ar
Feedback
Survivor guilt

Survivor guilt

الذهاب إلى القناة على Telegram

زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. ‌ @Survivorebot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
143
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-177 أيام
-8930 أيام
أرشيف المشاركات
sticker.webp0.00 KB

photo content

sticker.webp0.00 KB

photo content

sticker.webp0.00 KB

photo content

sticker.webp0.00 KB

بعضی آدم‌ها مقصدن، و من هیچ‌وقت از طولانی بودن مسیر تا مقصد گِله نمی‌کنم اگه قراره تهش به تو برسه.
Still recording

- دلم برات تنگ شده + بعد پنج سال؟ - پنج ساله که دلم برات تنگه.
Still recording

کی فکرش رو می‌کرد؟ دست‌هایی که یک روز برات گل می‌چیدن، حالا آدم کشتن؟
Still recording

میگن بهم خون دادی تا نجاتم بدی، کسی که یک‌بار من رو کشته چرا باید دوباره نجاتم بده؟
Still recording

-

استادم می‌گفت سه نوع خودکشی وجود داره. اولی که مشخصه، اونایی که خودکشی می‌کنن و می‌میرن. دومی اونایی که اقدام به خودکشی می‌کنن و موفق نمی‌شن. سومی از همشون خطرناک‌تره. چون اقدام صورت نمی‌گیره، مرگ اتفاق نمی‌افته، ولی تا دلت بخواد توی ذهنشون افکار خودکشی دارن. این دسته معنای درد رو زندگی می‌کنن، درحالی‌که توی افکارشون خودکشی کردن. هر روز فکرِ خودکشی دارن، هر روز می‌میرن ولی هنوز نفس می‌کشن، میرن سرکار، درس می‌خونن، پامیشن صبحونه می‌خورن، ورزش می‌کنن، غذا درست می‌کنن، میگن، می‌خندن، می‌نویسن، موزیک گوش میدن، میرن بیرون، با دوستاشون وقت می‌گذرونن، ولی هر ثانیه از زندگی‌شون، می‌میرن و هر دم و بازدمی براشون عذابه. اون‌ها واقعاً معنای درد رو با تمام وجودشون زندگی کردن. زندگی‌ای که شبیه "زندگی" نیست.

یه زخمی به قلبم زدی، یه زخمِ عمیقی از خودت به جا گذاشتی که فقط از پسِ تو بر میومد.

انسان غمگینی شدم، تا تو معنای شادی را بعد از من لمس کنی. خودم را خاموش کردم تا لبخندت روشن بماند. شدم سایه، تا زیر نور بمانی. شدم زخم، تا تو بهبود یابی. اما افسوس. هیچ‌کس نفهمید، که این غم، تنها راهِ دوست داشتنِ من بود. خاموشیِ خودم تا روشنیِ تو.
دونه‌ی برف.

i don't know you anymore.mp33.52 MB

تا رسوایی کم مونده بود، کم مونده بود تا جلوش گریه کنم و واقعاً اون چیزی که ازم دیده بود و بهش عادت داشت رو نابود کنم، هیچ‌کس گریه‌ی منو ندیده و حتی جفتمون خندمون گرفت که این برقِ تو چشام اشکه. با شوخی و خنده اشکامو پس زدم. گفت پس واقعاً سالی که برات گذشت زخم‌های عمیقی به جا گذاشته، باید به اندازه‌ی عمقِ زخمات توی تنهایی و خلوتت گریه کنی، تا مثل من رها بشی. رها بودن سخته، و تو مالِ سختی‌هایی.

بدهکاریم به کسایی که عاشقِ زندگی بودن.

دیشب رها بهم گفت چشماتو هیچ‌وقت تاحالا اینطوری ندیده بودم، این مدت چه بلایی سرت اومد؟ بهش خندیدم و گفتم چیزی نشد که، زندگی با همه بد تا می‌کنه دیگه. گفت من مثل قبل نیستم می‌بینی؟ زندگی با من بد تا کرد، هر چی بلا بود گذاشتم بیاد و جونمو بگیره، کارشو بکنه و بره، بعدش یادم اومد تو بهم چی گفته بودی، که رها کنم. که شبیه اسمم باشم. گفت دیگه از هیچکس متنفر نیستم، چون فهمیدم و پذیرفتم، نفرت اهمیته، نفرت ضعفه، نفرت اولویتم نیست، اولویتم خودمم. بهش گفتم چطور می‌تونی هنوزم زندگی کنی؟ گفت رها خواست زندگی کنیم. لایق یا نالایق، هر چی باشیم، بدهکاریم، بدهکارِ زندگی به چهل هزار نفر.

ارزششو نداشت. دیر می‌فهمی، اما بلاخره می‌فهمی.