💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
الذهاب إلى القناة على Telegram
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
إظهار المزيدإيران140 253الفئة غير محددة
283
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+1930 أيام
أرشيف المشاركات
مرا خالقم آفرید...
اوست که تقدیر مرا نوشته، پس از چه کسی هراس داشته باشم؟
میدانم غرق گناهانم؛ عاقل و بالغم و خوب و بد را میفهمم، اما مگر آدمی همیشه آنگونه زندگی میکند که میداند باید زندگی کند؟
میگویند: توبه کن...
بلی، میدانم؛ اما شما چه میدانید از شبهایی که همه در آرامش خوابیده بودند و من، با تمام پریشانیها و گناهانم، در سجده مانده بودم؟
چه میدانید از اشکهایی که هیچکس ندید؟
از دعاهایی که فقط دیوارهای اتاق شنیدند؟
از جنگی که میان نفس و وجدانم هر شب برپا بود؟
من معصوم نیستم؛
اما آنقدر هم از خالقم دور نشدهام که راه برگشت را فراموش کنم.
گاهی پریشانترین آدم روی زمینم،
گاهی خوشحالترین؛
گاهی آنقدر از خودم خستهام که حتی سکوت هم برایم سنگین میشود، و گاهی چنان امیدی در دلم میروید که گمان میکنم تمام دنیا برای دوباره شروع کردن به من داده شده است...
من همینم؛ انسانی میان گناه و توبه، میان شکست و امید، میان اشک و لبخند...
و تا وقتی سجدهای برایم باقیست،
تا وقتی میتوانم بگویم "خدایا"،
میدانم هنوز درهای رحمتش به رویم بسته نشده است....
🤍
#آوای_گمنام..🍃
#سخن_شب..🌙
تو همان آرامشی هستی که دلم، میان تمام شلوغیهای دنیا، سالها گمشدهاش را جستوجو میکرد...
🫀
از کسی نخواه برای تو وفادار باشه...
کسی که اصالت و غرور داشته باشه، بدون هیچ توجهی، عاقلوار پای وفا میایسته.
وفاداری را نباید از کسی خواست؛
آدم بااصالت خودش میفهمه کجا باید بماند و کجا نباید دل کسی را بشکند.
🖤
#آوای_گمنام..🍃
ایوان کوچکی بود و زنی نشسته بر افکاری که هرکدام زخمی تازه بر روحش میکشیدند...
در میان آن همه سکوت، با خود میاندیشید: چرا منی که گناهی نکردهام، باید قاتل خواستههای جماعت باشم؟
چرا باید قربانی پیچوتاب جهانی شوم که پیش از آنکه مرا بشناسد، برایم حکم نوشته است؟
سالها به او گفته بودند چگونه بنشیند، چگونه نگاه کند، چگونه زندگی کند؛ اما هیچکس نپرسیده بود خودش چه میخواهد؟
دستش را به سوی قفس برد؛ در آن را آرام گشود.پرنده لحظهای مکث کرد؛ انگار آزادی را باور نمیکرد. بعد بال زد و رفت...
زن نگاهش کرد و لبخندی تلخ بر لب آورد.آزادی را برای او ساخت، اما خودش هنوز اسیر بود.
اسیر حرف مردم، اسیر قضاوتها،
اسیر نامی که جماعت بر پیشانیاش حک کرده بودند: "زن"
پرنده رفت؛ آسمان سهم او شد.اما زن ماند؛ با قفسی که میلههایش از آهن نبود؛ از ترس، سنت، قضاوت و حرف مردم ساخته شده بود.
خنجر را کسی به دستش نداده بود؛ اما هر روز، یک جمله از پشت سر، یک نگاه تحقیرآمیز، یک "دختر را چه به این؟" و این که "مردم چه میگویند؟" آرامآرام آن خنجر را عمیقتر میکرد.
تلخ است...
گاهی زن برای آزاد کردن دیگران، تمام عمرش را خرج میکند؛ اما وقتی نوبت خودش میرسد، تازه میفهمد قفس اصلی را سالهاست درون خودش ساختهاند.
او به پرنده نگاه کرد که دور میشد و زیر لب گفت: "برو... تو حداقل وقتی بال زدی، کسی نگفت آزادی برایت زیادیست."
و خودش همانجا ماند؛ با چشمانی که آزادی را دیده بودند، اما هنوز جرئت پرواز نداشتند.و شاید تلخترین قسمت ماجرا، از همینجا آغاز میشد...
پرنده دورتر میشد و زن هنوز به رد پروازش در آسمان خیره مانده بود؛ انگار برای نخستینبار فهمیده بود که آزادی همیشه پشت یک در بسته نیست؛ گاهی پشتِ ترسیست که سالها جرئت عبور از آن را نداشتهای.
دستش را روی سینهاش گذاشت؛ قلبش هنوز میتپید، اما چیزی درونش دیگر شبیه گذشته نبود.
با خودش گفت: شاید من از پرنده کمتر نیستم؛ فقط سالها به من آموختند که بالهایم را نبینم.
چه کسی گفته بود زن باید تمام عمرش را در چهارچوب خواستههای دیگران خلاصه کند؟
چه کسی گفته بود اگر آرزو کند، گستاخ است؛ اگر حرف بزند، بیادب است؛ اگر خودش را انتخاب کند، خودخواه است؟
چرا جامعه گاهی برای زن، پیش از آنکه زندگی آغاز شود، پایانش را مینویسد؟
او خسته بود؛ نه از زن بودن، از جنگیدن برای حق زن بودن.
از اینکه هر قدمش باید توضیح داشته باشد، هر لبخندش تعبیر شود، هر سکوتش قضاوت شود و هر رؤیایش با هزار سؤال روبهرو گردد.
اشک از گوشهٔ چشمش پایین آمد.
اما اینبار پاکش نکرد، گذاشت اشک بیفتد؛ شاید بعضی اشکها باید فرو بریزند تا آدم بفهمد هنوز چیزی درونش زنده است.
به قفس خالی نگاه کرد و آهسته گفت:
"تو رفتی... و من ماندم؛ اما شاید رفتن تو، آغاز رفتن من از ترسهایم باشد."
آسمان بزرگ بود؛ آنقدر بزرگ که برای پرواز یک پرنده کم نمیآورد، و زن ناگهان فهمید که برای رؤیاهای یک انسان هم کم نمیآورد.
فقط باید جرئت کرد.
جرئت اینکه دیگر خودت را با معیار نگاه دیگران اندازه نگیری.
جرئت اینکه بفهمی ارزش تو را تعداد کسانی که تو را تأیید میکنند تعیین نمیکند.
و شاید روزی برسد که همین زن، در همان ایوان کوچک، دیگر به پرندهای که آزاد شده نگاه نکند؛ بلکه خودش را ببیند که کنار همان قفس ایستاده، درِ آن را برای همیشه باز گذاشته و برای نخستینبار...
به جای تماشای پرواز دیگران، خودش بالهایش را باز کرده است...
آوایِگمنام...🍃
من قاتل خواستههای هیچکس نیستم؛ من فقط دیگر نمیخواهم قربانی خواستههای دیگران باشم...
🤝🥀
😂اینی کسی که چوندی میگیره، دیگر اش خانه خالی........😂
خوب گرم میایی، نوش جانت
هههههههه توت خوردن همان قسم مزه میدهد..😁
بخصوص در ولایتها..
😂شادییییی😁
آن شاءالله روزی، چی زیبااااا...
اگر آن جا بیایم هزاران واژه را فدایش خواهم کرد..
😔🫂
مختصّ منی چشم بپوش از همگان چون..
در عشق کمی مستبد و سخت حسودم..
🍃
در سکوت و پنهان برایت خواهم نوشت؛ بیآنکه بدانی، بیآنکه کسی بفهمد، فقط برای دلِ خودم...🍃
