ar
Feedback
دِࢪیا؛

دِࢪیا؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

از خانه که می‌آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 005
المشتركون
-224 ساعات
-237 أيام
+21130 أيام
أرشيف المشاركات
~اگه فردا بی‌من شروع شد، اگه بودی دیدی نبودم اگه دادی شنیدی همونم، از سیگارت دودی دیدی همونم اگه بادی درختارو رقصوند پیچید تو بند و رختا رو رقصوند خنک شد گونه‌های خیست لاله‌های گوشت شونه‌های تیزت اومدم عطر موهاتو بدزدم آخرین عکس نگاتو بدزدم بخند خنده‌هات خوبه برام اومدم کوه غماتو بدزدم... تقدیم به "سآر" عزیزم🌳❣

فکرت اگر بیاید به کوچهٔ دلم باز خیالم می‌پرد مثل پروانه به پرواز در باغِ بی‌انتها، گلِ تو را می‌چینم هر لحظه می‌کارم، دوباره می‌شود ساز دل داده‌ام به دریای بی‌کرانِ خیالت موجش مرا می‌برد به ساحلِ بی‌نیاز فکرم تو را می‌جوید در آینهٔ شب‌ها خیالم تو را می‌آورد، بی‌هیچ نیاز اگر چه جسم دور است و راه‌ها بسته فکرم پل می‌سازد، خیالم می‌شود پرواز شب را به صبح می‌رسانم با نامِ تو تا روز شود و باز، بیاید آن نگاهِ ناز تقدیم به "دیانا ✧" ی عزیزم🦢

خب بریم ادامه؛💌

ای خدااا بوس بهتت😭💘🌞

سلام عزیزم 🌼این تقدیم به تو که مثل طلوع آفتابی
سلام عزیزم 🌼این تقدیم به تو که مثل طلوع آفتابی

Dariush-Donyaye-In-Roozaye-Man-256 (1).mp39.46 MB

"میشه پرنده باشی؛ اما رها نباشی میشه دلت بگیره، اسیر سایه‌ها شی حالا که آسمونم دنیای تازه‌ای نیست اون‌وقت یه جا بشینی محوِ گذ
"میشه پرنده باشی؛ اما رها نباشی میشه دلت بگیره، اسیر سایه‌ها شی حالا که آسمونم دنیای تازه‌ای نیست اون‌وقت یه جا بشینی محوِ گذشته‌ها شی..."

sticker.webp0.26 KB

روزت مبارک چشم خوشگل🎀
قربونتت برمم عزیزمنن، بوس بهت😭💘

Il pleure dans mon cœur Comme il pleut sur la ville; Quelle est cette langueur Qui pénètre mon cœur? Ô bruit doux de la pluie Par terre et sur les toits! Pour un cœur qui s’ennuie, Ô le chant de la pluie! Il pleure sans raison Dans ce cœur qui s’écœure. Quoi! nulle trahison?… Ce deuil est sans raison. C’est bien la pire peine De ne savoir pourquoi Sans amour et sans haine Mon cœur a tant de peine! تقدیم به "کنج زندگی من🪐" عزیزم🤍
چونکه دیدم فرانسه می‌خونی، خیلی شعر قشنگیه..😭

آفتاب از بالای کوه زده بود. چه آفتابی! چه سبزه‌زاری! صدای بچه‌ها بود، گفتن درختو تکان بده. تکان دادم. توت می‌خوردن. منم خوردم... آمدم خونه به زنم هم توت دادم... آقا یه توت مارو نجات داد! حالا تو دم صبح طلوع آفتابو نمی‌خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتابو موقع غروبو دیگه نمی‌خوای ببینی؟ نمی‌خوای این ستاره ها رو ببینی؟ شب مهتاب... قرص کامل ماه رو دیگه نمی‌خوای ببینی؟ آب چشمه خنک رو نمی‌خوای بخوری؟ دست و صورتتو با اون چشمه بشوری؟ از مزه‌ی گیلاس می‌خوای بگذری؟ نگذر! من می‌گم، رفیقتم. نگذر! تقدیم به "توت‌فرنگی🍓" عزیزم💘
اسممون هم یکیه😭😂

«در من انگار یکی در پی انگار من است یک نفر مثل خودم تشنه‌ی دیدار من است یک نفر ساده که از سادگی‌اش می‌شود یک‌شب ِ پی برد به دلدادگی‌اش یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش می‌شود پل از از احساس خود تا دل خویش در من انگار یکی در پی انگار من است یک نفر مثل خودم تشنه‌ی دیدار من است حتم دارم که تویی آن شبهِ آیینه‌پوش عاشق جرم قشنگی‌ست، به انکار مکوش آن الفبای دبستانیِ دلخواه، تویی عشقِ‌من، آن شبهِ سبزِ شبانگاه تویی» تقدیم به "Green star" عزیزم⭐️🌱

-باور کن اسممو باور کن من فصل بارون برگم مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی تو دست تگرگم باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم باور کن حرف منو باور کن که من همیشه عاشقم! تقدیم به "ME AND MEHRANGIZ" عزیزم🌞

در دل شب، سایه‌ها پر از دردند چشم‌هایم در جست‌وجوی نور سردند باد سرد می‌وزد و برگ‌ها می‌رقصند یاد تو در دل من، مثل خوره می‌خزند هر چه امید بود، خاموش شد و رفت تنها ماندم، با اشک‌هایم هم‌نفس تقدیم به "تراوش" عزیزم🤍

"گشودن نامه لذت دیگری دارد، مخصوصا اگر از طرف محبوبی رسیده باشد. گیرنده پاکت را جلوی نور می‌گیرد و با احتیاط و ظرافت آن را باز می‌کند تا لطمه‌ای به نامه وارد نشود. نامه را که باز می‌کند روی طرف مربوطه می‌بیند و از سطر سطر آن بوی او را می‌شنود." تقدیم به "سرزمین‌‌پنهان‌بند‌انگشتی" ی عزیز، که براتون نامه می‌نویسه😭💘

-وقتی خندیدی،  چین‌های کوچک کنار چشم‌هایت  مرا به یاد دریا انداخت؛  موج‌ها که هرگز از رویای ساحل دست نمی‌کشند... تقدیم به "کافه تراس در شب" دریای عزیزم💙🌊

آن روز را کاملاً به خاطر می‌آورم. عصر بارانیِ عجیبی بود. از آن عصرهایی که آدم از خیابان‌های شلوغ برمی‌گردد و احساس می‌کند تمام دنیا بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند؛ بی‌هدف قدم می‌زدم که کافه‌ای را دیدم. مطمئنم پیش از آن روز هرگز آنجا را ندیده بودم. درِ چوبی کوچکی داشت و چراغی پشت شیشه‌ی بخارگرفته‌اش روشن بود. نه آن‌قدر روشن که رهگذرها را صدا بزند، نه آن‌قدر کم‌جان که خاموش به نظر برسد. فقط روشن بود. و من وارد شدم. بوی قهوه و کاغذهای کهنه در هوا شناور بود. چند کتاب روی میزی رها شده بودند؛ انگار کسی میان خواندنشان ناگهان تصمیم گرفته بود زندگی را جای دیگری ادامه بدهد. روی صندلی نشستم. فنجانی قهوه سفارش دادم. و برای چند دقیقه فراموش کردم که بیرون از آن کافه، جهانی هم وجود دارد. در همان سکوت آرام بود که یادش کردم، دوباره و دوباره و دوباره. او دقیقا شبیه همین کافه بود. از آن‌هایی بود که در نقشه پیدا نمی‌شوند. کسی آدرسشان را بلد نیست. باید اتفاقی به آن‌ها برسی. و من چه خوشبخت بودم که به او رسیدم، اما گمش کردم... در زمانه‌ای که تاریکی مدام خودش را تکثیر می‌کرد، او شمشیر نکشید، فریاد نزد، فقط چراغ دیگری روشن کرد. و عجیب است... که همین چراغ آن‌قدر به چشمم آمد که هنوز هم که هنوز است به دنبالش در کافه‌های شهر می‌گردم... کنار بوی قهوه‌ی تازه، کنار کتابی که هنوز صفحه‌ی آخرش ورق نخورده، و کنار نوری که هرچقدر کوچک باشد، باز هم راه خودش را در دل تاریکی پیدا می‌کند. هر کناری، من به دنبال او می‌گردم. هنوز هم گاهی فکر می‌کنم آن کافه واقعاً وجود داشت یا نه. اما هر وقت به او فکر می‌کنم، می‌بینم که وجود داشته... تقدیم به "ازقیطریه‌تااورنج‌کانتی" عزیزم💘

-ماه امشب پشتِ ابرها گریه کرده است، و باد نامِ تو را از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر می‌برد. من مانده‌ام کنارِ پنجره‌ای خاموش، با فنجانی چای و هزار حرفِ نگفته. برگ‌ها در حیاطِ خالی می‌رقصند، انگار خبر دارند کسی که دوستش داشتم راهِ خانه را فراموش کرده است. می‌گویند بهار از راه می‌رسد، اما بعضی زمستان‌ها در دلِ آدم می‌مانند. مثلِ تو.

دریای بیکران تو آیینه روشنی من آب زلال رویت جز در نگاه من حکیم روزگار خبر آورد گرداب زمانه تو گلاویز است میان لحظه های بی قراری با تیک وتاک ساعت چشم به را مانده ام خبری نیامده هنوز غمگین تو شده ام                            خبر
- رها

رهای عزیزم بازم برامون شعر گفته؛🌊💘