نَهانْخانهیِ دل..
الذهاب إلى القناة على Telegram
غمَش در نَهانْخانهیِ دل نشیند!
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
214
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
#حکایت_فراق
#گریه
همچین شبهایی
به هر آنکس که در حوالیِ تو
به یاد همچو منی
-که دور از تو نگهم داشته دنیا- میاُفتد؛
گفتهَم جایِ من..
تنها برایَت گریه کند !
همچین شبهایی ..
صدای زار زار گریههایم را
از حنجرهی آنها..
که رسیدهاند تا تو... بشنو !
دو قدم مانده به اربعینت..
به او که شاید همین لحظهها..
هوایِ طریَقت را به نفسهایش
مُعطّر میکند مینویسم؛
«من الغریب ...
الي الحبیب !
از غریبِ جاماندهت ..
که دیگر جز شما آرزویی ندارد؛
میان اشكهایی...
که از دیدگانِ محزونتان فرومیچکد
میان تپشهای قلبی..
که ضربانَش، نبضِ زندگی من است
آن آنی که نگاهتان گره میخورَد...
به ششگوشهیِ عشق؛...
به جایِ من،... گریه کنید.
و برای هرچه زودتر آمدنتان دعا کنید !
من جز شما و جدِّ غریبتان
کسی را ندارم
من شما و جدِّ غریبتان را
خیلی دوست دارم
من دارم از دوریِ شما و جدِّ غریبتان
میمیرم.»
#به_قلم_غریب
#حسین_جان
و آن که مُبتلایِ فراقِ تو نیست؛
کجا میفهمد یعنی چه
که نفسهایت گره بخورد به تکرارِ یك اسم!
#به_قلم_غریب
پ.ن؛
میخوام بیام پیشِت...
سلامِ از تو خونه یعنی چی؟!
#حکایت_فراق
#نفس
از حالم برایت بنویسم؟!
تعریفی ندارد..
مثلاً به بیخیالی میگذراندم اما
از سر شبِ دیشب ...
انگار دنیا ...
دست انداخته دورِ گلویم و ..
زانویش را رویِ
استخوانهایِ قفسهی سینهم
فشار میدهد ...
«جای من هم نفس بکشید»
این عبارت را از سرِ شب فرستادهم
برایِ تمام همگریههای با معرفتی
که در طریقِ تو ..
یادِ مثلِ منی روسیاه هم افتادهاند ..
من هم اینجا دارم
با یادِ تو آه میکشم ...
حسین!
نفسم در نمیآید ..
دیوارهای اتاق رویِ قلبم
سنگینی میکنند ...
نفسم در نمیآید ..
حال و حوصلهی هیچ چیز و ..
هیچکس را ندارم
نفسم در نمیآید ..
اینجا برای از تو نوشتن
هوا کم است!
آوارهی فراق شدم ..
میگردم اما
جایی نیست که از تو بخواند ...
تا زارزارِ گریههایم
تو را بکشاند زانو به زانویِ من ..
حسین!
من نمیتوانم نفس بکشم
«عزیزمحسینهای فراق» را گذاشتم ..
صوتهای «حسین بختیاری» را شنیدم ...
سراغِ فایلِ روضههای خصوصی رفتم ..
نشد ..
نمیشود ..
نفسم در نمیآید ...
خدا فرداشب را بخیر کند ...
به داد من برس!
پ.ن؛
خطابم با کسانیست که
در هوای یار نفس میزنند
لطفاً «جایِ من هم نفس بکشید»
#به_قلم_غریب ِ ازنفسافتاده
#حکایت_فراق
#سه
امشب را یادم نرفته بود.
داشتم با دلم کلنجار میرفتم؛
ورِ غریبِ دلم...
با اشتیاق ( یك معنای مُشتاق؛ میشود دلتنگ!)
کلمه ردیف میکرد به مُراعاتنظیرِ «سه»
ورِ شرمندهیِ دلم...
که تمام این شبها زورش بیشتر بود...
ایستاده بود روبهروی قطارِ کلمات که؛
«آی!
تا کِی با رویِ سیاه...
سیاهنامهی ادعا نوشتن؟!»
و جنگِ تن به تنِ این دو...
حدود سه ساعتی طول کشید..
تا همین ساعتها... که حوالیِ سه صبح است!
حوالیِ سه صبح...
در جغرافیایِ من، هوا تاریكِ تاریك است
آنقدر که اگر جعبهای فلزی...
جواهری را در آغوشِ خودش جای داده باشد
دیده نمیشود.
حوالیِ سه صبح...
در جغرافیایِ من، معمولاً سکوت است
آنقدر که اگر کسی با پوتینهایِ سیاهش...
قدمآهسته بردارد به نگهبانی...
یا اگر کسی بخواهد...
نوكِ پایی به جعبهی فلزیِ جواهر در آغوشگرفته
نزدیك شود؛ صدا بلند میشود و ...
حوالیِ سه صبح...
در جغرافیایِ من، ماه کامل است!
به فرضِ محال اگر ترسیدهای
این ساعت صبح، در تاریکی و سکوت...
دنبالِ پناه بگردد؛
تنها ماه را دارد که بالایِ سرِ تنهاییش باشد!
حوالیِ سه صُبحِ جغرافیای من...
آن به آن و لحظه به لحظهش دارد...
حوالیِ جغرافیایِ تو میگذرد؛
بی که سه صبح باشد!
یعنی به فرض محال...
سه ظهر باشد اگر...
و کسی بخواهد نوكِ پایی...
به حائلِ فلزیِ ضریحِ تو نزدیك شود..
اولاً هیچجا را نمیبیند بس که تاریك است!
و ثانیاً هستند پوتینهایِ سیاه و ضمختی که...
روزگارش را سیاه کنند!
همین است که تو تنها ماندهای...
میانِ شبِ تاریکی که به صبح نمیرسد
ترسیدی اگر...
پناهِ تو ماه است عزیزدلم!
عبّاس چشم به تو دوخته و هوایِ تو را دارد.
من بیشتر تابِ نوشتن ندارم.
ما خراب کردیم؛
سهشب مانده...
خودت بخوان!
سه بار...
خودت بخوان!
سه قدم...
خودت بخوان!
قسم به سهساله...
ما و احوالِ خرابمان هیچ...
آمدن بگیر و شبِ خرابه را
به صبح برسان.
#به_قلم_غریب
#حکایت_فراق
#حسن_بن_محبوب
آدم جا که میماند؛ میگردد...
دنبالِ يك جایِ امن...
برای «هایهایِ» گریههایش
یك گوشه که دور از چشم بقیه...
بتواند قد دلتنگیش زار بزند
آدم جا که میماند؛ میگردد...
دنبالِ کسی که پناهش دهد از...
فکرهای جورواجورِ نشدن یا نخواستن!
اسم دیگر «جامانده» انگار
«گمشده» باشد؛ یا...
«آن که گمکردهای دارد»
از این دید که نگاه کنی؛
حق میدهی به جاماندهها اگر
این در و آن در میزنند...
پیِ پیدا شدن و پیدا کردنِ محبوب!
یاد روایتِ «حسنبنمحبوب» افتادم...
امام رضا علیهالسلام میفرمود؛
«به ناچار فتنهی سختی روی میدهد
که هرکه دوستِ ماست؛ در آن میافتد
و این فتنه هنگامیست که...
شیعیان، سوّمینِ اولاد مرا گم میکنند
و او از میان ایشان میرود...
بر او اهل آسمان و زمین گریه میکنند
و هر مرد و زن، تشنهی دیدار او میباشد
و هر غمگین و حزینی او را طالب میباشد
و بر دیدن او حسرت میخورد...
گویا ایشان را میبینم که...
در اوقاتِ عمر خود...
به دیدارِ او موّفق نمیشوند و...
از دیدنِ او مأیوس هستند»
-یك جایِ امن...
برای «هایهایِ» گریههایِ دور از تو
-یك گوشه دور از چشم بقیه...
که بتوانم قدّ دلتنگیِ ندیدنت زار بزنم...
-یا کسی که پناهم دهد از
فکرهایِ جورواجورِ نخواستنَم یا نخواستنَت!
سراغ داری؟!
من تو را گم کردم.
من گم شدم.
من جا ماندم.
#به_قلم_غریب
#حکایت_فراق
#خوش_به_حال_سدیر !
اینجور وقتها که همه دارند میآیند و...
من نگاهم خیره میماند...
به ردّ پایِ آدمهایی که به تو میرسند
اینجور وقتها که در جوابِ سوالِ :
«راستی ! اربعین را که کربلا میروی؟»
هیچ پاسخی جز سکوت و لبخند...
نمیماند برایم و بغض ...
راهِ نفس کشیدنَم را میبندد
اینجور وقتها که شهر، خلوت میشود از
رُفقایی که شب به شب کنار هم...
برای تو سوختیم و به سر و سینه زدیم
اینجور وقتها که من میمانم و...
دوریِ بزرگ تو !
یادِ روایتِ «سُدیر و امام صادق» میاُفتم...
استخوانهای خسته و روحِ متلاشیم را
میکشم زیرِ آسمان و از روی رجاء...
دستم را میگذارم...
روی قلبی که به سختی میتپد و...
زیر لب اسم تو را زمزمه میکنم؛
میدانی؟...
در همین آنِ زمزمهی چهار حرفِ اسم تو
با دلم کلنجار میروم که؛
باز خوش به حال سُدیر !
امام صادق علیهالسلام را داشت...
که دلِ ریشریش و...
قلبِ تکهتکه از فراقش را...
به آغوشِ امامش بسپارد و...
سینه صاف کند از اشك...
ما چه بگوییم؟..
ما چه کنیم؟..
ما که اماممان سر به بیابان گذاشته و...
ما دل به او که هیچ...
پا به بیابان هم نشد؛ بگذاریم.
ما چه کنیم؟!
#به_قلم_غریب
پ.ن؛
#حکایت_فراق امسال
مخاطبِ خاصش تویی
نگاهت اگر گرفت...
چند کلمهش را بخوان..
فدایِ نگاهت.
#حکایت_فراق
#صاحب_مشاية
به رسم هرسال...
این شبها که هرکه صاحب قلم است
در وصفِ حالِ زائرانِ عزیزت
-که جانم فدایشان-
قلم میزند و قدم برمیدارد
این چند شبِ باقی را #به_قلم_غریب
برای هرکس که به هر دلیل
داغ زیارتِ اربعینت
به دلش مانده مینویسد؛
خاصه آنانکه مُهرِ سکوت
خورده بر زبانِ شکایتشان از فراق
آنها که دارند ..
ذرهذره آب میشوند در
دنیایِ دور از تو؛ بسمالله:
زیارت سرداب بخوانیم که
«اللَّهُمَّ طَالَ الِانْتِظَارُ وَ شَمِتَ بِنَا الْفُجَّارُ
وَ صَعُبَ عَلَیْنَا الِانْتِصَارُ...»
خدا !
کی تمام میشود...
داستانِ بیکسی ما و غریبیِ او؟!
#العجل
#دیوانه
دردِ عشق...
که به جانِ عاشق میافتد؛
آواره و دیوانه میشود...
در هوایِ معشوق...
سر میگُذارد به بیابان!
آدمها..
دردَش را که نه؛..
دیوانگیَش را میبینند!
دردِ عشقَت بهجانم
از سرزنشِ اغیار هراسی نیست...
عُشّاق آوارهیِ توأند و..
عشق است وقتی میانِ کوه و بیابان...
دوست داشتنَت را...
بلندبلند فریاد میزنند!
اصلاً میدانی..
عشق..
دیوانهی تو بودن است؛ خلاص!
#به_قلم_غریب
#فراق_نامه
اندوهِ یار و دردِ فراق و غمِ دیار؛
آخر ببین که بر دلِ ما زین کدام نیست.
#اباعبدالله
