Survivor guilt
الذهاب إلى القناة على Telegram
143
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-177 أيام
-8930 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from le vent nous portera
بعضی وقتها هم فکر میکنم شاید اگر اینقدر زندگی رو دوست نداشتم و اینقدر عاشقش نبودم، به این اندازه عذاب نمیکشیدم و توی درد و رنج نبودم؛ اینقدر ازش متنفر نمیشدم. اینقدر از اینکه زندگی ازم گرفته میشه و نمیذارن زنده باشم و زندگی کنم، ذره ذرهم رو توی سیاهچالهی درد حس نمیکردم. از اینکه هر بار پوچ بودنش رو به یاد میآوردم، همهی استخونهامو آشفتگی نمیگرفت. من عاشق زندگیام. طول کشید تا عاشقش بشم. اما عاشقش شدم با تموم دردها و رنجها و غمهاش؛ با تموم تهی و بیسر و ته و بیهدف و بیمعنا بودنش؛ با تموم الکی و مسخره بودنش؛ با تموم ناعدالتیها و ناامیدیهاش؛ با تموم آشفتگیها و ضجههاش؛ با تموم تکراری بودن و یکسان بودن چرخهش؛ با تموم پافشاری و استمراری که روی این حرفِ این فیلسوفِ بدبینشناختهشده که میگه زندگی در پس و پیش توی نوسانه و مثل یک آونگ بین رنج و ملاله، دارم. با تموم این احساسات سیاهش. آخه مگه چه جایی به جز زندگی میتونم شعرای فروغ رو بخونم و حس کنم که من قبلا در فروغ زندگی کردم وگرنه این همه حس آشناپنداری الکی نیست. آخه کجا به غیر از زندگی میتونم به درختها نگاه کنم و از شدتِ سبزبودنشون بلرزم و با خودم بگم کاش میتونستم سبزیشونو لمس کنم. و همون حین، چشمای سبزرنگِ دیوونهکنندهی هری رو به یاد بیارم و از درد و غم لبخند بزنم. شاید هم اونقدری احساس ناتوانی کنم که روی زمین خودم رو رها کنم و بذارم درد بکشم و حس کنم و از خودم که خارج از وجودش، وجود دارم متنفر شم؛ از اینکه نمیتونم برای درخشیدن و خندیدن اون سبزیها کاری کنم خودم رو با آوار سرزنشها به انتها برسونم. و بعد، بیشتر مطمئن بشم که چهقدر عاشق زندگیام؛ چون فقط با زندگی میتونم هری و همهی آدمهای دیگر موردعلاقهم رو دوست داشته باشم و بهتره که بگم زندگی کنم. زندگی کنم و زندگی کنم. آخه مگه چه جایی به جز زندگی میتونم فیلمهای کیشلوفسکی رو ببینم و با ثانیه به ثانیهش همراه شم. و دلم بخواد با همهی توانم به کیشلوفسکی بفهونم که شاهکارهاش چیزی از ادبیات که عاشق و شیفتهش بود، کم نداره. کجا میتونم «یادداشتها»ی کامو رو بخونم و حس کنم که بهترین دوستم رو پیدا کردم و از اینکه برای تمام حالتهام حرف داره، ازش ممنون باشم. ازش ممنون باشم که اینقدر زندهس، اینقدر عاشقه، اینقدر بزرگ بچهس و دیوونگی داره و زندگی میکنه، اینقدر نفس میکشه با اینکه سالهاست وجود نداره که باعث شه من ناخودآگاه از فعلهای زمان حال استفاده کنم به جای گذشته. چه جایی به جز زندگی میتونم باریکههای نور خورشید رو ببینم و همون لحظه سریع ازش عکس بگیرم و به یاد بیارم که زیباترین حالتی که نور خورشید رو از نزدیک لمس کردم وقتی بود که در چشمهای تو گیر افتاده بود. همهی دفعههایی رو که باد میوزید و من دلم یک رهایی و آزادیای رو شبیه به باد رو میخواست به یاد بیارم. یا اون شبهایی رو که ساعتهای طولانی فقط به یک آهنگ توی تاریکی گوش کردم و به روبهروم خیره شدم و هیچچیز ندیدم چون درگیر صدای توی ذهنم بودم. و بیشتر مطمئن شم که چهقدر عاشق زندگیام چون زندگی برای من همینه. همین لحظههایی که عاشقشونم. زندگی برای من عشقه. عشق به همهچیز و بیشتر از همه به تو. شاید چون چالز بوکفسکی الهامبخشترین دلیل و جملهای رو که همهی زندگیم رو بر اساسش بنا کنم به بهترین شکل ممکن بیان کرده. و باعث شده من این جمله رو زندگی کنم، به معنای واقعیش زندگی کنم؛ «چیزی که عاشقش هستم رو پیدا کنم و بذارم که من رو بُکُشه.»
«بعدش چیشد؟ رها کردم. نمیدونم آخه، منم خیلی خستهم. فراتر از خستگی چیه؟ من همونم، همونجام.»
من خجالت میکشم دیگه بگم امروز هم حالم خوب نیست، امروز هم دنیا رو سرم خراب شده، امروز هم غمم از خودم و دنیام بزرگتر شده، امروز هم اومدم غمم رو باهات شریک بشم، خجالت میکشم. میرم خوب میشم و برمیگردم. نمیتونم هر روزِ خدا رو سرِ آدمهای غمگینتر از خودم آوار بشم. بهتر میشم و برمیگردم تا غمِ تو رو به دوش بکشم عزیزِ من.
عاشقِ این آدمهایی هستم که بیمنت دوسِت دارن، بهت توجه میکنن، محبت میکنن، بهت عشق میدن و انتظاری ندارن. بوی زندگی میدن.
