𝐓𝐀𝐒𝐈𝐀𝐍
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝐈𝐑𝐀𝐍🦁☀ • 𝐒𝐓𝐀𝐑𝐓 : 𝟏𝟒𝟎𝟓/𝟎𝟒/𝟐𝟑 • 𝐋𝐈𝐍𝐊 : @TASIAN_74 • 𝐉𝐎𝐈𝐍 𝐔𝐒🤍🦢 • 𝐍𝐚𝐬𝐡𝐞𝐧𝐚𝐬𝐦𝐨𝐧: https://t.me/iRoChatRobot?start=sec-gdcehdjfed
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
331
المشتركون
-124 ساعات
+37 أيام
+5230 أيام
أرشيف المشاركات
331
ببین اگه پول،خونه،ماشین،شغل،دلار،پارتی،رانت،سهمیه کنکور،موتور آب، موتور برق،پنل خورشیدی،کپسول اکسیژن،استارلینک،گرین کارت، کلاشینکف و گنبد آهنین داشته باشی ایران بهترین جا برای زندگیه
331
راستش دلم گرفته ولی نه از اون دلگرفتگیهایی که میدونی از کجان و میتونی اسمشون رو بذاری غم، دلتنگی، خستگی یا حتی تنهایی. یه جوری دلم گرفته که میام یه گوشه بشینم و گریه کنمو خودمو خالی کنم ، ولی خودمم نمیدونم دقیقاً برای چی میخوام گریه کنم و دقیقاً برای چی ناراحتم؛ برای کدوم درد؟ برای کدوم آدم؟ برای کدوم خاطره؟ برای کدوم «کاش»؟شاید برای سربازهای جنوب،برای جوونهایی که قرار بود برگردن، قرار بود دوباره در خونهشون باز بشه و صدای قدمهاشون توی خونه بپیچه، قرار بود مادرهاشون با دیدنشون نفس راحت بکشن اما دیگه برنگشتن و حالا پشت هر اسم، یه خونه مونده، یه صندلی خالی، یه قاب عکس و خانوادهای که باید با نبودن کسی کنار بیاد که هیچوقت قرار نبود نبودنش رو تصور کنه.شاید برای مادرهایی که هنوز با شنیدن صدای در، برای چند ثانیه دلشون میریزه؛ برای پدرهایی که شاید هنوز ناخودآگاه منتظر شنیدن صدای بچهشونن؛ برای خواهر و برادرهایی که یه جای خالی توی خونه دارن که هیچچیزی نمیتونه پرش کنه. برای جوونهایی که زندگیشون میتونست پر از اتفاقهای ساده و قشنگ باشه؛ دانشگاه، کار، سفر، ازدواج، خنده، خانواده، هزار تا آرزوی کوچیک و بزرگ اما قصهشون نیمهکاره موند.شاید برای بچهای دیماه برای آدمهایی که یه روزی مثل ما نفس میکشیدن، حرف میزدن، میخندیدن، برای آیندهشون نقشه میکشیدن و فکر میکردن هنوز کلی روز برای زندگی کردن دارن. آدمهایی که امروز وقتی اسمشون میاد، به جای اینکه خودشون جواب بدن، عکسشون جلوی چشممون میاد.شاید برای جاویدنامان شهریور1401برای اونایی که قرار بود بزرگتر بشن، روزهای بیشتری ببینن، پیر بشن، موهاشون سفید بشه و یه روز به گذشته نگاه کنن و بگن «چه روزایی بود...» اما بعضی قصهها زودتر از چیزی که باید تموم شدن و بعضی اسمها، به جای اینکه روی دفتر زندگی نوشته بشن، روی حافظهی یک نسل موندن.شاید هم برای مردمی که هر روز بیشتر از دیروز خسته میشن.برای مردمی که صبح چشم باز میکنن و قبل از اینکه بفهمن امروز چه روزیه، قیمتها رو نگاه میکنن. برای دلار ۲۱۰ هزار تومنی، برای گرونی، برای سفرههایی که هر روز حسابوکتابش سختتر میشه، برای پدرهایی که میخوان برای بچههاشون بهترین رو فراهم کنن ولی خودشون هم نمیدونن فردا چه چیزی از پسشون برمیاد.برای آرزوهایی که گرون شدن،برای چیزهایی که یه زمانی معمولی بودن و حالا تبدیل به آرزو شدن،برای بچهای که چیزی میخواد و مادرش باید هزار بار توی ذهنش حساب کنه که میتونه بخره یا نه،برای پدری که خسته از سر کار برمیگرده ولی باز هم لبخند میزنه که بچههاش خستگیش رو نبینن،برای مادری که خودش خیلی چیزها رو نمیخواد، فقط میخواد بچههاش کمبودی حس نکنن.شاید برای خودمون برای نسلی که زیادی چیزها رو دید، زیادی خبر شنید، زیادی نگران شد و زیادی زود فهمید زندگی همیشه اون چیزی نیست که توی بچگی فکر میکردیم. برای ما که گاهی از شدت خستگی حتی نمیدونیم دقیقاً چی ناراحتمون کرده؛ فقط میدونیم یه چیزی ته دلمون سنگینی میکنه.گاهی فکر میکنم شاید آدم از یک درد گریه نمیکنه؛ از جمع شدن همهی دردها گریه میکنه. از خبرهایی که یکییکی میشنوه، از آدمهایی که یکییکی از دست میرن، از قیمتهایی که یکییکی بالا میرن، از آرزوهایی که یکییکی دور میشن و از امیدی که هر روز باید دوباره پیداش کنیم.دلم برای همهی اونهایی که رفتن گرفته.برای اونهایی که موندن و باید با نبودن عزیزهاشون زندگی کنن.برای مردمی که خستهان اما هنوز ادامه میدن.برای مادرهایی که دلتنگن.برای پدرهایی که سکوت میکنن.برای بچههایی که نباید غم بزرگترها رو اینقدر زود بفهمن و برای آیندهای که نمیدونیم کی قراره بالاخره کمی مهربونتر باهامون رفتار کنه.شاید نمیدونم دقیقاً برای چی میخوام گریه کنمو ناراحتم اما میدونم اشکهام فقط برای خودم نیست.برای سربازهای جنوبه.برای جاویدنامان دیماه1404.برای جاویدنامان شهریور1401.برای مادرهایی که دلتنگ موندن.برای پدرهایی که پیر شدن.برای مردمی که زیر بار گرونی نفسشون گرفته.برای دلار ۲۱۰ هزار تومنی و هزار درد دیگهای که حتی اسم همهشون رو نمیدونیم.و شاید بیشتر از همه، برای این که هنوز با وجود همهی اینها، یه گوشهی دلم منتظره.منتظر یه روز بهتر.یه روزی که خبرها کمتر بوی غم بدن، خونهها دوباره پر از صدای خنده بشن، مادرها کمتر نگران باشن، پدرها کمتر خسته باشن، بچهها فقط بچگی کنن و هیچکس مجبور نباشه برای یک زندگی معمولی، اینهمه درد رو تحمل کنه.💔
331
راستش دلم گرفته ولی نه از اون دلگرفتگیهایی که میدونی از کجان و میتونی اسمشون رو بذاری غم، دلتنگی، خستگی یا حتی تنهایی. یه جوری دلم گرفته که میام یه گوشه بشینم و گریه کنمو خودمو خالی کنم ، ولی خودمم نمیدونم دقیقاً برای چی میخوام گریه کنم و دقیقاً برای چی ناراحتم؛ برای کدوم درد؟ برای کدوم آدم؟ برای کدوم خاطره؟ برای کدوم «کاش»؟شاید برای سربازهای جنوب،برای جوونهایی که قرار بود برگردن، قرار بود دوباره در خونهشون باز بشه و صدای قدمهاشون توی خونه بپیچه، قرار بود مادرهاشون با دیدنشون نفس راحت بکشن اما دیگه برنگشتن و حالا پشت هر اسم، یه خونه مونده، یه صندلی خالی، یه قاب عکس و خانوادهای که باید با نبودن کسی کنار بیاد که هیچوقت قرار نبود نبودنش رو تصور کنه.شاید برای مادرهایی که هنوز با شنیدن صدای در، برای چند ثانیه دلشون میریزه؛ برای پدرهایی که شاید هنوز ناخودآگاه منتظر شنیدن صدای بچهشونن؛ برای خواهر و برادرهایی که یه جای خالی توی خونه دارن که هیچچیزی نمیتونه پرش کنه. برای جوونهایی که زندگیشون میتونست پر از اتفاقهای ساده و قشنگ باشه؛ دانشگاه، کار، سفر، ازدواج، خنده، خانواده، هزار تا آرزوی کوچیک و بزرگ اما قصهشون نیمهکاره موند.شاید برای بچهای دیماه برای آدمهایی که یه روزی مثل ما نفس میکشیدن، حرف میزدن، میخندیدن، برای آیندهشون نقشه میکشیدن و فکر میکردن هنوز کلی روز برای زندگی کردن دارن. آدمهایی که امروز وقتی اسمشون میاد، به جای اینکه خودشون جواب بدن، عکسشون جلوی چشممون میاد.شاید برای جاویدنامان شهریور1401برای اونایی که قرار بود بزرگتر بشن، روزهای بیشتری ببینن، پیر بشن، موهاشون سفید بشه و یه روز به گذشته نگاه کنن و بگن «چه روزایی بود...» اما بعضی قصهها زودتر از چیزی که باید تموم شدن و بعضی اسمها، به جای اینکه روی دفتر زندگی نوشته بشن، روی حافظهی یک نسل موندن.شاید هم برای مردمی که هر روز بیشتر از دیروز خسته میشن.برای مردمی که صبح چشم باز میکنن و قبل از اینکه بفهمن امروز چه روزیه، قیمتها رو نگاه میکنن. برای دلار ۲۱۰ هزار تومنی، برای گرونی، برای سفرههایی که هر روز حسابوکتابش سختتر میشه، برای پدرهایی که میخوان برای بچههاشون بهترین رو فراهم کنن ولی خودشون هم نمیدونن فردا چه چیزی از پسشون برمیاد.برای آرزوهایی که گرون شدن،برای چیزهایی که یه زمانی معمولی بودن و حالا تبدیل به آرزو شدن،برای بچهای که چیزی میخواد و مادرش باید هزار بار توی ذهنش حساب کنه که میتونه بخره یا نه،برای پدری که خسته از سر کار برمیگرده ولی باز هم لبخند میزنه که بچههاش خستگیش رو نبینن،برای مادری که خودش خیلی چیزها رو نمیخواد، فقط میخواد بچههاش کمبودی حس نکنن.شاید برای خودمون برای نسلی که زیادی چیزها رو دید، زیادی خبر شنید، زیادی نگران شد و زیادی زود فهمید زندگی همیشه اون چیزی نیست که توی بچگی فکر میکردیم. برای ما که گاهی از شدت خستگی حتی نمیدونیم دقیقاً چی ناراحتمون کرده؛ فقط میدونیم یه چیزی ته دلمون سنگینی میکنه.گاهی فکر میکنم شاید آدم از یک درد گریه نمیکنه؛ از جمع شدن همهی دردها گریه میکنه. از خبرهایی که یکییکی میشنوه، از آدمهایی که یکییکی از دست میرن، از قیمتهایی که یکییکی بالا میرن، از آرزوهایی که یکییکی دور میشن و از امیدی که هر روز باید دوباره پیداش کنیم.دلم برای همهی اونهایی که رفتن گرفته.برای اونهایی که موندن و باید با نبودن عزیزهاشون زندگی کنن.برای مردمی که خستهان اما هنوز ادامه میدن.برای مادرهایی که دلتنگن.برای پدرهایی که سکوت میکنن.برای بچههایی که نباید غم بزرگترها رو اینقدر زود بفهمن و برای آیندهای که نمیدونیم کی قراره بالاخره کمی مهربونتر باهامون رفتار کنه.شاید نمیدونم دقیقاً برای چی میخوام گریه کنمو ناراحتم اما میدونم اشکهام فقط برای خودم نیست.برای سربازهای جنوبه.برای جاویدنامان دیماه1404.برای جاویدنامان شهریور1401.برای مادرهایی که دلتنگ موندن.برای پدرهایی که پیر شدن.برای مردمی که زیر بار گرونی نفسشون گرفته.برای دلار ۲۱۰ هزار تومنی و هزار درد دیگهای که حتی اسم همهشون رو نمیدونیم.و شاید بیشتر از همه، برای این که هنوز با وجود همهی اینها، یه گوشهی دلم منتظره.منتظر یه روز بهتر.یه روزی که خبرها کمتر بوی غم بدن، خونهها دوباره پر از صدای خنده بشن، مادرها کمتر نگران باشن، پدرها کمتر خسته باشن، بچهها فقط بچگی کنن و هیچکس مجبور نباشه برای یک زندگی معمولی، اینهمه درد رو تحمل کنه.
331
راستش دلم گرفته ولی نه از اون دلگرفتگیهایی که میدونی از کجان و میتونی اسمشون رو بذاری غم، دلتنگی، خستگی یا حتی تنهایی. یه جوری دلم گرفته که میام یه گوشه بشینم و گریه کنمو خودمو خالی کنم ، ولی خودمم نمیدونم دقیقاً برای چی میخوام گریه کنم و دقیقاً برای چی ناراحتم؛ برای کدوم درد؟ برای کدوم آدم؟ برای کدوم خاطره؟ برای کدوم «کاش»؟شاید برای سربازهای جنوب،برای جوونهایی که قرار بود برگردن، قرار بود دوباره در خونهشون باز بشه و صدای قدمهاشون توی خونه بپیچه، قرار بود مادرهاشون با دیدنشون نفس راحت بکشن اما دیگه برنگشتن و حالا پشت هر اسم، یه خونه مونده، یه صندلی خالی، یه قاب عکس و خانوادهای که باید با نبودن کسی کنار بیاد که هیچوقت قرار نبود نبودنش رو تصور کنه.شاید برای مادرهایی که هنوز با شنیدن صدای در، برای چند ثانیه دلشون میریزه؛ برای پدرهایی که شاید هنوز ناخودآگاه منتظر شنیدن صدای بچهشونن؛ برای خواهر و برادرهایی که یه جای خالی توی خونه دارن که هیچچیزی نمیتونه پرش کنه. برای جوونهایی که زندگیشون میتونست پر از اتفاقهای ساده و قشنگ باشه؛ دانشگاه، کار، سفر، ازدواج، خنده، خانواده، هزار تا آرزوی کوچیک و بزرگ اما قصهشون نیمهکاره موند.شاید برای بچهای دیماه برای آدمهایی که یه روزی مثل ما نفس میکشیدن، حرف میزدن، میخندیدن، برای آیندهشون نقشه میکشیدن و فکر میکردن هنوز کلی روز برای زندگی کردن دارن. آدمهایی که امروز وقتی اسمشون میاد، به جای اینکه خودشون جواب بدن، عکسشون جلوی چشممون میاد.شاید برای جاویدنامان شهریور1401برای اونایی که قرار بود بزرگتر بشن، روزهای بیشتری ببینن، پیر بشن، موهاشون سفید بشه و یه روز به گذشته نگاه کنن و بگن «چه روزایی بود...» اما بعضی قصهها زودتر از چیزی که باید تموم شدن و بعضی اسمها، به جای اینکه روی دفتر زندگی نوشته بشن، روی حافظهی یک نسل موندن.شاید هم برای مردمی که هر روز بیشتر از دیروز خسته میشن.برای مردمی که صبح چشم باز میکنن و قبل از اینکه بفهمن امروز چه روزیه، قیمتها رو نگاه میکنن. برای دلار ۲۱۰ هزار تومنی، برای گرونی، برای سفرههایی که هر روز حسابوکتابش سختتر میشه، برای پدرهایی که میخوان برای بچههاشون بهترین رو فراهم کنن ولی خودشون هم نمیدونن فردا چه چیزی از پسشون برمیاد.برای آرزوهایی که گرون شدن،برای چیزهایی که یه زمانی معمولی بودن و حالا تبدیل به آرزو شدن،برای بچهای که چیزی میخواد و مادرش باید هزار بار توی ذهنش حساب کنه که میتونه بخره یا نه،برای پدری که خسته از سر کار برمیگرده ولی باز هم لبخند میزنه که بچههاش خستگیش رو نبینن،برای مادری که خودش خیلی چیزها رو نمیخواد، فقط میخواد بچههاش کمبودی حس نکنن.شاید برای خودمون برای نسلی که زیادی چیزها رو دید، زیادی خبر شنید، زیادی نگران شد و زیادی زود فهمید زندگی همیشه اون چیزی نیست که توی بچگی فکر میکردیم. برای ما که گاهی از شدت خستگی حتی نمیدونیم دقیقاً چی ناراحتمون کرده؛ فقط میدونیم یه چیزی ته دلمون سنگینی میکنه.گاهی فکر میکنم شاید آدم از یک درد گریه نمیکنه؛ از جمع شدن همهی دردها گریه میکنه. از خبرهایی که یکییکی میشنوه، از آدمهایی که یکییکی از دست میرن، از قیمتهایی که یکییکی بالا میرن، از آرزوهایی که یکییکی دور میشن و از امیدی که هر روز باید دوباره پیداش کنیم.دلم برای همهی اونهایی که رفتن گرفته.برای اونهایی که موندن و باید با نبودن عزیزهاشون زندگی کنن.برای مردمی که خستهان اما هنوز ادامه میدن.برای مادرهایی که دلتنگن.برای پدرهایی که سکوت میکنن.برای بچههایی که نباید غم بزرگترها رو اینقدر زود بفهمن و برای آیندهای که نمیدونیم کی قراره بالاخره کمی مهربونتر باهامون رفتار کنه.شاید نمیدونم دقیقاً برای چی میخوام گریه کنمو ناراحتم اما میدونم اشکهام فقط برای خودم نیست.برای سربازهای جنوبه.برای جاویدنامان دیماه1404.برای جاویدنامان شهریور1401.برای مادرهایی که دلتنگ موندن.برای پدرهایی که پیر شدن.برای مردمی که زیر بار گرونی نفسشون گرفته.برای دلار ۲۱۰ هزار تومنی و هزار درد دیگهای که حتی اسم همهشون رو نمیدونیم.و شاید بیشتر از همه، برای این که هنوز با وجود همهی اینها، یه گوشهی دلم منتظره.منتظر یه روز بهتر.یه روزی که خبرها کمتر بوی غم بدن، خونهها دوباره پر از صدای خنده بشن، مادرها کمتر نگران باشن، پدرها کمتر خسته باشن، بچهها فقط بچگی کنن و هیچکس مجبور نباشه برای یک زندگی معمولی، اینهمه درد رو تحمل کنه.
331
اینقدر نگو پاتو تکون نده چون اگه پامو تکون ندم دیگه نمیتونم ناراحتیمو قایم کنم.چون اگه پامو تکون ندم اشکام به جای پام شروع میکنند به حرکت.چون اگه پام ثابت بمونه، خودم از هم میپاشم.من وقتی پامو تکون میدم، دارم سعی میکنم خودمو کنترل کنم.چون ؛یه چیزی توی دلمه که بی قرارم کرده و با پامو تکون دادم سعی میکنم بروز ندم.چون اگه پام آروم بگیره، نمیتونم خودمو آروم نگه دارم.چون اگه پامو تکون ندم نمیتونم آدمایی که باعثش شدند رو زنده بزارم.🥲
331
خدایا نمیدونم با آناتومی بدن انسان آشنا هستی یا نه ولی جدی کون ما بیشتر از این نمیتونه پاره بشه، بسه لطفا.🙂
331
I’m tired of pretending that everything is okay
از تظاهر کردن به اینکه همه چیز خوبه خسته شدم
