The last rain
قناة بسيطة
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
204
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
گاهی هم؛
دستانم میگریند،
پاهایم میگریند،
قلبم میگرید،
مغزم میگرید،
اما چشمانم دیگر توانی ندارند.
یک نفر مدام سیگار میکشد، زنی هنگام آشپزی ترانهای غمگین را زمزمه میکند، دختری به بهانهی فیلم اشک میریزد، پسری نیمه شب در خیابان پرسه میزند، همه دلتنگیم؛ همین.
آدمهای سمی همیشه داستان رو از جایی تعریف میکنن که تو دیگه نتونستی تحمل کنی و واکنش نشون دادی، اما هیچوقت نمیگن خودشون چطوری تو رو از نظر روحی و احساسی نابود کردن، اونها قصه رو طوری میگن که انگار همه چیز تقصیر تو بوده، اما پشت این سقوط احساسی تو مدتها بیانصافی و زخمهایی هست که فقط تو میدونی چقدر عمیق بوده...
آدم میتواند بلند بخندد، از امید و روزهای بهتر سخن بگوید و با اینحال از درون ویران باشد.
باید قبول کنیم که بعضی از آدما وقتی که باهاشون ارتباط نداریم قشنگن،
وقتی که باهاشون نون و نمک نخوردیم قشنگن،
وقتی که راز هامونو نمیدونن قشنگن،
وقتی که ضعف هامونو نمیدونن قشنگن،
وقتی تو خلوتمون راه پیدا نکردن قشنگن،
خلاصه که بعضی آدما از دور قشنگن،
دور نگهشون دارید تا صدمه نبینید... 😅
