Доллхаус
قناة بسيطة
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
241
المشتركون
-124 ساعات
+77 أيام
+3630 أيام
أرشيف المشاركات
241
لطفاً روزی که مردم تمام نوشته های من رو بسوزونید اگر خوندید و دوست داشتید مقداری شو برای خودتون بردارید.
241
عصر 6:28
شعله رو روشن میکنم و نور آبی هر کدوم دونه به دونه دست به دست هم میدن تا اجاق روشن بشه. باید غذا درست کنم از صبح قرار بود برای شب ماکارونی درست کنم. قابلمه رو که روی گاز میذارم دونه های آبی نمیتونن سنگینی شو تحمل کنن دست و پا میزنن صدای جلز و ولز میاد و منم قد شونو کوتاه میکنم زیر اجاق رو کم میکنم میگم خیلی خب بابا یه آب جوشه دیگه، اینهمه سر و صدا برای چی؟ اکثرا خونه ساکته در طول روز هیچکسی نیست گاها یا او و دوستانش پلی میشه یا اگر خوب باشم لانا شایدم آهنگ های دیگه نمیدونم فقط میدونم امروز او و دوستانش پلی شد. پیازها لایه لایه میشن خورد میشن میشکنن طلایی رنگ میشن بعدش رب و بعدش سویا و همه مواد انقدی هم میزنیم تا سرگیجه بگیرن و نتونن کاری کنن اون موقع است که میفهمیم حاضره. صدای جیغ گاز رو باید تحمل کنی چون همین الان نیازه که آب جوش اومده باشه و ماکارونی ها از وسط مرده باشن و توی آبجوش باشند و... میبینی؟ منم همینطور نورِ آبیِ عزیزِ زیر اجاق. همیشه فکر میکنم که غم محرم کننده است، اگر قرار باشه خطبه ازدواج رو بخونند من میگم از غم بخونند چون که غم محرم کننده است. به انزوا فکر میکنم گاها دوست داشتنی و قشنگ تر از غم. مواد ماکارونی رو قاطی میکنیم اره، حواسم پرت شد دیر شده. ماکارونی هارو توی آبکش میریزیم و عین ماهی بالا و پایین میپرن بعدش توی قابلمه اصلی میریزیم با سویا قاطی میکنیم و میذاریم تا نور های آبی دوباره وزنشو تحمل کنن. حیاط شسته شده روی دیوار ها آب ریخته بودم واسه همین بوی خاک نم خورده میاد در حیاط رو باز میذارم, پنجره آشپزخونه رو باز میذارم از دقیقه های آخر باید استفاده کنم. تنهایی و تنهایی جنون محض لذت خیلی زیاد تا اینکه، دینگ تق تق صدای نگین انگشتر کسی میاد که داره با تمام زورش به در میزنه تا برسم جلوی در جوری در میزنه انگار کسی دنبالش کرده تحمل نمیکنه دستش بی اختیار روی زنگ میره و تمام پرنده های آرامش خونه از میترسونه و باعث میشه همه شون از روی درخت پرواز کنند در رو باز میکنم. - زود باش دیگه چرا درو باز نمیکنی؟
+ ببخشید کار داشتم. - تو همیشه خدا کار داری.
وادار میشم یک روزی خودمو بکشم، هیچکس ندونه این اجاق و این دیوار ها همه چیزو میبینن میشنون ولی حرفی نمیزنن، کاش اصن دیوار بودم. شب؛ دیگه حتی از شبم خوشم نمیاد میدونی هرج و مرجه دیگه آرامش نسبی قبلا رو نداره+ غذا رو بیار. -باشه.اره خلاصه اینجوری میدونی خلاصه بازم زندگی جریان داشتش هنوز، هنوزم هر روز صبح با صدای جیک جیک آبی که دلش غذا میخواست بیدار میشدم هنوزم باید چایی درست میکردم. تشک هارو تا میزدم. هنوز کلی کتاب بود که نخوندم هنوز دوباره صبح نشده بود که خورشید بیاد از پنجره بعد کل خونه رو روشن کنه یکی داد میزنه کور شدم اون یکی میگه پرده رو بکش بعدش من میرم با خورشید دست میدم و سلام میکنم، راستی یکم ماکارونی میخوای؟ سالاد هم درست کردم. هیچ ایده ای ندارم ماکارونی مرده قراره چه مزه ای داشته باشه. ساعت 8:39 دقیقه. دیر شده دفعه بعدی که قرار شد حرف بزنیم برات ماکارونی میارم. الان؟ الان باید برم راستش اون همه خون روی ظرفا ریخته میدونی؟ باید سریع تمیز بشن تا مامان نفهمه چند تا چیزو امروز کشتم. اسکاج اگر نباشه واقعا نمیشه تمیزش کرد میدونستی؟ خیلی چرب و غلیظه. ظرف های روی سینی آماده است، اندازه پنج نفر آدم. در واقع تو هم هستی ولی نمیدونم تو کی هستی اگر اینجا بودی شاید دعوتت میکردم تا بیایی و با ما غذا بخوری ولی خب تو که واقعی نیستی اصن. من میرم. دفعه بعدی از روز قبل حتما واست غذا میارم.
