ar
Feedback
𝗨𝗻𝗵𝗼𝗹𝘆-𝗥𝗼𝗴𝘂𝗲 < ᴄʟᴏsᴇᴅ >

𝗨𝗻𝗵𝗼𝗹𝘆-𝗥𝗼𝗴𝘂𝗲 < ᴄʟᴏsᴇᴅ >

الذهاب إلى القناة على Telegram

carry on my wayward girl @TheEmilytalk67bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
421
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-217 أيام
+7230 أيام
أرشيف المشاركات
تا الان دو نفر تو بات بهم پیام دادن قربونتون برم الان یکم‌گیرم حتما میام پیام همتونو باهم فور میزنم 🫶🏻 شرمندتون واقعا🩷

امیدوارم بعد اینکه خوندید .. نظراتتون و ریکشناتون رو ببینم :)) 🩷

بنظرم این تموم چیزی که باید رو به ما میرسونه. اشتباهات جان ، نه از طرف خودش.. نه از طرف پسرهاش و دوستانش.. نه از طرف ما و بقیه انکار نشده. اما گذشته ، نیت و عشق جان + معذرت خواهی اون از بچه هاش.. دلایل کافی رو به همه داد که از خطاهاش بگذرن و اونو متقابلا دوس داشته باشن. برای من به صورت شخصی .. پشیمونی .. اعتراف و عذر خواهی .. و همینطور سعی در جبران خطا ها .. دلایل کافی رو بهم میدن که بتونم یه شخص رو ببخشم... و ازش متنفر نباشم. و بنظرم همونطور که فیلم به صورت کامل هم خطاهای جان ، و تاثیرات بدش توی زندگی دین و سم رو نشون داد .. هم قصد و نیاتش رو ... میزان کافی که ما باید از جان بابت اشتباهات بدش گله مند باشیم ، و همینطور در کنارش بابت پشیمونی و فداکاریش بتونیم ببخشیمش و به اندازه سم و دین براش احترام قائل باشیم برای ما مشخص کرد. این نظر شخصی منه... و البته دوست داشتن یا نداشتن کرکتر ها یه مسئله‌ی کاملا شخصیه. اما اینکه به یه کارکتر معمولی مثل جان ، القابی مثل هیولا ، ویلن ، سادیسمی و ... داده میشه مشخصا غیرمنطقی در میاد. چون ما حتی ویلن های کاملی هم داشتیم که به همین دلایلی که بالاتر گفتم.... بخشیده شدن و جزو دسته‌ی محبوب ترین کارکترها قرار گرفتن. من سعی کردم نظرم رو از منطقی ترین دیدگاه براتون توصیف کنم عزیزان و امیدوارم شماهم دوستش داشته باشید🩷

چیزی که درباره‌ی جان خیلی شنیده میشه خودخواهی اونه... و همینطور اینکه تموم هدف جان گرفتن انتقام مری بوده... این انکار نمیشه که گرفتن انتقام مری جزو اهداف جان نبوده‌‌.. اما این تموم فکر و نیتش نبود .. جان 20 سال تلاش کرد تا ازازیل رو پیدا کنه.. و همینطور راهی برای کشتن کاملش.. یعنی کلت. اون زمانی که تو نزدیک ترین نقطه به نابودی کاملش رسید ، برای نجات جون دین.. هم از تموم چیزی که سالها براش تلاش کرده بود گذشت... هم از کلت ، که به دست آوردنش کار خیلی سختی بود .. و همینطور از جون خودش‌. و حاضر شد همونجا خودش رو فدا کنه و به جهنم بره... این تموم افکاری که نسبت به جان وجود داشت رو زیر سوال برد ... همون فکری رو که حتی خود سم و دین هم کردن .. اینکه اون فقط به فکر انتقام خودش بود .. اون همینطور تو اپیزود آخر فصل 2 .. زمانی که دروازه‌های جهنم باز شد یکبار دیگه برای نجات جون بچه هاش اقدام کرد .... در رابطه با همین.. افرادی معتقدن که جان بخاطر اینکه بار محافظت از سم رو روی دوش دین گذاشت.. پس سم رو بیشتر از دین دوست داشت. عده‌ای هم معتقدن که چون از دین خواست در صورت لزوم سم رو بکشه.. پس دین رو بیشتر از سم دوست داشت. بنظر من این دیدگاه اشتباهیه‌‌‌‌... با شناخت نسبی‌ای که از جان به دست آوردیم در کل بهمون نشون داد که اون هردو پسرهاش رو دوست داشت. و برای هردوی اونها تو خیلی مسائل کم کاری کرد ... بزارید همینجا به اپیزودی که جان توی آینده یکبار زنده شد هم اشاره کنم. دقیقا یادم نمیاد توی کدوم اپیزود بود ولی فکر میکنم مربوط به فصل 14 یا 13 بود ... زمانی که جان با آرزوی دین زنده شد .. یبار دیگه جملاتی رو به دین و سم گفت.. که قبل از مرگش فهمیده بود باید بهشون بگه... بهشون گفت که چقدر بهشون افتخار میکنه و دوستشون داره. بنظرم اگه جان مثل مری فرصت دوباره‌ای برای زندگی پیدا میکرد .. دیگه رفتارهای گذشته‌اش رو تکرار نمیکرد و تلاش میکرد کمبود محبت هایی که به پسرهاش داده ، و همینطور تروما هایی که وارد زندگیشون کرده رو جبران کنه. یه چیز دیگه‌ هم که درباره‌ی جان گفته میشه... اینکه عده‌ای معتقدن اون علاوه بر پدر خوبی نبودن ، انسان و شکارچی خوبی هم نبود ... بنظر من اینطور نیست .. اون مشخصا یکی از بهترین شکارچی ها بود .. یکی از موارد ساده که اینو نشون میده همون اپیزودیه که جان با آرزوی دین زنده شد ، و دیدیم که چطور نسخه‌ی پیر جان... با دین و سم درگیر شد و هردوی اونارو که سالها تجربه‌ی مبارزه داشتن زمین گیر کرد .. یا اون علاوه بر اطلاعات بالا درباره‌ی انواع هیولاها و طلسم ها.. زمانی از وجود کلت معروف یعنی همون ساموئل کلت باخبر شد که هنوز هیچکس نمیدونست همچین چیزی وجود داره ، علاوه بر اون... اون به عنوان یه انسان صالح یک قرن کامل رو توی جهنم مقاومت کرد ... یا اصلی که به بچه هاش یاد داده بود نجات و ارزش جون آدمها بود ... اینجا فرصت خوبیه که اشاره کنیم به صحبت های جنسن درباره‌ی شخصیت جان و دیدگاهی که دین نسبت به پدرش داشت... جنسن همونطور که قبلا هم اشاره کردم تهیه‌ کننده‌ی سریال The Winchesters بود و آشنایی زیادی با پیچیدگی شخصیتی جان داشت... توی مصاحبه‌ هاش به این مورد اشاره کرده که دین ، دنبال تحسین پدرش بود نه تأیید .. اون پدرش رو یه الگوی واقعی میدید و بیشتر از اینکه دنبال تأیید گرفتن از پدرش باشه... میخواست کاری که پدرش بهش یاد داده تکرار کنه. درسته... بنظر منم دین فقط یه سرباز یا یه پسر که ددی ایشوز داره نبود ... اون واقعا همونطور که در مواردی از پدرش ناراضی بود .... در خیلی از جهات پدرش رو میپرستید و بهش افتخار میکرد. یعنی میدونید چی میگم... چطور میشه یه نفر ددی ایشوز داشته باشه و همزمان عاشق پدرش باشه؟ به کار بردن کلمه‌ی ددی ایشوز برای سم و دین مقداری زیاد به حساب میاد .. اونا واقعا پدرشون رو تحسین میکردن و دین.. اونقدر اونو دوست داشت که سعی میکرد مثل اون لباس بپوشه ، مثل اون آهنگ گوش بده و .. حتی وقت هایی که اون نبود .. پس مسئله فقط تأیید گرفتن نبود. جنسن در ادامه به این مسئله‌ام تأکید کرد که جان واقعا عاشق بچه‌هاش بود .. و هرکاری که کرد ریشه در عشق داشت. میشه بحث کرد که روش های اون اشتباه بود اما اون تمام راهی رو که رفت از عشق به همسرش و بچه هاش بود ، و این موقعیت کلاسیک < کار درست رو به روش اشتباه انجام دادن هست. >

حالا برای درک بهتر .. برمیگردیم به زمانی که دین و سم به گذشته سفر کردن و با پدر و مادر خودشون ملاقات کردن. توی اون سفر زمانی.. سم برای جان جوان چیزهایی از خاطرات کودکیش و نحوه‌ای که بزرگ شدن تعریف کرد ... همونطور که میدونیم سم از اوایل فصل 2 افکار و احساساتش نسبت به پدرش تغییر کرد و هرچقدر که میگذشت.. لطافت و انعطاف بیشتری نشون میداد. زمانی که اون با جان جوان ملاقات کرد ، چیزی که از گذشته‌اش تعریف کرد غر زدن نبود! اون بخاطر احساسات و پشیمونی هایی که داشت سعی کرد غیرمستقیم به پدر خودش بگه که اونو درک میکنه و ازش عصبانی نیست ، بخاطر همین.. جملاتی که برای جان جوان به کار برد کاملا نرم و محبت آمیز بود ... بهش گفت که پدر ما برای محافظت از ما به ما چه چیزهایی یاد داد و مارو چطوری بزرگ کرد .. اما با این وجود واکنش جان تند بود... و در جواب به سم گفت: کدوم آدم بی مسئولیتی اجازه میده بچه هاش نزدیک همچین مسائلی بشن؟.. و وقتی که سم گفت اون بخاطر محافظت از ما این کار رو کرد و حتی بخاطر محافظت از ما کشته شد .. جان دوباره گفت: من اگه بچه داشته باشم هیچ وقت این کار رو باهاشون نمیکنم.. این سکانس توی سریال یه اشاره‌ی بزرگ داشت به اینکه جان ، هیچوقت قصد و نیت انجام خیلی از رفتارهای اشتباهش رو نداشته... و البته این اولین باری نبود که به این مسئله اشاره شد ... ما توی فصل 1 دیالوگ خیلی مهمی داریم. زمانی که جان برای اولین بار با سم درباره‌ی احساساتش حرف زد و خیلی از علامت سوالهای سم رو برطرف کرد. دیالوگ از این قرار بود : << جان: فکر نمیکنم تا حالا بهت گفته باشم.. اما میدونی روزی که به دنیا اومدی چیکار کردم؟... 100 دلار توی یه حساب پس انداز کردم.. که وقتی بزرگ شدی دانشگاه بری... برای برادرت هم همین کار رو کردم.. به هرحال ، حرفی که میخوام بزنه اینه... سم ، این هیچوقت زندگی‌ای نبود که برات میخواستم... سم: پس چرا وقتی رفتم انقدر عصبانی شدی؟ جان: باید یه چیزی رو درک کنی ، من بعد از مرگ مادرت.. تنها چیزی که میدیدم شیطان بود بود .. همه جا .. و تمام چیزی که بهش اهمیت میدادم این بود که شما پسر ها زنده بمونید .. میخواستم آماده باشید .. اما جایی این بین ، من دیگه پدرتون نبودم ، تبدیل به گروهبان آموزشتون شدم... بنابراین وقتی که گفتی میخوای بری دانشگاه ، تموم چیزی که میتونستم بهش فکر کنم این بود که تو تنها خواهی بود ، آسیب پذیر ... سم.. هیچوقت به این فکر نکرده بودم که چی میخوای... نمیتونستم بپذیرم که من و تو باهم فرق داریم. سم: ما باهم فرق نداریم ، دیگه نه.. احتمالا الان بیشتر از هرکس دیگه‌ای باهم اشتراک داریم. جان: فکر کنم حق با تو باشه. سم: بابا؟ اون پولای دانشگاه که گفتی.. آخرش چیشد؟ جان: خرج مهمات کردم.. >> این دیالوگ یک اعتراف از سمت جان بود که نشون میداد قصد و هدفش ، با رفتار ها و اشتباهاتی که کرده یکی نیست. مورد بعدی که نشون میداد جان نسبت به پسرهاش بی تفاوت و سنگدل نبود ... مربوط میشد به هیولاها... جان سالها دنبال هیولاها و ازازیل بود اما وقتی که احساس کرد به اون زیادی نزدیک شده... از پسرهاش به شدت فاصله گرفت چون پسرهاش نقطه‌ ضعفش بودن و اگه شیطان اونا رو نزدیک به هم پیدا میکرد .. میتونست به راحتی بهشون ضربه بزنه... و دقیقا در تایید همین موضوع.. شیاطین برای رسیدن به جان دنبال طعمه کردن سم و دین بودن.. این هم به وضوح مشخص میکنه که جان بچه هاش رو دوست داشت و بزرگترین ضعف اون پسرهاش بودن. اعتراف بعدی جان... و بنظرم یکی از مهمترین اعتراف های اون.. تو اپیزود 1 فصل 2 بود .. اعترافی که توی بیمارستان به دین کرد و برای اولین بار حرف هایی بهش زد .. که خودش هم میدونست باید خیلی زودتر اینارو بهش میگفت ... << جان: وقتی یه بچه بودی... من از یه شکار اومدم خونه.. و من بعد از چیزی که دیده بودم.. داغون بودم.. و بعد تو اومدی پیش من ، دستت رو روی شونه‌ام گذاشتی و تو چشمام نگاه کردی.. و گفتی: چیزی نیست بابا. دین... من متاسفم... دین: چرا؟ جان: تو نباید اونو به من میگفتی.. من باید اونو به تو میگفتم.. میدونی من خیلی بار روی شونه هات گذاشتم و باعث شدم خیلی زود بزرگ بشی.. تو مراقب سمی بودی تو مراقب من بودی... تو اون کارو کردی و شکایت هم نکردی حتی یکبار... فقط میخوام بدونی.. که من خیلی بهت افتخار میکنم. دین: واقعا تو داری صحبت میکنی.. جان: آره.... واقعا منم.. >> این دیالوگ جان که همراه با بغض و گریه بود .. یه اعتراف کامل به تموم رفتارهای اشتباهش.. و یه قدردانی که همیشه به دین بدهکار بود داشت... همین جا میتونیم متصل شیم به کاری که جان تو همون اپیزود کرد .. یعنی معامله‌اش با ازازیل ...

ببخشید بابت وقفه بقیه‌اشم الان میام میزارم💜

فشار و شوکی که با وجود شرایط روانیش بهش وارد شد + ترسهایی که باهاشون رو به رو شده بود باعث شد جان رفتارهای اشتباهی از خودش نشون بده... برای مثال ... دین🤌🏻 اون دین رو به عنوان یه بچه‌ی 4/5 ساله‌ی به شدت مامانی که تازه مامانش رو از دست داده بود ، وارد دنیای خطرناکی کرد ... اینکه یه بچه‌ی 4 ساله با صحنه‌ی مرگ مادرش کنار بیاد برای هر بچه‌ای مسئله‌ی خیلی زمان بریه... اما دین نه تنها فرصت اینو نداشت که بتونه مرگ مادرش رو هضم کنه ، از وجود هیولاها تو کودکی باخبر شد ، و همینطور ترس بزرگی که درباره‌ی خانواده‌اش حمل کرد ... میدونید چی میگم؟ حتی یه آدم بزرگ وقتی از وجود خطر ها باخبر میشه بی اختیار برای عزیزانش نگران میشه... این ترس از دیدگاه یه پسر بچه‌ی کوچیک ، که قاعدتا نگاهش به هیولاها از چیزی هم که واقعا بودن وحشتناک تره... اون باید مرتب این ترس و نگرانی رو با خودش حمل میکرده که نکنه اتفاقی برای برادر کوچیکش یا پدرشون بیوفته... و هربار که پدرش از خونه بیرون میرفته اون باید ترس و استرس خیلی زیادی رو حمل میکرده... درسته که جان با این تفکر از بچگی دین رو وارد دنیای هیولاها کرد .. گه اگه پسرهاش از وجود هیولاها باخبر باشن و بدونن چطوری باهاشون مقابله کنن... در امنیت خواهند بود اما دونستن این به تنهایی باعث ایجاد تروماهای خیلی بزرگی تو زندگی دین و سم شد ... به خصوص دین اون علاوه بر اینکه مسئولیت خیلی بزرگی رو روی دوش دین گذاشت... با وجود اینکه دین اونو به نحو عالی انجام میداد هیچ وقت ازش تشکر نمیکرد ... حتی اگر به ندرت اشتباهی ازش سر میزد اونو تنبیه میکرد. این رفتارهای فرمانده طور ؛ ضربه های زیادی به بچه‌هاش وارد کرد ... اونا قاعدتا بعد از دست دادن مادرشون به محبت دو چندان پدرشون احتیاج داشتن... همینطور مرتب تو جاده بودن و سفر کردن... باعث میشد نتونن تحصیل درستی داشته باشن یا با کسی درست ارتباط بگیرن.. توی ژورنال جان اگر قسمت هایی ازش رو خونده باشیم.. متوجه میشیم که جان نسبت به پسرهاش بیخیال و خودخواه نبوده. اما چیزی که جان در رفتارش به اونا منتقل میکرد درست نبود سردی رفتاری خصوصا اگر در پی تغییر رفتار باشه... تو دقایق اول اپیزود 1 دیدیم که جان با دین خیلی خوش اخلاق و خوش رو بود ... و وقتی بعد از مرگ مری به دلایل متفاوت رفتارش تغییر کرد این واسه یه بچه‌ی 4 ساله‌ی کوچیک قطعا یه علامت سوال بزرگ بود که تا بزرگیش هم ادامه داشت. یا در ارتباط با سم... سم بچه‌‌ی خیلی متفاوتی نسبت به دین بود و وقتی تصمیم گرفت که از اونجا بره.. جان جلوش رو نگرفته بود اما داخل دفترچه‌اش اونو یه اتفاق دردناک ثبت کرده بود. میدونید راستش تو ژورنال جان ، همه‌ی نوشته ها اینو نشون میده که جان آدم دغدغه مندی بود برای پسرهاش.. اما خیلی از روشهایی که برای محافظت از اونا در پیش گرفته بود اشتباه بود. جان لحظاتی رو تو دفترچه‌ی خودش ثبت کرده بود که در ظاهر بنظر میومد براش اهمیتی نداره... مثل تاریخ تولد پسرها... اولین قدم برداشتن اونها و احساسات و اتفاقات متفاوتی که پسرها تجربه کرده بودن. این باعث شد وقتی ژورنال به دست سم و دین افتاد و اونو کامل خوندن.. بخشی از خلا های عاطفیشون برطرف شد و خیلی از احساساتشون نسبت به پدرشون تغییر کرد.

مسئله‌ی بعدی که میخوام راجع بهش صحبت کنم و البته فقط نظر شخصی خودم رو بیان کنم... درباره‌ی کرکتر جان وینچستره. قبلا هم به صورت خلاصه نظرم رو بیان کردم از اونجایی که خیلی حال و حوصله‌ی مفصل نویسی نداشتم — اما امروز اگه بتونم سعی میکنم نظرمو سرباز تر بیان کنم‌. احتمالا همین حالا که اسم جان اومده عده‌ای به عنوان یه کرکتر بد یا به اصطلاح ویلن ازش یاد میکنن .. عده‌ای هم به عنوان یه کرکتر معمولی ... من اصولا وقتی یه فیلم یا سریال رو میبینم اولین چیزی که توی کرکترها دنبالش میگردم گذشته و قصد و نیت هاشونه... و بعد به عملکرد تو بازه های زمانی مختلف میرسم🤌🏻 حالا اگه بریم سراغ گذشته‌ی جان وینچستر از جایی که به ما نشون داده شده میدونیم که جان قبل از اینکه مکانیک بوده باشه یه ارتشی توی جنگ ویتنام بوده... و نه یک ارتشی ساده اون جز تفنگدارایی بوده که کلی مدال افتخار دریافت کردن.. از همینجا متصل میشیم به بیماری تقریبا قدیمی و روانی جان که اختلالی به اسم PTSD هست. یا به معنای عامیانه‌اش استرس پس از سانحه... این اختلال علائم و عوارض خیلی بالایی تو جهات مختلف روی آدم میزاره... بر فرض اگر یه نفر با این مشکل یه شرایط بد رو تجربه کرده باشه ، به مرور این اختلال باعث میشه اون اتفاق های بد رو به صورت خیلی واقعی مثل یه فلش بک تجربه کنه و‌ علاوه بر آسیب هایی مثل حملات پنیک ، تاثیرات خیلی بدی هم روی خلق و خوی اون‌ آدم بزاره. تو اکثر موارد کسی که به این اختلال خصوصا در گرید شدیدش دچار بشه ناخواسته از احساسات مثبت و حتی لذت های معمولی هم فاصله میگیره و واکنش پذیری شدید هم میتونه داشته باشه... حالا ما این رو تا اینجا میزاریم چون توضیحاتش مفصله. جان که به گفته‌ی مادرش از بچگی این اختلال رو داشته ، وقتی جنگ ویتنام رو هم تجربه میکنه آسیبهای روانی خیلی بیشتری بهش وارد میشه و بازتابش تو رفتارش میشه. اینا تو The Winchesters بیشتر به تصویر کشیده شده.
البته درباره‌ی سریال The Winchesters باید بگم که بخاطر ایجاد یک سری اختلالها در خط داستان اصلی سوپرنچرال به موفقیت نرسید.
حالا با این چیزایی که گفتیم.. باید بدونیم که قطعا جان با شرایطی که داشت تو یه زندگی کاملا معمولی ، میتونست با چالش های کمتری رو به رو بشه و زندگی نرمالی داشته باشه. اما اینطور پیش نرفت و سانحه‌ی بعدی که واسش پیش اومد .. باعث تغییر و واکنش پذیری خیلی شدید تری نسبت به مورد های گذشته‌اش شد .. وقتی که مری غیرمنتظره کشته شد و مشخص دلیل مرگش طبیعی نبوده... جان ضربه‌ی بزرگی خورد چون اون از وجود هیولاها و شیاطین اطلاعی نداشت.. و وقتی طی یه اتفاق دردناک و غیرمنتظره از وجودشون باخبر شد؛ با دو مسئله مهم رو به رو شد ... چه کسی همسرش رو کشته بود؟ و حالا که این همه هیولا وجود داره... اگه سراغ بچه هاش هم میومدن چی ... ؟

خب بزودی میزارمش🎀

مثلا اینجا برگرده رو 313

انقد خوابم میاد فکر کردم نوشتم ریکتاتون بخورم پدسگا.. یلحظه خودم ریختم پشمام موند —

احتمالا امروز آماده شه امیدوارم دوسش داشته باشید و نظراتتونو بعدش بهم بگید :)) 🩷

ریکتاتونو بخورم ملوسکا✨

ʏᴏᴜ ᴛᴡᴏ ᴍɪssᴇᴅ ᴛʜᴇ ᴛᴜʀɴ ᴛᴏ ʜᴇᴀᴠᴇɴ .. ?
+1
ʏᴏᴜ ᴛᴡᴏ ᴍɪssᴇᴅ ᴛʜᴇ ᴛᴜʀɴ ᴛᴏ ʜᴇᴀᴠᴇɴ .. ?

ʏᴏᴜ ᴛᴡᴏ ᴍɪssᴇᴅ ᴛʜᴇ ᴛᴜʀɴ ᴛᴏ ʜᴇᴀᴠᴇɴ?
+1
ʏᴏᴜ ᴛᴡᴏ ᴍɪssᴇᴅ ᴛʜᴇ ᴛᴜʀɴ ᴛᴏ ʜᴇᴀᴠᴇɴ?