ar
Feedback
𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 🧜🏼‍♀️

𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 🧜🏼‍♀️

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 | Daha17 archive 🧜🏼‍♀️ t𝖾𝗈d𝖾𝗇 . Instagram | mmemoriise

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 459
المشتركون
+824 ساعات
+437 أيام
+21030 أيام
أرشيف المشاركات
– 𝘪𝘯𝘴𝘵𝘢𝘨𝘳𝘢𝘮 𝘱𝘰𝘴𝘵 🤎 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Edit #TeoDen 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

– 𝘪𝘯𝘴𝘵𝘢𝘨𝘳𝘢𝘮 𝘱𝘰𝘴𝘵 🤎 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Edit #ArLey 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

دیگه اگه جاییش رو اشتباه ترجمه کرده بودم یا ترجمه نکردم از این بخشایی که گذاشتم شما به بزرگی خودتون ببخشید همینقدر در توانم بود😭😂💕

آها یه جا هم هاکان ازش پرسید که خودت به عنوان هلین آراسو انتخاب میکردی یا تئومانو هلینم خیلی شیک و مجلسی جواب داد هیچکدوم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 بعد برگشت گفت نه اونقدر مثبت و نه اونقدرم زورگو یه چیزی وسط این دوست دارم یا خوشم میاد😂❤️‍🔥

یه جا هم هاکان برگشت پرسید انتقادی که دوستات ازت میکننو دوست داشتن اون اخلاقو نداشتی چیه هلین گفت یه روز با آتا و بررا نشسته بودیم قهوه میخوردیم و قرار شد از هم یه اخلاق خوب ، یه احلاق بد بگیم اونا بهم گفتن وقتی چیزی که میخوای نمیشه قدر نشناس هستی یکم یا ناشکری ولی من اصلا اینجوری فکر نمیکنم دیگه گفت باهاشون پونزده دقیقه حرف نزدم🤣😭

دیگه درمورد آتا هم هاکان ازش پرسید اتا انکارایی هستش از قبل همو میشناختین هلین گفت نه نمیشناختیم هاکان برگشت گفت چه خوب دوتا انکارایی تو بودروم آشنا شدید باهم😭❤️‍🔥

هاکان: بازیگری چجوری اومد تو خونت؟ یعنی مثلا بعضیا رو میبینی از بچگی میرن جلوی آینه، یه شونه دستشون میگیرن، آهنگ میخونن و نقش بازی می‌کنن و میگن من می‌خوام بازیگر شم بعضیا هم مثلا یه فیلم میبینن و یهو میگن وای، این فیلم زندگی منو عوض کرد، منم باید این کارو بکنم تو چجوری شد؟ هلین: اصلا همچین اتفاق عجیب‌غریب و فانتزی‌ای برای من نیفتاد ولی من خیلی دیرتر فهمیدم که قضیه چی بوده مامانم خیلی دوست داشت من برم آموزش تئاتر ببینم، برم روی صحنه بازی کنم برای خواهرمم همینقدر مشتاق بود ما رو جلوی بقیه میذاشت و مثلا ازمون میخواست تقلید کنیم و اینجور کارا انجام بدیم من بچه خیلی خجالتی‌ای بودم هنوزم هستم هم هیجان‌زده میشم، هم خجالتیم، هم دستپاچه میشم خلاصه همه‌چی باهم تو وجودمه اون موقع هم همینطوری بودم و همیشه رد میکردم مثلا مامانم یه بروشور دستش میگرفت و میومد میگفت هلین، ببین اینجا آموزش تئاتر میدن، تو هم برو شرکت کن و این حرفا منم میگفتم من نمیتونم هاکان: اون موقع دیگه احتمالا راهنمایی بودی، نه؟ کوچیک بودی هلین: آره، کوچیک بودم میگفتم نه، من نمیتونم آخه چجوری جلوی این همه آدم برم بازی کنم ولی بعدا که بهش فکر کردم، دیدم این علاقه از همون اول توی وجودم بوده مثلا میرفتم بازی درمیاوردم و نقش بازی میکردم، ولی فقط برای مامانم و خواهرم جلوی بقیه این کارو نمیکردم ولی خب، اون علاقه و اشتیاق همیشه توی وجودم بوده هاکان: خب بعدش چیکار کردی مثلا بعد از دبیرستان رفتی کنسرواتوار یا یه چیز کاملا متفاوت خوندی اصلاً دانشگاه رفتی یا نه هلین: نه، اینجوری شد که سال اول اصلاً توی آزمون شرکت نکردم توی YKS شرکت نکردم سال بعدش شروع کردم برای کنسرواتوار آماده شدن آموزش میدیدم حدود یه سال و نیم، دو سال آموزش دیدم و همزمان برای کنسرواتوار آماده میشدم بعدش Çarpıntı اومد و شد اولین کارم مجبور شدم برای کار به استانبول نقل مکان کنم برای همین اون آموزش‌ ها یکم عقب افتاد و نتونستم مثل قبل ادامشون بدم ولی سال بعد حتما میخوام کنسرواتوار برم هاکان:بعدش هم که این سریال اومد ولی هنوزم دوست داری بری، درسته؟ هلین: آره، میخوام هاکان: پس میشه گفت در کنار اینکه برای آزمون کنسرواتوار آماده میشدی، عملا آموزش بازیگری هم میدیدی، درسته؟ هلین: اره هاکان:خب، گفتی خجالتی و کم‌رو بودی واقعا وقتی آدم میره روی صحنه، یا وقتی دوربین میگه موتور و ضبط شروع میشه، این خجالت و کم‌رویی کلا از بین میره هلین: توی کار اولم یکم خب، طبیعتا هنوز خجالتی‌تر بودم بالاخره هیچ تجربه‌ای هم نداشتم اولین بار بود که وارد همچین محیطی میشدم وسط اون همه آدم بودم و اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ولی خب، وقتی کم‌کم ادامه دادم و بیشتر توی این فضا قرار گرفتم، یکم بهتر شدم با خودم گفتم تو الان بازیگری، این آدمایی هم که اینجان، همه برای همین کار اومدن پس دیگه یکم خودتو از این حالت بیرون بکش و کاری که باید بکنی رو انجام بده یه جورایی با تلقین و شرطی کردن خودم تونستم اونجا احساس آرامش کنم الان دیگه خیلی راحت‌ترم هاکان: خب آره دیگه، بالاخره این کار دومته، حالا مثلا از این شغل و حرفه چه انتظاری داشتی و چی نصیبت شد؟ هلین: راستش دقیقا همون چیزی که میخواستم نصیبم شد همه‌چی برای من خیلی سریع پیش رفت مثلاً اینکه توی دومین کاری که انجام دادم، اینقدر مورد استقبال قرار گرفتیم و مردم این‌قدر دوستمون داشت من فکر میکردم این اتفاق یکم دیرتر بیفته میتونم بگم چیزی که انتظارش رو داشتم، یکم زودتر از چیزی که فکر میکردم بهش رسیدم ولی خب، هنوز رویاهای خیلی بزرگتری دارم و میخوام خیلی بیشتر از اینا پیش برم و به کارم چیزای بیشتری اضافه کنم ببینیم دیگه چی پیش میاد

هلین:چیزی که خیلی منو غافلگیر کرده واقعاً نمیدونم، شاید هنوز اتفاق خاصی نیفتاده هاکان:خب، چی برات سخت بود؟ چون دلیل پرسیدنم اینه که الان خیلی از جوونا وارد این کار میشن، معروف میشن، کار و زندگیشون رو سر و سامان میدن و پول درمیارن از بیرون زندگی خیلی قشنگ و راحت به نظر میاد واقعا زندگی اینقدر رویاییو آسونه و آدم به موفقیت میرسه؟ یا چه سختی‌هایی رو تجربه کردی، حتی اگه تو همین مدت کوتاه بوده؟ هلین:فکر می‌کنم تا یه حدی حق با توعه، ولی از یه نقطه به بعد اون حق از آدم گرفته میشه وقتی میری سر ست، باید مثبت باشی و نباید باعث ایجاد تنش بشی مثلا تو روزایی که ناراحتم، سعی ی‌کنم ناراحتی خودم رو سر کسی خالی نکنم و باعث نشم حال بقیه هم بد بشه غیر از این، نمیدونم شاید چون واقعا کارم رو خیلی دوست دارم، سختیا خیلی به چشمم نمیان

هاکان: خب همون‌طور که گفتی، تو یه انرژی و جذابیت طبیعی خیلی زیادی داری و اصلا مصنوعی به نظر نمیای ولی منتقدها و حتی مردم هم این روزها از یه چیزی انتقاد میکنن اینکه تو سن کم، خیلیا عملای زیبایی زیادی انجام میدن و دیگه چهره‌ها کم‌کم شبیه هم شدن مثلا بین پسرها بدنای عضلانی و بین دخترها هم ویژگی‌های صورت برجسته‌تر مثل لب‌ها استخوان گونه و این چیزها تو وارد این ماجرا نشدی نظرت درباره‌ی آدم‌هایی که این کارها رو انجام میدن چیه؟ هلین: خب، هر کسی هرجوری که خودش باهاش راحته باشه،خوبه که آدم درباره‌ی این موضوع یه نظری داشته باشه، ولی راستش فکر نمیکنم خیلی حق داشته باشم دربارش حرف بزنم این چیزی نیست که بخوام از طرف هلین دربارش نظر بدم هاکان: خب، حالا توی این حوزه، بعد از اینکه واردش شدی، بیشتر از همه چه چیزی شوکت کرد؟

هاکان — خب حالا اگه از داها ادامه بدیم و برسیم به شخصیت دنیز، از نظر خودت، ما به‌عنوان بیننده چند قسمته که داریم دنیز رو توی ذهنمون میشناسیم ولی تو چطور از نگاه هلین میبینیش؟ چطور توصیفش میکنی؟ هلین:دنیز رو وقتی ی‌بینی، انگار داری من ۱۵-۱۶ ساله رو میبینی. حس میکنم تونستم واقعاً تا این حد وارد وجودش بشم و درکش کنم اون توی سن خیلی کمی مسئولیت‌های بزرگی رو به دوش گرفته مادرش، پدرش، برادرش یعنی خانواده‌ش اصلا بهش توجه نمی‌کنن و حواسشون بهش نیست دختر خیلی تنهاییه یه جورایی ولش کردن که خودش از پس خودش بربیاد سرکشه، ولی سرکشیش به خاطر خانوادشه به خاطر چیزهایی که زندگی بهش نداده، چیزهایی که خانوادش بهش نداده مثلا در حالی که دوستاش دارن خوش میگذرونن، اون مجبوره یه مقدار کار کنه و مسئولیت داشته باشه تا جایی که میتونه سعی میکنه آدم خوبی باشه من دنیز رو اینطوری میبینم با این حال، من خیلی از موضع محکم و قویش خوشم میاد اینکه جلوی بقیه حرفش رو میزنه و هیچوقت حرفش رو قورت نمیده یا کوتاه نمیاد این ویژگیای دنیز رو خیلی دوست دارم ببین، یه کم خودم رو هم توی دنیز ی‌بینم خودم وقتی ۱۵-۱۶ سالم بود دنیز یه همچین شخصیتی داره هاکان — تو برای دنیز مانيفست هم انجام دادی؟ یه چیزهایی در این مورد خوندم چیکار کردی؟ هلین: از اودیشن بیرون اومدم رفتم خونه تجربه‌ی تست بازیگری خیلی سخت بود، واقعا روح و روانم رو درگیر کرد خیلی بالا و پایین داشتم و چند بار رفتم و برگشتم یه روز که برگشتم خونه روی یه کاغذ نوشتمدنیز و گذاشتمش روی قلبم گفتم خیلی میخوامش و دارم خیلی براش تلاش میکنم بعد کاغذ رو به سقف چسبوندمو و هر روز صبح که بیدار میشم، ببینمش تا وقتی که خبر بهم برسه که هلین شده دنیز یعنی هر روز به سقف نگاه میکردم و اولین چیزی که وقتی چشمام رو باز میکردم میدیدم، دنیز بود هاکان: دیوونه‌ای چشمات رو میبندی و هلین رو توی دنیز میبینی هاکان: یکم از این ماجرا بگو بعدش چیشد؟ اتفاق افتاد؟ هلین: آره، اتفاق افتاد هاکان: خب، این چیزایی که برای دنیز مانیفست میکردی، واقعا توی زندگی هم انجامشون میدی؟ یعنی بهشون عمل می‌کنی؟ هلین: باور کن، مطمئن باش نمیخوام با گفتنش خیلی بزرگش کنم، ولی واقعا خیلی چیزایی که میگفتم اتفاق افتادن مثلا من خیلی دوست داشتم برم بشیکتاش زندگی کنم همیشه میگفتم:بعد از ۱۸ سالگی میرم بشیکتاش نمیدونم چطوری، ولی فقط میدونستم که میخوام برم و اونجا زندگی کنم حتی با خانوادم هم دربارش حرف میزدم و واقعا بعد از ۱۸ سالگی بدون اینکه به خانوادم چیزی بگم رفتم بشیکتاش و اونجا زندگی کردم هاکان:خیلی خوبه، ولی از بشیکتاش خسته نشدی الان بودرومی هیلن:آره اینطوری شده که دیگه سرم بشیکتاش رو تحمل نمیکنه میرم سوپرمارکت حس میکنم انگار وارد یه عالمه شلوغی شدم خیلی شلوغه و خیلی بینظمه اصلا اینطوری تصورش نکرده بودم هاکان: میخوام درباره این موضوع مانیفست ازت بپرسم تو این توانایی رو داری که وقتی برای اولین بار با کسی آشنا میشی، بفهمی چه نوع شخصیتی داره یعنی انرژی اون آدم بهت منتقل میشه و بر اساسش تصمیم میگیری باهاش فاصله داشته باشی یا طبیعی و راحت رفتار کنی، و این حس تا حالا هیچوقت اشتباه از آب درنیومده؟ هلین:درسته هاکان:مثلا الان که با ما آشنا شدی، چه حسی داشتی؟ هلین:انرژی خیلی خوبی گرفتم اگه اینطور نبود، الان اینجا با این راحتی صحبت نمیکردم

🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Helin 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

من هنوز مصاحبه هلینو کامل ندیدم داشتم تو یوتیوب میچرخیدم دیدم یه سری تیکه ازش هست منم گفتم اونارو براتون ترجمه کنم بزارم هنوز کامل ندیدم مصاحبه رو

امیر هم اینو اد استوری کرده نوشته:شیرین ترین هم‌ بازی یا دوست دنیا تو ست 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Emir 🧜🏻‍♀ @mmemo
امیر هم اینو اد استوری کرده نوشته:شیرین ترین هم‌ بازی یا دوست دنیا تو ست 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Emir 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

استوری جدید باتوهان 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Batuhan 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

+1
— هلین اینارو لایک کرده😭😂💅🏻 سمت راستی نوشته:من دوست‌پسر ندارم چون در حال حاضر حال و حوصله تربیت کردن یه حیوون خونگی رو ندارم🤣🤣🤣 (مودم مود هلین🤣) سمت چپی:«چون با کوچیکترین چیزی که به دلم نشینه یا توی چشمم بد بیاد، آدما رو پشت‌سرهم از زندگیم حذف میکنم، اینه جمعِ آدمای دور و بر فعلیم 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Helin 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

— مصاحبه رادیویی آتا❤️‍🔥 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Ata #Update 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee

— مصاحبه رادیویی چاعان❤️ 🫧 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 #Cagan #Update 🧜🏻‍♀ @mmemoriisee