ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Faded Memories

Faded Memories

الذهاب إلى القناة على Telegram

a place for the memories we were never ready to forget

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
924
المشتركون
-624 ساعات
-37 أيام
+4030 أيام
أرشيف المشاركات
اصلیه همونه که شبایی که حالت بده، کنارت بیدار می‌مونه.

6961307720_final_1767640865.mp32.74 MB

6961307720_final_1770286675.mp33.34 MB

چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا بگذار بسوزم که در این سینه ی دلگیر جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا

چقدر زندگی کردن سخت شده، من اینجاهاشو بلد نیستم!

هرچیزی که مورد توجه قرار نگیرد، می‌میرد. احساسات، روابط، حتی گل‌ها.

راستش رو بخوای من قبلاً بامزه بودم؛ نمی‌دونم چی شد انقدر تلخ شدم. افسردگیِ ناشی از ایرانی بودن روان آدم رو نابود می‌کنه جدی.

یه دیالوگ مودی تو فیلم برادرم خسرو هست که میگه: «حالم بده، چرا هیچکس نمی‌فهمه؟ اصلا دیگه هیچی نمی‌دونم، مخم نمی‌کشه عقلم جایی قد نمیده، نمی‌دونم کی‌ام چی‌ام، اصلا چی میخوام، هیچوقت چیزی عوض نمیشه چون دنیا همیشه همین گهی بوده که هست، چون هر طرف رو که نگاه می‌کنی یجوری حالت بد میشه، من برعکس تو نمیتونم خودم رو گول بزنم».

بارها نوشتم و پاک کردم ، ساعت ها تنها ماندم که بتوانم ذره ای از احساساتم را در این کلمه ها بیان کنم ! عزیز ترینم من نه از دوست داشتن تو دست برداشتم و نه آن چشم های مشکی‌ات برایم تکراری شده اند ... متاسفم که دست هایم را برای گرفتن دست هایت کوتاه کردم ، متاسفم که خانه‌ را ترک کردم. راستش همه‌چیز برایم سخت شده است ، حتی حرف زدن با تو! انگاری که کسی من را درون من کشته باشد. دیگر نه زانوام‌ زخمی است و نه دست و پایم شکسته! اینبار روح من مرده است‌. اینبار همه‌چیز درون من خسته‌است ... نه قلبم نایی برای زدن دارد و نه مغزم نایی برای فکر کردن. نمیخواهم سرزنشت کنم که آغوشت را میخواستم و نبودی.نمیخواهم سرزنشت کنم که حرف های خوبت را میخواستم و نبودی. مشکل من بودم ، شاید کسی نمیدید که من در باتلاق تنهایی‌ام غوطه ور شده ام. شاید اصلا کسی مرا تنها نمیدانست. آری زیبا ؛ من خسته بودم ، من خسته هستم ... دیگر وقتش بود خودم،خودم را نجات بدهم‌.وقتش بود بروم و برای خودم باشم. اما میدانی، همه‌ی من پیش تو جا میماند ، هر چیزی که مرا ساخته است در دستان تو امانت میماند ... شاید توانستم روزی دهن باز کنم و بگویم ،بگویم که تو جان من بودی. اما اینبار دیگر رفته ام ، مثل رفته ای که راه خانه را گم کرده است .

اون افکاری که هیچوقت با صدای بلند بیانشون نمی‌کنیم همون افکارین که باعث تنهایی مون شدن..!

ما خودمون قوی نشون میدیم. برای قوی بودنمون میجنگیم، ولی یه روزی جلوی یه شخص گارد و ماسک خودمون میاریم پایین، چهره و تن خسته و زخمی خودمون بهش نشون میدیم… و از همون قسمت دوباره ضربه میخوریم…

اینو بفرستید برای کسایی که دوستشون دارید

میدونم این روزا چقد کلنجار میری با خودت، با زندگی، با همچی بعدِ کلی تلاش کردن، موفق میشی به نت وصل شی میری تو سوشال‌ مدیا و میبینی هیشکی منتظرت نبوده میبینی هیچ دلیلی برای حال خوبت پیدا نمیکنی. همرو میدونم. فقط خواستم بهت بگم من میفهممت، اینو بدون که من به یادتم و حواسم بهت هست. هروقت هیچ دلیلی برای حال خوبت پیدا نکردی بیا پیش من و بهت یاداوری کنم که چقد فوق‌العاده‌ای.

خلاصه داستان زندگي من: «هميشه از بيرون آرامش داشتم ولی از درون در حال فكر كردن به همه چيز بودم..»

مرا ببوس.. مرا ببوس برای آخرین بار تورا خدانگهدار که میروم به سوی سرنوشت..!

من شمارا ترک می‌کنم چون حوصله‌ام سر رفته است، احساس می‌کنم به اندازه کافی زندگی کرده‌ام. شما را با تمام دلواپسی‌هایتان در این فاضلاب دلگیر تنها میگذارم. موفق باشید. -نامه خودکشی جرج سندرز

گاه در وجودمان به قبرستانی محتاجیم برای چیزهایی که درونمان می‌میرند.
- محمود درویش.

‏یه تیکه از کتاب سووشون هست که سیمین دانشور گفته: آدم‌ها به فَراموشی مُحتاج‌ترند تا به خاطره. آدم‌ها از خاطرات، خَنجر می‌سازند و با خنجرِ خاطره خط می‌اندازند روی همه‌چیزِ زندگی. زندگی خجالت می‌کشد که از ذِهن بیرون بیاید، بس‌ که تن‌ و بدن و سر و صورتش خط‌خطی خاطرات است.

اگر من شما را از دست داده ام، شما هم در عوض دلی را از دست داده اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت!
-نامه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور.

سلام بازم منم که برات نامه مینویسم حالم رو نمیدونم چجوری باید بهت بگم که بتونی درک کنی شبا نمیخوابم،سردرد هام دارن مغزم میخورن این مغز لعنتی درحال از هم پاشیدنیه و کاری هم از دستم برنمیاد اینطوریه که هر شب بهش میگم بس کن ولی همیشه اون میبره، اون میبره و منو تو کنج اتاق زندونی می‌کنه احساساتم ته کشیده  دوست هام از بی حوصلگیم از دستت دادم، دیگه حتی اونیکه بهم میگفت میتونم تا آخرش باهات بمونم هم حوصلمو نداره شدم عین بچه ای که مادرش هم ترکش کرده رفتن تو اجتماع برام اینطوریه ناخون هام میخورم و پاهام بشدت تکون میدم پر از استرس میشم، پر از وحشت از برخورد با آدمها، ترس از رها شدن دوباره وقتی که با من حرف میزنن، من میترسم که برای این دردهای لعنتی سخت قضاوت بشم. گاهایی دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی راستش مغز لعنتیم میگه میخوای مود یه نفر دیگه رو خراب کنی؟ کی درکت میکنه؟ کی میتونه حال لعنتیو بفهمه؟ کی براش مهمه که تو الان تو چه حال و احوالی هستی؟ قطعا هیشکی، معلومه که همه مشکلات خودشون براشون مهم تره. الان تو  گوشه اتاق نشستم و خودم بغل کردم، برای خودم لالایی میخونم و خودم رو آروم میکنم، بغلم شده گهواره و منو آروم تکون میده، دستام شدن دستهای نوازشگر و سعی تو آروم کردنم داره. و دارم این نامه رو هم برات مینویسم راستی من حالم خوبه، خوبم و تو بیا باور نکن، باور نکردن تو تموم باور کردنای بقیه رو میشوره و میبره. راستی حال تو چطوره؟