Faded Memories
الذهاب إلى القناة على Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
909
المشتركون
-724 ساعات
-197 أيام
+1930 أيام
أرشيف المشاركات
آدم میتواند بلند بخندد، از امید و روزهای بهتر سخن بگوید و با اینحال از درون ویران باشد.
وقتی که تنها میشی، وقتی که میری و حتی پشت سرتو نگاه نمیکنی، تازه میفهمی.
اوه!
اوه!
اوه!
خدای من…
تازه میفهمی اون حسهای لعنتی همیشه درست بودن. همون حسهایی که از ته وجودت فریاد میزدن، ولی تو سعی میکردی نشنوی. حسهایی که هر بار خودتو با زور تو جمعها جا میدادی، با لبخندای مصنوعی، با هزار نقاب روی صورت.
همون حسهایی که تو رو میبردن تو یه گوشه، وقتی حس میکردی فلانی فقط به زور خواهش و منت کنارته. وقتی حتی بودنش هم برات آرامش نداشت.
حالا تازه میفهمی چخبره…
تازه میفهمی چقدر یه بخش از وجودت دیگه تو رو نخواهد بخشید. همون بخشی که فریاد میزد وقتتو، انرژیتو، احساساتو حروم کردی.
چقدر… چقدر… چقدر تایمتو گذاشتی برای آدمایی که فقط تو رو به این نقطه رسوندن.
میفهمی اون حسهای تنهایی همیشه درست بودن.
میفهمی دیگه قرار نیست مثل قبل باشی.
دیگه همهچی برات تموم شده.
و تو؟
اون آدم قبلیو با دستای خودت کشتی.
حالا یه آدم جدید متولد شده…
یه کسی که هیچ احساسی نداره.
یه کسی که دیگه هیچوقت، هیچکس نمیتونه بهش صدمه بزنه.
من دیگر میلی به بازگشتِ تو ندارم ؛
اما حاضرم هرچیزی را بدهم تا ساعت ها کنارت بنشینم و به تو بگویم با قلب و زندگی ام چه کردی.
مدتیه که پام میره رو خط موزاییکا و هیچ اهمیتی برام نداره، شما که دیگه عددی نیستید.
