ar
Feedback
~Yaz beni~

~Yaz beni~

الذهاب إلى القناة على Telegram

Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فن‌فیک "قطب‌نمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیام‌های ناشناس : @yazbenibot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
224
المشتركون
+524 ساعات
+127 أيام
+1230 أيام
أرشيف المشاركات
پارت کیسو با این آهنگ بخونین واییییی😫😫❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥

Model – Mey.m4a4.43 MB

النی core : لان تو فکر کردی کیییی که منو میبوسی تو به چه حقی منو میبوسی ، فقط من حق دارم تو رو ببوسم😔💅🏻❤️‍🔥
النی core : لان تو فکر کردی کیییی که منو میبوسی تو به چه حقی منو میبوسی ، فقط من حق دارم تو رو ببوسم😔💅🏻❤️‍🔥

اوروچ از این به بعد به خدا اینطوری میگه : Allah'ım, sen de beni şaşırttın he da? Yapma, daha fazla şaşırtma.

اوروچ افندی چی شد ؟ خدا هم شاشیرتت کرد ک🤣🤣❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥دیگ از دست رفتی

مسئله اینجاست حاجی ول کنه، زنِ حاجی ول نمیکنه

https://t.me/yaz_beni/1692 بچه ها شما تنظیمات اروچ و نمیشناسید؟ این دیگه ول میکنه بنظرتون؟🫣

نمیدونستم انقدر به ادبیات علاقه‌مندین

https://t.me/yaz_beni/1674 من فرستادمش سیومسیجم روزی چند دور از روش میخونم که آرایه ادبی یاد بگیرم ادبیاتم قوی شه 😔🤣🤣

چرا این پارت باید چهارده تا پرایوت شِیر داشته باشه؟ دارین چیکار میکنین؟

ای بغلت دنج‌ترین گوشه‌ی دنیای من، ای لب تو ناب‌ترین میوه‌ی طوبای من، کفر منی ای بت بی نقص، امانی بده؛ بوسه بزن بر لب قدّیسه‌ی
ای بغلت دنج‌ترین گوشه‌ی دنیای من، ای لب تو ناب‌ترین میوه‌ی طوبای من، کفر منی ای بت بی نقص، امانی بده؛ بوسه بزن بر لب قدّیسه‌ی شیدای من...
نرگس صرافیان طوفان

'پارت دویست و یازدهم' قطرات اشک بی اختیار روی گونه‌ام لغزید و با چشمانی پر از اشک به چهره‌اش خیره بودم. تک تک کلماتش، روح زخمی من را نوازش می‌کرد و مرهمی شگرف به جانم می‌بخشید. وقت را تلف نکرد؛ انگشت شستش را روی گونه‌ام کشید و اشک‌هایم را پس زد. لبخند محو و دلنشینی زد و چشمانش با عشقی ستایش آمیز به چشمانم خیره شد : -تو ییلاقِ دل منی!من بدون تو نفس کم میارم. اخمی از سر کنجکاوی کردم و با صدای بغض‌ آلودی گفتم : -ییلاق چه ربطی به دل داره؟نفهمیدم! خندید و من در آن خنده‌ی دلفریب خودم را گم کردم. -میدونی ییلاق چقدر برای ما کارادنیزی‌ها مهمه دیگه؟وقتی میریم ییلاق،از همه‌ی آدم‌ها دور میشیم و به آرامش میرسیم.هوا تازه‌ست.همه چیز آرومه؛فقط تو هستی و طبیعت...وقتی یکی بهت میگه تو ییلاقِ دل منی،یعنی اون آدم بین طوفان‌های زندگی و آشوب‌های درونش،با دیدن تو احساس میکنه به ارتفاعات آرومی رسیده.به ییلاق رسیده.یعنی تو براش مثل هوای تازه و خنک ییلاقی و سینه‌اش رو از سنگینیِ دنیا سبک میکنی! موهایم را نوازش کرد، با آن نگاه نافذ و عاشقانه‌اش باری دیگر تمام جزئیات چهره ام را از نظر گذراند، سپس با لحنی آرام و لبریز از احساس گفت : "Gönlümün yaylası, bahçesi yurdu, Sensiz bu ellerin ne tadı olur Baktığın yerlerde kuşlar gururlu, Gülüşün ömrüme bir bahar bulur Toprağım can bulur değdiğin an, Sensiz bu cennetler virane, yalan Nefesin şifadır, canıma candır, Seninle her hüzün uzakta kalır Göğün dahi başka mavilik takınır, Yolların ardından hep aşk okunur Gözünün ta içine bir ömür sığınır, Sensiz bu dünyada kalbim yorulur" "ای ییلاقِ دلم، ای باغ و وطن من، بی تو، این دست‌های من، طعم زندگی را از یاد می‌برند در هر کجا که نگاهت می‌نشیند، پرندگان به خود می‌بالند لبخند تو برای عمر من، یک بهار پیدا می‌کند لحظه‌ای که لمس می‌کنی، خاکِ من جان می‌گیرد بی تو، حتی بهشت‌ها نیز ویران و دروغ‌اند نفسِ تو درمانِ من است، جانِ جانِ من است در کنار تو، هر اندوهی به دور می‌افتد حتی آسمان نیز رنگی دیگر به خود می‌گیرد، در پس هر راهی، تنها از عشق سخن می‌رود تمام عمر در اعماقِ چشمانت پناه می‌جویم که بی تو، در این دنیا، قلبم خسته و درمانده می‌شود" در میان ابیات این شعر، خودم را گم کرده بودم و عشق، تک تک سلول‌هایم را احاطه کرده بود. با ناباوری نگاهش کردم : -این شعرم خودت گفتی؟ لبخندی زد و سری به نشانه‌ی منفی تکان داد : -نه!اینو قبلاً از یه جایی خونده بودم.چون تورو یادم میاورد،حفظش کردم! نگاهم را دزدیدم؛ نمی‌توانستم با اشک‌هایم مقابله کنم. قطرات اشک‌هایم باری دیگر روانه‌ی صورتم شدند. صورتم را میان دستانش قاب گرفت و دوباره، اشک‌هایم را با دقت و وسواس پاک کرد : -بسه!دیگه گریه نکن.خیلی گریه کردی.دیگه گریه نکن! سرم را بالا گرفتم؛ چند ثانیه به آسمانِ تاریک شب خیره شدم و سعی کردم اشک‌هایم را در پشت پلک ساکت کنم. -تو میتونی منو بازخواست کنی.تو این حق رو داری.بابت تک تک روزایی که توی این پنج سال بدون تو سپری کردم،منو بازخواست کن.باهام دعوا کن.ازم عصبانی شو.تو این حق رو داری... ناگهان، آن صدای بم و آرام که تا ثانیه‌ای پیش لبریز از عشق بود، با چرخشی غافلگیرکننده به لحنی شیطنت‌آمیز تبدیل شد : -مثلاً میتونی به خاطر اینکه خانم مدیر منو بوسید،دو دقیقه باهام قهر کنی.اما فقط دو دقیقه! چشمانم را به چشمانش دوختم. اخمی کردم و با صدایی که همچنان بغض آلود بود، گفتم : -دو دقیقه خیلی زیاد نیست؟یه وقت قلبت واینسته از دوریم؟ اخمی کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد. چند لحظه کاملاً جدی و متفکر به نظر می‌رسید، اما ناگهان برقِ شیطنت در چشم‌هایش درخشید : -یعنی...درست میگی.حق با توئه.خیلی زیاده.میکنیمش دو ثانیه! چشم غره ای رفتم : -مالاکاس! لبخند زد. چند ثانیه‌ی طولانی به چشمانم خیره شد و با لحنی لبریز از احساس گفت : -خیلی دوستت دارم! قلبم با عشقی طوفانی در سینه‌ام می‌کوبید. چشمانم را روی تک تک جزئیات صورتش چرخاندم : -منم خیلی دوستت دارم! دیدم که چطور زیر بار ابراز عشق من مغلوب شد و اشک در چشمانش حلقه زد. هر دو مدت‌ها منتظر این لحظه بودیم؛ لحظه‌ای که بتوانیم عشق‌مان را پیروزِ هر جنگی کنیم. در یک حرکت من را در آغوش کشید و سرم را محکم به سینه‌اش فشرد. دست‌هایم را به دور تنش حلقه کردم و چشمانم را بستم. در این دنیا، تنها این مرد می‌توانست تکه‌های شکسته‌ی من را دوباره کنار هم بگذارد؛ تنها او می‌توانست با عشقش، زخم‌هایم را ببندد، غبار غم را از دلم بشوید و آرامش را به زندگی آشوب‌زده‌ام بیاورد! @yaz_beni

'پارت دویست و دهم' چند ثانیه‌ای، جهان میان ما متوقف شد. فقط به چشمانِ هم خیره ماندیم؛ نگاه‌هایی که در آن‌ها هیچ معنایی پیدا نمی‌شد. مغزم در میانه‌یِ آن شوک، قدرت پردازش را از دست داده بود؛ انگار تمام مدارهای فکری‌ام از کار افتاده بودند. سنگینیِ نگاه من را تاب نیاورد و نگاهش را دزدید. پلک‌هایش را با غیظ روی هم فشرد و در حالی که از من رو برگردانده بود، با درماندگی گفت : -ببخشید.معذرت میخوام.خیلی معذرت میخوام.اشتباه کردم.نباید یهویی میبوس... به سمتش خیز برداشتم. با دست‌هایم، صورتش را به سمت خودم کشیدم؛ با حرکتی سریع و محکم لب‌هایم را روی لب‌هایش گذاشتم و چشمانم را بستم. این‌بار این من بودم که سکوت را با هجومی ناگهانی، حکم‌فرما می‌کردم. لحظه‌ای درنگ نکرد؛ دست‌هایش را دور گردنم حلقه کرد و من را به بند کشید. زمان درست در این لحظه، متوقف شد. با عشقی عصیان‌گر، لب‌های یکدیگر را می‌بوسیدیم. بوسه‌ای که رفته رفته جنون آمیز‌تر می‌شد. لب‌هایمان گره خورده بود و این گره‌، هر ثانیه محکم‌تر و کورتر می‌شد. می‌خواستیم با این بوسه، تمام آن ترس‌ها، غم‌ها، زخم‌ها و حسرت‌هایی را که در طولِ این سال‌ها میانمان فاصله انداخته بود، محو کنیم. دست‌های او در موهای من می‌لغزید و دست‌های من در موهای‌ او. خودمان را در این پیوند ناگسستنی گم کرده بودیم و قفل و زنجیر لب‌هایمان انگار با هیچ نیرویی گشودنی نبود. زمان از دست‌مان خارج شده بود. هوای گرم ریه‌هایمان را در دهان یکدیگر حس می‌کردیم و با ولعی دیوانه‌وار، به بوسیدن لب‌های هم ادامه می‌دادیم. برای لحظه‌ای لب‌هایمان از هم جدا شد تا هوایی به ریه‌هایمان برسد. صدای نفس‌های تند و آشفته‌مان در سکوت مطلق این کوچه پیچید. قفسه سینه‌ام با شدت بالا و پایین می‌رفت و او هم در این تلاطم با من شریک بود. من به لب‌های‌ او خیره بودم و او به لب‌های من. طاقت نیاوردیم. دوباره، با ولعی آمیخته به استیصال، به لب‌هایِ هم پناه بردیم. سرهایمان را با تکان‌هایِ ناخودآگاه به پهلو خم می‌کردیم تا تماس را عمیق‌تر کنیم. تمام منطق‌مان را از دست داده بودیم و فقط می‌دانستیم که باید همین‌طور بی‌پروا، عمیق و لبریز از عشق، یکدیگر را ببوسیم. انگار این بوسه، تنها زبانِ مشترک ما برای اثبات عشق بود؛ تنها راه برای آنکه بدانیم علی‌رغم تمام زخم‌های خونین گذشته، فقط و فقط به یکدیگر تعلق داریم. در این لحظه بود که فهمیدم انسان زخمی را نه با داروها و پانسمان‌ها، که تنها با معجونِ عشق می‌توان مداوا کرد. برای یک عاشق، هیچ درمانگری جز معشوق وجود نداشت و هیچ زخمی، جز با لمس او، التیام نمی‌یافت! هر دو نفس‌زنان، از هم فاصله گرفتیم. دست‌هایمان هنوز روی صورتِ هم بود و گرمایِ پوست یکدیگر را حس می‌کردیم. در میانه‌ی آن بوسه، نفس کشیدن را از یاد برده بودیم و حال سعی می‌کردیم ریتم وحشیانه قلب‌مان را به حالت عادی برگردانیم. به چشمانم خیره شد و در نگاه یکدیگر غرق شدیم. با حرکتی آرام و پر از سکوت، تاری از موهایم را که روی صورتم ریخته بود کنار زد و پشت گوشم گذاشت. چشمانش با عشقی بی انتها، تک تک اجزای صورتم را برانداز کرد : -دیگه هیچوقت حرف جدایی رو نزن.من مگه اجازه میدم تو از من جدا بشی؟اجازه نمیدم!ما حال همدیگه رو خیلی خوب می‌کنیم.خیلی خوب.تو منو اذیت نمیکنی که.تو برای من زخم نیستی.تو شفای منی!...دیوونه شو.من حتی دیوونگیت رو هم دوست دارم.دیوونه شو،من آرومت میکنم...خاطرات جدید میسازیم.خاطرات خیلی قشنگی میسازیم تا خاطرات تلخِ گذشته فراموش بشه...من دیگه از تو نمیگذرم!تحت هیچ شرایطی ازت نمیگذرم!تنهات نمیذارم.بهت قول میدم حالت خوب میشه.برای حال خوبت،هر کاری از دستم بربیاد میکنم.حتی بیشتر از اون چیزی که از دستم بربیاد رو انجام میدم...گذشته رو پشت سر میذاریم.بهت قول میدم همه چیز از این لحظه به بعد خیلی قشنگ میشه! @yaz_beni

'پارت دویست و نهم' فکش می‌لرزید؛ گویی داشت با تمام توانش در برابر گریستن مقاومت می‌کرد. دست‌هایش را مشت کرده بود و در عمقِ نگاهش، رنجی خانه‌سوز موج می‌زد؛ رنجی که هیچ نقابی نمی‌توانست پنهانش کند : -من..من معذرت میخوام!ببخش..ببخش که دنبالت نیومدم..ببخش که گذاشتم پنج سال اینطوری زندگی کنی..من نمیدونستم..ببخش که زودتر نیومدم..ببخش که زودتر نیومدم استانبول..ببخش که زودتر سر راهت قرار نگرفتم..ببخش..کاش میتونستم زمان رو برگردونم عقب..کاش زمان برمیگشت عقب..کاش الان هفتم مارت بود..هفتم مارت دو هزار و بیست و شش..کاش الان هفتم مارت بود و من اجازه نمی‌دادم تو سوار اون هواپیما بشی..ببخش..ببخش که مجبور شدی سال‌ها اینطوری زندگی کنی..ببخش که تنها بودی..ببخش که با خودت و همه‌ی رنج‌هات تنها موندی..ببخش که پیشت نبودم..ببخش..ببخش که نمیتونم زمان رو برگردونم عقب..ببخش که هیچ کاری از دستم برنمیاد! با نگاهی لبریز از رنج به او خیره ماندم. دیگر تاب دیدنش را نداشتم؛ غمی که در چشمانش بود، من را سوخت و خاکستر کرد. نگاهم را دزدیدم. چند ثانیه در سکوتی سنگین و خفقان‌آور غرق شدیم. اشک‌هایم بند نمی‌آمدند و تمام هستی‌ام از این سرنوشت بی‌رحم، به درد آمده بود. انگار تمام وجودم را از درون می‌خراشیدند. به چشمانش خیره شدم و صدایم از فرط درماندگی و بغض لرزید : -میدونی من امروز چیکار کردم؟رفتم برات قطب‌نما خریدم.میخواستم بهت بگم که بخشیدمت.میخواستم بگم بیا یه صفحه سفید باز کنیم.دیگه دست‌های همدیگرو ول نکنیم.دیگه همو تنها نذاریم.دیگه تحت هیچ شرایطی از همدیگه نگذریم!اما ببین؛گذشته فراموش نمیشه.این پنج سال پاک نمیشه. نگاهش روی صورتم قفل ماند و ناباوری در چشمانش موج ‌زد. قطره اشکی روی گونه‌اش لغزید. وقتی گفتم "رفتم برات قطب‌نما خریدم.میخواستم بهت بگم که بخشیدمت." خشکش زد. باورش برایش محال بود. بُهت‌زده نگاهم می‌کرد و در عمق چشم‌هایم به دنبال نشانه‌ای می‌گشت تا این بخشش را باور کند. در آن بُهت مطلق، نه ردی از شادی بود و نه آسودگی؛ فقط غمی بود که انگار او را از درون متلاشی می‌کرد. -من تو رو بخشیدم؛اما نمیدونم وقتی هنوزم این گذشته‌ی لعنتی بین‌مون سایه میندازه،باید چیکار کنم.نمیدونم وقتی قراره هر بار با یادآوری این گذشته دیوونه بشم،بخشش چه معنایی داره.هیچی نمیدونم!خسته شدم.خیلی خسته شدم.این گذشته‌ی لعنتی هیچوقت فراموش نمیشه؟هیچوقت از بین‌مون کنار نمیره؟خاطرات بد فراموش نمیشه؟ درماندگی، مثل طنابی نامرئی گلویش را می‌فشرد. دهانش را باز کرد تا حرفی بزند، اما نتوانست. دهانش باز ماند و وزن سنگین کلمات، توان تکلم را از او گرفتند. -من هیچ حقی ندارم.نمیتونم ازت عصبانی بشم.من رفتم.من گذاشتم رفتم.من عشقی که توی وجودم بود رو ندیدم.من رفتم.خسته شدم.خیلی خسته شدم.از خودم انقدر خسته شدم که.از دست خودم خیلی خسته شدم.از این گذشته‌ی لعنتی خسته شدم.خیلی خسته شدم! درد چنان در مغزم ریشه دوانده بود که به مرز دیوانگی رسیده بودم. با عجز و ناتوانی چیزهایی به زبان می‌آوردم که از ته دل آرزو می‌کردم او همین حالا، خلافش را به من ثابت کند. انتظار داشتم بلافاصله گفته‌هایم را تکذیب کند؛ می‌خواستم دقیقاً همین‌‌جا، در همین لحظه، با یک واکنش قاطع، تمام سیاهی‌هایِ ذهنم را نیست و نابود کند : -نمیدونم.شاید نمیتونیم کنار هم باشیم.نمیدونم.شاید این گذشته هیچوقت فراموش نمیشه.شاید همیشه توی زندگی‌مون سایه بندازه.شاید نمیتونیم با وجود این دردها،کنار هم بمونیم.شاید همدیگرو اذیت می‌کنیم.شاید اذیتت می‌کنم.شاید قراره همش این گذشته بیاد جلوی چشم‌هام و دیوونه بشم.شاید خودم رو سرزنش کنم.شاید تو رو بارها و بارها سرزنش کنم.شاید همش سرزنشت کنم.شاید همش یادت بیارم که توی گذشته چه اشتباهی در حقم کردی.شاید زخم‌هات رو هی تازه کنم.شایدم به جای اینکه برات مرهم باشم،زخم باشم.شاید اصلاً نباید بعد از پنج سال دوباره سر راه همدیگه قرار می‌گرفتیم.شایدم این نزدیکی برامون خوب نیست.نمیدونم.شاید حال همو خوب نمیکنیم.شاید برای هم خوب نیستیم.شاید باید از هم جدا... در یک حرکت ناگهانی، به سمتم آمد؛ جفت دست‌هایش را روی گردنم گذاشت و لب‌هایش را به لب‌هایم قفل کرد. کلمات در گلویم خشک شدند و جریانی از شوک در رگ‌هایم به راه افتاد. خون در رگ‌هایم منجمد شد و همزمان، گرمایی غیرطبیعی از لبانم به تمام بدنم سرایت کرد. ضربانِ قلبم به شکلی بی‌نظم و وحشیانه، تمام گوش‌هایم را پر کرد. با تمام توان، دست‌هایم را به سینه‌اش کوبیدم و او را با شدتی که از خودم انتظار نداشتم، دور کردم. @yaz_beni

'پارت دویست و هشتم' قطرات اشک صورتم را سیراب می‌کرد و سنگینیِ این رنج، من را از درون متلاشی می‌کرد. در این لحظه تنها از خودم خشمگین بودم. سدِ سکوتم شکست و صدایم از عمق یک زخم کهنه بیرون زد : -از خودم عصبانی‌ام.از خودم خیلی عصبانی‌ام،میفهمی؟از تو عصبانی نیستم.از خودم عصبانی‌ام.از اینکه حق ندارم تو رو بابت اون پنج سال بازخواست کنم از خودم عصبانی‌ام.به این فکر میکنم که تو حتی اگه ازدواج هم میکردی من حق نداشتم ناراحت بشم،حق نداشتم بازخواستت کنم.به این فکر میکنم و قلبم تیکه پاره میشه.از اینکه هیچ حقی نسبت بهت ندارم از خودم عصبانی‌ام.از چیزهایی که پشت سر گذروندم عصبانی‌ام.میدونی من چه شب‌هایی کابوس دیدم که تو ازدواج کردی؟میدونی چه شب‌هایی کابوس دیدم که توی چشم‌هام نگاه کردی و بهم گفتی هیچوقت دوستم نداشتی؟از خودم عصبانی‌ام.من چطوری نبودت رو دووم آوردم ها؟چطوری دووم آوردم؟وقتی انقدر عاشقت بودم،چطوری دووم آوردم؟نمیفهمم.نمیفهمم چطوری دووم آوردم.عصبانی‌ام.وقتی الان یکی بهت نزدیک میشه من از حسادت دیوونه میشم.چطوری اون پنج سال رو دووم آوردم؟چطوری با دونستن اینکه ممکنه عاشق کس دیگه‌ای بشی و یا ازدواج کنی،دووم آوردم؟از خودم عصبانی‌ام.خیلی عصبانی‌ام.از اینکه خودم رو ندیدم،عصبانی‌ام!دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار.دلم میخواد مغزم رو از جاش در بیارم.تو حتی اگه ازدواج هم میکردی من باز حق نداشتم بازخواستت کنم.میفهمی چی میگم؟ازدواج!بوسه که چیزی نیست.این انقدر دردناکه که.پنج سال؛پنج سال از هم دور بودیم.توی زندگی هم نبودیم که.تو میتونستی عاشق یکی دیگه بشی.میتونستی ازدواج کنی.میتونستی تشکیل خانواده بدی.من با دونستن همه‌ی اینا گذاشتم رفتم.با دونستن همه‌ی اینا تو رو ول کردم رفتم.چطوری تونستم ها؟چطوری؟چطوری ندیدم که چقدر دوستت دارم؟چطوری؟دارم دیوونه میشم.اینکه آدم نتونه به خودش حق بده خیلی دردناکه.ما آدما دوست داریم همیشه محق باشیم اما الان من نمیتونم حق رو به خودم بدم که.حق با من نیست.حق ندارم سرت داد بزنم.حق ندارم بزنم بشکونم خراب کنم.حق ندارم.من نمیتونم بابت اون پنج سال ازت حساب بپرسم،هیچ حقی ندارم.من خودم گذاشتم رفتم.خودم خواستم غریبه بشیم.من خودم رفتم.من رفتم! گلویم از فرط فریادهای عاجزانه‌ام، می‌سوخت. دستانم برای پاک کردنِ اشک‌هایم ناتوان بودند. هر قطره‌ای که پس می‌زدم، دیگری با شتاب روی رد خیس قبلی فرود می‌آمد. -از اینکه همش فرار کردم،عصبانی‌ام.از اینکه از احساساتم فرار کردم،عصبانی‌ام.خیلی عصبانی‌ام!میدونی چه شب‌هایی گوشی رو گرفتم دستم تا به ایسو زنگ بزنم؟شماره‌ی تو رو پاک کرده بودم اما شماره‌ی ایسو رو نه.میخواستم بهش زنگ بزنم تا در مورد تو ازش بپرسم.میخواستم حال تورو ازش بپرسم.میخواستم ازش بپرسم که اوروچ کجاست؟تونست دوباره عاشق بشه؟تونست منو فراموش بکنه؟ازدواج کرد؟اما بعدش میگفتم دیوونه نشو النی!به تو چه.شما دو تا دیگه با هم غریبه‌این.غریبه!همه چیز بین شما تموم شده.هی میگفتم تو از این آدم متنفری.یادت بیار؛یادت بیار باهات چیکار کرد.یادت بیار چطوری از پشت بهت خنجر زد.یادت بیار چطوری مامان و بابای واقعیت رو ازت پنهان کرد.یادت بیار چطوری ماه‌ها سکوت کرد و دلش اومد اذیت شدنت رو ببینه.یادت بیار چطوری خانواده‌اش رو انتخاب کرد و تو رو له کرد.من اینطوری زندگی کردم.اینطوری!نفرت و خشمم رو با صدای بلند اعتراف می‌کردم اما عشقم رو نه.خدا لعنتم کنه حتی نمیتونستم به خودم با صدای بلند اعتراف کنم که هنوزم عاشقتم.همه چیزو ریختم توی خودم.به هیچکس هیچی نگفتم.نه مامانم،نه بابام،نه فادیمه،نه نیلوفر.من حتی به خودمم هیچی نمیگفتم.همه چیز توی سرم می‌چرخید.توی سرم.از بس فکر میکردم مغزم درد میگرفت.از خودم عصبانی‌ام.از اینکه انقدر در برابر احساسات و قلبم مقاومت کردم عصبانی‌ام.از اینکه پشت اون نقاب خشم و نفرت قایم شدم عصبانی‌ام.از این عصبانی‌ام که خودمو بین جنگ خانواده‌هامون باختم.عصبانی‌ام از اینکه عشقی که نسبت بهت داشتم رو درون خودم خفه‌اش کردم.ببین؛از اینکه اون زن تو رو بوسید،دارم دیوونه میشم.اما چیکار میتونم بکنم؟هیچی.هیچی!چون من خودم بین‌مون فاصله انداختم.این پنج سال رو من مثل یه دیوار بینمون کشیدم.من رفتم.من ولت کردم رفتم.الان نمیتونم از تو حساب پس بگیرم که!نمیتونم. @yaz_beni

'پارت دویست و هفتم' هنوز در میانه‌ی طوفان بودم؛ هنوز ریه‌هایم با هر دم و بازدم، با درد می‌جنگیدند که در یک حرکت سریع، من را در آغوش کشید. سرم را محکم به سینه‌اش می‌فشرد. به تپش قلب او گوش می‌دادم تا جلوی صداهای کرکننده و وحشتناک مغزم را بگیرم. -تموم شد.گذشت.گذشت یکی یدونم!من هستم.من اینجام.گذشت.حمله‌ پانیک بود.چیزی نیست.جات امنه.نترس.من اینجام.تو تنها نیستی.گذشت قربونت برم.تموم شد! شنیدنِ کلماتی که به زبان می‌آورد، حس لمس پارچه‌ی چرم کتش، بوی آشنای عطرش و فشار دستانش دور شانه‌هایم، من را از غرق شدن در سیاهی نجات می‌داد. گرمایِ بدنش، آن‌قدر شدید و ملموس بود که لایه‌های یخ‌زده‌ی روحم را کم‌ کم ذوب می‌کرد. ضربان قلب تند و بی‌نظم من، آرام ‌آرام با ریتم آرام و سنگین قلب او یکی می‌شد. من داشتم به واقعیت بازمی‌گشتم؛ به سنگفرش‌های سرد، به کوچه‌ی تاریک و به خودِ "النی". به محض اینکه هوشیاری‌ام تماماً بازگشت، زهرِ حقیقت به وجودم تزریق شد. در کسری از ثانیه، او را پس زدم و از آغوشش بیرون آمدم : -ولم کن!به من دست نزن! بدنم هنوز می‌لرزید، اما این بار نه از ترس، بلکه از خشم و تنفری که نسبت به خودم داشتم. در این لحظه، در میانه‌ی کابوس‌هایم پرسه می‌زدم. تمام آن شب‌های تاریکی که در این پنج سال با آن‌ها جنگیده بودم، حالا مثل فیلمی کوتاه از جلوی چشمانم می‌گذشت. کابوس‌هایی که حتی یک کلمه هم از آن‌ها به زبان نیاورده بودم. کابوس‌هایی که در آن‌ها، اوروچ ازدواج کرده بود و من، تنها سایه‌ای از گذشته‌اش بودم. کابوس‌هایی که در آن‌ها، او به چشمانم خیره می‌شد و با خونسردی می‌گفت : "هیچوقت دوستت نداشتم...هیچوقت عاشقت نبودم." کابوس‌هایی که در آن‌ها او عاشق زن دیگری بود. پنج سال با این کابوس‌ها زندگی کردم. کابوس‌هایی که روحم را می‌دریدند. کابوس‌هایی که باید با آن‌ها کنار می‌آمدم چون می‌دانستم این ویرانی، نتیجه‌ی انتخاب خودم است. این من بودم که تصمیم گرفتم از مردی که تمامِ هستی‌ام بود، دوری کنم. من بودم که از عشق زندگی‌ام، فرار کردم. من بودم که پنج سال پیش، او را رها کردم و رفتم. من بودم که با زبانِ خودم، مرز کشیدم و گفتم : "از این به بعد،ما برای همدیگه غریبه‌ای بیش نیستیم.همه چیز تا ابد بین ما دو نفر تموم شد.یه پایانی که هیچوقت ممکن نیست یه شروعِ دوباره داشته باشه!" اوروچ شوکه شده بود. دست‌هایش را به سمت من دراز کرد؛ انگار می‌خواست دوباره من را مهار کند، می‌خواست دوباره من را در آغوش بکشد. یک قدم به عقب برداشتم و سردیِ کوچه‌ها به تنم نشست. با چشمانی که از خشم و اشک، برقی تیز داشت، به او نگاه کردم : -گفتم به من دست نزن! تلفیقی از درماندگی، غم، وحشت و اضطراب را در چشمانش می‌دیدم. اشک در چشمانش حلقه زد؛ سری تکان داد و دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفت : -باشه.بهت دست نمیزنم.باشه.تو آروم باش.آروم باش! شقیقه‌ام را محکم فشردم و چشمانم را بی سبب حول این کوچه‌ی تاریک و خلوت چرخاندم. می‌خواستم اتفاقات را در مغزم تجزیه و تحلیل کنم. -النی!به من گوش بده.بذار برات توضیح بدم! مستقیم به چشمانش خیره شدم؛ به آن چشمانی که درماندگی را فریاد می‌زد. -النی!باور کن اونطوری که فکر میکنی نیست.یکی از بچه‌ها مریض شده بود؛تب کرده بود.من رفته بودم پرورشگاه تا بهش رسیدگی کنم.بالا سر بچه بودم.به خانم مدیر گفتم از توی کیفم بهم سرنگ بده.سرنگ رو آورد داد دستم بعد یهو منو بوسید.اصلاً نفهمیدم چی شد.من نبوسیدمش النی.قسم میخورم من نبوسیدمش.من شوکه شدم.سریع خودمو عقب کشیدم.تعجب کردم.من همه‌ی حواسم به بچه بود.من اصلاً نفهمیدم چی شد.سریع خودمو عقب کشیدم.دیگه از اون روز به بعد نرفتم پرورشگاه.دیگه ندیدمش! لب‌هایم می‌لرزید و قطرات اشک به آرامی روی گونه‌ام می‌لغزید. نمی‌توانستم حرفی بزنم. نمی‌توانستم چیزی بگویم. سکوت من، در چشمان او، معنای تلخی پیدا کرده بود. داشت این سکوت را با بدترین کابوس‌هایش تفسیر می‌کرد. می‌دیدم که چطور دارد خودش را شکنجه می‌دهد. در میان حدس و گمان‌های سیاهش، من را در خیالش دوباره از دست می‌داد. سرش را به گوشه‌ای کج کرد و چشمانش، آن لحظه که با نگاهم تلاقی کرد، لبریز از رنجی عمیق شد : -النی!یه چیزی بگو.یه چیزی بگو دیگه.ساکت نمون...خواهش میکنم باورم کن.یعنی بهت حق میدم به خاطر کارهای گذشته‌ام،باورم نکنی.اما قسم میخورم دارم راستش رو بهت میگم.من به تو خیانت نمیکنم که.بهت گفته بودم.گفته بودم به جای خالیت خیانت نکردم.النی ازت خواهش میکنم؛به هر چیزی که میخوای شک کن،اما به عشقی که نسبت بهت دارم ذره‌ای شک نکن!این کارو با من نکن.تحمل ندارم روی عشقی که نسبت بهت دارم برچسب دروغ بزنی.تحمل ندارم این عشق رو خوار و خفیف کنی.من چشم‌هام جز تو کسی رو نمیبینه.من به عشقی که توی قلبم دارم هیچوقت خیانت نکردم.خیانت نمیکنم! @yaz_beni

'پارت دویست و ششم' ماشین ایستاد. شتاب‌زده در را باز کردم و خودم را در تاریکیِ خیابان رها کردم. انگار زمین زیر پایم خالی شده بود. فقط می‌دویدم؛ نه برای رسیدن به جایی، فقط برای دور شدن از فضایِ بسته‌ی ماشین. نفس‌هایم کوتاه و منقطع بود، درست مثل کسی که در حال غرق شدن است. دستم ناخودآگاه بالا رفت؛ انگشتانم را با تمام توان در پوست گردنم فرو کردم. به گردنم چنگ می‌زدم؛ می‌خواستم آن گره‌ی نامرئی که راه گلویم را بسته بود، پاره کنم. پوستم زیر ناخن‌هایم می‌سوخت، ردی از درد روی گردنم می‌افتاد، اما اهمیتی نداشت. فقط می‌خواستم اکسیژن به ریه‌هایم برسد، اما هر چه بیشتر تقلا می‌کردم، سینه‌ام بیشتر منقبض می‌شد و ریه‌هایم، انگار با من لج کرده بودند. کوچه‌ها خالی بودند. دیوارهای سنگی و بلند، مثل نگهبانان یک زندان ابدی، سایه‌هایشان را روی سرم می‌انداختند. هیچ‌کس نبود. نه صدای پایی به گوش می‌رسید، نه ماشینی در آن حوالی بود. کوچه کاملاً تهی بود؛ بدون هیچ خانه‌ای که پنجره‌اش رو به این تاریکی باز شود. سکوت اینجا مطلق بود و در این سکوت کرکننده، تنها صدای کوبش قلبم را می‌شنیدم. صدایی از پشت سرم، از میانِ این سکوت، آمد. صدایِ اوروچ بود که با هراس فریاد می‌زد : -النی!داری کجا میری؟وایسا!النی! صدایش را می‌شنیدم، اما معنای کلماتی که می‌گفت را نمی‌فهمیدم؛ انگار زبانِ او برای من بیگانه شده بود. می‌خواستم واکنشی نشان دهم، دستم را تکان دهم یا حتی سرم را بچرخانم، اما تمام وجودم در یک فلج عمیق و سرد فرو رفته بود. -النی!وایسا!النی! بی‌هدف به مسیرم ادامه می‌دادم. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار از واقعیت دورتر می‌شدم. دنیا برایم تیره و کدر شده بود. پاهایم سست بودند. سردم بود، اما همزمان داغیِ اشکی که روی صورتم خشک می‌شد، پوستم را می‌سوزاند. انگار تمام دنیا سیاه و سفید شده بود و من، در این کوچه‌های تاریک گم شده بودم. هیچ ‌چیز واقعی نبود. نه سنگفرش‌های زیر پایم، نه صدای برخورد پاشنه‌هایم با زمین. تنها چیزی که در تمام وجودم حس می‌کردم، وحشت بود؛ یک دردِ عمیق و غریزی که با هر نفس ناتمام، در تمام بدنم پخش می‌شد و مدام تکرار می‌کرد : "النی،تو تنهایی...تو تنهایی.تو داری میمیری." لرزش پاهایم کم‌ کم از حالت لرزش عصبی، به یک سستیِ عمیق تبدیل می‌شد. سعی می‌کردم با هر قدمی که برمی‌داشتم، خودم را به زمین بچسبانم. انگار اگر به راه رفتن ادامه می‌دادم، شاید از این خلاء بی‌انتها نجات پیدا می‌کردم. زیر لب، جملات نامفهومی را زمزمه می‌کردم؛ انگار می‌خواستم با صدا زدن نام چیزهایی که می‌شناختم، خودم را از این کابوس بی‌صدا بیرون بکشم. زمزمه‌هایم، تلاش بی‌ثمر مغزم برای احیای هوشیاری‌ام بود : -اسم من...النی...مامانم...اسمه‌...بابام...عادل...من دکترم...جراحم...النی...من...زنده‌ام...من...باید...نفس... ناگهان، سنگینیِ دستی را روی بازویم حس کردم. اوروچ، قبل از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، من را به سمت خودش چرخاند. صورتم را میان دست‌هایش قاب گرفت. چشمانش مملو از وحشت و اضطراب بود اما سعی داشت خودش را پشت دیواری از آرامشِ مصنوعی پنهان کند. سعی داشت آرام به نظر برسد تا وحشت درونی من را ریشه‌کن کند. لمس انگشتان سردش روی پوست صورتم و شنیدن صدای آرام و پایینش، برایم پناهگاهی امن شد : -النی!منو نگاه کن.فقط به من.فقط به من نگاه کن.بیا.بیا با هم نفس بکشیم.باشه؟ببین...ببین من چطوری نفس میکشم.بیا با هم نفس بکشیم. به صورتش خیره شده بودم. سرم گیج می‌رفت. قفسه‌ی سینه‌ام، سفت و سخت بود. برای هوا می‌جنگیدم، اما اکسیژن به ریه‌هایم نمی‌رسید. صدای خس‌ خس سینه‌ام، انگار از ته یک چاه عمیق می‌آمد. دستانش را از روی صورتم پایین آورد و روی بازوهایم گذاشت. ریتم نوازش‌هایش روی بازوهایم آرام بود و لرزش تنم را می‌گرفت. دستانش با آن فشار ملایم و حرکت‌های نوازش‌گر، من را از فروپاشی درونی‌ام نجات می‌داد و حسی از یک حصار امن را به من منتقل می‌کرد. -بیا از تکنیک چهار هفت هشت استفاده کنیم.باشه خوشگلم؟ببین؛من اینجام.تو تنها نیستی!من اینجام.بیا با هم نفس بکشیم...اول چهار ثانیه دم.ببین؛چهار،سه،دو،یک.هفت ثانیه نفس‌مون رو نگه می‌داریم.بیا نفس‌مون رو حبس کنیم.باشه؟آروم نفست رو حبس کن.هفت،شش،پنج،چهار،سه،دو،یک.خیلی خوبه.حالا هشت ثانیه بازدم.هشت،هفت،شش،پنج،چهار،سه،دو،یک. ریتم نفس‌هایش را دنبال می‌کردم. ریتم نفس‌های او مثل یک جاده‌ی هموار بود که من را از آن تپه‌های وحشت درونی عبور می‌داد. با هر دم و بازدم، عملاً ریه‌های من را هدایت می‌کرد. بعد از سومین تکرار این تکنیک، قفل در گلویم شکست. هوا با شدتی دردناک به ریه‌هایم هجوم آورد. به سرفه افتادم و گلویم از شدت تقلا سوخت. @yaz_beni

"Şimdi kime desem bilmem dermansuz dertlerumi Sustum olmadi diyemedum bağladiler dilumi"
🧭 #Music 🫀
@yaz_beni

"Happily ever after🤍"

چقدر قشنگن😭😭😭🧿🧿🧿