غزلنامه
قناة بسيطة
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
293
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
-2430 أيام
أرشيف المشاركات
293
شبها به سختی نقاب از چهره برمیدارم...
میدانی؟ زیر این نقابها نفس کشیدن دشوار است.
غزلهایم در عمق چشمانم میجوشند،
خود را به دیوارهی سکوت میکوبند،
و ناگاه، بیتاب، از گوشهی چشم میچکند.
آه، ای غزلهای غمگین من...
چرا همیشه راه گونهها را بلد میشوید؟
_غزلچشمی
293
مگر میشود اثر دستها را از تن شست؟
جایجای انگشتانت بر بند بند وجودم،
شعر ناتمامیست که هر شب
در خیالهای عاشقانهام ادامهاش میدهم.
کی میآیی برای صاف کردن حسابِ این عشق؟
هزاران بوسه به تو بدهکارم…
بیا جانان من!
بیا تا بوسههایمان را تسویه کنیم.
_غزلچشمی
293
من تو را میفهمم…
دخترک، این درد، دردِ کمی نیست.
غم، سدِ بزرگیست،
وقتی لب باز نکنی…
چشمانت، غمآلود شده،
و قلبت، تکهتکه افتاده بر زمین.
اینها برای من، آشناست؛
چه تکراری بیپایان…
اما…
تا کی؟
تا کی به غم اجازهی حکومت میدهی؟
دختر، کافیست…
تو میتوانی.
با یک لبخند،
همین آینهی شکسته را
دوباره زیبا کنی
A.h
293
آری!
چشمانم غم درونم را فریاد میزنند،
زیرا دیگر توانی در حنجره نیست که فریادم را به گوش عالمیان رساند.
دیگران از معصومیت و غم چشم هایم گویند، اما دیگری گفت با چشمان آهو مانند، افکار گرگ در سر دارم.
دل این دختر شکست و از هر تکه شکسته، غزلی جوشید.
از لمس مرگ بر روی غزل هایم نفرت دارم.
_غزلچشمی
293
دختری میگوید:
واژههایم زادهی چشمان مناند.
من میگویم:
چشمانت زیباست،
اما این واژهها چیزی فراترند…
بوی درد میدهند،
از ژرفای جان برخاستهاند.
آری، دل پاکت زادگاهیست
که بیاجازه، بیاندیشه،
واژهها را روانه میکند؛
چه عمیق،
و چه دردناک.
کاش دل این دختر،
هرگز نمیشکست…
که نوشتههایش
سوز غم مرا
چند برابر میکنند.
A.h
