Faded Memories
الذهاب إلى القناة على Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
929
المشتركون
+824 ساعات
-17 أيام
+4930 أيام
أرشيف المشاركات
زندگیم جلوی چشمم داره آتیش میگیره و من نشستم کنارش و با یه چوب، چوبهای تو آتیش رو تنظیم میکنم.
غمگین ترين جاى زندگی اونجاست كه به كسی میگی خداحافظ
كه دلت میخواست تمام زندگیتو باهاش بگذرونى.
قشنگترین حسی که یه انسان میتونه تجربهاش کنه، حس آزادی بعد از رها کردن چیزی که فکر میکرد هرگز نمیتونه رهاش کنه.
من فکر میکنم آنچه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که غالباً ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویه دید ما نگاه کند.
به چشم خودم دیدم در جادهها پیرمردها زن و بچههای گرسنه ایرانی دیده میشوند که چیزهای خودشان را در ارابههای کوچک گذاشته جلو خودشان میکشند و پسمانده گله و رمهشان را میبرند میروند نمیدانند به کجا راهها بند است در میان راه پیرها از پا در میآیند میمیرند مادرها دست بچههای خودشان را گرفته از روی سنگلاخ و گرد و غبار جادهها میگذرند همهجا شلوغ و کسی به کسی نیست همه مردم گرسنهاند اگر تازیها ما را نکشند از گرسنگی خواهیم مرد در شهر میگفتند تازیها امشب شهر راغا را میگیرند میدانی دخترها را میفروشند؟ دخترت را چکار میکنی؟ تنها دلم برای او میسوزد دختر من هم هست من او را بزرگ کردم و از آب و گل درآوردم همهاش دلم برای او میسوزد.
یعنی هیچ بارونی، هیچ تاریخی، هیچ مکانی، هیچ آهنگی، حتی برای یک ثانیه هم تو رو یاد من ننداخت؟
