاً با اون عوضی..اون عوضی بهت بوکس آموزش میده؟واقعاً؟
-آره اوروچ!برکای بهم بوکس آموزش میده.مربیمه.چیه؟دردت چیه؟چه مشکلی با این موضوع داری؟
عاجز بود؛ دستهایش را در موهایش فرو برد و چنگی زد.
سرش را اندکی به پایین خم کرد و نگاهش رنگِ غم به خود گرفت :
-بهت..بهت دست میزد یعنی؟یعنی..یعنی دستهات رو میگرفت..یعنی...
نگاهش به آرامی از صورتم به سمت پایین حرکت کرد و در نواحی شکمم ثابت ماند :
-بهت دست میزد..به کمرت...
کسی، قلبم را می فشرد و میان خشم و غم گیر افتادم :
-اوروچ!چی داری میگی؟من نمیفهمم!مربیم بود.معلومه که بهم دست میزد.پس چطوری باید بهم حرکات و تکنیکها رو آموزش میداد؟
نگاهش را دزدید. باری دیگر چنگی به یقه ی اسکرابش زد. نفسهایش سنگین شده بود؛ عمل دم و بازدم را با زحمت انجام می داد.
زمزمه کرد :
-نه!نمیتونم تحمل کنم.اون عوضی رو میکشم.
دستهایش را مشت کرد و صدایش خشمآلود شد :
-قسم میخورم میکشمش.
به سمت در ورودی پشتبام قدم برداشت که شتابزده مقابلش ایستادم و سد راهش شدم :
-اوروچ!اگه حتی انگشتت اشتباهی هم به برکای بخوره دیگه نمیتونی منو ببینی.حتی تو خوابت هم دیگه نمیتونی منو ببینی.از برکای دور بمون.
چهره اش غمگین شد و لبخند تلخی زد :
-یعنی این آدم انقدر برات مهمه؟اذیت شدنش انقدر برات مهمه؟در حدی که منو با خودت تهدید کنی!
-آره!برکای برام مهمه.دوستمه.همکارمه.سالهاست میشناسمش.طبیعتاً دلم نمیخواد به خاطر خشمِ الکی و مزخرف تو آسیبی ببینه.
ابروهایش را بالا انداخت و رنجیده خاطر شد :
-خشمِ الکی و مزخرف من؟من الکی عصبانی میشم؟نگاههای اون مرد به خودت رو نمیبینی؟چطوری با عشق نگاهت میکنه نمیبینی؟
-همچین چیزی نیست!برکای و من فقط با هم دوستیم.برکای عاشق من نیست.نگاههاش به من عاشقانه نیست.تو بد متوجه شدی.تا به امروز کوچکترین اشتباهی ازش سر نزده.هیچوقت مرز بینمون رو رد نکرده.همیشه رابطهی بینمون دوستانه بود.همیشه با احترام با من برخورد کرد.
مکث کرد. خشمش فروکش نمیکرد. طوفانِ افکار زهرآلودش آرام نمیگرفت.
-نه!تو نمیتونی بفهمی.معنیِ نگاههای یه مرد رو فقط یه مرد میفهمه.اون عوضی تو رو دوست داره.من نمیتونم تحمل کنم.نمیتونم.چطوری تحمل کنم چشمهاش رو از کاسه درنیارم؟چطوری تحمل کنم دندانهاش رو تو دهنش خرد نکنم؟
یک آن، دردهای قدیمی جلوی چشمانم رژه رفت.
اشک در چشمانم حلقه زد و شاید با نفرت به چهره اش خیره شدم :
-همونطوری که پنج سال تحمل کردی.همونطوری که ممکن بود توی این پنج سال عاشق یکی بشم و تو با دونستن این احتمال به زندگیت ادامه دادی و تحمل کردی.تا جایی که فهمیدم آستانه تحملت خیلی بالاست.خیالت راحت؛میتونی تحمل کنی!
@yaz_beni
224
'پارت نود و چهارم'
در اتاق برکای را بستم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.
اوروچ مقابلم ایستاده بود و با عصبانیت نفس میکشید.
با غیظ نگاهش کردم :
-تو داری چیکار میکنی؟برای چی اومدی اتاق برکای؟
چشمهایش را حول صورتم چرخاند و پوزخند زد :
-چی شد خانم روانپزشک؟ناراحت شدی؟بین جلسهی تراپیتون اختلال ایجاد کردم؟نتونستی مریضِ روانیت رو آروم کنی؟
انگشت اشارهام را به نشانه تهدید بالا گرفتم :
-منو ببین اوروچ!اگه یکبار دیگه به من بگی خانم روانپزشک...
-چیکار میکنی؟منو میزنی؟
سری تکان دادم و با تحکم و عصبانیت گفتم :
-آره میزنمت.
راهرو شلوغ بود و آدمها مدام از کنارمان رد میشدند. متوجه شدم که چند نفر از اعضای کادر درمان در حالی که از کنارمان رد میشدند، نگاهشان روی ما قفل شده بود. نگاهشان متعجب و کنجکاو بود.
در حالی که به محیط اطراف نگاه میکردم، با تن صدایی آرام اما عصبی گفتم :
-یک کلمه هم چیزی نمیگی.دنبالم بیا.
اخمی کرد و بی آنکه چیزی بگوید به دنبالم راه افتاد. سوار آسانسور شدیم؛ دکمهی طبقهی پانزدهم را فشردم.
کسی جز ما در آسانسور نبود.
با عصبانیت به درِ آسانسور نگاه میکردم و بیقرار، پاهایم را تکان میدادم.
-چی شد؟داری منو میبری یه جای خلوت تا کتکم بزنی؟
با غیظ سرم را به طرفش برگرداندم :
-ساکت شو.تا برسیم پشتبوم یک کلمه هم حرف نمیزنی.
بیشتر از پنج ثانیه نتوانست ساکت بماند :
-اون عوضی...
تن صدایم را بالا بردم :
-اوروچ!گفتم ساکت شو.
با حرص نفسی کشید و زمزمه کرد :
-باشه.ساکت میشم.
از آسانسور پیاده شدیم و از چند پلهای که به پشتبام بیمارستان منتهی میشد، بالا رفتیم.
-الان اجازه دارم حرف بزنم؟چرا اومدیم اینجا؟
نفسی کشیدم و چشمهایم را حول محیط اطراف چرخاندم. خورشید در وسط آسمان می تابید و شهر مانند همیشه پرازدحام بود.
با خشم به طرف اوروچ که چند قدمی عقبتر از من ایستاده بود، برگشتم :
-برای چی اومدی اتاق برکای؟برای چی باهاش اونطوری حرف زدی؟
اخمی کرد :
-نفهمیدم!برای ادامهی بحثمون اومدیم اینجا؟چرا؟
کلافه شدم :
-اومدیم اینجا چون بیمارستان خیلی شلوغه.نمیشه هر جایی صحبت کرد.کادر درمان این بیمارستان حواسشون به همه چیز جمعه.پشت سرت غیبت میکنن.برات حرف درمیارن.نباید بهشون آتو بدی.
اندکی مکث کرد. رنگ چهره اش تغییر کرد.
ابروهایش را بالا انداخت و لبخند تلخی زد :
-دوست نداری در مورد من و تو شایعهای درست کنن.دلت نمیخواد فکر کنن چیزی بینمونه!تو از من خجالت میکشی مگه نه؟به اون عوضی هم گفتی تو بیمارستان با هم آشنا شدیم.نمیخوای هیچکس در مورد گذشتهای که با هم داشتیم،بدونه.میخوای همه فکر کنن دو تا غریبهایم که به تازگی تو این بیمارستان با هم آشنا شدیم.
-چرا چرت و پرت میگی؟من چرا باید از تو خجالت بکشم؟از تو خجالت نمیکشم.موضوع به تو ربطی نداره.من فقط دوست ندارم تو این بیمارستان کسی در مورد روابط شخصیم حرفی بزنه.من اینجا کار میکنم؛پزشک اینجام.جراحم.دوست دارم فقط در مورد استعدادم و نحوه کارم حرف بزنن.دوست ندارم کسی در مورد روابط شخصیم صحبت کنه.دوست ندارم پشت سرم غیبت کنن.
دندانهایش را روی هم سایید و چهره اش خشمگین شد :
-اما در مورد تو و اون عوضی حرف میزنن.شیپتون میکنن.الکای!چرا در مورد این موضوع کاری نمیکنی؟چرا واکنشی نشون نمیدی؟پس چرا حقشون رو نمیذاری کف دستشون؟چرا بهشون نمیگی منو با این عوضی شیپ نکنین؟اما نه؛تو به جای اینکه کاری کنی دیگه تو و اون عوضی رو شیپ نکنن،پا میشی میری اتاقش.میشینی به مشکلاتش گوش میدی.آرومش میکنی.
دستهایم را بالا گرفتم و با غیظ مشت کردم :
-اوروچ!قسم میخورم میزنمت.منو تحریک نکن.انقدر چرت و پرت نگو.
لبهایش را با حالت تمسخرآمیزی جمع کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد :
-اوه!خانم دکتر عصبانی شد.بیا بزن.
-مثل اینکه خوشت میاد از من کتک بخوری...
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-من مشکلی ندارم.میتونم بزنمت.از برکای تکنیکهای زیادی یاد گرفتم.
@yaz_beni
