210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-1630 أيام
أرشيف المشاركات
210
اما من به هرحال رنج را دوست ندارم، ولی احساس رنج را دوست دارم زیرا این خود محکی است برای انسانیت. آن وقت که انسان هیچ رنجی احساس نکند جا دارد که در انسانیت خود شک کند! شاید برای همین است که من از درد فرار نمیکنم؛ فقط از ماندن در آن میترسم. درد را مقدس نمیدانم، اما چیزی در آن هست که آدم را بیپرده با خودش روبهرو میکند. در لحظههای رنج، دیگر نمیتوانم پشت غرور، بیتفاوتی یا آن تصویری که از خودم ساختهام پنهان شوم. میفهمم چه چیزهایی هنوز برایم مهماند، چه کسانی هنوز میتوانند قلبم را بلرزانند، و چه زخمهایی برخلاف تمام ادعاهایم هنوز زندهاند من گاهی فکر میکنم آدمها نه با شادی، که با چیزهایی که حاضرند برایشان درد بکشند شناخته میشوند. شادی میتواند دروغ بگوید؛ میتواند نقابی باشد که آدم برای دیگران میزند. اما رنج، بیرحمتر از این حرفهاست. وقتی چیزی را از دست میدهی، وقتی کسی را میخواهی و نمیتوانی داشته باشی، وقتی دلت پر است اما زبانت سکوت کرده، آنوقت دیگر چیزی برای پنهان کردن باقی نمیماند. با این حال، نمیخواهم آنقدر به رنج وابسته شوم که نبودنش برایم پوچی بیاورد. نمیخواهم زخمی بودن را تبدیل به هویت خودم کنم. انسان بودن فقط توانایی درد کشیدن نیست؛ توانایی دوباره دوست داشتن، دوباره امیدوار شدن و حتی با وجود تمام چیزهایی که شکستهاند، هنوز نرم ماندن است شاید انسانیت دقیقاً همین تناقض باشد؛ اینکه از درد متنفری، اما میدانی اگر هیچچیز در تو درد نکند، چیزی از تو مرده است و من هنوز ترجیح میدهم درد داشته باشم، تا اینکه آنقدر بیحس شوم که دیگر هیچچیز برایم مهم نباشد چون شاید بدترین نوع رنج، خودِ رنج نباشد؛ بدترینش روزیست که دیگر حتی توانِ رنج کشیدن هم در تو باقی نمانده باشد.
