~Yaz beni~
الذهاب إلى القناة على Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
224
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+147 أيام
+1430 أيام
أرشيف المشاركات
224
آینااااز حساب نیست با النی رفتیم توالت با اوروچ نرفتیم😔🤣🤣..خیلی کنجکاوم بدونم اوروچ توی توالت چیکار کرد البته که حدسای خوبی نمیزنم🥲🤣🤣
224
ما نسلی هستیم امیدوار. از هر سو ضربه میخوردیم. ما را زمین میزدند اما باز هم بلند میشدیم؛ باز هم میایستادیم. پاهایمان خونی بود اما راه میرفتیم. زخمهایمان را نادیده میگرفتیم و باز هم ادامه میدادیم. ضربهای دیگر. این بار سینه خیز به جلو میرفتیم. ما همیشه امید داشتیم به فردایی روشن. امید به فرداها و پس فرداها، از دلمان بیرون نمیرفت. از زخمهایمان خون میچکید اما باز هم ادامه میدادیم. ما نسلی هستیم قدرتمند؛ نسلی بردبار و تابآور. ریشههایمان را قطع کردند اما باز هم جوانه زدیم، باز هم سبز شدیم. ما ادامه داریم. این امید را نمیتوانید از چنگمان بیرون بکشید. این مسیر اگر پر از تکه سنگ تیز و خرده شیشه هم باشد، ما باز هم ادامه میدهیم. روی این خرده شیشهها، راه میرویم، با خونمان روی زمین ردی به جا میگذاریم، درد میکشیم اما تسلیم هرگز. نسل ما هیچ گاه تسلیم نخواهد شد. ما با تکه امیدی که در دست داریم، ادامه میدهیم. قطعاً فرداها بسیار روشنتر از امروزهاست؛ حداقل من میخواهم اینطور باور کنم.
آیناز
224
اوروچ اگر یه پادکست بود..."من هر چی بهم گفتنو ریختم تو خودم، حرف نزدن ساده نبود من خسته تر از عالم و آدم میشدم، دم نزدن ساده نبود"
224
'پارت صد و سی و نهم'
نگاههایش مفهومی عمیق داشتند؛ مفهومی که گاهاً از درک آن عاجز میشدم :
-منو دیگه تنها نمیذاری مگه نه؟
فوراً سرم را بالا گرفتم و قطره اشک دیگری از چشمانم سقوط کرد.
دستش را بالا گرفت و روی گونهام گذاشت :
-گریه نکن!
دستش را از روی گونهام برداشتم. انگشتان دستم را میان انگشتان دستش قفل کردم. سرم را پایین گرفتم و به آن چشمانی خیره شدم که میتوانستی غمهای خانهسوزی را در اعماقش ببینی.
-تنهات نمیذارم!
لبخند کمرنگی زد :
-قول؟
لبخند زدم :
-قول!
نفسی کشیدم؛ ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم. ما باز هم درگیر غمهایی بودیم که استخوان را می سوزاند اما فرار میکردیم :
-هنوز نبخشیدمت البته.حواست باشه.
لبخند شیطنت آمیزی بر لبانش نشست. با ملایمت، قفل انگشتانمان را باز کرد. ساعدم را میان دستانش گرفت و به آرامی روی لبهایش قرار داد. پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، سرش را به جلو آورد و بوسهای عمیق و طولانی بر شاهرگم نشاند؛ درست بر فرازِ جایی که نبضم زیر پوست میکوبید.
-بالاخره میبخشی.من کارم رو خوب بلدم.
قلبم با قدرت در سینهام میکوبید و آرامشی ناآشنا در ماهیچههایم لغزید.
در تضاد با لبخندی که بر لب داشتم، اخمی کردم تا جدی به نظر برسم :
-خیلی حرف میزنی آقای دکتر.بگیر بخواب.
لبخند شیطنت آمیزی زد؛ بدنش را باری دیگر روی زمین جا به جا کرد و به پهلو دراز کشید :
-آلپرازولام داره کم کم اثر میکنه.
خندهام را مهار کردم؛ چشم غره ای رفتم و ضربهی آرامی به بازویش زدم :
-من آلپرازولام نیستم!
آرام و بی صدا خندید.
چشمهایش را بست و با لحنی که دیگر شیطنت نداشت، گفت :
-دقیقاً مثل آلپرازولام خطرناکی..آدم بهت اعتیاد پیدا میکنه..بدون تو دیگه نمیتونه حتی یه نفس راحت بکشه...
مکث کرد.
پس از گذر چند ثانیه زمزمه کرد :
-میدونی دیگه قطع کردن یه داروی اعتیادآور چقدر میتونه کشنده باشه..پس دیگه هیچوقت از پیشم...
سکوت کرد. ثانیهها گذشت اما جملهاش را کامل نکرد. گفتهاش را نیمهتمام باقی گذاشت.
با اشکهایم جنگیدم و به نوازش موهایش ادامه دادم.
آرام نفس میکشید.
همانطوری که چشمانش بسته بود، با تن صدای پایینی گفت :
-برام آهنگ میخونی؟
چشمهایم را بیسبب حول محیط اطراف چرخاندم و سعی کردم احساساتم را رام کنم.
انگشتانم میان موهایش میلغزید و پس از گذر چند ثانیه، برایش آهنگی را که شفابخش جسم و روحش بود، خواندم :
[Sin barutin apsimon
Anaftum denandalon
dyo threlon endama
Nakolizum sin kozmon
Karbeftim mavro liva
Nevazun ta raşiya
Sin Krifomun neleğa
Tarazun sin thalassan]
[تو باروتی، من آتش
آیا یک کبریت بکشم
دو دیوانه کنار هم، آیا دنیا را بسوزانیم
غمم مثل ابر سیاه است، از کوه مقابل خواهد گذشت
اگر رازهایم را بگویم، این دریا طغیان خواهد کرد]
[Gördüm seni uzaktan
Sanki rüyaymış gibi
Dalgalan karadeniz, yeni eskisi gibi
Sensiz nefes alamam, kokun her yere sinmiş
bir çare bulamadım
Alnım yazım böyleymiş]
[تو را از دور دیدم
انگار که یک رویا باشی
کارادنیز موج بزن، دوباره مثل گذشته باش
بدون تو نمیتوانم نفس بکشم
بویت همه جا نفوذ کرده
چارهای نیافتم
تقدیرم (پیشانی نوشتم) اینگونه بوده است]
[Sen barutsun ben ateş
Bir kibrit mi çakalum
İki deli yan yana dünyayi mi yakalum
Efkarum kara bulut karşu daği aşacak
Söylesem sevduğumi habu deniz taşacak]
[تو باروتی، من آتش
آیا یک کبریت بکشم
دو دیوانه کنار هم، آیا دنیا را بسوزانیم
غمم مثل ابر سیاه است، از کوه مقابل خواهد گذشت
اگر به عشقم (رازم را) بگویم، این دریا طغیان خواهد کرد]
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و هشتم'
با غیظی مصنوعی، صورتم را مچاله کردم. لبهایم را جمع کردم و با تقلید آن صدای بم و دورگهاش، حرفش را تکرار کردم :
-تا صاحب خونه گرفت خوابید پا شدی رفتی توی وسایل شخصیش سرک کشیدی.خیلی زشته این حرکت.خیلی زشته.
قهقهه زد :
-چیکار میکنی؟داری ادای منو در میاری؟
چشم غره ای رفتم و با لحن تهدیدآمیزی گفتم :
-یکبار دیگه به من بگی توی وسایل شخصیت سرک کشیدم قسم میخورم...
حرفم را قطع کرد :
-شروع شد.باز تهدیدهای خانم دکتر شروع شد.
-من تهدیدهام رو عملی میکنم.
-مگه میشه ندونم؟خیلی خوب میدونم.
شانههایم را با غروری خاص تکان دادم و به نقطه مقابلم نگاه کردم.
ما دربارهی آن شب با هم شوخی میکردیم؛ همان شبی که زخمهای یکدیگر را با تیغِ کلمات بریدیم و به همدیگر رحم نکردیم. خوب میدانستم که پشتِ این لبخندهای بیخیال، قلب هر دوی ما هنوز از غمِ آن شب میسوخت. در ظاهر به راحتی از آن اتفاقات میگفتیم، اما در اعماق وجودمان، یادآوریِ آن حرفها و آن ضربههای سهمگین، هنوز هم جگرمان را میسوزاند.
سنگینی نگاهش را حس کردم و سرم را به طرفش چرخاندم.
لبخندی عمیق و آرامشبخش زد؛ چندین ثانیه با آن چشمانی که عشق در آنها هیاهو میکرد، به صورتم خیره شد :
-اون شب تا صبح راحت خوابیدم چون تو اونجا بودی.چون تو اومدی و انگار با حضورت،همهی غمها رو از بین بردی.انگار تمام اون نویزهای توی سرم با حضورت ساکت شد.چطوری بگم؛آها.مثل آلپرازولام (داروی آرام بخش) بودی.این دارو سیگنالهای اضطراب رو خاموش میکنه؛اجازه میده مغز به آرامش برسه.خب تو هم اون شب همین کارو با من کردی.با حضورت مغزم رو ساکت کردی.افکار مزاحم ذهنم رو از بین بردی.کنارت آروم شدم.برای همین خوابیدم.
لبخندی شیطنت آمیز زدم و ابروهایم را بالا انداختم :
-آلپرازولام؟مثل آلپرازولام بودم یعنی؟واقعاً خیلی رمانتیکی آقای دکتر.
برای ثانیههای کوتاهی خندید :
-خیلی حرف مسخرهای زدم نه؟آلپرازولام چیه آخه؛چی میگم من.ببخشید.
مکث کرد.
چشمهایش به سبب تماشای صورتم درخشید :
-تو درمان منی.شفای منی.
او خوب میدانست چگونه عشق را در رگهایم جاری کند!
تپشهای قدرتمند و عاشقانهی قلبم آغاز شد؛ لبخندی عمیق زدم و سرم را پایین انداختم.
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و از روی مبل بلند شدم. دمپاییهایم را درآوردم و روی زمین، درست کنار مبل، چهار زانو نشستم.
سرم را به طرفش چرخاندم :
-بیا!
اخمی از سر تعجب روی پیشانیاش نقش بست :
-چی؟
-بیا!
با تردید از روی مبل بلند شد و در کنارم روی زمین نشست.
توسط چشم و ابروهایم اشارهای به پاهایم زدم :
-دراز بکش.
چند ثانیه فقط با بُهت زدگی نگاهم کرد.
نامم را با صدایی که میان تعجب و اعتراض لرزید، صدا زد :
-النی!
سری تکان دادم و با تحکم گفتم :
-زود باش.دراز بکش.
-النی!نمیشه؛ببین...
با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-الله الله.میگم دراز بکش.
غم در چشمهایش خانه کرده بود. سرش را پایین انداخت.
زیر چشمی نگاهی به صورتم انداخت :
-پات درد نمیگیره؟
سرم را به نشانهی منفی تکان دادم :
-درد نمیگیره.دراز بکش.
فکش منقبض شد. گمان میکنم با خودش جنگی را آغاز کرده بود. از نگاه کردن به من فرار میکرد، اما در نهایت، با آن تردیدی که در عمق نگاهش میدیدم، آرام روی زمین دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت.
به پهلو دراز کشیده بود و میتوانستم نیم رخ اش را ببینم. عشقی که با طعم حسرتِ تمام سالهای دوریمان آمیخته بود، مثل خون در رگهایم جاری شد. دستم را میان تار و پود موهایش فرو بردم و نوازش کردم. ناخودآگاه لبخندی روی لبانم نشست؛ دست دیگرم را روی گونهاش گذاشتم و با ملایمت، ریشهایش را نوازش کردم.
چشمانش باز بود و ریتم نفسهایش، سنگین بود. دستم میان موهای قهوهای-طلایی رنگش در حرکت بود و تمام آن غمِ بیوزن اما سنگینی که روی شانههایش بود را توسط تک تک سلولهایم حس میکردم.
تن صدایش پایین بود :
-النی!
مکث کرد؛ مکثی طولانی.
صدایش میلرزید اما تمام تلاشش را میکرد تا این لرزش را پنهان کند.
-من..من از این لحظه به بعد دیگه نمیتونم..نمیتونم برم..نمیتونم تورو کنار خودم نداشته باشم..از حرفهایی که امشب زدی..پشیمون نمیشی مگه نه؟..گفتی میخوای اینجا بمونم..گفتی نمیخوای برم..پشیمون نمیشی مگه نه؟..اینجا میمونم..کنارت...
سکوت کرد.
قطره اشکی، بیاختیار روی گونهام لغزید.
سرم را بالا گرفتم؛ چشمهایم را به سقف دوختم و لب گزیدم.
به نوازش موهایش ادامه دادم و شاید صدایم لرزید :
-نه..پشیمون نمیشم..باید همینجا بمونی..کنارم!
بدنش را روی زمین جا به جا کرد. به پشت دراز کشید. سرم را پایین گرفتم و چشمانمان در یکدیگر غرق شد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و هفتم'
نفسهایم را در سینه حبس کردم و با تمرکز بر الگوی منظم دم و بازدم، سعی کردم تپش بیامانِ قلبم را آرام کنم. چند بار آب را به صورتم پاشیدم و با دستمال، رطوبت را از روی پوستم برداشتم. با آرامشی ساختگی، از سرویس بهداشتی بیرون آمدم و نگاهی گذرا به اطراف انداختم. درِ اتاق مقابل باز بود؛ چشمهایم، تاریکی اتاق را جستوجو کردند اما چیزی جز تختی دو نفره به چشم نمیآمد. اتاقِ دیگری نیز در فاصلهای نزدیک قرار داشت که درِ آن بسته بود.
با قدمهایی که میکوشیدم سنگین و استوار به نظر برسند، به آرامی از پلهها پایین آمدم.
اوروچ هنوز همان جا، روی مبل نشسته بود. به صفحهی لپ تاپ نگاهی میکرد و با جدیتِ تمام، چیزی را در دفترچهاش یادداشت میکرد. از آن تلاطم لحظات پیش، هیچ اثری نبود.
بیآنکه نگاهی به صورتش بیاندازم، روی مبل با فاصله از او نشستم.
سنگینیِ نگاه نافذش را روی صورتم حس میکردم :
-خوبی؟
به نقطهی مقابلم نگاه میکردم و تن صدایم پایین بود :
-خوبم.
دفترچهی یادداشتش را به سمتم گرفت :
-ببین.فکر کنم تنها مشکلی که مونده بود رو حل کردم.یه نگاهی به مقاله انداختم؛این به ذهنم رسید.حس میکنم این استراتژی برای برداشتن غده از روده مناسب باشه.نظر تو چیه؟
بی آنکه به صورتش نگاه کنم، به آرامی دفترچهاش را از دستش گرفتم و نکاتی که یادداشت کرده بود را خواندم.
سری تکان دادم :
-آره درسته.دیگه مشکلی نمونده.استراتژیِ خوبیه.اگه حین جراحی اتفاق و مشکل غیرمنتظرهای پیش نیاد؛فکر کنم مریض نجات پیدا میکنه.
دفترچهاش را روی مبل گذاشتم. همچنان به نقطهی مقابلم خیره بودم و از نگاه کردن به صورتش، فرار میکردم.
-راستی!قهوهات رو نخوردی سرد شد.برات یه قهوهی دیگه بریزم؟
سرم را به نشانهی منفی تکان دادم :
-نه؛نمیخوام.قهوه نمیخورم.
سکوتِ عجیبی بینمان حاکم شد. اوروچ سعی داشت با آرامش شرایط را عادی جلو ببرد، اما پاسخهای کوتاه و سرد من و دزدیدن نگاهم از او، فضا را سنگین کرده بود.
نفسی عمیق کشیدم و با انگشتانم بازی کردم؛ سعی کردم خودم را آرام کنم و مثل او، عادی به نظر برسم.
با تردید سرم را به سمتش چرخاندم و نگاهمان در هم گره خورد :
-چیز.تونستیم پرونده رو به کمک هم حل کنیم.استراتژی خوبی طراحی کردیم.
لبخند بی رمقی زد و سری تکان داد :
-حالا باید ببینیم این پیرمرد که خیلی امید به زندگی داره،زیر تیغ جراحی دووم میاره یا نه.
لبخندی تصنعی زدم و سرم را پایین انداختم :
-چون امید به زندگی داره دووم میاره.
-چیز.النی!حالا که کارمون تموم شد،تو برو اتاق من بخواب.الکی بیدار نمون.از صبح بیمارستان بودی،خیلی کار کردی.خستهای؛برو استراحت کن.یه چند ساعت وقت داری میتونی راحت بخوابی.
چشمهایم را حول صورتش چرخاندم. چهرهاش آرام اما آشفته بود. همانند همیشه عمیق نگاهم میکرد؛ گویی به جسمم نه، بلکه به روحم خیره بود.
-من خوابم نمیاد.تو برو.برو بخواب.زیر چشمهات کبود و قرمزه.خیلی خستهای.دیشب هم نخوابیدی مگه نه؟
نگاهش را دزدید :
-نه!من خوابیدم؛دیشب خوابیدم.چرا نباید میخوابیدم؟دیشب خوابیدم.الانم زیاد خسته نیستم.خوابم نمیاد.
دروغ میگفت. چشمهایش از من میگریخت تا بتواند حقیقت را پنهان کند.
غمی در پس صدایم نشست :
-توی دفترت نوشته بودی که نمیتونی بخوابی.حتی وقتی اومدم ازمیر،صبح که از خواب بیدار شدی از اینکه چند ساعت بی وقفه خوابیده بودی تعجب کردی.خیلی تعجب کردی.همش میگفتی من چطوری خوابم برد.چطوری انقدر خوابیدم.
به نقطه مقابلش نگاه میکرد و شاید چیزی روحش را میتراشید :
-به اون نوشتهها توجه نکن.چرت و پرت زیاد مینوشتم.
دلم میخواست غمِ صدایش را در آغوش بگیرم. دلم میخواست بدانم پشت هر کدام از آن نوشتههای دفتر، چه داستانی پنهان شده. میخواستم تمامِ رنجهایش را بشنوم و با آنها هممسیر شوم، اما خوب میدانستم که سؤالهای من، به جای آرام کردنش، او را بیشتر در میان رنجهایش محبوس میکند.
لبخندی شیطنت آمیز زدم و ابروهایم را بالا انداختم :
-یه چیزی میخوام بگم.اون شبی که اومدم ازمیر رو یادت میاد؟یادت میاد چقدر سریع گرفتی خوابیدی؟آدم وقتی خونهاش مهمان اومده،میگیره میخوابه؟اصلاً مهماننواز نبودی آقای دکتر؛اصلاً.به مهمانت اصلاً فکر نکردی.تازه داره یادم میاد؛حتی بهم شامم ندادی.خیلی سریع خوابیدی.تا صبح راحت گرفتی خوابیدی.اون شب تا منو دیدی یادت افتاد وقت خوابته؟
لبخندی عمیق زده بود و لحنش شیطنتآمیز بود :
-والا حق داری خانم دکتر.معذرت میخوام.مهمانم رو همونطوری گشنه،تشنه،خسته ول کردم گرفتم خوابیدم.نه غذایی،آبی،جای خوابی.اما به نظرم تو هم اصلاً مهمان خوب و قابل اعتمادی نبودی؛تا صاحب خونه گرفت خوابید پا شدی رفتی توی وسایل شخصیش سرک کشیدی.خیلی زشته این حرکت.خیلی زشته.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و ششم'
روی مبل جا به جا شد و به من نزدیک شد. حالا با فاصلهای میلی متری از هم نشسته بودیم. یکی از دستهایش را درست پشتِ سرم، روی لبهی مبل دراز کرد و دست دیگرش را روی تاچ پد لپ تاپ گذاشت. چشمهایش روی صفحه نمایش قفل شده بود و قصد داشت فایل مقاله را پیدا کند. قلبم، بیاختیار در سینهام شروع به کوبیدن کرد.
-بذار ببینم.فکر کنم باید تو این فولدر باشه.
سرم را به سمتش چرخاندم و دقیقاً در همان لحظه، او هم سرش را به طرف من چرخاند. صورتهایمان درست مقابل یکدیگر بود. چشمهایمان به یکدیگر گره خورد. فاصلهی میان صورتهایمان کم بود و میتوانستم گرمای نفسهایش را روی پوستم حس کنم. قلبم طوری می کوبید که گویی قصد داشت قفسهی سینهام را بشکافد. آب دهانی به سختی قورت داد. نگاهش میان چشمان و لبهایم در حرکت بود و ریتم نفسهایش، سنگین و نامنظم شد.
سستی دست و پاهایم را به خوبی حس میکردم. در میان این تلاطم، بی آنکه پلک بزنم، تنها به لبهایش خیره مانده بودم. دمای بدنم هر ثانیه بالاتر میرفت و حسی گزنده در رگهایم جریان داشت.
آرام و بیاختیار، صورتم را بیشتر به سمت صورتش متمایل کردم. سرم را اندکی کج کردم؛ در این بین فقط به لبهایش نگاه میکردم. گویی لبهای هر یک از ما، قطبهای مخالفِ دو آهنربای قدرتمند بود که در برابرِ کششی پنهان، بیاختیار به هم نزدیک میشدند. تحت تأثیر این کشش بودم و اگر مغزم در آخرین ثانیه، آژیرِ خطر را به صدا در نمیآورد، خودم را تمام و کمال میباختم.
در کسری از ثانیه، سرم را عقب کشیدم. با دستانی لرزان، لپ تاپ را کنار گذاشتم و شتاب زده از روی مبل بلند شدم. هنوز طنین تپشهای بیامانِ قلبم در گوشهایم میپیچید.
مضطرب بودم؛ چشمهایم را بیهدف حول محیط اطراف چرخاندم :
-چیز سرویس بهداشتی کجاست؟طبقهی بالاست نه؟چیز کنم.برم دست و صورتم رو بشورم.چیز بشه؛خوابم بپره.
نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم. از مواجهه با نگاهش وحشت داشتم.
-آره؛طبقهی بالاست.بری بالا اونجاست.چیز یعنی اولین در سمت چپ.نه چیز راست.سمت راست.
گمان میکنم، او هم درست مثل من، دستپاچه شده بود.
با قدمهای بلند و سریع از پلهها بالا رفتم و بی آنکه نگاهی به اطراف بیاندازم، دستگیرهی در سرویس بهداشتی را فشردم و داخل رفتم.
در را قفل کردم و مقابل آینهی روشویی ایستادم.
شیر آب را باز کردم و آب سرد را روی پوست صورتم پاشیدم، اما بیفایده بود تشویشم فروکش نمیکرد.
-النی!داری چیکار میکنی؟به خودت بیا.باشه باشه چیزی نشده.چیزی نشد.آروم باش آروم باش.
آب سرد را به گردنم زدم و سعی کردم نفسهای حبس شدهام را رها کنم. قلبم هنوز با قدرتی مهارناپذیر در سینهام میکوبید.
با خودم صحبت میکردم تا شاید بر تلاطمِ درونم چیره شوم.
-یا مسیح!گند زدم گند زدم.یعنی داشتم گند میزدم.ممنون که جلوم رو گرفتی.النی!به خودت بیا.آروم باش.چیزی نشده.یا مریم مقدس!من داشتم چیکار میکردم.
نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم :
-خدایا!داشتم گند میزدم.داشتم اوروچ رو میبوسیدم.خدایا!از این به بعد خودت کنترلم کن.
با غیظ به خودم در آینه نگاه کردم :
-آره النی تو برو گند بزن بعد بیا اینجا مسیح و حضرت مریم و خدا رو صدا بزن.احمق!
چنگی به موهایم زدم :
-سخته.خیلی سخته.خیلی خجالت میکشم.من الان چطوری برم تو صورت اوروچ نگاه کنم؟رسماً میخواستم ببوسمش.فهمید؛فهمید میخواستم ببوسمش.خیلی خجالت میکشم.النی!به خودت بیا.اگه میبوسیدمش پشیمون میشدم.خیلی پشیمون میشدم.خیلی بد میشد.من الان نمیتونم درست تصمیم بگیرم.نباید تحت تأثیر احساساتم قرار بگیرم.نباید احساساتی برخورد کنم.دارم کنترلم رو از دست میدم.
نفسهای عمیقی میکشیدم :
-استاد فیرات استاد فیرات!همش تقصیر توئه.من که گفتم بریم بیمارستان.من خودم رو میشناختم دیگه.من خودم رو میشناختم.
باری دیگر به خودم در آینه نگاه کردم :
-احمق!چی شد میگفتی لقمهی راحتی نیستم؟اینطوری لقمهی راحتی نبودی؟یکم سیاست داشته باش.یعنی این آیکیوم نباید توی زندگی شخصیم به دردم بخوره؟فقط دارم ازش توی زندگی آکادمیکم استفاده میکنم.خب این که نشد.من به این هوش توی زندگی شخصیم نیاز دارم.باید دست نیافتنی باشم.یعنی من نباید یکم شبیه مامانم باشم؟ماهها بابام رو دنبال خودش کشوند.اصلاً بهش رو نداد.حالا منو ببین.هنوز یک هفته نشده اوروچ اومده اینجا؛داشتم میبوسیدمش.تازه امروز ازم عذرخواهی کرد؛هنوز دنبالم راه نیوفتاد،کاری نکرد.نباید بهش رو بدم.هی بهش میگم نمیبخشمت؛آره باشه.تو نبخش اما برو ببوستش.احمق!حرفهام و کارهام باهم جور در نمیاد.النیِ احمق!
نگاهم را بیسبب حول محیط اطراف چرخاندم و زمزمه کردم :
-النی النی!دیوونه شدی.قشنگ دیوونه شدی.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و پنجم'
-چی؟چی شد؟
-با خودکار بازی نکن.
-چی؟با خودکار بازی نکنم؟من که سروصدایی با خودکار ایجاد نکردم که بخواد حواست پرت بشه.
دستش را روی پیشانیاش فشرد و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
به گردن و استخوان ترقوهام نگاه کرد. نگاهی که برای لحظهای، بیش از حد طولانی و بیش از حد عمیق بود. چشمهایش را از روی گردنم بالا کشید و مستقیم به چشمهایم دوخت :
-چیز.چرا سروصدا میکنی.خودت متوجه نیستی.چیز کردی.هی این چیزِ خودکارو فشار میدی.صدا میده.کلیک کلیک صدا میده.صداش حواسم رو پرت میکنه.
اخمی کردم :
-واقعاً؟آخه من اصلاً دکمهی خودکارو فشار ندادم که.یعنی نمیدونم؛حس کردم فشار ندادم.شایدم فشار دادم.اما یعنی باشه؛باشه دیگه با خودکار بازی نمیکنم.
نگاهش را بیدلیل حول محیط اطراف چرخاند و از روی مبل بلند شد :
-من میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم.بعدش میام قهوه درست میکنم.
سری تکان دادم.
با نگاهم دنبالش کردم. پلهها را یکی پس از دیگری بالا رفت و بعد، طنین باز و بسته شدنِ دری از طبقه بالا، در سکوت خانه پیچید. نگاهی به ساعت دیواری انداختم؛ دو و پنجاه دقیقهی بامداد بود. چند دقیقهی کوتاهی گذشت. از پلهها پایین آمد و مستقیم به سمت آشپزخانه رفت.
به ادامهی بررسی پروندهی بیمار پرداختم. یادداشتهای اوروچ را برداشتم؛ با دقت خط به خط نکاتی که نوشته بود را مرور کردم. ناگهان، جرقهای در ذهنم زده شد. با حساب و کتاب سریع، متوجه شدم تقریباً هشتاد درصد از پروسهی جراحی تکمیل شده است.
با صدای بلندی که سرشار از ذوق و هیجان بود، گفتم :
-اوروچ!بیا.تقریباً پرونده حل شد.دیگه فقط یه مشکل داریم.غدهی روده به شریان مزانتریک چسبیده.برای اینم یه راهحل پیدا کنیم،تمومه.
با دو فنجان قهوهی داغ و لبخند عمیقی که بر لب داشت؛ در کنارم روی مبل نشست. فنجانهای قهوه را روی میز جلوی مبل گذاشت.
چشمهایش را حول صورتم چرخاند و با نگاه عمیقش، تحسینم کرد :
-من هیچ شکی نداشتم؛مطمئن بودم که تو این پرونده رو حل میکنی.تو به من احتیاجی هم نداشتی.تو حتی میتونی به تنهایی پروندههای از این سختتر و پیچیدهتر رو حل کنی.همهی اینا به کنار؛میتونی توی اتاق عمل معجزه کنی.مریض رو نجات بدی.در آیندهی نزدیک یک طوری معروف میشی که توی بیمارستان برای تو صف میبندن.میگن فقط استاد النی باید ما رو جراحی کنه.
حرفهایش، روحم را نوازش میکرد و آرامشی شگرف به رگهایم تزریق میکرد.
-اما من تنهایی این کارو نکردم.اگه تو نبودی این پرونده حل نمیشد.من به یادداشتهات نگاه کردم.من تنهایی پروسهی جراحی رو برنامهریزی نکردم؛با کمک همدیگه تونستیم این کارو بکنیم.در ضمن،به نظر من که برای استاد اوروچ بیشتر از استاد النی صف میبندن.
لبخندی زیبا و تماشایی بر لبانش نشست و پس از گذر چند ثانیه بادی به غبغب انداخت :
-آره خب.قطعاً برای استاد اوروچ بیشتر صف میبیندن.بالاخره استاد اوروچ خیلی خوشتیپه.هم خوشتیپه هم خیلی باهوشه.بایدم براش صف ببندن.بهشون حق میدم؛عجیب خوشتیپه.
چشمهایم را ریز کردم و با غیظ، نگاهی آمیخته به تمسخر به او انداختم :
-نه بابا؟یکم از خودت تعریف کن.انقدر متواضع نباش...
چشم غرهای رفتم و زمزمه کردم :
-از خود راضی!
-چیه؟دروغ میگم مگه؟خوشتیپ نیستم؟
بدون مکث و بیاختیار گفتم :
-هستی!
نگاهم را دزدیدم و دستپاچه شدم :
-نه؛یعنی من نمیدونم.اصلاً به من چه.خوشتیپ هستی نیستی من نمیدونم.به من ربطی نداره.
شانههایش را بالا انداخت و لحنش شیطنتآمیز بود :
-والا تو خودت اعتراف کردی.گفتی خوشتیپی.
با غیظ نگاهش کردم :
-من نگفتم خوشتیپی.
-گفتی.پرسیدم خوشتیپ نیستم؟تو گفتی هستی.
-من همچین چیزی نگفتم.نگفتم خوشتیپی.حرف تو دهن من نذار.
-الله الله!من کی حرف گذاشتم تو دهنت؟تو خودت گفتی خوشتیپی.پرسیدم خوشتیپ نیستم؟تو گفتی هستی.با گوشهای خودم شنیدم.متأسفم؛اصلاً جسور نیستی.پای حرفی که زدی وایسا خانم دکتر.
"اصلاً جسور نیستی" در ذهنم پژواک شد. در کسری از ثانیه لپ تاپ را کنار گذاشتم و زاویه نشستنم را به سمتش تغییر دادم.
چندین ثانیه با غیظ نگاهش کردم و انگشت اشاره ام را به نشانهی تهدید بالا آوردم :
-منو ببین اوروچ!منو تحریک نکن.من خیلی هم جسورم.
لبخندی شیطنت آمیز و عمیق بر لب داشت. چشمهایش را حول صورتم چرخاند؛ موهایم را نوازش کرد و بعد صورتم را میان دستانش گرفت.
چندین ثانیه با عشقی ستایشآمیز به من خیره شد :
-شوخی کردم..تو جسورترین دختری هستی که تو کل زندگیم دیدم!
او با قلبم بازی میکرد و سبب طغیان عشقی که در سینه داشتم، میشد.
چشم غره ای رفتم و روی مبل جا به جا شدم و لپ تاپ را دوباره روی پاهایم گذاشتم.
-چیز؛النی!الان یادم اومد.من چند ماه پیش یه مقاله خوندم،دقیقاً در مورد برداشتن غذهی چسبیده به شریان مزانتریک بود.فایلش تو لپ تاپم هست.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و چهارم'
-اما الان کنارم نشستی و من میترسم..اگر مجازات من نداشتنِ تو بود..اگر مجازات من این بود که تو حسرتت بسوزم..اینکه کنارم نباشی یعنی..یعنی الان میترسم..پس چطوری الان کنارم نشستی؟..چطوری بعد از پنج سال کنارمی..اینجایی..کنارم..سعی میکنی درکم کنی..حتی داری سعی میکنی من رو ببخشی..نمیشه..انگار همه چیز یه خوابه؛انگار دارم خواب میبینم..انگار اگه بیدار بشم تو میری..یعنی نمیدونم..ذهنم خیلی آشفتهست..من میترسم..انگار خدا هنوز مجازاتم نکرده..چون تو الان کنارمی..من باید تا لحظهی مرگم از تو دور میموندم..تا آخرین نفسم ازت دور میموندم..اینطوری مجازات میشدم!
نزدیکش شدم؛ صورتش را میان دستانم قاب گرفتم و با انگشتان شَستم قطرات اشک سردش را از روی گونهاش پاک کردم :
-اوروچ!تو خودت رو چی فرض کردی؟تو آدم بدی نیستی..بسه!آدمهایی که از تو بار گناهشون سنگینتر بود،ککشون هم نگزید..عین خیالشون هم نبود..تو از خودت توی ذهنت چی ساختی؟ها؟از خودت هیولا ساختی؟اوروچ!تموم شد..تو مجازات شدی..مگه کم عذاب کشیدی؟باورت به خیلی چیزها رو از دست دادی..از خانوادهات ضربه خوردی..پنج سال تنها بودی..تنهای تنها..خیلی عذاب کشیدی..دنبال چه مجازاتی میگردی دقیقاً؟..بسه!از این عذاب وجدان خلاص شو..تموم شد..باشه؛گذشته ولمون نمیکنه میدونم اما تموم شد..تو مجازات شدی..چون مجازاتت تموم شد،خدا من رو دوباره سر راهت قرار داد..به نظر من که خدا تو رو خیلی دوست داره..چون تو بندهی خوب اونی..توی این پنج سال کارای خوبی کردی..به آدمهای زیادی کمک کردی..خدا داره ذات تو رو میبینه اوروچ!داره میبینه چه ذات خوبی داری..نیازی نیست بترسی..اتفاق بدی نمیوفته..تموم شد!
دستم را به آرامی عقب کشیدم و لبخندی اطمینان بخش زدم تا شاید وجود ویرانش آرام بگیرد.
لبخند بیرمقی زد :
-تو جواب کدوم کارِ خوب منی؟..تعجب میکنم..دارم عقلم رو از دست میدم..من دقیقاً چه کار خوبی انجام دادم که خدا تو رو سر راهم قرار داد؟
اخمی کرد؛ تلاش میکرد شیطنت کند اما غمش غالب بود :
-ببین با حرفهات بیشتر ذهنم رو بهم ریختی..نکنه حق با تو باشه؛نکنه واقعاً خدا دوستم داره؟نکنه باهام آشتی کرد برای همین تو کنارمی؟یا نه..شایدم حق با من باشه..شایدم خوابهای خوبی برام ندیده..دوباره سر راهم قرار گرفتی تا اذیتم کنه..دوباره امتحانم کنه..نمیدونم؛واقعاً دارم عقلم رو از دست میدم!
سعی داشت هر چه را که میگفت، طنزآمیز جلوه دهد. میخواست میان آشفتگیِ افکار و چندگانگیِ احساساتش، شکافی از شوخی ایجاد کند؛ میخواست بر غم سنگین و تلخیِ بیپایانش، برچسب بازیگوشی بزند تا شاید بتواند دوام بیاورد. او با زندگی، در قالب یک خندهی تلخ مبارزه میکرد.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم و لبخندی زدم :
-مبادا عقلت رو از دست بدی آقای دکتر!چون من هنوز نبخشیدمت و تو برای اینکه من بتونم ببخشمت به اون عقل احتیاج داری.
در تضاد با غم چشمهایش، لبخندی شیطنت آمیز زد :
-درسته؛به عقلم احتیاج دارم.حالا صبر کن ببینم؛تقریباً کِی من رو میبخشی؟یه تخمین بزن.اصلاً من رو میبخشی؟شانسی دارم؟
به سقف نگاه کردم و چشمهایم را با شیطنت چرخاندم :
-بذار فکر کنم...
با جسارت به چشمهایش خیره شدم :
-نه!شانسی نداری.نمیبخشمت.
خندید :
-والا اگه میگفتی میبخشم تعجب میکردم.
لبخندی زدم؛ با چرخاندن سرم و تلاقی کردن نگاهم با ساعت دیواری، چشمهایم از تعجب گشاد شد و هینی کشیدم :
-چقدر ما حرف میزنیم.دیر شد.هنوز هیچ مشکلی رو حل نکردیم.بدو؛برگردیم سر کارمون.
لپ تاپ را دوباره روی پاهایم گذاشتم و به بررسی پرونده پرداختم. خودکار را به دست گرفتم و به یادداشت نکاتی که به ذهنم میرسید، پرداختم. بعضی از استراتژیهای ممکن را در دفترچه یادداشت مینوشتم و هر یک را بررسی میکردم. اوروچ هم صفحات کتاب را ورق میزد و نکاتی برای خودش یادداشت میکرد. عقربهها به دنبال هم میدویدند و هر یک از ما با جدیت مشغول کار بود.
نگاهم روی صفحه لپ تاپ قفل شده بود و تمام فکرم درگیر پیچیدگی پرونده و طراحی پروسهی جراحی بود. خودکار را چندباری روی لب پایینم کشیدم. مکث کردم؛ خودکار را روی چانهام فشار دادم. دستم آرام و قرار نداشت؛ هر چند ثانیه زاویهاش تغییر میکرد، انگار بازی بیهدف با خودکار، تنها راه باز کردن گرههای ذهنیام بود.
بدون اینکه متوجه باشم، خودکار را تا شقیقهام بالا بردم و با فشاری که پوستِ آن ناحیه را جمع میکرد، روی پیشانیام حرکت دادم. در دنیای خودم غرق بودم؛ خودکار را روی گردنم، درست کنارِ گوشم حرکت دادم و بعد آن را روی استخوان ترقوهام کشیدم. آنقدر درگیر جریان افکارم بودم که حتی حس نکردم چطور پوستِ گردنم زیر لغزش خودکار، کمی سرخ شده است.
-النی!بسه.نکن.
صدای اوروچ، رشتهی افکارم را پاره کرد. با اخم به صورتش نگاه کردم؛ لپهایش را باد کرد و نفسی صدادار بیرون داد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و سوم'
فکش لرزید؛ با اشکهایش مقابله کرد و سرش را از درماندگی به گوشهای کج کرد :
-نکن النی!اینطوری صحبت نکن..اینطوری نگو..تو وقتی اینطوری میگی من خیلی عذاب میکشم..جیگرم آتیش میگیره..من کارای خیلی بدی کردم..حقم نبود شغلم رو از دست بدم؟..بود..حقم بود..حقم بود بلای بدتری سرم بیاد..من با کارایی که با تو کردم حتی لایق نفس کشیدن هم نبودم..باید میمُر...
اجازه ندادم جملهاش را کامل کند :
-هیش!
قطره اشکی که از بیچارگی روی گونهام لغزیده بود را فوراً پاک کردم :
-نگو..دیگه این حرف رو به زبون نیار!
دستش را روی گلویش فشرد و به سختی نفس کشید. لپ تاپ را از روی پاهایم بلند کردم و روی مبل در سمت راستم گذاشتم.
به طرف اوروچ برگشتم؛ چند ثانیه فقط به چهرهی غمگینش نگاه کردم.
از فرط این غم، سرم را به گوشهای کج کردم :
-تو به خاطر اینکه دکتر بشی خیلی تلاش کردی..برای اینکه آدم خوبی باشی..خیلی درس خوندی..برای اینکه مثل پدرت،عموت،پدربزرگت..برای اینکه مثل اونا نشی خیلی سختی کشیدی..مامانم برام تعریف کرده بود که چقدر تلاش میکردی..میگفت بعضی روزها اصلاً نمیخوابیدی؛فقط درس میخوندی..خیلی درس میخوندی..حقت نبود که شغلت رو از دست بدی..شاید فکر کنی چون اون موقع نمیدونستم اون راز چیه و تو باهام چیکار کردی،این کارو کردم..شاید فکر کنی اگه حقایق رو میدونستم،این کارو نمیکردم اما نه..اگه راز رو میدونستم،اگه حقایق رو میدونستم بازم این کارو میکردم..برگردم عقب،بازم ملینا رو به خاطر مدرکت فدا میکنم.
چهرهاش به سبب غمهای جانسوزی که حمل میکرد سرخگون شد؛ سرش را چند باری به چپ و راست تکان داد :
-نکن!نکن النی..نگو..من همش تو رو فدا کردم..تو به خاطر من ملینا رو فدا کردی..من ارزشش رو نداشتم!
-من کاری نکردم.خودش اعتراف کرد.یا باید قبول میکرد که توی خرید و فروشِ من دست داشته یا باید اعتراف میکرد خودش تو رو جراحی کرده و به مقامات قضایی خبر نداده.ملینا در هر صورت لبهی پرتگاه بود...
اشکم را پاک کردم :
-دروغ نمیگم؛وقتی مدرکش رو از دست داد ناراحت شدم..الگوی من بود..کل زندگیم دوست داشتم یه دکتر حاذق مثل اون بشم اما..اما به نظرم آدمها دیر یا زود جواب بدیهاشون رو میگیرن..هیچکس نمیتونه از دادگاهی که خدا تشکیل میده فرار کنه..دادگاه خدا برگزار میشه..خدا حکم نهایی رو صادر میکنه..در نهایت هر آدمی جزای بدیهاش رو میبینه..شاید سالها بگذره..شاید خیلی طول بکشه..اما در نهایت آدمها به خاطر گناهانشون مجازات میشن..در نهایت عدالت برقرار میشه..خدا جزاشون رو میده..ملینا هم با از دست دادن زندگیِ کاریش مجازات شد..این مجازاتی بود که خدا براش در نظر گرفت!
دستهایش را مشت کرده بود؛ چنان محکم که رگهای دستش مثل کابلهای در حال انفجار زیر پوستش بیرون زده بودند. رگ گلویش با هر تلاش برای نفس کشیدن، به تندی میپرید. نفسهایش کوتاه و بریدهبریده بود، انگار هوا در سینهاش سنگینی میکرد. قطره اشکی بیصدا روی گونهاش لغزید. دست راستش را روی پهلویش فشرد. نگاهش به نقطهای نامعلوم در خلاء دوخته شده بود؛ گویی به تماشای چیزی نشسته بود. انگار مقابل چشمهایش، صحنهی یک تراژدی بیپایان در حال نمایش بود.
سرش را به سمتم گرفت و چشمانش را به چشمانم دوخت :
-من..من چی؟..به نظرت خدا چطوری و کِی مجازاتم میکنه؟..مامانم فلج شد..عموم رو کشتن..هجران خودکشی کرد..ملینا زندگیِ کاریش رو از دست داد..من چی؟..من مجازات نشدم هنوز!
غمی که در وجودش حبس بود، جانم را میسوزاند.
صدایم از فرط این غم میلرزید :
-مجازات..مجازات نشدی؟مطمئنی؟
سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. یک سکوت طولانی.
نگاهم کرد :
-مجازات نشدم!
سرم را به گوشهای کج کردم و فقط نگاهش کردم.
خسته بودم؛ از تمام این رنجها، از این زخمهای بیپایان، از سایهی سنگین گذشتهای زهرآگین و از قلم بیرحم سرنوشت.
-تو خودت،خودت رو مجازات کردی.پنج ساله داری عذاب میکشی.با اون دیوارهایی که از تنهایی،عذاب وجدان و گناههای خودت و خانوادهات ساختی،خودت رو مجازات کردی.چطوری میتونی بگی مجازات نشدم؟
سرش را چندباری به چپ و راست تکان داد. با خودش میجنگید. میتوانستم خونریزیِ زخمهای روحش را ببینم. زخمهایش عمیق بود؛ بسیار عمیقتر از آنچه که میپنداشتم.
-منم فکر میکردم مجازات شدم..فکر میکردم خدا مجازاتم کرد..تو رو ازم گرفت..بزرگترین مجازات همین بود برام..نبودِ تو..جای خالیِ تو..نداشتن آیندهای با تو..ندیدنِ تو..نشنیدن صدات..تو رو توی کابوسهام میدیدم..توی خواب توی بیداری..عذاب میکشیدم..راضی بودم به این مجازات..حقم بود..حقم بود بدتر از این سرم بیاد اما..اما الان کنارم نشستی...
مکث کرد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و دوم'
سری به نشانه تأسف تکان داد؛ لرزش خنده و شیطنت را در تن صدایش حس میکردم :
-استاد فیرات حلالت باشه.چه مریضی انداختی بهمون.همزمان قلب،روده و شریان دستش در حال فروپاشیه.بابا این پیرمرد رو به موته؛کاری نمیشه براش کرد.به نظر من که صددرصد میمیره.یعنی حتی اگه من و تو بتونیم یه استراتژی تمیز و عالی طراحی کنیم،بعید میدونم زیر تیغ جراحی دووم بیاره.خب مرد حسابی هفتاد سالته برو کنار نوههات بشین از روزای آخر عمرت لذت ببر؛برای چی میخوای جراحی بشی.امروز بمیری یا سال دیگه چه فرقی میکنه.دنبال چی هستی.
سعی کردم با فشردن لبهایم روی هم، خود را در هالهای از جدیت نگه دارم اما بیفایده بود؛ خندهی کوتاهی سر دادم.
-اوروچ!اینطوری نگو.زشته؛خیلی زشته.ضمناً چون هفتاد سالشه نباید برای درمانش قدمی برداره؟پیرمرد بیچاره دوست داره زنده بمونه خب.زندگی رو دوست داره.در ضمن داره درد میکشه؛مخصوصاً دستش خیلی اذیتش میکنه.باید یه فکری بکنیم.یه جاهایی از استراتژیمون رو باید تغییر بدیم.اگه خدا بخواد نجات پیدا میکنه.
-باشه خانم دکتر؛نمیگم.یه راهی پیدا میکنیم.این پیرمردی که خیلی مشتاق زندگی کردنه طوری که انگار یه جوون بیست سالهست رو نجات میدیم.
لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم.
چند دقیقهای در سکوت گذشت؛ هر کدام غرق در حل کردن پیچیدگیهای این جراحی بودیم. من به صفحهی لپ تاپ خیره بودم و او گاهی به صفحهی موبایلش نگاه میکرد و گاه به صفحات کتابی که در دست داشت.
-دلت برای درمانگاه تنگ میشه؟
سؤالی که بیمقدمه پرسید، جریان خون را در رگهایم متوقف کرد؛ نفسم در سینه حبس شد و قلبم یک ضربان را جا انداخت.
"درمانگاه فورتونا" خانهی عشقمان بود. ریشههای احساسات ما در راهروهای این درمانگاه دوانده شده بود. شاهدِ تمامِ دلبستگیها، شیداییها، رنجها، دعواها و روزهایی بود که حسرت کنار هم بودن را میخوردیم. قلبهای ما آن جا، میان آن هیاهو و کار به هم گره خورده بود. ریتم ضربانهای قلبِ عاشقمان در این مکان هماهنگ شده بود.
به نقطه مقابلم نگاه میکردم.
دستی به موهایم کشیدم و شاید از جواب دادن طفره رفتم :
-ما که اونجا هیچ مریض نرمالی نداشتیم..همهشون زخمیهای جنگ بین کوچاری و فورتونا بودن.
لحنش آرام و مغموم بود :
-درسته؛مریض نرمالی نداشتیم اونجا.مریض نرمالی درمان نکردیم؛اما این جواب سؤالِ من نبود.پرسیدم دلت برای درمانگاه تنگ میشه؟
سرم را به طرفش برگرداندم و به چشمانش خیره شدم. در عمقِ نگاهش، کتابی هزار صفحهای نهفته بود که هنوز ورق نخورده بود.
-چرا میپرسی؟
سرش را به آرامی به گوشهای کج کرد و غم را در عمق سیاهچال چشمانش دیدم :
-نمیدونم.شاید برای فهمیدن بعضی چیزها.
نگاهم را دزدیدم؛ بغضی خفهکننده راه گلویم را بسته بود :
-دلم تنگ میشه.دلم تنگ میشه چون تو...
مکث کردم.
سرم را به طرفش برگرداندم :
-چون تو اونجا بودی.چون همه چیز از اونجا شروع شد!
لبخندی مغموم زد و به نوبت به تک تک اجزای صورتم خیره شد :
-تنها جایی از فورتونا که بهش هنوز هم احساس تعلق دارم،درمانگاهست.تنها جایی از فورتونا که دلم براش تنگ میشه،درمانگاهست.به خاطر تو دلم براش تنگ میشه.به خاطر تو بهش احساس تعلق دارم.چون تو اونجا بودی.چون خاطراتِ تو اونجاست.چون لحظاتی که با تو سپری کردم اونجاست.
اشک در چشمان هر دوی ما حلقه زده بود. نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. گذشتهی ما، گذشتهای تلخ بود. گذشتهی ما از نرسیدنها، غیرممکنها، رازها، اشکها، دروغها حکایت میکرد. عشقمان در این گذشتهی تلخ، قربانی شده بود. عشقِ ما قربانی جنگ میان خانوادههایمان بود.
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و به صورتش نگاه کردم :
-استاد فیرات بهم گفت که به خاطر من ادامه تحصیل دادی و جراح شدی..چیز..به خاطر اون خوابی که دیدی؟..دفترت رو خوندم..نوشته بودی یه کابوس دیدی..من ایست قلبی...
-هیش!
اجازه نداد جملهام را کامل کنم.
عمیق نگاهم میکرد؛ مردمک چشمانش تشویش و غم را به تصویر میکشید :
-نگو..اون نوشتهها رو تکرار نکن..تحمل شنیدنش رو ندارم...
چشمهایش حول صورتم چرخید و سپس روی موهایم ثابت ماند :
-تحمل ندارم حتی یه تار مو از سرت کم بشه.
مکث کرد.
-اصلاً جراحی رو بذاریم کنار..من زیر سایهی تو هنوز دکترم..زیر سایهی تو دارم طبابت میکنم..مدرکم رو از دست ندادم..اگه تو اون سال کاری نمیکردی که ملینا اعتراف کنه من رو جراحی کرد و هیچ تهدیدی از طرف من صورت نگرفته بود،مدرکم رو از دست میدادم..در پایان تحقیقات اون پرونده،مدرکم رو برای همیشه از دست میدادم.شغلم رو از دست میدادم.
بغضی تیز در گلویم بود؛ بغضی که غبارِ گذشته رویش نشسته بود :
-چون تو نباید مدرکت رو از دست میدادی.نباید شغلت رو از دست میدادی.حقت نبود که اونطوری مجازات بشی.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی و یکم'
سکوتی سنگین بر محیط حکمفرما بود. من به صفحه نمایش لپ تاپ نگاه میکردم و اوروچ هم به صفحهی موبایلش نگاه میکرد. با دقت جزئیات پروندهی بیمار را بررسی میکردیم.
نگاهم را از روی نمودارهای آزمایشگاهی برداشتم و دوباره به سوابق جراحیاش دوختم. پرونده، مثل یک پازلِ تکهتکه شده، جلو رویم بود. باید تمام قطعات را با هم تطبیق میدادم. سن بیمار، اثرات مخرب دیابت روی بافتها و آن تروماهای عروقی که هر لحظه پیچیدهتر میشدند. هدف ما مشخص بود، اما مسیر در میان این تضادهای علمی گم شده بود. باید از این آشوب اطلاعات، یک استراتژیِ منسجم بیرون میکشیدیم؛ استراتژیای که حتی کوچکترین خطای احتمالی را هم در نظر گرفته باشد.
نگاهم همچنان به صفحه نمایش لپ تاپ قفل بود :
-مریض زیاد نمیتونه بیهوشی طولانی رو تحمل کنه.باید هر طور شده تایم عمل رو کوتاه کنیم.
سری تکان داد :
-درسته؛مریض اصلاً تحمل بیهوشی طولانی رو نداره.به خاطر پِیسمیکر قلبش،هر دقیقهی اضافهای که بیهوشی ادامه پیدا کنه،ریسک ایست قلبی بالا میره.از طرفی دیابتش هم باعث میشه ترمیم بافتها خیلی کند باشه.
-از طرفی این غده هم که توی روده مستقر شده،جراحی رو خیلی سنگین کرده.اگه بخوایم طبق پروتکلهای معمولی پیش بریم،تایم عمل از حد مجاز رد میشه.
مکث کردم؛ بعد از مرور بخش دیگری از پرونده به صحبتم ادامه دادم :
-بحث جراحی عروق دست هم هست.باید از رویکرد دو تیمی استفاده کرد تا زمان به حداقل برسه.یه جراح روی ناحیه شکم و غده متمرکز بشه و یه جراح دیگه همزمان روی دستش کار کنه.چون شریان دست بر اثر تروما له شده،امکان ترمیم مستقیم نداریم.باید...
سرم را به سمتش برگرداندم تا در میانهی حرفم، به صورتش نگاه کنم اما کلمات در گلویم خشک شدند. زبانم یاری نکرد. با آن نگاههای نافذش، تکتک وجودم را از نظر میگذراند؛ نگاهی که در آن ستایش موج میزد. چشمانش، روی اجزای صورتم، موهایم، گردنم و سرشانههایم میلغزید و من در مخمصهی این نگاه، خودم را گم میکردم.
ضربان قلبم بیدلیل بالا رفت.
نگاهم را دزدیدم و با اخمی که بیشتر برای پنهان کردنِ دستپاچگیام بود، گفتم :
-چیز..شنیدی چی گفتم؟
نفسی عمیق و با صدا کشید و نگاهش را از صورتم دزدید :
-چیز..نه؛نشنیدم..حواسم نبود..میشه دوباره بگی؟
با غیط به طرفش برگشتم :
-حواست کجاست؟من این همه حرف زدم یعنی چی که نشنیدم؟
لبخندی شیرین و شیطنتآمیز زد و بی مهابا گفت :
-تو برای من حواس نمیذاری!
آب دهانی قورت دادم و دستپاچه شدم :
-اصلاً چیز.من میرم اونجا.میرم پشت میز ناهارخوری میشینم.اونجا روی پرونده کار میکنم.تو همینجا بمون.هر کی جدا روی پرونده کار کنه.من میرم.
چشم غرهای رفتم و لپ تاپ را از روی پاهایم بلند کردم :
-برم تا حواس برات بمونه؛از زیر کار در نری.
ابروهایش را بالا انداخت و لبخندش را پنهان کرد :
-الله الله!ببین چی میگه.بگیر بشین.نرو.من از زیر کار در نمیرم.فقط وقتی تو کنارم نشستی،یکم سخت میتونم تمرکز کنم.حواسم پرت میشه.
مکثی کرد.
-در ضمن باید با همدیگه روی پرونده کار کنیم.نمیشه هر کی جدا روش کار کنه.برای همین،همینجا بشین.من سعی میکنم حواسم رو بیشتر جمع کنم...
نگاهش را حول صورتم چرخاند و با لحن شیطنت آمیزی به حرفش ادامه داد :
-با اینکه خیلی سخته اما سعی میکنم فقط به پرونده توجه کنم.
لبخندی بی اختیار روی لبانم نشست؛ فوراً تک سرفهای کردم و سعی کردم جدی به نظر برسم.
لپ تاپ را روی پاهایم تنظیم کردم و به صفحه نمایش خیره شدم :
-شریان دست له شده.نمیشه دو سرِ شریان رو به هم کشید و بخیه زد.باید از اینت...
حرفم را قطع کرد :
-اینترپوزیشن وِین گرافت استفاده کنن تا مسیر جریان خون برگرده.
ابروهایم را از سر تعجب بالا انداختم و با لبخندی به صورتش نگاه کردم :
-درسته؛منم میخواستم همینو بگم.میبینم که داری تمرکز میکنی آقای دکتر.خیلی سریع حواست رو جمع کردی.
لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
-باید سریع هاروستِ ورید رو از ساعد انجام بدن تا آمادهی اینترپوزیشن وِین گرافت باشه.
سری تکان داد :
-اما ببین.نتایج آزمایشها نشون میده که سطح CRP خیلی بالاست.بدن التهاب داره.این یعنی احتمالاً بافتهای عروق دست و حتی روده خیلی شکننده و بیکیفیتن.
-این یعنی حتی اگه بتونن گرافت رو آماده کنن،موقع بخیه زدن ممکنه بافتها پاره بشن.اگه اینطوری باشه حتی تکنیک دو تیمی هم به دردمون نمیخوره،چون مشکل از سرعت جراح نیست،مشکل از کیفیت خودِ بافته.
@yaz_beni
224
'پارت صد و سی ام'
-یعنی چی ممکنه؟اون دفترها الان کجاست؟برو بیارشون.
لبخند شیطنت آمیزی زد :
-والا خانم دکتر تا فرصتش رو داشتی باید ازش استفاده میکردی.دیگه محاله دستت به اون دفترها برسه؛در ضمن...
چشمهایش را حول صورتم چرخاند و لحنش کاملاً شیطنتآمیز بود :
-یکم خجالت بکش.اون دفترها،اون نوشتهها یه چیز خصوصی بودن.آدم تو وسایل شخصی دیگران سرک نمیکشه.بدون اجازه نباید به وسایل شخصی دیگران دست بزنی،اینو یاد بگیر.
سرم را اندکی به پایین خم کردم و با غیظ به صورتش خیره شدم :
-مالاکاس!اینو تو میگی؟تویی که پنج ساله داری توی زندگی شخصیم سرک میشی؟از من برات عکس میفرستادن.شمارهام رو داشتی؛آدرس خونهام رو داشتی.حتی از ایدهی گذاشتن دوربین تو اتاق خوابم استقبال کردی و ناراحت شدی از اینکه چرا زودتر به ذهن خودت نرسیده بود.به نظرم تو ساکت شو و به من درس اخلاق نده.
خندید؛ همان خندهی شیرینی که قلبم را ذوب میکرد :
-باشه؛ساکت میشم.عصبانی شو.
چشم غره ای رفتم که در همین حین صدای نوتیفیکیشن گوشیام آمد و نیکو گفت :
-النی!از بیمارستان یه ایمیل داری.
گوشیام را به دست گرفتم.
اوروچ با شنیدن صدای نیکو بی اختیار لبخند زد :
-نیکو کاردش حالت چطوره؟
-من شما رو میشناسم؟
اوروچ سرش را به گوشهای کج کرد و به گوشیام نگاه کرد :
-دستت درد نکنه.منو فراموش کردی؟اوروچم من.
-همون اوروچی که از پشت به النی خنجر زد و النی بارها بهش شانس داد تا حقیقت رو بهش بگه؟
خنده روی لبهای اوروچ خشک شد؛ کلماتِ نیکو، ضربهای سخت به او زده بود. سرش را پایین انداخت و در سکوتی سنگین فرو رفت.
دستپاچه شدم؛ چندبار بیهدف روی صفحه نمایش گوشی ضربه زدم تا نیکو را ساکت کنم :
-نیکو!باشه.ساکت شو.
بیفایده بود؛ نیکو درگیر استخراج دادههای قدیمی شده بود :
-النی!چهاردم نیسان بهم گفتی«میریم فرودگاه تا اجازه ندیم اوروچ سوار اون هواپیما بشه و بره».وقتی ازت اطلاعات بیشتر خواستم جوابم رو ندادی.اوروچ برگشته؟تو با اوروچ حرف میزنی؟این اوروچ همون اوروچه؟اوروچ فورتونا؟تو اوروچ رو بخشیدی؟مگه نمیگفتی اوروچ رو از زندگیت پاک کردی؟
چشمانم از تعجب و اضطراب گشاده شده بود؛ با گوشیام کلنجار میرفتم تا نیکو را ساکت کنم :
-نیکو!بسه.گفتم ساکت شو.
-تو به من گفته بودی حق ندارم دیگه در مورد اوروچ باهات صحبت کنم.ازم خواستی اطلاعات مرتبط به اوروچ رو...
در نهایت توانستم ارتباط نیکو را قطع کنم. گلویم از استرس خشک شده بود. با اضطراب سرم را به طرف اوروچ برگرداندم.
به نقطهای نامعلوم خیره بود و حتی پلک هم نمیزد.
-چیز.نیکو چرت و پرت میگه.توجه نکن بهش.
پس از گذر چند ثانیه سرش را به طرفم برگرداند و لبخندی کمرنگ و تلخ زد :
-نه!چرت و پرت نمیگه.واقعیتها رو میگه.
سرم را پایین انداختم.
-چیز.بیا.پرونده رو برامون فرستادن.دیگه وقت رو تلف نکنیم.
سری تکان داد :
-تو از لپ تاپ استفاده کن،به اکانت ایمیلم متصله.پرونده رو توی لپ تاپ چک کن.اگه خواستی مقالهای چیزی هم سرچ کنی راحتتری.من با گوشیم پرونده رو چک میکنم.ببینیم دقیقاً بیمار مشکلش چیه و برای چی باید جراحی بشه.
سری تکان دادم و لپ تاپ را روی پاهایم گذاشتم و درش را باز کردم :
-رمزش چیه؟
-بیست.بیست و شش.
ارقامی را که گفت، وارد کردم.
-سی و هفت.
به محض وارد کردن آخرین رقم، صفحه اصلی باز شد. در همان لحظه، چیزی در اعماق ذهنم جرقه زد؛ گویی تمام سیمهای مغزم دچار یک شوک الکتریکی ناگهانی شده بود. این یک پینِ معمولی نبود. این یک تاریخ بود.
"هفتم مارت، سال دو هزار و بیست و شش." روزی که با خانوادهام، ترابزون را ترک کردم.
اشک در چشمانم حلقه زد.
با شوکی که هنوز در رگهایم میدوید، به سمتش برگشتم :
-این رمز..این تاریخیه که من رفتم..پرواز داشتم اون روز..هفتم مارت..با خانوادهام از ترابزون رفتم.
ابروهایش را بالا انداخت؛ انگار از اینکه من هم این تاریخ را با این دقت در حافظهام حک کرده باشم، غافلگیر شده بود.
لبخند تلخی بر لبانش نشست و با نگاهی لبریز از غمی غریب به من خیره شد :
-تاریخی که پرواز کردی و از پیشم رفتی..تاریخی که ایستادم و رفتنت رو تماشا کردم!
صدایم میلرزید :
-چرا؟..چرا این تاریخ رو گذاشتی رمز لپ تاپت؟
مکث کرد. نگاهش را دزدید.
-برای فراموش نکردن!برای اینکه اون روز رو فراموش نکنم.برای اینکه هر بار اون تصویرِ توی فرودگاهت بیاد جلوی چشمام.یادم بیاد که با خانوادهات رفتی که یه زندگیِ جدید رو شروع کنی.یادم بیاد که من توی اون زندگیِ جدید جایی ندارم.
دستم را روی قفسهی سینهام فشردم، گویی میخواستم تکههای درهم شکستهی قلبم را سر جایش نگه دارم. نفسم را با دشواری بیرون دادم. گاهی، تاریکیِ ندانستن، بسیار مهربانتر از روشناییِ دانستن است. دانستن، تنها سرآغاز یک رنج بیپایان بود!
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و نهم'
اوروچ به نقطهی مقابلش خیره بود. چیزی نمیگفت. فقط شنوندهی حرفهایم بود.
چند ثانیه نگاهش کردم :
-تو چی؟تو بعد از اتفاقات امشب در مورد استاد فیرات چه فکری میکنی؟
سرش را به طرفم برگرداند؛ چند ثانیه فقط نگاهم کرد :
-ما انسانیم.هیچکدوممون بینقص نیستیم.معصوم نیستیم.هر کدوممون بالاخره تو یه نقطه از زندگیمون یه اشتباهی میکنیم.انگار بالاخره یه گناهی مرتکب میشیم؛چون زندگی اینطوریه.چون قانون زندگی اینطوری نوشته شده.ممکنه اشتباهات بعضیهامون خیلی کوچیک و اشتباهات بعضیهامون خیلی بزرگ و جبرانناپذیر باشه.منم امشب خیلی تعجب کردم.منم از استاد فیرات همچین انتظاری نداشتم اما یعنی.تونستم درکش کنم انگار.براش ناراحت شدم.خیلی ناراحت شدم.میتونم درکش کنم.میفهمم چه عذابی کشید.اون سنگینیِ بار گناه روی دوشش رو خیلی خوب میفهمم.
سرم را پایین انداختم و شاید طعم غم را زیر زبانم حس کردم. به یاد حرفهای آن روزم افتادم. حرفهای زهرآگینی که به استاد فیرات زده بودم تا جگرش را بسوزانم.
-ای کاش اون روز اون حرفها رو به استاد فیرات نمیزدم.الان که دارم فکر میکنم؛من با حرفهام واقعاً جیگرش رو سوزوندم.ما آدمها چقدر راحت همدیگه رو ناراحت میکنیم.چقدر راحت زخمهای همدیگه رو باز میکنیم.به خاطر این موضوع انقدر از دست خودم عصبانیام که.چطور بگم.وقتی یادم میوفته چه حرفهایی بهش زدم،از خودم بدم میاد.امشب،بعد از فهمیدن گذشتهاش و چیزهای تلخی که تجربه کرد،دیگه اصلاً نمیتونم خودم رو بابت حرفهای اون روزم ببخشم.
لحنش آرام و اطمینان بخش بود :
-النی!تو مقصر نیستی.تو از اعتمادت سوءاستفاده شد.توی مدت زمان کمی فهمیدی استاد فیرات با یه نقشه وارد زندگیت شده بود؛آره واقعاً برات زحمت کشید،واقعاً دوستت داره،اما فهمیدی در اصل به خاطر من وارد زندگیت شده بود.فهمیدی کنارت بود تا به من از تو بگه.بس نبود؛استاد فیرات سعی کرد حقایق رو بهت بگه تا من رو درک کنی.تحت تأثیر حرفهاش قرار گرفتی اومدی فرودگاه.بعدم من بهت دروغ گفتم و برگشتم ازمیر.تو حق داشتی بخوای استاد فیرات رو ناراحت کنی؛چون خودت خیلی ناراحت بودی.یکم خودت رو درک کن.توی شرایط درستی نبودی.ضربه خوردی.بین دروغها و واقعیتها گیر افتاده بودی.حق داشتی.اما مثلاً من نباید به خودم اجازه میدادم با استاد فیرات بد حرف بزنم.این مرد برای من خیلی زحمت کشید.نباید به خودم اجازه میدادم سر بزرگترم داد بزنم و ناراحتش کنم.یه مشت چرت و پرت در مورد همسرش گفتم تا ناراحت بشه.من هیچ حقی نداشتم اما تو نه.تو فرق میکنی.باشه کارت اشتباه بود اما حق داشتی.استاد فیرات هم اینو خوب میدونه.تو از واقعیت خبر نداشتی که؛از اینکه استاد فیرات چطوری همسرش رو از دست داده.تو دلت نمیاد زخم کسی رو باز کنی.تو دلت نمیاد کسی رو ناراحت کنی.تو اون حرفها رو صرفاً برای آروم کردن خودت زدی.اون لحظه عصبانی بودی.شکسته بودی.خسته بودی.
این آدم چگونه میتوانست با حرفهایش تمام شکستگیهای روحم را ترمیم کند؟ چگونه میتوانست رنجهایم را از ذهنم محو کند؟
باری دیگر سکوت در میانمان برقرار شد. هر یک از ما به تلفن همراهش، نگاهی انداخت. همچنان از طرف بیمارستان هیچ ایمیل جدیدی نبود.
سنگینی نگاه نافذش را حس کردم :
-النی!
به صورتش نگاه کردم. برای گفتن چیزی تردید داشت.
-میخواستم یه چیزی بهت بگم.
سری تکان دادم :
-بگو!
نگاهش را دزدید :
-چیز.نمیدونم چطوری بگم.من بعداً یادم اومد.اون لحظه چیز نبودم.حواسم نبود.منظورم به اون شبه.شبی که اومده بودی ازمیر.من مشروب خوردم.چیز شدم.چیز بودم یعنی.انگار مست بودم.من بعداً یادم اومد که چه خریتی کردم.
چشمانش به گردنم قفل شد و آب دهانش را قورت داد :
-چیز.انگار من بهت گفتم میتونم بوت کنم و چیز کردم.چیز.خواستم ازت معذرت بخوام.واقعاً معذرت میخوام.اون شب معذبت کردم.نباید انقدر بهت نزدیک میشدم.خیلی معذب شدی.معذرت میخوام!
ناخودآگاه دستم را روی گردنم فشردم و سرم را پایین انداختم. ضربان قلبم بالا رفته بود.
با تن صدای پایینی گفتم :
-اشکالی نداره.یعنی چیز.چیز مهمی نبود.
-النی!
شنیدنِ نامم از زبان او چنان عجیب بود که هر بار من را صدا میزد، دیوارهای قلبم فرو میریخت.
سرم را به طرفش برگرداندم.
-تو اون شب همهی دفترها رو نخوندی مگه نه؟
با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-اوروچ!پنج تا دفتر سیصد و شصت و پنج برگی اونجا بود.توی هر صفحه از اون دفترها یه چیزی نوشته بودی؛معلومه که نتونستم همش رو بخونم.از هر کدوم از دفترها فقط چند صفحهاش رو خوندم.
نفسی از سر آسودگی کشید؛ به نقطه مقابلش خیره شد و زمزمه کرد :
-خیالم راحت شد.
اخمی کردم :
-صبر کن.یعنی چی خیالم راحت شد؟صبر کن یه دقیقه.یه چیز خیلی مهم توی اون دفترها بود که من نخوندم مگه نه؟
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-ممکنه!
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و هشتم'
سرم را پایین انداختم و بیهدف با انگشتانم بازی کردم. حرارت گونههایم را به خوبی حس میکردم.
استاد فیرات درِ خانه را باز کرد و با محبتی پدرانه به اوروچ خیره شد :
-اوروچ!شام خیلی خوشمزه بود پسرم.دستت درد نکنه...
نگاهش میان من و اوروچ در رفت و آمد بود :
-بابت هدیه هم ممنونم.خیلی خوشحالم کردین.مراقب خودتون باشین.فردا تو بیمارستان میبینمتون!
سری تکان دادم :
-شبتون بخیر استاد!
اوروچ به استاد فیرات نزدیک شد :
-استاد!من میخوام یه چیزی بهتون بگم.
استاد فیرات اخمی از سر تعجب کرد :
-بگو!
در لحظه، اوروچ بی مقدمه استاد فیرات را در آغوش کشید :
-ازتون ممنونم.بابت امشب.بابت این پنج سال.بابت همه چیز ازتون ممنونم.نمیتونم خوبیهایی که در حقم کردین رو جبران کنم.ازتون ممنونم.
لبخندی عمیق بر لبهایم نشست. استاد فیرات میتوانست تمام آن حفرههای روحی را که پدرِ اوروچ در او به جا گذاشته بود، با محبتی حقیقی، بی منت و خالصانه پر کند. او دقیقاً همان چیزی را به اوروچ میداد که یک پدرِ واقعی باید میداد.
استاد فیرات، ضرباتی آرام و مکرر بر پشتِ اوروچ زد. سعی داشت لرزش درونش را مهار کند؛ او لبریز از احساس بود اما تمام توانش را به کار گرفته بود تا اجازه ندهد طوفانِ درونش برونریزی کند.
از آغوش یکدیگر جدا شدند. استاد فیرات بیآنکه نگاهی به پشت سرش بیاندازد، سرش را پایین انداخت و با قدمهایی تند، از خانه بیرون رفت. صدای بسته شدنِ در، مثل پایان یک نمایش بود. او امشب از مرز تحمل گذشته بود؛ او تمام زخمهایش را به کلمات تبدیل کرده بود و در نهایت این آغوشِ اوروچ، توانست او را از پا دربیاورد. گویی دیگر راهی برای مهارِ اشکهایش باقی نمانده بود؛ پس تنها راه، فرار بود.
اوروچ نفس عمیقی کشید و به طرف من برگشت :
-من میرم ظرفها رو بشورم.
-منم کمک میکنم.
لبخندی زد :
-نه.تو بشین.یکم استراحت کن.از صبح بیمارستانی،خسته شدی.امشبم که قراره تا صبح کار کنیم.تو بشین.من سریع ظرفها رو میشورم میام.
سری تکان دادم و روی مبل سه نفره نشستم.
-نیکو!از بیمارستان ایمیل جدیدی ندارم؟
-نه النی!
بیست دقیقهای گذشت. بار دیگر گوشیام را چک کردم، اما صفحهنمایش همچنان خالی از هر ایمیل جدیدی بود.
نگاهی به آشپزخانه انداختم. اوروچ با حولهای دستهایش را خشک کرد و بیصدا از پلهها بالا رفت. دقایق کوتاهی گذشت و دوباره صدای قدمهایش را شنیدم؛ این بار با لپ تاپ، کتابی قطور، دو دفترچه یادداشت و دو خودکار از پلهها پایین آمد.
-توی چمدونم یه کتاب پیدا کردم.نمیدونم به درد میخوره یا نه،ولی یه نگاهی بهش بندازیم شاید کمکمون کرد.
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم؛ با فاصله در کنارم روی مبل نشست و تمام وسایل را میانمان، درست در مرز فاصلهی موجود، چید.
لبخندی زدم :
-راستی!کارنی یاریک گیاهی خیلی خوشمزه بود.دستت درد نکنه.
لبخندی عمیق زد و چشمهایش با محبت حول صورتم چرخیدند :
-نوش جونت.هر موقع بخوای بازم برات درست میکنم.
نگاهم را دزدیدم و موهایم را از صورتم کنار زدم :
-چیز.دستت چطوره؟میسوزه هنوز؟
نگاهی به دستش انداخت و اخمی کرد :
-نه؛خوبه.نمیسوزه.
با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-اون یکی دستت چی؟دیشب سه نفرو کتک زدی.اون دستت درد نمیکنه؟
سرش را به نشانهی منفی تکان داد و برق شیطنت را در چشمانش دیدم :
-نه.اصلاً درد نمیکنه اما...
دستش را روی چانهاش فشرد :
-فکم درد میکنه.واقعاً دستت سنگینه.
لبخندی شرارت آمیز زدم و سرم را چندباری تکان دادم :
-درد کنه درد کنه.
سرش را پایین انداخت و بیصدا خندید.
نگاهی به تلفن همراهش انداخت :
-هنوز پرونده رو ایمیل نکردن.
-آره؛برای منم هنوز چیزی نفرستادن.
-احتمالاً تا چند دقیقهی دیگه میفرستن.بالاخره یکم طول میکشه.
سری تکان دادم. سکوت برقرار شده بود؛ سکوتی که بعد از دقایق کوتاهی با حرفم آن را شکستم :
-نسبت به استاد فیرات خیلی احساسات عجیبی دارم.انگار بعد از فهمیدن سرگذشتش،دیدم نسبت بهش تغییر کرده.یعنی نمیدونم.آدم بدی نیست.واقعاً آدم بدی نیست.هنوزم خیلی دوستش دارم.اما یعنی.برای زینب خیلی ناراحت شدم.هر چی بیشتر بهش فکر میکنم،بیشتر ناراحت میشم.از استاد فیرات واقعاً انتظار نداشتم.یعنی میدونی؛انگار اون تصویر بینقصی که ازش توی ذهنم ساخته بودم رو خراب کرد.من پنج سال اینطوری شناختمش.مردی که بی حد و اندازه عاشق همسرش بود.یه آدم درست.بدون اشتباه.یه مرد وفادار و عاشق.سالها از فوت همسرش میگذره اما اجازه نداده زن دیگهای وارد زندگیش بشه.به شغلش عشق میورزه.خارج از چارچوب قوانین کاری نمیکنه.کارهای غیراخلاقی نمیکنه.نمیدونم؛خیلی عجیبه.از طرفی خیلی براش ناراحت شدم.خیلی عذاب کشید.هنوزم داره عذاب میکشه.تصویر خودش رو امشب پیش دانشجوهاش خراب کرد تا ضمناً به ما کمک کنه.مجبور به انجام این کار نبود اصلاً.این کارش انقدر باارزشه که.
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و هفتم'
نگاهم را بیهدف حول محیط اطراف چرخاندم و با سگک کمربندم بازی کردم :
-آها!فهمیدم.چیز کنیم.بیایم بیمارستان ولی تو اتاق چیز نمیریم.تو اتاق دستیارها نمیریم.دست به سیستم و منابع و مقالات بیمارستان نمیزنیم.
استاد فیرات سرش را کمی پایین آورد و از پشتِ عینکش، نگاه پرمعنا و مشکوکی به من انداخت :
-خب همینجا بمون دخترم؛مشکلت چیه؟وقتی میخوای بیای بیمارستان ولی دست به هیچی نزنی چه فرقی داره.همین جا میمونین.راحت ترم هستین.توی بیمارستان رفت و آمد زیاده.تازه بفهمن بیمارستانین میبرنتون اورژانس ازتون کار میکشن.همینجا بمونین در آرامش کارتون رو انجام بدین.
ناخودآگاه چشمهایم به سمت اوروچ رفت و همانجا قفل شد. از این همه تلاطمِ درونی میترسیدم؛ از این که حتی نمیدانستم چه حسی دارم. ذهنم چنان آشفته بود که از خودم میترسیدم. شاید تمام این ترسها، فقط از این بود که در تنهایی با او، دیگر راهی برای فرار نداشتم.
-به نظرم محیط بیمارستان بهتره.ما بگیم که داریم روی یه پرونده کار میکنیم چیز نمیشه.کسی مزاحممون نمیشه.
چشمهای استاد فیرات میخندید :
-من نمیفهمم تو مشکلت با اینجا کار کردن چیه.خونهی اوروچ رو نپسندیدی؟انرژی محیطش رو دوست نداری؟
-نه استاد چه ربطی داره؟
با شیطنت نگاهم کرد و قهقهه ای زد :
-پس چیه؟مشکلت چیه دقیقاً؟حس میکنی تو بیمارستان امنیت داری اما اینجا نه؟نکنه از اوروچ میترسی؟نترس بابا.اوروچ بچهی بیآزاریه؛ترس نداره.
چشمهایم از تعجب گشاد شده بود. آب دهانی قورت دادم و ضربان قلبم بالا رفت.
چشمهایم روی اوروچ ثابت ماند. دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و انگار تمامِ اجزای چهرهاش میخندیدند. میتوانستم شیطنت و شرارت را در چشمانش ببینم.
موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم :
-استاد!چه ربطی داره.من اصلاً نمیفهمم شما چی میگین.من چرا باید چیز کنم از اوروچ بترسم؟من فقط حس کردم بهتره تو بیمارستان کار کنیم.اما باشه؛مشکلی ندارم.دیگه چیزی نمیگم.همین جا روی پرونده کار میکنیم.
کتش را از روی رختآویز برداشت و پوشید :
-شوخی کردم شوخی کردم.به دل نگیر.خب پس عالیه.به توافق رسیدیم.از بیمارستان پرونده رو براتون ایمیل میکنن.تا فردا صبح وقت دارین.قبل از ساعت هفت حق ندارین بیاین بیمارستان.خیلی خوب سر فرصت با دقت روی پروسهی جراحی و تمام جزئیاتش کار کنین.
نگاهم روی جعبهی هدیهای که برای استاد فیرات خریده بودم، ثابت ماند :
-استاد!قبل از اینکه برین.ما براتون یه هدیه گرفتیم.
لبخندی عمیق زد :
-واقعاً؟
سری تکان دادم و جعبهی هدیه را به دستش دادم.
درِ جعبه را باز کرد و چشمهایش از خوشحالی برق زد :
-چه کراوات شیکی!
-امیدوارم توی لحظات خوبی ازش استفاده کنین.
خندید و همانگونه که چشمش به کراوات بود، گفت :
-برای جشن عروسیِ شما این کراوات رو میبندم.
اوروچ سرش را پایین انداخت و خندید.
با لحنی معترضانه گفتم :
-استاد!
-باشه باشه.چیزی نگفتم.نگفتم شما دو نفر با هم ازدواج کنین که.فقط گفتم جشن عروسی.دو تا جشن عروسیِ متفاوت هم میشه.
چشمهای من و اوروچ از تعجب گشاد شد و به طور همزمان با تن صدای بلندی گفتیم :
-چی؟
استاد فیرات خندید :
-چی چی؟
-یعنی چی؟یعنی اوروچ با یکی دیگه ازدواج کنه؟یعنی چی؟
-استاد!یعنی چی؟یعنی چی این حرف؟اصلاً شوخی خوبی نبود.اصلاً.منظورتون اینه النی با یکی دیگه ازدواج کنه؟
استاد فیرات قهقهه زد :
-ببین ببین.قلبشون ایستاد.شوخی کردم؛بیجنبهها.من میرم.مراقب باشین سکته نکنین...
لبخند کش دار و منظورداری زد :
-با هم دعوا نکنین.آها؛برای همدیگه پماد هم نزنین.فقط تمرکزتون روی پروندهی بیمار باشه.دقیقاً مثل دوتا همکار حرفهای برخورد کنین.هرچند نیازی به توصیهی من نیست.شما ذاتاً دوتا آدم بالغاید و خیلی حرفهای برخورد میکنین.کار و احساسات رو از هم جدا میکنین.همین یک ساعت پیش خودم دیدم!
@yaz_beni
