مَهخوربانو‟
الذهاب إلى القناة على Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
271
المشتركون
-724 ساعات
+237 أيام
+3130 أيام
أرشيف المشاركات
271
Repost from NPTONN𓄂𓆃
آگاهى از خطا نقطهٔ آغازِ شفاست.مىپندارم اين سخنِ اپیكورس بسى نيك است، چراكه آن كس كه نمىداند خطاكار است سوداى بهبودش نيست. ازبهر آغاز اصلاحِ خويشتن، آدمى نخست بايد كه از خطايش آگاه گردد. ١٠ - هستند كسانى كه به خطاهاشان مىبالند. گمان مىكنى هيچ به درمان مىانديشند؟ بىشك نه، چراكه عاداتِ بد خويش را فضيلت مىپندارند! پس خود رامتهم مىدار و تا مىتوانى سخگير باش. آنگاه نيك در خويشتن بنگر. نخست در مقام مدعى، سپس در جايگاه قاضى، و عاقبتْ وكيل. گاهى نيز با خودت ناسازكار باش! بِدرود. لوکیوس سِنِکا مکتوبات رواقی۱۱۰
Awareness of error is the starting point of healing. [Epicurus] The Stoic Writings of Seneca the YoungerPhoto By Kyle Thompson. Nptonnmag
271
خیلی خیلی خوشحالم میکنید که نوشته هاتون رو باهام به اشتراک میگذارید و من ممنونم ازتون
🌸🌹
271
در کوچههای بیتو
در کوچههای بیصدا، آوازِ باران مانده است
از رفتنت تنها غمی، در قلبِ ویران مانده است
خاموش شد آیینهها بعد از غروبِ چشمِ تو
تصویرِ آن لبخندِ دور، بر قابِ جانم مانده است
گفتم که از یادم روی، ای قصهی پایانِ من
دیدم که نامت تا ابد، در عمقِ پنهان مانده است
ما دو پرنده، دور از هم، در فصلِ بیپرواز شدیم
اما هوایِ عشقِ ما، در سینه طوفان مانده است
شاید شبی در کوچهای، باران بگیرد ناگهان
شاید صدای پایِ تو، پشتِ درِ جان مانده است.
«مجنون مه آلود»
از طرف یکی از شما 🤍🌿
271
ای دلِ خسته از غبارِ روزگار
ای چراغِ کوچکِ شبهای تار
دیدهام تاج و تختِ بسیار را
دیدهام اندوهِ بیشمار را
گمان کردم شکوه، جاودان بود
گمان کردم داد، نگهبانِ جهان بود
لیک دیدم گاه در این خاکِ پیر
میشکند آیینه در دستِ دلیر
اشکِ تو را خوار مشمار، ای جوان
اشک، گواهِ زنده بودن است در جهان
آن که با رنجِ زمانه جنگید و ماند
از هزاران کاخ، بلندتر ایستاد
اگر جهان بر تو درها را بست
هنوز در سینهات آتشی هست
مگذار ظلمِ روزگارِ بیوفا
از تو بگیرد نامِ مهر و راستی را
آرتمیس”۱۴۰۵/۰۴/۲۹
271
آرتمیس، ای واژهی روشن میانِ روزگار
خوبیِ انسان بماند، چون غزلهای ماندگار
از طرف یکی از شما 🤍💛
271
زمانه مَرا پند داد؛ و چون در کار او نگریستم، همه پند یافتم. گفت: مبادا در روزِ نیکِ دیگران غم خوری، که بسیارند آنان که روزِ تو را آرزو کنند. و آنگاه هشدار داد که خشم را نگاه دار؛ که زبانِ رها، پایت را در بند کند.
نن۱۸۴۶ [به نثر از رودکی]
زمانه پندی آزادوار داد مَرا
زمانه چون نگری، سربهسر همه پندست
به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری
بَسا کسا! که به روز تو آرزومندست
زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست
رودکی سمرقندی، قصاید و قطعات، زمانه
271
نمیدونم درباره اشک های بی پایان چیزی شنیدید یا نه..
اما یه گریه هایی هم هست که حتی اگر ماه ها از اون سوگ گذشته باشه، وقتی یادت میاد اشک هات اینقدر میریزن که حتی اختیارش دست خودت نیست که، سرکوبشون کنی و بگی بس کن..
وقتی پاکشون میکنی از یجایی روی گونه هات دوباره خیس میشه گونه هات، یه سنگینی تو گلوت گیر کرده که با قورت دادن آب دهنت و یا حتی آب خوردن اون سنگینی برداشته نمیشه
آخرش اینقدر ادامه پیدا میکنه که لبات میلرزن و با یاد چشمای پاکشون؛
زجه بزنی و به خدا شکایت کنی..
باشد که روانتان در آرامش ابدی باشد🤍🥀
آرتمیس ‟
