دکتر سعیدی
الذهاب إلى القناة على Telegram
پزشکی، اجتماعی، تاریخی، ادبی
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
427
المشتركون
+924 ساعات
+87 أيام
+2730 أيام
أرشيف المشاركات
427
Repost from دکتر سعیدی
درس اصلی برای سایر جوامع این است که انسجام ملی الزاماً از همگونی فرهنگی یا توافق کامل سیاسی ناشی نمیشود، بلکه از ظرفیت یک جامعه برای تبدیل اختلاف به گفتوگو و منازعه نهادمند حاصل میشود.
در نهایت، آمریکا نشان میدهد که ملت نه یک «هویت ثابت»، بلکه یک «توانایی سیاسی» است: توانایی بازتعریف خود، بدون فروپاشی در برابر اختلاف.
https://t.me/drrezasaidi
427
دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال ایالات متحده: درسهایی برای ملتسازی
سال ۲۰۲۶، دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال ایالات متحده، فرصتی صرفاً تاریخی یا نمادین نیست؛ بلکه یک لحظه تأمل در یکی از مهمترین تجربههای ملتسازی در دوران مدرن است. تجربه آمریکایی، با تمام موفقیتها و تناقضهایش، یکی از معدود نمونههایی است که در آن یک کشور توانسته در مدت نسبتاً کوتاهی از یک مجموعه مستعمره پراکنده به یک قدرت جهانی با ساختار نهادی پایدار تبدیل شود. اما این مسیر، نه خطی و ساده، بلکه پر از بحران، بازتعریف هویت، و منازعه بر سر معنای «ملت بودن» بوده است.
ملتسازی بهعنوان یک فرآیند مداوم، نه یک لحظه تاریخی
نقطه آغاز این تجربه با اعلامیه استقلال ایالات متحده در سال ۱۷۷۶ رقم خورد. این سند بیش از آنکه یک پایان باشد، آغاز یک پروژه سیاسی بود: ساختن ملتی که بر پایه ایدهها شکل میگیرد، نه صرفاً بر پایه خون، خاک یا سنت. این ویژگی، آمریکا را از بسیاری از دولت-ملتهای کلاسیک متمایز کرد.
با این حال، اشتباه رایج این است که تصور شود ملتسازی در همان نقطه آغازین «تمام شده» است. در واقع، تاریخ آمریکا نشان میدهد که ملتسازی یک فرآیند دائمی بازسازی است. ساختارهای سیاسی، اجتماعی و حقوقی این کشور بهطور مداوم در پاسخ به بحرانها، جنگها و جنبشهای اجتماعی تغییر کردهاند. در این معنا، ملت نه یک محصول نهایی، بلکه یک پروژه ناتمام است.
نقش نهادها: ستون فقرات انسجام سیاسی
یکی از مهمترین نوآوریهای آمریکایی، اتکا به نهادهای سیاسی به جای هویتهای قومی یا مذهبی برای حفظ انسجام ملی است. قانون اساسی ایالات متحده نمونه بارز این رویکرد است؛ سندی که تلاش کرد قدرت را تقسیم، محدود و قابل بازنگری کند.
این ساختار نهادی باعث شد اختلافات عمیق—از تضادهای ایالتی تا شکافهای ایدئولوژیک—در قالب فرآیندهای قانونی مدیریت شوند. با این حال، همین وابستگی به نهادها یک نقطه ضعف نیز ایجاد کرده است: زمانی که اعتماد عمومی به نهادها کاهش مییابد، کل ساختار انسجام ملی دچار فرسایش میشود.
بنابراین یکی از درسهای مهم ملتسازی آمریکایی این است که نهادها تنها زمانی کارآمد هستند که مشروعیت اجتماعی آنها حفظ شود.
تضاد بنیادین میان آرمان و واقعیت
تاریخ آمریکا همواره درگیر شکاف میان آرمانهای اعلامشده و واقعیتهای اجتماعی بوده است. اصولی مانند آزادی، برابری و حقوق طبیعی انسانها در کنار واقعیتهایی مانند بردهداری، تبعیض نژادی و حذف بومیان آمریکایی قرار داشتهاند.
این تضاد تصادفی نبود، بلکه بخشی ساختاری از پروژه ملتسازی بود. در واقع، بخش بزرگی از تاریخ سیاسی آمریکا را میتوان بهعنوان تلاش برای حل یا حداقل مدیریت این تناقضها فهمید: از جنگ داخلی و دوره بازسازی گرفته تا جنبش حقوق مدنی در قرن بیستم.
در این چارچوب، ملتسازی نه حذف تناقضها، بلکه تبدیل آنها به موضوع منازعه سیاسی قابل مدیریت است.
مهاجرت و بازتولید مداوم ملت
یکی از ویژگیهای منحصر بهفرد تجربه آمریکایی، نقش مهاجرت در بازسازی مداوم جامعه است. برخلاف بسیاری از دولت-ملتهای سنتی که بر ثبات جمعیتی و فرهنگی تأکید دارند، آمریکا همواره یک جامعه در حال شکلگیری مجدد بوده است.
مهاجرت نه یک استثنا، بلکه یک سازوکار ساختاری در توسعه این کشور بوده است. هر موج مهاجرتی، از اروپا در قرن نوزدهم تا آسیا و آمریکای لاتین در قرن بیستم و بیستویکم، ترکیب اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور را تغییر داده است.
اما این تنوع تنها زمانی به قدرت تبدیل شده که با سازوکارهای ادغام مؤثر—آموزش، تحرک اقتصادی و مشارکت سیاسی—همراه بوده است. بدون این سازوکارها، تنوع میتواند به شکاف تبدیل شود.
قدرت و محدودیت «روایت ملی»
هیچ ملتی بدون روایت مشترک پایدار نمیماند. در آمریکا، روایتهایی مانند انقلاب، «مرز غربی»، و جنبش حقوق مدنی نقش مهمی در ایجاد حس هویت جمعی داشتهاند. این روایتها به مردم کمک کردهاند تا خود را بخشی از یک پروژه تاریخی مشترک تصور کنند.
اما در سالهای اخیر، این روایتها بهطور فزایندهای مورد مناقشه قرار گرفتهاند. پرسشهایی درباره اینکه چه کسی در این داستان گنجانده شده و چه کسی حذف شده است، به مرکز بحثهای فرهنگی و سیاسی تبدیل شدهاند.
در نتیجه، چالش امروز آمریکا نه فقدان روایت، بلکه چندپارگی روایتهاست. ملتسازی در این مرحله نیازمند نه تحمیل یک روایت واحد، بلکه ایجاد ظرفیت همزیستی روایتهای متفاوت در یک چارچوب نهادی مشترک است.
ملتسازی بهمثابه مدیریت دائمی تناقضها
تجربه ۲۵۰ ساله ایالات متحده نشان میدهد که ملتسازی نه یک پروژه تکمیلشونده، بلکه یک فرآیند دائمی مدیریت تنشهاست. این کشور نه به دلیل نبود تضاد، بلکه به دلیل توانایی سازماندهی تضادها در قالب نهادهای سیاسی و حقوقی پایدار مانده است.
427
درس اصلی برای سایر جوامع این است که انسجام ملی الزاماً از همگونی فرهنگی یا توافق کامل سیاسی ناشی نمیشود، بلکه از ظرفیت یک جامعه برای تبدیل اختلاف به گفتوگو و منازعه نهادمند حاصل میشود.
در نهایت، آمریکا نشان میدهد که ملت نه یک «هویت ثابت»، بلکه یک «توانایی سیاسی» است: توانایی بازتعریف خود، بدون فروپاشی در برابر اختلاف.
https://t.me/drrezasaidi
427
Repost from دکتر سعیدی
بودند؛ با فروپاشی آن شخصیتها، ساختار ایدئولوژیک نیز تضعیف یا از هم فرو پاشید و فضای خالی برای پذیرش نظامهای دمکراتیک فراهم شد. اما در عراق و افغانستان، نظامهای حاکم با ایمان دینی عمیقتری درهمتنیده بودند؛ خدا (الله) بهعنوان مرکز فرهنگی و تئولوژیک جامعه
حاضر بود و از میان برداشتن یک رهبر یا حکومت نتوانست زیرساخت اعتقادی را نابود کند. بنابراین ریشههای دینی و ساختارهای تئولوژیک پایدارتر باقی ماندند و جایگزینی نهادهای غربی را دشوار کردند.
متن همچنین ادعا میکند که آنچه آمریکا صادر میکرد صرفاً نهادها نبودند بلکه یک «نظام اخلاقی» بود — چارچوبی متأثر از میراث یهودی-مسیحی که ارزشهایی همچون کرامت فرد، قداست حیات، حقوق و تکالیف حکمرانان و احترام به قراردادها را ترویج میکرد. بازسازی پس از جنگ نیازمند
ورود جمعی به مسیحیت نبود، بلکه نیازمند سازگاری «خاک تئولوژیک» جوامع با این اخلاقیات بود؛ آلمان بهخاطر پیشینهٔ مسیحی تاریخی و ژاپن بهخاطر تطابق فرهنگی نسبی توانستند این اخلاقیات سکولارشده را بپذیرند و نهادهای دمکراتیک و بازارمحور در آنها ریشه بدوانند.
در جمعبندی، متن پیرامون این نکته میچرخد که موفقیت یا شکست پروژهٔ بازسازی و دمکراتیزاسیون پس از جنگ به ماهیت ایدئولوژیک جوامع و عمق پیوند میان قدرت سیاسی و ایمان دینی بستگی دارد. در مواردی که ایدئولوژیها محصولی دولتی و متکی بر شخصیتهای زمینیاند، سرنگونی رهبر میتواند به فروپاشی ایدئولوژیک و پذیرش نظم جدید بینجامد؛ اما اگر نظم سیاسی ریشه در باورهای دینیِ فراملی و ابدی داشته باشد، برکناری رهبری سیاسی بهتنهایی کفایت نمیکند و تلاش برای بازسازی بر پایهٔ نهادها و اخلاق سکولار باید در جامعه بتواند که نهادینه شود.
https://t.me/drrezasaidi
427
چرا آمریکا در ژاپن و آلمان موفق شد اما در عراق و افغانستان شکست خورد
نویسنده: دان مورواوی
ترجمه و تخلیص: دکتر رضا سعیدی فیروزابادی
در آستانه جنگ جهانی دوم، آلمان و ژاپن به رژیمهای ایدئولوژیک تمامعیار تبدیل شدند که ثبات جهانی را تهدید میکردند. در آلمان، دولت نازی به رهبری هیتلر جامعه را بر پایهٔ ایدئولوژی برتری نژادی سازماندهی کرد؛ تمام نهادها از مدارس و رسانه تا دادگاهها و کلیساها
در خدمت این جهانبینی قرار گرفتند و مخالفان با ابزارهای سرکوبی همچون گشتاپو و اساس خاموش شدند. میلیونها نفر بهعنوان کارگر اجباری به بردگی کشیده شدند و یهودیان، کولیها، معلولان و مخالفان سیاسی هدف نابودی صنعتی قرار گرفتند که به هولوکاست انجامید. جنگ از
منظر نازیها جنگ نابودی و تصاحب «فضای زیستی» بود و جمعیتهای گستردهای در اروپای شرقی برای بردگی یا ریشهکنی هدفگذاری شدند.
در ژاپن، رژیم امپراتوری مسیر متفاوتی اما به همان اندازه مخرب را پیمود: پرستش امپراتور با ملیگرایی نظامی تلفیق شد و وفاداری و فداکاری مطلق از مردم طلب شد. امپراتور بهعنوان موجودی الهی پذیرفته شد و اخلاق بوشیدو مرگ در نبرد را قداست بخشید؛ تسلیم ننگآور معرفی
شد و شهادت و خودکشیهای نظامی مانند حملات کِمیکازه و حملات بنزای به نمادهایی از این فداکاری بدل گردید. در هر دو کشور، ایدئولوژیها بهگونهای سازمان یافته و دولتی شده بودند که آیینی و مذهبی جلوه میکردند؛ رهبری مرکزی (هیتلر و امپراتور) به نوعی «مرکز زمینی»
این مذاهب تبدیل شده بود و احیای مناسک، رژهها، نمادها و آموزش کودکان به پیوند مردم به این نظامها کمک کرد.
شکست نظامی آلمان و ژاپن توسط متفقین فراتر از نابودی ارتشها و رژیمها بود: بهگفتهٔ متن، این شکست خرافهٔ خداییشدن رهبران را نیز فرو ریخت. خودکشی هیتلر و افشای فجایعی نظیر اردوگاههای مرگ، افسانهٔ رایش هزارساله و نظریهٔ برتری نژادی را بیاعتبار ساختند و پرستش
امپراتور در ژاپن نیز با دستور آمریکایی مبنی بر کنارهگیری امپراتور از مقام الاهیبودن، ویران شد؛ ویرانی اتمی هیروشیما و ناگازاکی نیز افسانهٔ شکستناپذیری را برانداخت. این ازهمپاشیدگی آیینی فضای لازم را فراهم آورد تا دمکراسیِ مبتنی بر نهادها، حقوق بشر و اقتصادهای
بازارمحور جایگزین شود.
پس از جنگ، هر دو کشور در عرض یک نسل از خرابی برخاستند و به دموکراسیهای باثبات و جوامع مرفه بدل شدند. آلمان غربی با معجزهٔ اقتصادی (Wirtschaftswunder) احیا شد، صنایع بازسازی و مدرن شدند و نهادهای دمکراتیک قوی شکل گرفتند. ژاپن نیز تحت اشغال آمریکا نظامیگری
فئودالی را کنار گذاشت و با قانون اساسی نو، پارلمانمحوری و حقوق مدنی، به اقتصاد و نوآوری تمرکز کرد و در دهههای 1960 و 1970 به قدرت اقتصادی تبدیل شد. تجربهٔ آمریکا در بازسازی آلمان و ژاپن بهعنوان الگویی برای بازسازی کشورهای شکستخوردهٔ دیگر — بهویژه عراق
و افغانستان پس از حملات 2001 و 2003 — در نظر گرفته شد.
آمریکا بر این فرض بود که با حذف دیکتاتورها و وارد کردن نهادهای دمکراتیک، بازار آزاد و محدودیتهای قانون اساسی، میتواند جوامع ویرانشده را به سوی آزادی و رفاه هدایت کند؛ این نگاه تا حدی ناشی از تجربهٔ موفق بازسازی آلمان و ژاپن و تأثیر اخلاقیات مسیحیِ پیوندخورده
با نهادهای غربی بود. متن تأکید میکند که نهادهای سیاسی غربی حامل چارچوب اخلاقی عمیقیاند که ریشه در تفکر مسیحی دارد: ارزش کرامت فرد، قداست حیات، اخلاق کار، حقوق طبیعی و محدودسازی قدرت بهخاطر طبیعت گناهآلود انسان. این اصول تاریخی بهصورت زبان سکولار شده در
نهادها و اسناد بینالمللی مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر منعکس شدهاند و بهعنوان زیربنای «تمدنمندی» پذیرفته شدهاند.
با این همه، تجربهٔ آمریکا در عراق و افغانستان با شکست روبهرو شد. در عراق، برکناری صدام منجر به فروپاشی نظم سیاسی و شکلگیری خشونت فرقهای شد؛ شیعیان با قدرت جدید دست به تلافی و قدرتگیری زدند و اهل سنتی که از قدرت محروم شده بودند، به شورش روی آوردند که زمینهساز
پدیداری القاعده در عراق و سپس داعش شد. در افغانستان، پس از خروج نیروهای آمریکایی در 2021، ساختاری که آمریکا برپا کرده بود ظرف روزها فروپاشید و طالبان بدون مقاومت دوباره به قدرت بازگشتند. این مداخلات نه تنها متحدان پایداری ایجاد نکردند، بلکه دولتهای شکننده،
خلاهای قدرت و زمینهٔ نفوذ بازیگران منطقهای مانند ایران را بهوجود آوردند.
دلیل اصلی تفاوت میان موفقیت در آلمان و ژاپن و شکست در عراق و افغانستان، به تحلیل متن، به ماهیت ایدئولوژیها و ایمانهای اجتماعی بازمیگردد. در آلمان و ژاپن، ایدئولوژیهای ویرانگر تا حد زیادی محصول و ساختهٔ دولتی بودند که حول شخصیتهای زمینی محور سازمان یافته
427
بودند؛ با فروپاشی آن شخصیتها، ساختار ایدئولوژیک نیز تضعیف یا از هم فرو پاشید و فضای خالی برای پذیرش نظامهای دمکراتیک فراهم شد. اما در عراق و افغانستان، نظامهای حاکم با ایمان دینی عمیقتری درهمتنیده بودند؛ خدا (الله) بهعنوان مرکز فرهنگی و تئولوژیک جامعه
حاضر بود و از میان برداشتن یک رهبر یا حکومت نتوانست زیرساخت اعتقادی را نابود کند. بنابراین ریشههای دینی و ساختارهای تئولوژیک پایدارتر باقی ماندند و جایگزینی نهادهای غربی را دشوار کردند.
متن همچنین ادعا میکند که آنچه آمریکا صادر میکرد صرفاً نهادها نبودند بلکه یک «نظام اخلاقی» بود — چارچوبی متأثر از میراث یهودی-مسیحی که ارزشهایی همچون کرامت فرد، قداست حیات، حقوق و تکالیف حکمرانان و احترام به قراردادها را ترویج میکرد. بازسازی پس از جنگ نیازمند
ورود جمعی به مسیحیت نبود، بلکه نیازمند سازگاری «خاک تئولوژیک» جوامع با این اخلاقیات بود؛ آلمان بهخاطر پیشینهٔ مسیحی تاریخی و ژاپن بهخاطر تطابق فرهنگی نسبی توانستند این اخلاقیات سکولارشده را بپذیرند و نهادهای دمکراتیک و بازارمحور در آنها ریشه بدوانند.
در جمعبندی، متن پیرامون این نکته میچرخد که موفقیت یا شکست پروژهٔ بازسازی و دمکراتیزاسیون پس از جنگ به ماهیت ایدئولوژیک جوامع و عمق پیوند میان قدرت سیاسی و ایمان دینی بستگی دارد. در مواردی که ایدئولوژیها محصولی دولتی و متکی بر شخصیتهای زمینیاند، سرنگونی رهبر میتواند به فروپاشی ایدئولوژیک و پذیرش نظم جدید بینجامد؛ اما اگر نظم سیاسی ریشه در باورهای دینیِ فراملی و ابدی داشته باشد، برکناری رهبری سیاسی بهتنهایی کفایت نمیکند و تلاش برای بازسازی بر پایهٔ نهادها و اخلاق سکولار باید در جامعه بتواند که نهادینه شود.
https://t.me/drrezasaidi
427
جنگ ایران و آمریکا؛ چگونه جمهوری اسلامی کشورهای عرب خلیج فارس را به آمریکا و اسرائیل نزدیکتر کرد
تنش و رویارویی مداوم میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، طی سالهای گذشته، تنها به یک بحران دوجانبه محدود نمانده است. این تقابل، معادلات امنیتی و سیاسی کل خاورمیانه را تغییر داده و به ویژه کشورهای عربنشین حاشیه خلیج فارس را به این نتیجه رسانده است که جمهوری اسلامی، به دلیل سیاستهای ایدئولوژیک و رفتار غیرقابل پیشبینی خود، همسایهای قابل اعتماد نیست. نتیجه مستقیم این نگرانی، نزدیکی بیسابقه این کشورها به آمریکا و حتی اسرائیل بوده است.
کشورهای عرب خلیج فارس، از جمله عربستان سعودی، امارات متحده عربی، بحرین و کویت، بیش از هر چیز به ثبات نیاز دارند. اقتصاد این کشورها بر پایه صادرات انرژی، تجارت جهانی، جذب سرمایه خارجی و توسعه گردشگری بنا شده است. در چنین شرایطی، هرگونه تهدید علیه امنیت منطقه، مستقیماً آینده اقتصادی آنها را به خطر میاندازد. حملات به تأسیسات نفتی آرامکو، تهدیدهای مکرر علیه مسیرهای دریایی خلیج فارس و دریای سرخ، و فعالیت گروههای نیابتی وابسته به جمهوری اسلامی، این نگرانی را در میان دولتهای عربی تشدید کرده که تنشهای تهران میتواند هر لحظه منطقه را وارد بحرانی تازه کند.
این وضعیت باعث شد کشورهای عرب منطقه به این جمعبندی برسند که برای حفظ امنیت خود، نیازمند ائتلافهای قویتر امنیتی هستند. به همین دلیل، همکاری نظامی و اطلاعاتی آنها با ایالات متحده به شکل چشمگیری افزایش یافت. آمریکا همچنان اصلیترین تضمینکننده امنیت خلیج فارس باقی ماند و دولتهای عربی نیز سرمایهگذاری گستردهای در همکاریهای دفاعی با واشنگتن انجام دادند.
اما شاید مهمترین تحول، نزدیک شدن برخی کشورهای عربی به اسرائیل بود؛ روندی که تا چند سال پیش برای بسیاری غیرقابل تصور به نظر میرسید. توافقهای ابراهیم میان اسرائیل و برخی دولتهای عربی، تنها یک توافق دیپلماتیک نبود، بلکه بازتاب تغییر عمیق در نگرش امنیتی کشورهای منطقه بود. نگرانی مشترک نسبت به سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی، زمینه همکاریهای اطلاعاتی، امنیتی و حتی اقتصادی میان اسرائیل و برخی دولتهای عربی را فراهم کرد.
در واقع، جمهوری اسلامی با هدف گسترش نفوذ منطقهای خود، ناخواسته به شکلگیری ائتلافی کمک کرد که بخش مهمی از آن برای مهار ایران طراحی شده است. بسیاری از دولتهای عربی اکنون اسرائیل را نه صرفاً یک دشمن تاریخی، بلکه یک شریک بالقوه در حوزه فناوری، اطلاعات و امنیت میبینند. این تغییری بنیادین در سیاست خاورمیانه است؛ تغییری که بدون سیاستهای تنشزای جمهوری اسلامی، احتمالاً با این سرعت رخ نمیداد.
در کنار مسائل امنیتی، بیثباتی ناشی از تنشهای ایران و آمریکا، هزینه اقتصادی سنگینی نیز برای منطقه داشته است. سرمایهگذاران جهانی به دنبال ثبات هستند و هرگونه خطر جنگ، حمله به زیرساختهای انرژی یا اختلال در مسیرهای تجاری، سرمایه و تجارت را فراری میدهد. به همین دلیل، دولتهای عربی تلاش کردهاند خود را به بلوکهای بینالمللی قدرتمندتر متصل کنند؛ بلوکهایی که بتوانند امنیت و ثبات بلندمدت آنها را تضمین کنند.
البته کشورهای عرب خلیج فارس همچنان علاقهمندند از وقوع جنگ مستقیم با ایران جلوگیری شود، زیرا هرگونه درگیری گسترده میتواند کل منطقه را نابود کند. اما در عین حال، تجربه سالهای اخیر برای آنان یک درس روشن داشته است: حکومتی که سیاست منطقهای خود را بر مبنای تنش، نیروهای نیابتی و تقابل ایدئولوژیک بنا کند، نمیتواند اعتماد همسایگانش را به دست آورد.
امروز بیش از هر زمان دیگری روشن است که سیاستهای جمهوری اسلامی نه تنها باعث انزوای بیشتر ایران شده، بلکه کشورهای عرب منطقه را به سوی اتحادهای تازه با آمریکا و اسرائیل سوق داده است؛ اتحادهایی که نقشه سیاسی و امنیتی خاورمیانه را برای سالهای آینده دگرگون خواهند کرد.
https://t.me/drrezasaidi
427
از خیابانهای جهان تا افکار عمومی جهان؛ مسئولیت تاریخی ایرانیان آزاده
در ماهها و سالهای اخیر، بسیاری از ایرانیان آزاده در پاسخ به فراخوانهای شاهزاده رصا پهلوی در شهرهای مختلف جهان به خیابان آمدهاند تا صدای مردم ایران باشند؛ صدایی علیه سرکوب، اعدام، فساد، فقر و استبداد حاکم بر ایران. این حضور، صرفاً یک تجمع اعتراضی نیست؛ بلکه بخشی از یک نبرد بزرگ برای شکلدادن به افکار عمومی جهانی و افزایش فشار سیاسی بر حکومت جمهوری اسلامی است.
اما یک واقعیت مهم وجود دارد: تظاهراتی که فقط در خیابان بماند و بازتاب رسانهای و سیاسی پیدا نکند، اثرگذاری محدودی خواهد داشت. در دنیای امروز، جنگ اصلی، جنگ روایتها و افکار عمومی است. هر تجمع اعتراضی زمانی قدرت واقعی پیدا میکند که به صفحه اول رسانهها، شبکههای اجتماعی، شوراهای شهری، دفاتر نمایندگان پارلمانها و ذهن مردم جهان راه پیدا کند.
اهمیت رسانههای محلی
بسیاری از ایرانیان خارج کشور تصور میکنند فقط رسانههای بزرگ جهانی اهمیت دارند، در حالی که رسانههای محلی و منطقهای نقشی بسیار تعیینکننده دارند. یک گزارش کوتاه در تلویزیون محلی شهر، یا مقالهای در روزنامه منطقهای، میتواند توجه سیاستمداران همان منطقه را جلب کند.
وقتی یک سناتور، نماینده کنگره، عضو پارلمان یا شورای شهر ببیند که ایرانیان حوزه انتخابیه او فعال هستند، اعتراض میکنند و درباره وضعیت ایران صحبت میکنند، احتمال بیشتری دارد که موضعگیری کند، بیانیه بدهد یا حتی برای فشار سیاسی بر جمهوری اسلامی اقدام کند.
بنابراین هر تجمع باید دارای یک «کمیته رسانهای» باشد که وظایف زیر را دنبال کند:
تماس با تلویزیونها و روزنامههای محلی پیش از تجمع
ارسال بیانیه خبری (Press Release)
دعوت از خبرنگاران برای پوشش برنامه
تهیه عکس و ویدیوهای حرفهای و انتشار گسترده آنها
استفاده هماهنگ از شبکههای اجتماعی و هشتگهای مشترک
ارسال گزارش تجمع برای رسانههای فارسیزبان و بینالمللی
گفتوگو با سیاستمداران محلی
اعتراض خیابانی باید به ارتباط سیاسی نیز تبدیل شود. ایرانیان خارج کشور این ظرفیت را دارند که با نمایندگان مجلس، سناتورها، اعضای شوراهای شهری و حتی احزاب سیاسی در کشورهای محل اقامت خود ارتباط برقرار کنند.
بسیاری از سیاستمداران غربی اطلاعات دقیقی از وضعیت واقعی ایران ندارند و گاه تحت تأثیر لابیهای جمهوری اسلامی یا تحلیلهای اشتباه قرار میگیرند. این وظیفه ایرانیان آزاده است که تصویر واقعی ایران را منتقل کنند:
سرکوب زنان
اعدام معترضان
فساد ساختاری
نابودی اقتصاد
نقش سپاه در بیثباتی منطقه
خواست مردم برای آزادی و سکولاریسم
وقتی این پیامها مستقیماً به گوش سیاستمداران برسد، زمینه برای تصمیمات جدیتر فراهم میشود؛ از تحریم ناقضان حقوق بشر گرفته تا منزویکردن بیشتر حکومت جمهوری اسلامی در عرصه جهانی.
اهمیت سازماندهی حرفهای
جنبشهای موفق جهان فقط با احساسات پیش نرفتهاند؛ بلکه با سازماندهی دقیق رسانهای و سیاسی توانستهاند افکار عمومی را تغییر دهند. ایرانیان نیز باید از حالت واکنشی خارج شوند و بهصورت حرفهای عمل کنند.
هر شهر میتواند گروههایی برای این حوزهها داشته باشد:
رسانه و روابط عمومی
ارتباط با سیاستمداران
تولید محتوا و شبکههای اجتماعی
هماهنگی حقوق بشری
ترجمه اخبار و بیانیهها به زبان کشور میزبان
افکار عمومی جهانی؛ میدان اصلی نبرد
جمهوری اسلامی سالها تلاش کرده است مخالفان خود را پراکنده، بیاثر و بدون حمایت جهانی نشان دهد. حضور گسترده ایرانیان در خیابانهای جهان این تصویر را شکسته است. اما مرحله بعدی، تبدیل این حضور به «فشار سیاسی مؤثر» است.
وقتی مردم کشورهای مختلف ببینند ایرانیان برای آزادی مبارزه میکنند، همدلی جهانی افزایش مییابد. وقتی رسانهها این اعتراضها را پوشش دهند، سیاستمداران ناچار میشوند واکنش نشان دهند. و وقتی سیاستمداران تحت فشار افکار عمومی قرار بگیرند، سیاست خارجی دولتها نیز تغییر میکند.
امروز هر ایرانی آزاده در خارج کشور میتواند یک «سفیر مردم ایران» باشد. هر تجمع میتواند به یک خبر مهم تبدیل شود. هر مصاحبه میتواند ذهن هزاران نفر را تغییر دهد. و هر ارتباط سیاسی میتواند گامی در جهت آزادی ایران باشد.
مبارزه برای آزادی فقط در داخل مرزهای ایران انجام نمیشود؛ بلکه در خیابانهای لسآنجلس، تورنتو، لندن، پاریس، برلین، سیدنی و دهها شهر دیگر نیز ادامه دارد. آینده ایران تنها با شجاعت ساخته نمیشود؛ بلکه با آگاهی، سازماندهی و توانایی تأثیرگذاری بر افکار عمومی جهانی شکل خواهد گرفت.
https://t.me/drrezasaidi
427
Repost from دکتر سعیدی
رستم که نمیخواهد در برابر شاهزاده ایران بجنگد، بارها تلاش میکند از نبرد پرهیز کند، اما سرانجام جنگ میان آن دو اجتنابناپذیر میشود. در پایان، رستم با راهنمایی سیمرغ، تیری از چوب گز به چشمان اسفندیار میزند و او را از پای درمیآورد. بدینگونه، جاهطلبی گشتاسپ و کشمکش میان پدر و پسر، به مرگ اسفندیار و یکی دیگر از تراژدی های شاهنامه بدل می شود.
این دیگر صرفاً تراژدی خانوادگی نیست؛
بلکه بحران دولت جانشینی و قدرت طلبی است.
مقایسهٔ سه داستان
فردوسی فقط داستان پهلوانی نمیگوید؛ او دربارهٔ انتقال قدرت و بحران نسلها سخن میگوید.
در شاهنامه:
پدران اغلب نمایندهٔ نظم موجوداند.
پسران حامل آینده و تغییرند.
تراژدی زمانی رخ میدهد که این دو نتوانند یکدیگر را بشناسند یا تحمل کنند.
به همین دلیل، داستان رستم و سهراب هنوز هم مدرن به نظر میرسد:
پدر و پسری که قربانی ساختارهای بزرگتر — سیاست، جنگ، غرور، و سکوت — میشوند.
فردوسی در این سه داستان نشان میدهد که رابطهٔ پدر و پسر فقط رابطهای خانوادگی نیست؛
بلکه میدان برخورد:
سنت و آینده،
قدرت و محبت،
و تقدیر و شناخت است
https://t.me/drrezasaidi
427
info
تنش میان پدر و پسر در شاهنامه
در شاهنامه، رابطهٔ پدر و پسر یکی از عمیقترین و تراژیکترین محورهای انسانی است. فردوسی از خلال این تنشها دربارهٔ قدرت، سرنوشت، نسلها، مشروعیت، غرور، و شکست گفتوگو میکند. سه نمونهای که گفتید — زال و سام، رستم و سهراب، و گشتاسپ و اسفندیار — در واقع سه الگوی متفاوت از «بحران پدر و پسر» هستند.
۱. زال و سام: آشتی طبیعت و قدرت
سام، پهلوان بزرگ ایران، فرزند سپیدموی خود زال را به دلیل ظاهر متفاوتش طرد میکند و در کوه رها میسازد. سیمرغ پسر را بزرگ می کن.
چو کودک ز مادر پدیدار شد
برِ سام نیرم دل افگار شد
و دربارهٔ زال میگوید:
اگر تاج دارد، اگر تخت و گاه
نزیبد برِ ما چنین بد نژاد
اما بعدها، وقتی سام از کردهٔ خود پشیمان میشود، فردوسی لحنی انسانی و پدرانه پیدا میکند:
همی خاک بر سر پراگند سام
ز کردارِ بد شد دلش پر ز نام
و هنگامی که زال را بازمییابد:
پدر پیشِ فرزند بنهاد روی
همی ریخت از دیده خونابه جوی
این تنش بار دیگر هنگامی شدت مییابد که زال تصمیم میگیرد با رودابه، دختر مهراب کابلی، ازدواج کند. خاندان رودابه از نسل ضحاک دانسته میشدند و همین موضوع سام را از این پیوند بیمناک میکرد.
هنگامی که خبر به منوچهر میرسد، شاه خشمگین میشود و به سام فرمان میدهد که به کابل حمله کرده و آنجا را ویران کند. این فرمان، اختلاف و تنش میان سام و زال را بیش از پیش افزایش میدهد.
سرانجام سام نامهای به منوچهر مینویسد و آن را به همراه زال به دربار میفرستد. منوچهر پس از مشورت با اخترشناسان و موبدان درمییابد که از این ازدواج پسری به نام رستم زاده خواهد شد که نگاهبان و حافظ ایران خواهد بود. بدین ترتیب، منوچهر با این ازدواج موافقت می کند
پدر نمایندهٔ نظم اجتماعی، سنت، و ترس از تفاوت است. زال نمایندهٔ فردیت، خرد، و سرنوشت است.سیمرغ نقش «مادر معنوی» را دارد؛ طبیعت آنچه جامعه طرد کرده نجات میدهد.
فردوسی میگوید: مشروعیت فقط از ظاهر و سنت نمیآید. خرد و فرّه ایزدی میتواند در «طردشدگان» باشد.
۲. رستم و سهراب: تراژدی ناآگاهی
در شاهنامه، هنگامی که سهراب از مادرش تهمینه میشنود که پدر او رستم، بزرگترین پهلوان ایران، است، در اندیشه دیدار پدر و دگرگون کردن سرنوشت ایران میافتد. سهراب آرزو دارد که کاووس را از تخت پادشاهی کنار بزند و رستم را به شاهی ایران برساند. سپس خود نیز در کنار پدر، جهان را به داد و راستی بسپارد.
به همین قصد، سهراب با سپاهی بزرگ به ایران حمله میکند، اما هدف اصلی او یافتن پدر خویش است. با این حال، سرنوشت چنان رقم میخورد که پدر و پسر، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، در میدان نبرد روبهروی هم قرار میگیرند. رستم در اندیشه دفاع از ایران و حفظ کشور است و به هویت واقعی سهراب و مهر پسرانه او پی نمیبرد.
سرانجام، در نبردی تراژیک، رستم سهراب را زخمی میکند و آنگاه که نشانهها آشکار میشود، درمییابد که جوان کشتهشده فرزند خود اوست. این آگاهی دیرهنگام، یکی از اندوهبارترین و تراژیکترین صحنههای ادبیات فارسی را در شاهنام است.
سهراب با شوق یافتن پدر آمده است:
مگر خود درفش پدر یابم امروز
سخنهای مادر بیابم امروز
پدر و پسر بدون شناخت یکدیگر با هم میجنگند.
اما فاجعه زمانی رخ میدهد که رستم، پس از زخمی کردن سهراب، حقیقت را درمییابد.
سهراب میگوید:
مرا مادرم نامِ تو برشمرد
نشانهای پنهانِ تو برشمرد
و آن لحظهٔ ویرانکننده:
یکی مهره بر بازوی او بدید
همه رنجِ او پیشِ چشم آمدید
رستم فریاد میزند:
خروشید رستم که ای روزگار
چه جویی همی از منِ سوگوار
کنون گر مرا زنده خواهی تو کشت
وگر کشته خواهی، به دوزخ سرشت
این شاید تراژیکترین داستان شاهنامه و کل ادبیات جهان باشد.
سهراب جوان، آرمانگرا، پرشور و میخواهد پدرش را پیدا کند و جهان را دگرگون سازد
رستم نمایندهٔ نسل کهن ، اسیر سیاست، پنهانکاری، و تقدیر است.
۳. گشتاسپ و اسفندیار: قدرت سیاسی علیه فرزند
در شاهنامه، اسفندیار پس از پیروزی در نبردهای بسیار و گذر از هفتخان، بارها از پدرش گشتاسپ میخواهد که تاج و تخت شاهی را به او واگذارد؛ زیرا گشتاسپ پیشتر چنین وعدهای به او داده بود. با این حال، گشتاسپ هر بار به بهانهای این وعده را به تعویق میاندازد.
مادر اسفندیار، کتایون، و برادرش پشوتن بارها او را اندرز میدهند که با پدر درنیفتد و فریب وعدههای او را نخورد، اما اسفندیار همچنان بر حق خود برای پادشاهی پافشاری میکند
گشتاسپ از پیشگویی و آگاهی موبدان و اخترشناسان درمییابد که اسفندیار در نبرد با رستم در زابلستان کشته خواهد شد. از همین رو، برای رهایی از ولیعهد نیرومند و حفظ تاج و تخت، او را مأمور میکند تا رستم را در بند کرده و به دربار بیاورد.
این فرمان، سرانجام به رویارویی تراژیک دو قهرمان بزرگ ایران میانجامد.
427
رستم که نمیخواهد در برابر شاهزاده ایران بجنگد، بارها تلاش میکند از نبرد پرهیز کند، اما سرانجام جنگ میان آن دو اجتنابناپذیر میشود. در پایان، رستم با راهنمایی سیمرغ، تیری از چوب گز به چشمان اسفندیار میزند و او را از پای درمیآورد. بدینگونه، جاهطلبی گشتاسپ و کشمکش میان پدر و پسر، به مرگ اسفندیار و یکی دیگر از تراژدی های شاهنامه بدل می شود.
این دیگر صرفاً تراژدی خانوادگی نیست؛
بلکه بحران دولت جانشینی و قدرت طلبی است.
مقایسهٔ سه داستان
فردوسی فقط داستان پهلوانی نمیگوید؛ او دربارهٔ انتقال قدرت و بحران نسلها سخن میگوید.
در شاهنامه:
پدران اغلب نمایندهٔ نظم موجوداند.
پسران حامل آینده و تغییرند.
تراژدی زمانی رخ میدهد که این دو نتوانند یکدیگر را بشناسند یا تحمل کنند.
به همین دلیل، داستان رستم و سهراب هنوز هم مدرن به نظر میرسد:
پدر و پسری که قربانی ساختارهای بزرگتر — سیاست، جنگ، غرور، و سکوت — میشوند.
فردوسی در این سه داستان نشان میدهد که رابطهٔ پدر و پسر فقط رابطهای خانوادگی نیست؛
بلکه میدان برخورد:
سنت و آینده،
قدرت و محبت،
و تقدیر و شناخت است
https://t.me/drrezasaidi
427
شکاف درون حاکمیت ایران؛ از عملگرایان طرفدار توافق تا ایدئولوگهای مخالف
جمهوری اسلامی ایران در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگری با شکافهای درونی در ساختار قدرت مواجه شده است. برخلاف تصور رایج که حاکمیت را مجموعهای یکپارچه میداند، واقعیت آن است که جناحهای مختلف درون نظام درباره سیاست خارجی، اقتصاد، رابطه با آمریکا و حتی آینده جمهوری اسلامی اختلافات عمیقی دارند. این اختلافها پس از تشدید تحریمها، بحران اقتصادی و درگیریهای منطقهای آشکارتر شده است.
جناح عملگرا؛ توافق برای حفظ نظام
یک جریان درون حاکمیت معتقد است که بقای جمهوری اسلامی در گرو کاهش تنش با غرب، بهویژه ایالات متحده است. از دیدگاه این طیف، ادامه تحریمها، کاهش درآمدهای نفتی، فرار سرمایه، نارضایتی اجتماعی و ضعف اقتصادی میتواند ثبات کشور و حتی بقای نظام را تهدید کند.
این گروه بر این باور است که:
توافق با آمریکا به معنای تسلیم نیست، بلکه ابزاری برای خرید زمان و بازسازی اقتصاد است.
بدون سرمایهگذاری خارجی و دسترسی به نظام مالی جهانی، رشد اقتصادی ممکن نیست.
کاهش فشارهای بینالمللی میتواند از بروز اعتراضات گسترده جلوگیری کند.
حفظ نظام، مهمتر از ادامه یک تقابل دائمی است.
این جریان بیشتر نگاهی واقعگرایانه و مبتنی بر موازنه قدرت دارد و معتقد است سیاست خارجی باید در خدمت ثبات داخلی قرار گیرد.
جناح ایدئولوژیک؛ مخالفت با هرگونه مصالحه
در مقابل، جناح دیگری وجود دارد که هرگونه توافق گسترده با آمریکا را تهدیدی برای هویت و فلسفه وجودی جمهوری اسلامی میداند.
از دید این جریان:
دشمنی با آمریکا صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست، بلکه بخشی از هویت ایدئولوژیک نظام است.
هرگونه عقبنشینی، طرف مقابل را به طرح مطالبات بیشتر تشویق میکند.
اقتصاد باید بر پایه خودکفایی و «اقتصاد مقاومتی» اداره شود، نه بر اساس تعامل با غرب.
نفوذ فرهنگی و سیاسی غرب، تهدیدی جدیتر از فشارهای اقتصادی است.
این طیف معتقد است که حتی اگر توافقی باعث بهبود کوتاهمدت اقتصاد شود، در بلندمدت میتواند موجب تضعیف انسجام ایدئولوژیک نظام شود.
اختلاف بر سر تعریف «مصلحت»
نکته مهم این است که هر دو جناح خود را مدافع جمهوری اسلامی میدانند، اما تعریف متفاوتی از «مصلحت نظام» دارند.
برای عملگرایان، مصلحت یعنی:
جلوگیری از فروپاشی اقتصادی
کاهش فشارهای اجتماعی
حفظ ثبات سیاسی از طریق تنشزدایی
برای ایدئولوگها، مصلحت یعنی:
حفظ اصول انقلاب
جلوگیری از نفوذ غرب
استمرار سیاست مقاومت حتی با هزینههای اقتصادی
به همین دلیل، اختلاف اصلی نه بر سر بقای نظام، بلکه بر سر روش حفظ آن است.
پیامدهای این شکاف
ادامه این اختلافها میتواند پیامدهای متعددی داشته باشد:
ناهماهنگی در سیاست خارجی
ارسال پیامهای متناقض به جامعه جهانی
افزایش رقابت میان نهادهای تصمیمگیر
کند شدن روند تصمیمگیری در شرایط بحرانی
افزایش بیاعتمادی عمومی نسبت به انسجام حاکمیت
در عین حال، تجربه نشان داده است که جمهوری اسلامی در بزنگاههای حساس تلاش میکند اختلافات داخلی را تا حدی مدیریت کند و از تبدیل آنها به بحران آشکار جلوگیری نماید.
تنش میان جریانهای عملگرا و ایدئولوژیک یکی از مهمترین ویژگیهای سیاست داخلی ایران در سالهای اخیر است. هر دو جریان خود را مدافع نظام میدانند، اما درباره راهبردهای بقا، توسعه و تعامل با جهان اختلاف نظر اساسی دارند. آینده این رقابت تا حد زیادی به شرایط اقتصادی، تحولات منطقهای، روابط خارجی و توانایی حاکمیت در ایجاد اجماع داخلی بستگی خواهد داشت. در عین حال، میزان نفوذ هر یک از این رویکردها در تصمیمگیریهای کلان میتواند در دورههای مختلف تغییر کند و نباید فرض کرد که یکی از آنها همواره دست بالا را دارد.
https://t.me/drrezasaidi
427
کارنامه رهبری دیکتاتور ایران
علی خامنهای
: از دولت ایدئولوژیک تا چالش منافع ملی
از زمان به قدرت رسیدن علی خامنهای در سال ۱۳۶۸، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی بیش از پیش به سمت تمرکز قدرت، امنیتیسازی سیاست و گسترش نفوذ منطقهای حرکت کرده است. منتقدان این دوره را نقطه عطفی در تبدیل نظام به یک ساختار ایدئولوژیک–امنیتی میدانند که در برخی تحلیلها حتی از آن با عنوان «شبکهسازی شبهنظامی فراملی» یاد میشود.
۱. سیاست منطقهای: از نفوذ تا «شبکه نیابتی»
در سه دهه گذشته، جا با حمایت از گروههایی مانند:
حزبالله لبنان
حوثیها
حشد الشعبی
به بازیگری تأثیرگذار در منطقه تبدیل شده است.
منتقدان معتقدند این سیاست:
منابع اقتصادی کشور را به خارج منتقل کرده
ایران را درگیر درگیریهای نیابتی پرهزینه کرده
و به ایجاد تصویری از یک «دولت حامی گروههای مسلح» در سطح بینالمللی انجامیده است
برخی تحلیلگران غربی و منطقهای این ساختار را بهعنوان نوعی «شبکه نفوذ شبهنظامی» توصیف میکنند که از نگاه آنان با منافع ملی بلندمدت ایران همسو نیست.
۲. برنامه هستهای و موشکی: بازدارندگی یا هزینهسازی؟
برنامه هستهای ایران، بهویژه در چارچوب برجام، یکی از مهمترین نقاط تقابل با جهان بوده است.
برنامه هستهای بهانهای برای تحریمهای گسترده شده
برنامه موشکی باعث تشدید نگرانیهای امنیتی منطقهای شده
فرصتهای توسعه اقتصادی در ازای تقابل سیاسی از دست رفته است
۳. تحریمها: نتیجه سیاست یا ابزار فشار خارجی؟
تحریمهای شدید از سوی ایالات متحده آمریکا و متحدانش، اقتصاد ایران را تحت فشار قرار داده است.
منتقدان معتقدند:
سیاست خارجی تقابلی نقش مهمی در تشدید تحریمها داشته
فرصتهای دیپلماتیک (بهویژه پس از برجام) بهدرستی مدیریت نشده
هزینه این سیاستها عمدتاً بر دوش مردم عادی بوده است
۴. اقتصاد و فقر: فرسایش طبقه متوسط
در این دوره:
تورم مزمن و کاهش ارزش پول ملی
گسترش فقر و نابرابری
کاهش چشمگیر قدرت خرید
رخ داده است.
منتقدان این وضعیت را نتیجه ترکیبی از:
سوءمدیریت داخلی
اقتصاد دولتی و رانتی
و هزینههای سیاست خارجی
میدانند.
۵. دین حکومتی و کنترل نهادهای مذهبی
یکی از ویژگیهای مهم این دوره، ادغام عمیقتر دین و دولت بوده است.
در دوران رهبری او :
کاهش استقلال حوزههای علمیه
تبدیل دین به ابزار مشروعیت سیاسی
کاهش اعتماد اجتماعی به نهادهای دینی
این روند از نگاه منتقدان، به تضعیف سرمایه اجتماعی دین در جامعه انجامیده است.
۶. امنیتیسازی سیاست داخلی
در داخل کشور:
محدودیت بر رسانهها و احزاب
برخورد با اعتراضات
گسترش نقش نهادهای امنیتی
منتقدان این وضعیت را نشانه حرکت به سمت یک «دولت امنیتی» میدانند.
کارنامه علی خامنهای را میتوان در چارچوب یک پارادوکس اساسی تحلیل کرد:
از یک سو:
گسترش نفوذ منطقهای
تقویت توان نظامی
و از سوی دیگر:
افزایش فشار اقتصادی
انزوای بینالمللی
و چالشهای جدی در حوزه مشروعیت داخلی
منتقدان بر این باورند که در این مسیر، تعریف «منافع ملی» بهشدت تحت تأثیر ملاحظات ایدئولوژیک قرار گرفته و با رفاه و خواست عمومی جامعه فاصله گرفته است.
https://t.me/drrezasaidi
427
Repost from دکتر سعیدی
گسترش آموزش عمومی و دانشگاهها
ارتقای نقش علوم مدرن در کشاورزی، بهداشت و صنعت
تقویت نقش عقلانیت تکنوکراتیک در اداره کشور
اما در این دوره نیز:
آزادی بیان و تفکر انتقادی سیاسی محدود بود
رسانهها کنترلشده و تفکر انتقادی اجتماعی مهار میشد
نوعی تضاد میان نهادسازی مدرن و اقتدارگرایی سلطنتی وجود داشت
در نتیجه، اگرچه شاه تلاش کرد با خردستیزی سنتی مبارزه کند، ولی به دلیل انحصار قدرت و سرکوب نیروهای فکری مستقل، جامعه مدنی توانمند و خردورز شکل نگرفت.
تلاش برای مقابله با خردستیزی در عصر پهلوی را میتوان پروژهای نیمهتمام دانست. از یکسو، نهادهای عقلانی، آموزش مدرن و علمگرایی به شدت گسترش یافت، اما از سوی دیگر، مشارکت آزاد فکری و دموکراسی که بستر پرورش عقلانیت انتقادی است، تحقق نیافت.
این گسست، زمینهساز بازگشت خردستیزی در شکل ایدئولوژیک و دینی آن در دوران جمهوری اسلامی شد، که با نابودی نهادهای علمی مستقل، سرکوب دانشگاه، سانسور رسانهها و ترویج خرافه و تعبد، بنیانهای خردگرایی را بیش از پیش به عقب راند.
عصر پهلوی تلاشی جسورانه برای نهادینهکردن عقلانیت و مدرنیته بود، اما با دو محدودیت جدی روبرو شد:
فقدان آزادی فکری و سیاسی برای شکلگیری خرد انتقادی
عدم نهادینهسازی مشارکت عمومی در فرآیندهای عقلانی و مدنی
۵-جمهوری اسلامی: نهادیسازی جهل و ستیز با عقل مدرن
در جمهوری اسلامی، خردستیزی نه پدیدهای واکنشی، بلکه بخشی از معماری نظام است. از همان ابتدا، با حمله به دانشگاهها، حذف استادان مستقل، و بستن فضاهای فکری، عقل مدرن به عقب رانده شد. اسلامیسازی علوم انسانی، حذف علوم اجتماعی منتقد، و تبدیل فقه به تنها معیار دانایی، بازتولید همان زوال عقلانیتی است که از مغول آغاز شده بود.
مفهوم “عقل” در گفتمان حاکم یا به «عقل مصلحتسنج فقهی» تقلیل یافت، یا به کلی به عنوان “غربزدگی” طرد شد. روشنفکران دینی مانند سروش، ملکیان، شبستری و دیگران که تلاش کردند گفتگوی عقل و ایمان را احیا کنند، سانسور و طرد شدند. در عوض، مداحی، خرافه، و تقدیس جهل در صداوسیمای جمهوری اسلامی و آموزش رسمی ترویج یافت.
حتی فاجعهبارتر، دستگاه سیاسی جمهوری اسلامی «جهل را سازماندهی» کرده است: نهادهایی چون شورای نگهبان، حوزههای علمیه، صداوسیمای حکومت، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بازتولید و توزیع گفتمان ضدعقل و ضدعلم نقش فعال دارند.
مقدسسازی جهل و حمله به عقل مدرن از همان آغاز انقلاب ۵۷، گفتمان رسمی جمهوری اسلامی با نوعی ضدیت با عقلانیت مدرن همراه بود. آیتالله خمینی در سخنانش بارها فلسفهی غرب، دموکراسی، و علم سکولار را «فساد» و «آلت استعمار» معرفی کرد. در عمل نیز نظام جمهوری اسلامی، منتقدان روشنفکر را خائن و غربزده معرفی کرد.
سرکوب نخبگان، دانشگاه، و روشنفکران در دههی شصت خورشیدی، بسیاری از استادان دانشگاه، نویسندگان، فیلسوفان، و پژوهشگران با اتهاماتی چون “الحاد”، “ضدولایت”، یا “غربزدگی” اعدام یا تبعید شدند. مثال مشهور آن اعدام دکتر سامی و قتلهای زنجیرهای دهه ۷۰ است که روشنفکران مستقلی چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را هدف قرار داد.
دینیسازی علوم و دانشگاه پروژههایی نظیر «اسلامیسازی علوم انسانی» یا «طرح تحول در دانشگاهها»، با هدف پاکسازی دانشگاهها از خرد مدرن و جایگزینی آن با تفکر ایدئولوژیک انجام شد. در این مسیر، مفاهیم فقهی جای تحلیل عقلانی را گرفتند، و دانشگاهها به مراکز تکرار ایدئولوژی حکومتی تبدیل شدند.
حمله به مفاهیم عقلانی مدرن مانند حقوق بشر، دموکراسی، و عقل نقاد در رسانههای حکومتی و تریبونهای نماز جمعه، مفاهیمی مانند حقوق بشر، آزادی زن، سکولاریسم، یا حکومت قانون اغلب به عنوان ابزار “شیطان بزرگ” معرفی میشوند. این همان ادامهی روند تاریخی خردستیزی از مغول تا جمهوری اسلامی است. تاریخ ایران بارها شاهد زوال عقلانیت و برتری یافتن جهل، خرافه، تقلید، و قدرت بیپاسخ بوده است. این روند، با تضعیف نهادهای علمی، سرکوب اندیشهی مستقل، و تحقیر عقل مدرن تداوم یافته است. اما تاریخ نشان داده که هر زمان که عقل مجال بروز یافته، از عصر ابنسینا تا جنبش مشروطه و روشنفکری دینی در قرن بیستم، جامعه ایرانی از رکود بیرون آمده است.
بازسازی تمدن ایرانی تنها از مسیر احیای خردورزی ممکن است. عصر خرد ممکن است دیر بیاید، اما سوسوهای این چراغ در نوزایش فکری در نسل جوان ایران قابل رؤیت است.
https://t.me/drrezasaidi
427
Repost from دکتر سعیدی
با به قدرت رسیدن صفویان در قرن دهم هجری، تشیع دوازده امامی به مذهب رسمی ایران بدل شد؛ اما نه با اقناع و استدلال، بلکه با زور، کشتار، و حذف. عقل فلسفی، تصوف آزاداندیش، و کلام اعتزالی جایی در دستگاه رسمی نداشت. فلاسفه یا خاموش شدند یا مجبور به مهاجرت شدند.
در دوره شاه سلیمان و شاه سلطان حسین، با نفوذ علامه مجلسی، روند خردستیزی به اوج رسید. او فلسفه و عقل بشری را بیفایده و خطرناک میدانست و حدیثگرایی صرف را ترویج میکرد. آثار گسترده او نظیر بحارالانوار در کنار حذف رسمی علوم عقلی از حوزهها، دورهای از سیطره نقل بر عقل را رقم زد.
رسمیت یافتن مذهب تشیع اثناعشری به شیوهای اقتدارگرایانه صفویان با رسمیت دادن تشیع به عنوان مذهب رسمی کشور، نه از طریق اقناع فکری یا بحث کلامی، بلکه با زور و خشونت حکومتی عمل کردند. علمای اهل سنت، فلاسفهی مستقل، و حتی صوفیان غیرهمسو سرکوب یا تبعید شدند. بسیاری از متکلمان و فیلسوفان عقلگرای پیش از آن، همچون پیروان مکتب ابنسینا، دیگر جایی در ساختار رسمی نداشتند.
سوزاندن کتابها و سانسور اندیشهها برخی گزارشها حاکی از آن است که کتابهایی با محتوای فلسفی یا غیرشیعی در این دوره به آتش کشیده شد. به ویژه با نفوذ عالمان تندرو مانند «مقدس اردبیلی» یا «علامه مجلسی» که با فلسفه و تصوف مخالف بودند، گرایش به عقلگریزی و تمرکز بر حدیثگرایی و فقهگرایی به اوج رسید.
مجلسگراییِ ضد فلسفه در عصر مجلسی علامه محمدباقر مجلسی که در دوره شاه سلیمان و شاه سلطان حسین به قدرت رسید، از جمله افرادی بود که فلسفه را مضر و منحرفکننده میدانست. آثار او مانند بحارالانوار گرچه از نظر دینی مهماند، اما نمونهای از غلبهی نقل بر عقل محسوب میشوند و نشانهی دوری رسمی نهاد دین از عقلگرایی هستند.
۳. قاجار: تحقیر علم جدید، استبداد در پوشش دین
در دوران قاجار، با ظهور نخستین جرقههای مدرنیته در ایران، گفتمان حاکم، چه دربار و چه علما، نه تنها از عقلانیت مدرن استقبال نکرد، بلکه آن را تهدیدی برای قدرت خود دانست. تأسیس دارالفنون با مخالفت علما روبرو شد، و روزنامهنگاران، مترجمان و دانشآموزان علوم جدید همواره زیر تیغ سانسور بودند.
در زمان مشروطه، روشنفکرانی چون آخوندزاده، طالبوف، و ملکمخان تلاش کردند فرهنگ عقلگرایی، قانون، و حقوق شهروندی را جایگزین سنت استبدادی کنند. اما علما و مستبدان همصدا در برابر این اصلاحات ایستادند. شیخ فضلالله نوری با شعار “مجلس، بدعت غربی است” در برابر مفهوم قانون اساسی ایستاد و آن را با “حکومت شرع” جایگزین میخواست.
تحقیر علم مدرن و علوم عقلی توسط دربار و علما در عصر قاجار، با ورود تدریجی مظاهر تمدن غرب (مانند طب نوین، فیزیک، و دموکراسی)، بسیاری از علما با این مفاهیم بهشدت مخالفت کردند. مثلاً هنگامی که میرزا ملکمخان یا عباسمیرزا خواستند نظام آموزشی مدرن راهاندازی کنند، با مقاومت روحانیان روبرو شدند. این مقاومت از منظر «دینی» ولی درواقع ریشه در ذهنیت ضدعقلانی و ضدتغییر داشت.
مخالفت با قانون و نهاد مشروطه در زمان مشروطه، بسیاری از علمای قدرتطلب مانند شیخ فضلالله نوری صراحتاً با «حاکمیت عقل و قانون» مخالفت کردند. او میگفت: “مجلس قانونگذاری باید با شرع تطبیق کند، نه با عقل بشری!”
اعدام نهایی او توسط مشروطهخواهان، هرچند نماد پیروزی آزادی بود، ولی از سوی مخالفان به عنوان «کشتن دین» معرفی شد؛ نمونهای از تقابل خرد و شریعت رسمی.
تداوم استبداد شرقی پادشاهان قاجار، همچون فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه، بر مبنای فرّ دروغین سلطنت و اطاعت کورکورانه حکومت میکردند. پرسشگری، روزنامهنگاری، و حتی آموزش علم، خطرناک تلقی میشد. انتشار روزنامهها، تأسیس دارالفنون، و ترجمهی علوم غربی اغلب با مقاومت مواجه بود.
۴- عصر پهلوی
در دوران حکومت پهلوی، ایران شاهد تلاشی گسترده برای نوسازی، آموزش و نهادینهسازی عقلانیت مدرن بود. این تلاشها را میتوان در تقابل با سنتهای ضدعقلگرایانه و خردستیز ریشهدار در تاریخ ایران دانست.
پهلوی اول و آغاز پروژه عقلانیت حکومتی رضاشاه پهلوی با الهام از نوسازی آتاتورکی در ترکیه، به دنبال ساختن دولت مدرن مبتنی بر نهادهای عقلانی، بوروکراتیک و علمی بود:
تأسیس دانشگاه تهران (۱۳۱۳) برای نهادینهسازی علوم جدید
محدود کردن نفوذ روحانیت در آموزش، قانون و نظام قضایی
اصلاحات قضایی و نهادسازی بر پایه عقل حقوقی مدرن
اصلاحات آموزشی و حذف مدارس سنتی و مکتبخانهها
رضاشاه عقلگرایی را نه در قالب مشارکت فکری آزاد، بلکه به صورت اقتدارگرایانه و بالا به پایین پیاده کرد. بنابراین، اگرچه نهادهای عقلانی بنا شد، اما آزادی بیان و تفکر انتقادی در سطح جامعه سرکوب شد.
محمدرضا شاه و تلاش برای همزیستی نوسازی و مشروعیت در دوره محمدرضا شاه، پروژه نوسازی با مفاهیمی چون “انقلاب سفید” و “تمدن بزرگ” ادامه یافت:
427
گسترش آموزش عمومی و دانشگاهها
ارتقای نقش علوم مدرن در کشاورزی، بهداشت و صنعت
تقویت نقش عقلانیت تکنوکراتیک در اداره کشور
اما در این دوره نیز:
آزادی بیان و تفکر انتقادی سیاسی محدود بود
رسانهها کنترلشده و تفکر انتقادی اجتماعی مهار میشد
نوعی تضاد میان نهادسازی مدرن و اقتدارگرایی سلطنتی وجود داشت
در نتیجه، اگرچه شاه تلاش کرد با خردستیزی سنتی مبارزه کند، ولی به دلیل انحصار قدرت و سرکوب نیروهای فکری مستقل، جامعه مدنی توانمند و خردورز شکل نگرفت.
تلاش برای مقابله با خردستیزی در عصر پهلوی را میتوان پروژهای نیمهتمام دانست. از یکسو، نهادهای عقلانی، آموزش مدرن و علمگرایی به شدت گسترش یافت، اما از سوی دیگر، مشارکت آزاد فکری و دموکراسی که بستر پرورش عقلانیت انتقادی است، تحقق نیافت.
این گسست، زمینهساز بازگشت خردستیزی در شکل ایدئولوژیک و دینی آن در دوران جمهوری اسلامی شد، که با نابودی نهادهای علمی مستقل، سرکوب دانشگاه، سانسور رسانهها و ترویج خرافه و تعبد، بنیانهای خردگرایی را بیش از پیش به عقب راند.
عصر پهلوی تلاشی جسورانه برای نهادینهکردن عقلانیت و مدرنیته بود، اما با دو محدودیت جدی روبرو شد:
فقدان آزادی فکری و سیاسی برای شکلگیری خرد انتقادی
عدم نهادینهسازی مشارکت عمومی در فرآیندهای عقلانی و مدنی
۵-جمهوری اسلامی: نهادیسازی جهل و ستیز با عقل مدرن
در جمهوری اسلامی، خردستیزی نه پدیدهای واکنشی، بلکه بخشی از معماری نظام است. از همان ابتدا، با حمله به دانشگاهها، حذف استادان مستقل، و بستن فضاهای فکری، عقل مدرن به عقب رانده شد. اسلامیسازی علوم انسانی، حذف علوم اجتماعی منتقد، و تبدیل فقه به تنها معیار دانایی، بازتولید همان زوال عقلانیتی است که از مغول آغاز شده بود.
مفهوم “عقل” در گفتمان حاکم یا به «عقل مصلحتسنج فقهی» تقلیل یافت، یا به کلی به عنوان “غربزدگی” طرد شد. روشنفکران دینی مانند سروش، ملکیان، شبستری و دیگران که تلاش کردند گفتگوی عقل و ایمان را احیا کنند، سانسور و طرد شدند. در عوض، مداحی، خرافه، و تقدیس جهل در صداوسیمای جمهوری اسلامی و آموزش رسمی ترویج یافت.
حتی فاجعهبارتر، دستگاه سیاسی جمهوری اسلامی «جهل را سازماندهی» کرده است: نهادهایی چون شورای نگهبان، حوزههای علمیه، صداوسیمای حکومت، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بازتولید و توزیع گفتمان ضدعقل و ضدعلم نقش فعال دارند.
مقدسسازی جهل و حمله به عقل مدرن از همان آغاز انقلاب ۵۷، گفتمان رسمی جمهوری اسلامی با نوعی ضدیت با عقلانیت مدرن همراه بود. آیتالله خمینی در سخنانش بارها فلسفهی غرب، دموکراسی، و علم سکولار را «فساد» و «آلت استعمار» معرفی کرد. در عمل نیز نظام جمهوری اسلامی، منتقدان روشنفکر را خائن و غربزده معرفی کرد.
سرکوب نخبگان، دانشگاه، و روشنفکران در دههی شصت خورشیدی، بسیاری از استادان دانشگاه، نویسندگان، فیلسوفان، و پژوهشگران با اتهاماتی چون “الحاد”، “ضدولایت”، یا “غربزدگی” اعدام یا تبعید شدند. مثال مشهور آن اعدام دکتر سامی و قتلهای زنجیرهای دهه ۷۰ است که روشنفکران مستقلی چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را هدف قرار داد.
دینیسازی علوم و دانشگاه پروژههایی نظیر «اسلامیسازی علوم انسانی» یا «طرح تحول در دانشگاهها»، با هدف پاکسازی دانشگاهها از خرد مدرن و جایگزینی آن با تفکر ایدئولوژیک انجام شد. در این مسیر، مفاهیم فقهی جای تحلیل عقلانی را گرفتند، و دانشگاهها به مراکز تکرار ایدئولوژی حکومتی تبدیل شدند.
حمله به مفاهیم عقلانی مدرن مانند حقوق بشر، دموکراسی، و عقل نقاد در رسانههای حکومتی و تریبونهای نماز جمعه، مفاهیمی مانند حقوق بشر، آزادی زن، سکولاریسم، یا حکومت قانون اغلب به عنوان ابزار “شیطان بزرگ” معرفی میشوند. این همان ادامهی روند تاریخی خردستیزی از مغول تا جمهوری اسلامی است. تاریخ ایران بارها شاهد زوال عقلانیت و برتری یافتن جهل، خرافه، تقلید، و قدرت بیپاسخ بوده است. این روند، با تضعیف نهادهای علمی، سرکوب اندیشهی مستقل، و تحقیر عقل مدرن تداوم یافته است. اما تاریخ نشان داده که هر زمان که عقل مجال بروز یافته، از عصر ابنسینا تا جنبش مشروطه و روشنفکری دینی در قرن بیستم، جامعه ایرانی از رکود بیرون آمده است.
بازسازی تمدن ایرانی تنها از مسیر احیای خردورزی ممکن است. عصر خرد ممکن است دیر بیاید، اما سوسوهای این چراغ در نوزایش فکری در نسل جوان ایران قابل رؤیت است.
https://t.me/drrezasaidi
427
عصر بیخردی در ایران: از مغول تا جمهوری اسلامی؛ روایتی از زوال تمدنی، فکری و تثبیت جهل سازمان یافته
– تاریخ ایران، سرشار از فراز و فرودهای تمدنی است، اما معدود دورههایی در آن سراغ داریم که مانند دوران پس از حمله مغول، چنین گسست عمیقی در تداوم عقلانیت و فرهنگ ایجاد کرده باشد. تهاجم مغول نه تنها ساختارهای فیزیکی تمدن ایرانی— از شهرها و کتابخانهها گرفته تا حوزههای علمی— را نابود کرد، بلکه مسیر تاریخی اندیشه، فلسفه، و گفتگوی عقلانی را برای قرنها تغییر داد. اما فاجعه تنها به آن زمان محدود نماند. از صفویه تا قاجار، و در نهایت در جمهوری اسلامی، روندهایی پدید آمد که این زوال عقلانیت را عمیقتر، نهادینهتر و ساختاریتر کرد.
۱- حمله مغول: آغاز زوال خرد ایرانی حمله مغول به ایران در قرن هفتم هجری (قرن سیزدهم میلادی) نه تنها یکی از خونبارترین و ویرانگرترین وقایع تاریخ ایران است، بلکه آغاز عصری از بیخردی، زوال اندیشه، و گسست تمدنی نیز به شمار میرود. اگرچه پیش از این نیز ساختارهای استبدادی و بحرانهای سیاسی در ایران وجود داشت، اما حمله مغول، به دلیل گسترهی ویرانیاش، موجب گسست شدید در تداوم تاریخی عقلانیت و تمدن ایرانی شد.
با هجوم مغولان به ایران، چراغهای تمدن خاموش شد. مراکز علمی چون کتابخانه نیشابور و نظامیه بغداد به آتش کشیده شد. بسیاری از دانشمندان کشته یا تبعید شدند، و تنها معدودی چون خواجه نصیرالدین طوسی توانستند با همکاری محتاطانه با مغولان، نهادهایی مانند رصدخانه مراغه را تأسیس کنند که آن نیز عمر کوتاهی داشت.
در این دوره، ترس و ویرانی جایگزین آزادی اندیشه شد. در نبود نهادهای فکری، عقل از ساحت عمومی حذف شد و خرافه، جبرگرایی، و زهد انفعالی جای آن را گرفت. عرفان و تصوفی که گاه عقل را «خر در گل» میخواند، بر ادبیات و فرهنگ حاکم شد و بدین ترتیب، بنیادهای فکری جامعه به سمت تسلیم، نه مقاومت، سوق داده شد.
قتل خواجه نصیرالدین طوسی و سرنوشت کتابخانههای بزرگ خواجه نصیرالدین طوسی یکی از بزرگترین متفکران ایران در حوزهی فلسفه، منطق، و ریاضیات، در اواخر عمر به ناچار به خدمت هلاکوخان مغول درآمد تا بتواند از معدود نهادهای علمی باقیمانده، مانند رصدخانه مراغه، محافظت کند. اما حتی چنین شخصیت بزرگی هم نتوانست در برابر موج گستردهی نابودی فرهنگ ایستادگی کند.
پیش از آن، کتابخانههای عظیم بغداد و نیشابور که گنجینههایی از دانش یونانی، اسلامی و ایرانی بودند، توسط مغولان به آتش کشیده شده یا به دجله ریخته شده بودند. مورخان نوشتهاند که آب دجله از جوهر کتابها سیاه شده بود.
نابودی جریان فلسفی مشایی و افول عقلگرایی پس از ابنسینا، جریان فلسفه مشایی تا قرن ششم هجری در ایران فعال بود. اما با حمله مغول و بعد از آن، این جریان تقریباً خاموش شد. در عوض، گرایشهای غیرعقلانی در دین و تصوف، که گاه با تحقیر عقل همراه بود، رواج یافت. کتابهایی چون «منطقالطیر» عطار نیشابوری با همه زیباییشان، حاوی مضامینی هستند که عقل را ناقص، گمراهکننده، یا نالایق برای درک حقیقت معرفی میکنند.
رواج جبرگرایی سیاسی و دینی در ادبیات عرفانی و دینی این دوره، مفهوم «قضا و قدر» و «جبر الهی» بسیار پررنگتر شد. در شعر سعدی و حتی حافظ، گرایش به پذیرش سرنوشت، سکوت در برابر ظلم، و پرهیز از اصلاح اجتماعی دیده میشود. این رویکرد، با فضای خفقان سیاسی آن دوران بیارتباط نبود. حکومت ایلخانان به مردم و نخبگان یاد داد که بهتر است خاموش بمانند تا زنده بمانند.
افول علوم تجربی و ریاضیات در قرون پیش از مغول، ایران مرکز درخشانی برای ریاضیات، پزشکی، نجوم، و مهندسی بود. دانشمندانی چون زکریای رازی، بیرونی، و خیام نمونههای آن هستند. اما پس از مغول، جریان علوم تجربی کند و ضعیف شد. تمرکز بر علوم نقلی و فقهی، جای تلاش برای تجربه و استدلال را گرفت. رصدخانه مراغه آخرین نماد تمدن علمی ایران در آن دوران بود که عمر چندانی نیافت.
ظهور عارفان گوشهگیر و ضدعقل در دوران پسامغول، عارفانی چون شیخ ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی، و بعدها مولانا، مروج نوعی نگاه بودند که عقل را نهتنها ناکافی بلکه مانع حقیقت میدانستند. به عنوان نمونه، مولانا در مثنوی میگوید:
عقل در شرحش چو خر در گل بماند شرح عشق و عاشقی کار دل است
در چنین فضای فکری، عقل و خرد نهتنها مهجور بلکه منفور شمرده میشدند.
ادبیات در خدمت تملق و حفظ جان در دربارهای ایلخانی و تیموری، شاعران زیادی مانند امیرخسرو دهلوی و حتی حافظ، بخشهایی از شعر خود را به مدح پادشاهان اختصاص دادند؛ اغلب برای حفظ امنیت خود. نقد اجتماعی یا دعوت به عدالت، جای خود را به مدیحهسرایی و ستایش قدرت داد. ادب فارسی از ابزار آگاهی به ابزار بقای دربارنشینی تبدیل شد.
۲- صفویه: نهادینهسازی مذهب، حذف عقل، تثبیت تقلید
427
با به قدرت رسیدن صفویان در قرن دهم هجری، تشیع دوازده امامی به مذهب رسمی ایران بدل شد؛ اما نه با اقناع و استدلال، بلکه با زور، کشتار، و حذف. عقل فلسفی، تصوف آزاداندیش، و کلام اعتزالی جایی در دستگاه رسمی نداشت. فلاسفه یا خاموش شدند یا مجبور به مهاجرت شدند.
در دوره شاه سلیمان و شاه سلطان حسین، با نفوذ علامه مجلسی، روند خردستیزی به اوج رسید. او فلسفه و عقل بشری را بیفایده و خطرناک میدانست و حدیثگرایی صرف را ترویج میکرد. آثار گسترده او نظیر بحارالانوار در کنار حذف رسمی علوم عقلی از حوزهها، دورهای از سیطره نقل بر عقل را رقم زد.
رسمیت یافتن مذهب تشیع اثناعشری به شیوهای اقتدارگرایانه صفویان با رسمیت دادن تشیع به عنوان مذهب رسمی کشور، نه از طریق اقناع فکری یا بحث کلامی، بلکه با زور و خشونت حکومتی عمل کردند. علمای اهل سنت، فلاسفهی مستقل، و حتی صوفیان غیرهمسو سرکوب یا تبعید شدند. بسیاری از متکلمان و فیلسوفان عقلگرای پیش از آن، همچون پیروان مکتب ابنسینا، دیگر جایی در ساختار رسمی نداشتند.
سوزاندن کتابها و سانسور اندیشهها برخی گزارشها حاکی از آن است که کتابهایی با محتوای فلسفی یا غیرشیعی در این دوره به آتش کشیده شد. به ویژه با نفوذ عالمان تندرو مانند «مقدس اردبیلی» یا «علامه مجلسی» که با فلسفه و تصوف مخالف بودند، گرایش به عقلگریزی و تمرکز بر حدیثگرایی و فقهگرایی به اوج رسید.
مجلسگراییِ ضد فلسفه در عصر مجلسی علامه محمدباقر مجلسی که در دوره شاه سلیمان و شاه سلطان حسین به قدرت رسید، از جمله افرادی بود که فلسفه را مضر و منحرفکننده میدانست. آثار او مانند بحارالانوار گرچه از نظر دینی مهماند، اما نمونهای از غلبهی نقل بر عقل محسوب میشوند و نشانهی دوری رسمی نهاد دین از عقلگرایی هستند.
۳. قاجار: تحقیر علم جدید، استبداد در پوشش دین
در دوران قاجار، با ظهور نخستین جرقههای مدرنیته در ایران، گفتمان حاکم، چه دربار و چه علما، نه تنها از عقلانیت مدرن استقبال نکرد، بلکه آن را تهدیدی برای قدرت خود دانست. تأسیس دارالفنون با مخالفت علما روبرو شد، و روزنامهنگاران، مترجمان و دانشآموزان علوم جدید همواره زیر تیغ سانسور بودند.
در زمان مشروطه، روشنفکرانی چون آخوندزاده، طالبوف، و ملکمخان تلاش کردند فرهنگ عقلگرایی، قانون، و حقوق شهروندی را جایگزین سنت استبدادی کنند. اما علما و مستبدان همصدا در برابر این اصلاحات ایستادند. شیخ فضلالله نوری با شعار “مجلس، بدعت غربی است” در برابر مفهوم قانون اساسی ایستاد و آن را با “حکومت شرع” جایگزین میخواست.
تحقیر علم مدرن و علوم عقلی توسط دربار و علما در عصر قاجار، با ورود تدریجی مظاهر تمدن غرب (مانند طب نوین، فیزیک، و دموکراسی)، بسیاری از علما با این مفاهیم بهشدت مخالفت کردند. مثلاً هنگامی که میرزا ملکمخان یا عباسمیرزا خواستند نظام آموزشی مدرن راهاندازی کنند، با مقاومت روحانیان روبرو شدند. این مقاومت از منظر «دینی» ولی درواقع ریشه در ذهنیت ضدعقلانی و ضدتغییر داشت.
مخالفت با قانون و نهاد مشروطه در زمان مشروطه، بسیاری از علمای قدرتطلب مانند شیخ فضلالله نوری صراحتاً با «حاکمیت عقل و قانون» مخالفت کردند. او میگفت: “مجلس قانونگذاری باید با شرع تطبیق کند، نه با عقل بشری!”
اعدام نهایی او توسط مشروطهخواهان، هرچند نماد پیروزی آزادی بود، ولی از سوی مخالفان به عنوان «کشتن دین» معرفی شد؛ نمونهای از تقابل خرد و شریعت رسمی.
تداوم استبداد شرقی پادشاهان قاجار، همچون فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه، بر مبنای فرّ دروغین سلطنت و اطاعت کورکورانه حکومت میکردند. پرسشگری، روزنامهنگاری، و حتی آموزش علم، خطرناک تلقی میشد. انتشار روزنامهها، تأسیس دارالفنون، و ترجمهی علوم غربی اغلب با مقاومت مواجه بود.
۴- عصر پهلوی
در دوران حکومت پهلوی، ایران شاهد تلاشی گسترده برای نوسازی، آموزش و نهادینهسازی عقلانیت مدرن بود. این تلاشها را میتوان در تقابل با سنتهای ضدعقلگرایانه و خردستیز ریشهدار در تاریخ ایران دانست.
پهلوی اول و آغاز پروژه عقلانیت حکومتی رضاشاه پهلوی با الهام از نوسازی آتاتورکی در ترکیه، به دنبال ساختن دولت مدرن مبتنی بر نهادهای عقلانی، بوروکراتیک و علمی بود:
تأسیس دانشگاه تهران (۱۳۱۳) برای نهادینهسازی علوم جدید
محدود کردن نفوذ روحانیت در آموزش، قانون و نظام قضایی
اصلاحات قضایی و نهادسازی بر پایه عقل حقوقی مدرن
اصلاحات آموزشی و حذف مدارس سنتی و مکتبخانهها
رضاشاه عقلگرایی را نه در قالب مشارکت فکری آزاد، بلکه به صورت اقتدارگرایانه و بالا به پایین پیاده کرد. بنابراین، اگرچه نهادهای عقلانی بنا شد، اما آزادی بیان و تفکر انتقادی در سطح جامعه سرکوب شد.
محمدرضا شاه و تلاش برای همزیستی نوسازی و مشروعیت در دوره محمدرضا شاه، پروژه نوسازی با مفاهیمی چون “انقلاب سفید” و “تمدن بزرگ” ادامه یافت:
427
ضرورت تشکیل ستاد یا شورای هماهنگی انقلاب برای همگرایی نیروهای ازادی خواه
جنبشهای مردمی زمانی بیشترین شانس موفقیت را دارند که علاوه بر انرژی و انگیزه اجتماعی، از هماهنگی، برنامهریزی و انسجام نیز برخوردار باشند. نبود یک سازوکار مشترک برای تصمیمگیری و هماهنگی میتواند موجب پراکندگی اقدامات، کاهش اعتماد عمومی و از دست رفتن فرصتهای مهم شود.
چرا تشکیل یک شورای هماهنگی ضروری است؟
۱. ایجاد همگرایی میان جریانهای مختلف
وجود دیدگاهها و گروههای متنوع، اگر بدون سازوکار همکاری باشد، میتواند به تفرقه منجر شود. یک شورای هماهنگی میتواند بستری برای گفتوگو، اجماع و همکاری میان نیروهای مختلف فراهم کند.
۲. هماهنگی فعالیتهای مدنی و اعتراضی
اقدامات هماهنگ میتواند اثربخشی بیشتری نسبت به فعالیتهای پراکنده داشته باشد. این شورا میتواند به تبادل اطلاعات، برنامهریزی مشترک و هماهنگی میان کنشگران مدنی کمک کند.
۳. ارتباط میان داخل و خارج از کشور
ایرانیان خارج از کشور از ظرفیتهای علمی، رسانهای، حقوقی و دیپلماتیک قابل توجهی برخوردارند. یک سازوکار مشخص میتواند ارتباط مؤثر و سازمانیافته میان فعالان داخل و خارج را تسهیل کند.
۴. تعامل با جامعه بینالمللی
وجود یک نهاد شناختهشده میتواند ارتباط با سازمانهای بینالمللی، رسانهها، نهادهای حقوق بشری و دولتهای خارجی را شفافتر و منسجمتر کند و دیدگاهها و مطالبات را به شکل دقیقتری منتقل نماید.
۵. تدوین چشمانداز آینده
هر جنبش موفق نیازمند تصویری روشن از آینده است. شورا میتواند با مشارکت متخصصان، پیشنهادهایی درباره اصول حکمرانی، حقوق شهروندی، عدالت، توسعه اقتصادی و بازسازی نهادهای عمومی ارائه دهد.
ویژگیهای یک شورای موفق
استقلال از منافع فردی و جناحی
شفافیت در تصمیمگیری و اطلاعرسانی
پاسخگویی در برابر افکار عمومی
تنوع فکری، قومی، مذهبی و جنسیتی در ترکیب اعضا
تصمیمگیری بر پایه اجماع یا سازوکارهای دموکراتیک
استفاده از ظرفیت کارشناسان در حوزههای مختلف
هیئت هماهنگی
کمیته ارتباطات و رسانه
کمیته حقوقی و حقوق بشر
کمیته امور بینالملل
کمیته برنامهریزی و سیاستگذاری
کمیته پشتیبانی و منابع
گروههای تخصصی مشورتی متشکل از دانشگاهیان، اقتصاددانان، پزشکان، مهندسان و سایر متخصصان
تجربه بسیاری از جنبشهای اجتماعی نشان میدهد که موفقیت تنها به حضور گسترده مردم وابسته نیست، بلکه به میزان انسجام، اعتماد متقابل و توانایی هماهنگسازی اقدامات نیز بستگی دارد. تشکیل یک شورای هماهنگی فراگیر، مستقل و پاسخگو میتواند زمینه گفتوگو، همگرایی و برنامهریزی منسجم را فراهم کند و ظرفیتهای موجود در داخل و خارج از کشور را در جهت اهداف مشترک تقویت نماید.
https://t.me/drrezasaidi
