آشوبِ نہان
الذهاب إلى القناة على Telegram
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
466
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
466
فقط فروغ فرخزاد میتونست حال و روز ما رو درک کنه که گفته:
«برای همهی چیزهایی که از دست دادیم. برای این که در جوانی دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. ما هرچه را که باید از دست داده باشیم، از دست دادهایم. ما بیچراغ راه افتادیم.»
466
میپرسه: حالت چطوره؟
میگم: خاکستری؛ فقط بعضی وقتها تیرهتر میشه و گاهی اوقات، روشنتر.
من نه اونقدر حالم بده، که از ادامه دادن دست بکشم؛ نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند بزنم.
نمیدونم، شاید معنای زندگی همینه.
466
خوشا دردی كِ درمانش تو باشی ،
خوشا راهی كِ پایانش تو باشی ،
خوشا چشمی كِ رخسار تو بیند ،
خوشا ملکی كِ سلطانش تو باشی ،
خوشا آن دل كِ دلدارش تو گردی ،
خوشا جانی كِ جانانش تو باشی:)
466
چشم و دل و عقل اگر غافلِ دنیا بشود
کی شعرِ پریشانِ من امشب به تو معنا بشود؟
کچک و عشق و حرم، فتنهٔ جانهاست اگر
بینامِ تو این سینه چه آرامِ شکیبا بشود؟
دل در تبِ یک لحظهٔ دیدار تو میسوزد و باز
میترسد از آن آتشی که گرمِ تسلّا بشود
466
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هرنکته که گفتند غلط بود و ریا بود
چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قائده ها رسم کجا بود
رندان به چپاول سر این سفره نشستند
اینها همه از غفلت بیحالی ما بود
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هرچیز در این خانه ی بیرنگ و نوا بود
عدالت کجایی؟عدالت کجایی؟
گفتند چنینم و چنانیم دریغا
این ها همه لالایی خواباندن ما بود
عدالت کجایی؟ عدالت کجایی؟
ای کاش در دیزی ما باز نمیماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود
عدالت کجایی؟عدالت کجایی؟
466
نه آنقدر خستهام که دست بکشم،
نه آنقدر مطمئن که آسوده بمانم.
جایی میانِ رفتن و ماندن ایستادهام؛
نه لحظهٔ سقوط است، و نه نقطهٔ تعادل.
466
شمارو نمیدونم،
ولی
این روزا نمیشه هم ایرانی بود، هم بی تفاوت بود، هم درس خوند با تمرکز،
باور کن نمیشه!
466
الان برای بار دوم شاهکار جورج اورول، کتاب قلعه حیوانات رو تموم کردم
شاید خیلیاتون این کتاب رو خونده باشین تو کتاب قلعه حیوانات پس از فتح مزرعه توسط حیوانات هفت تا فرمان رو دیوار نوشته میشه این هفت فرمان شامل اینه که "همه آن های که روی دو پا راه می روند دشمن هستند، همه آن های که چهار پا یا بالدار هستند، دوستند، هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد، هیچ حیوانی حق خوابیدن در تخت را ندارد، هیچ حیوانی حق نوشیدن الکل را ندارند، هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد و همه حیوانات برابرند"...
ولی آخرای داستان تموم شش فرمان اول از روی دیوار پاک شد و فرمان هفتم نیز به صورت زیر تحریف میشه:
"همه حیوانات باهم برابرند، اما بعضی برابرترند"
#قابل_تأمل
466
میآیم بنویسم «تو»
جنگندهای
خواب پرندگان شعر را به هم میریزد
میآیم بنویسم «تو»
موشکی
پلک آشفته ذهن را میپراند
میآیم بنویسم «تو»
دستم میلرزد و میداند
هر بار که با حماسه
در دهن استکبار میزنیم
فقیر تر شدهایم
کسی چه میداند
شاید روزی
ققنوس آزادی
از مخروبههایمان سر بزند
و من باز بنویسم تو
و شعر تازهای زاده شود.
-مجتبی رجبی.
466
خیلی دردناکه که لست سینهاتون a long time ago شده.
امیدوارم خودتون و خانوادتون در سلامت باشید.
466
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت!
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمهٔ نانی
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟
خداوندا!
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟
خداوندا!
اگر در ظهر گرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایهٔ دیواری بسپاری
لبت را بر کاسهٔ مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر کاخهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را تو ظلمت را!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را چنین غوغا نمیکردی
دگر فریادها در سینهٔ تنگم نمیگنجد
دگر آهم نمیگیرد
دگر این سازها شادم نمیسازد
دگر از فرط مینوشی می هم مستی نمیبخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمیرقصد
نه دست گرم نجوایی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینهٔ غم چنگ صدها ناله می کوبد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نامرادی های دل باشد
خدایا! گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج میدارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست!
شما ای مولیانی که میگویید خدا هست
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمیبیند؟
چرا بر نالهٔ پر خواهشم پاسخ نمیگوید؟
چرا او این چنین کور و کر و لال است؟
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده میگویم
خدا هرگز نمیباشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ میباشد
خدای من شراب خون رنگ میباشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است
خدا پوچ است
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره میپاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلودهٔ زنبق بوسه میگیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا!
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه!
چرا من رو سیه باشم؟
چرا قلادهٔ تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوندا!
تو در قرآن جاویدت هزاران وعدهها دادی
تو میگفتی که نامردان بهشتت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا! بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید
تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر میلرزد
قدمها در بستر فحشا میلغزد
پس... قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!
466
سیزدهاتون بهدر 🍀
به امید روزهایی سبزتر، دلهایی آرامتر و آرزوهایی که یکییکی برآورده میشوند.
466
وقتی شهریار غروب سیزده میره بیرون، تو باغ و بوستان معشوقه قدیمیش رو با بچه میبینه و این شعرو میگه:
466
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
منِ بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خونِ دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در آیند از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم.
466
اول هوس و شیطنتی پُر هیجان بود
نوعی طپشِ قلب شبیهِ ضربان بود
کمکم همهی دغدغهام دیدنِ او شد
انگار که جذابترین فردِ جهان بود
هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدم
دلبستگیام بیشتر از تاب و توان بود
میخواستم اقرار کنم عاشقم، اما؛
«چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟»
فهمید که دیوانه و دلبستهی اویَم
«از بسکه اشاراتِ نظر نامهرسان بود»
القصه، گرفتارِ دلِ هم شده بودیم
روزی که جوان بودم و او نیز جوان بود
از آنچه میانِ من و او بود چه گویم؟
مجنونِ زمان بودم و لیلای زمان بود
اما وسط آنهمه دلبستگی و عشق
معشوقهام انگار کمی دلنگران بود
خوردیم به یک مشکلِ معمولیِ ساده
من زاغهنشین بودم و او دخترِ خان بود
کمکم به خودش آمد و فهمید چه کرده
حق داشت که پا پس بکشد … بحثِ زیان بود!
اصلا تو بگو، دخترِ خان با دک و پوزش
هم شأنِ منِ پاپتیِ غازچران بود؟!
البتّه که نه!، رفت… خدا پشت و پناهش
اصرار چرا؟ قسمتِ او با دگران بود
او رفت و غمش شعله به جانِ قلم انداخت
من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود
یک مشت غزل شد همهی دار و ندارم
دیوانِ بزرگی که پُر از آه و فغان بود
بیش از دو دهه دور خودم گشتم و گشتم
دل در گروِ عشق و سَرَم در دَوَران بود
گفتم که بدانید، وفا… عشق… دروغ است
من تجربه کردم، به همین قبله چخان بود
حُسنش همه گفتند و منِ سر به هوا را
آگاه نکردند به شرّی که در آن بود
ویروسْ، خطرناکتر از عشق ندیدم
یک قاتلِ بالفطره اگر بود، همان بود
هی ریشه زد و ریشه زد و ریشهکَنَم کرد
این تودهی بدخیم گمانم سرطان بود
466
میزنم سازی بیا، امشب به سازم ساز کن
دلبری کن از من و ، امشب برایم ناز کن
مانده ام پشت در دروازه چشمان تو
رحم کن امشب بیا در را برویم باز کن
من به شوق توبه پرواز آمدم در آسمان
بال بگشا سوی من امشب تو هم پرواز کن
حرف دل بسیار باشد با تو هم صحبت شوم
سر بروی شانه ام بگذار و عشق اغاز کن
میشوم فرهاد تو شیرین من باشی اگر
لب بروی لب گذار و بوسه را لجباز کن
دست در دستان هم در زیر باران هم قدم
باصدای دلنشین در گوش من اعجاز کن
466
نمیدانم چه کسی اولین بار خودکشی کرد
ولی این را میدانم اولین نفر بود که فهمید زندگی ارزش زندگی کردن ندارد.
