-مَخیلههایذهن؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
بسماللهالرحمنالرحیم🌿 " اللّٰھـُم؏جِّللِوَلیڪَالفَرَجْـ ࣫͝ " - مشغول تمشیت عادات بر فعل صالح و درتمنایروحیآزادبرایجسمیخاکی...! کل جسم و روح مون باید در جهت رضایت خدامون باشه ؛ صرفا جهت شادی دل اقای منتظر یه صلوات بفرست مومن:)
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
539
المشتركون
-2124 ساعات
-77 أيام
+13030 أيام
أرشيف المشاركات
امروز رفتیم پارکی که حدودا ۱۰ سال پیش هفته ای یه بار با فامیل ها جمع میشدیم و میرفتیم و تازه فهمیدم چقد زود زمان میگذره چقد زود همه چی دیر میشه چقد زود درختا سر به زیر تر میشن و چقد زود پارک کوچیک میشه اره پارک امروز واسم خیلی کوچیک تر از ۱۰ سال پیش بود چرا ؟ نمیدونم شاید من بزرگتر شده بودم شاید جسمم بزرگ شده و پارک رو اونقدری که باید بزرگ نمیبینم و مشکل همینجاست .....
دلم میخواست برم سوار ترامبولین بشم که ۱۰ سال پیش با بچه های فامیل میرفتیم سوار میشدیم( البته بماند که کلی اصرار بابا و مامان میکردیم که تو رو خدا بزارین سوار بشیم و تو رو خدا یه باره و فلان) دلم میخواست از سرسره کوچیکی که الان واسم کوچیکه ولی یه زمانی خیلی واسم بزرگ بود بالا برم و ازش سر بخورم یا مجوز رفتن به شهر بازی رو با اصرار بچه ها از مامان و بابام بگیرم ...
میدونی چیه اُلی
خیلی چیزا عوض شده ...
خیلی چیزا تازه نیست
خیلی از مسیر ها عوض شدن
خونه ها عوض شدن
مسئول ترامبولین پارک عوض شده
حتی مهم تر از همه آدما
آدما عوض شدن
ولی درختا همون درختا هستن با اینکه یکم پیرتر شدن یکم افتاده تر شدن ولی همه خاطره ها رو روی دوششون حفظ کردن تک تک خانواده هایی که زیرشون نشستن و گفتن و خندیدن و شاهد زمین خوردن و بلند شدن و بازی کردن بچه ها بودن ...
کاش منم درخت بودم ،
امروز وقتی بچه ها داشتن با توپشون این ور اونور میدوییدن واقعا خودمو دیدم دلم میخواست پاشم باهاشون بازی کنم ولی حیف که بغض تو گلوم پاهامو فلج کرده بود و جسمم برای بلند شدن التماسش میکرد و در نهایت بغض تو گلوم برد و نتونستم از جام بلند بشم ....
بعضی وقتا بزرگ شدن یعنی نگاه کردن به ده سال گذشته و حسرت خوردن و تهش ختم به گریه شدن ، نه گریه ناراحتی بلکه گریه خاطره انگیز گذشته ای ...
کلمهی جدیدیه گریه خاطره انگیز گذشته ای از این به بعد ازش استفاده میکنم:)
خلاصه که روز خاطره انگیزی بود
روز خاطره انگیز چهارنفره مون به دور از آدمای ۱۰ سال گذشته:)
-نوشتهشدهتوسطروحسرگردان؛
در شوک انگیز ترین حالت زندگیمم😂
یعنی واقعا این فریدا مک فادن هر لحظه داشت بهم شوک وارد میکرد
بعد موندم واقعا چجوری ممکنه این همه کتاب داشته باشه و نوشته باشه ولی سناریو هیچ کدوم تکراری نباشن تازه سر هر کدوم من یه بار برم اون دنیا و برگردم ...
هیچ وقت دروغ نگو رو اول حس میکنی میدونی جریان چیه
چی به چیه
کی به کیه
ولی وقتی به تهش میرسی نهایتا پشمات میریزه
و من در تعجب شدیدم از اخرششششش
یعنی واقعا راس میگن روانی ها روانی ها رو پیدا میکنن ها عین حقیقته
این کتاب به همه توصیه نمیشه چون شدیدا صحنه های شاید ترسناک شاید دلهره آور و شاید خشن داشته باشه که ممکنه با روحیهی پرنسسی یه عده هم خونی نداشته باشه
پس پیشنهاد میشه حتما اگه خواستین بخونین هم تو روز روشن بخونین مثل من نصف شب نخونین 😂❤️🩹
-در نهایت این کتاب هم در یک روز و نیم با ۲۵۶ صفحه در تاریخ ۱۴۰۵/۰۴/۲۵ ساعت ۱۰ و نیم صبح تموم شد:)
یاد اعتکاف پارسال افتادم ...
همونقدر شیرین همونقدر زیبا همه جمع شدیم و روضه حضرت زینب گرفتیم و مداحی باز کردیم و برای اولین بار به پسرای هیئت حسودی نکردم چون سینه زنی ما هیچی کمتر از اونا نداشت:)
