غزلنامه
قناة بسيطة
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
294
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-2530 أيام
أرشيف المشاركات
294
با لبخند روی لبش، بوسیدنی ترین آدم روی زمین شده بود.
گفتم: تاحالا کمپ اومدی تو جنگل ؟
-نه. اولین بارمه.
تاحالا شب و کنار کسی گذروندی؟
-نه. اولین بارمه.
تاحالا شده از شدت بوسیده شدن نفست بند بیاد؟
موجود کوچولو فقط نگام کرد.
چندتا پلک آروم زد و گفت:
-سردمه. تاحالا با گرمی بغلت، کسی و گرم کردی؟ مهم نیست جوابت چیه. توام بگو نه.دوست دارم نه بشنوم ازت. این نه شنیدن بهترین جواب مثبت عمرم میشه...
و عجیب بود.
درخشش چشمانش ، چشمک قلوهای لب هایش و میل به خواستن، در وجودم عجیب بود.
آروم زمزمه کردم:
نگفتی.
تاحالا شده از شدت بوسیده شدن نفست بند بیاد؟
-چی بگم:))
با تمام شوقی که در سینه داشتم اورا به آغوش کشیدم و گفتم:
به قول شاعر «تو فقط بگو نه…
بقیهاش را
با یک بوسه
به دلت یاد میدهم.»
.
.
.
بوسه!
_غزلچشمی
294
کاش تو خونه تنها نشم...
صداها تو مغزم شدت میگیرن
افکارم منو تجزیه میکنن
دیوارها در حال به هم نزدیک شدن هستند.
و من تو دریای افکار خودم دارم غرق میشم!
هیچ چیز غمگین کنندهتر از این نیست.
کاش من، از دست من بتونه نجات پیدا کنه.
غزل..
فرار کن.
_غزلچشمی
294
ببین پاییز شد!
حتی آسمون و ابر هم آشتی کردند و به ما بارون و هدیه کردند.
تو کی قراره دوباره با بغلت تنم و گرم کنی؟
بجنب دیگه!
داره پاییز تموم میشه.
پس کی قراره کنار هم زیر بارون قدم بزنیم؟
پس کی بریم لب جاده بشینیم و درحالی که دماغمون سرخه، لبو بخوریم و بخندیم؟
پس کی هودیتو بهم میدی تا من همیشه با بوی عطرت بخوابم؟
یادته بهم قول تانگو زیر بارون تو خیابون ولیعصر و داده بودی؟
مرده و قولش!
من هنوز منتظرم...
پس کی میای؟ پاییز فقط با تو قشنگه!
_غزلچشمی
294
باران، رحمتش رو به روی ما میبندد،
اما فراموش نمیکند که قطرهای بخشش،
جانی دیگر به ریشه خشکیده دشت میدهد.
هیچ ریشهای تا ابد محکوم به خشکیدن نیست.
هنوز هم یک دانه کوچک میتواند دشتی زیبا بسازد:)
_غزلچشمی
294
مادر طبیعت مهربان تر از این است که فرزندانش رو در دل طوفان رها کنه.
اگر از ما دلگیره،
برای ساختن دوباره ماست.
برای جوانهای تازه از عشق!!
گاهی آسمان قبل از نیلگون شدن باید تمام سیاهی هاش رو گریه کنه.
صبر کن..
آسمان کارش و بلده!
_غزلچشمی
294
حتی بارونم باهامون قهر کرده. قطرههای زندگی بخشش و ازمون دریغ میکنه.
از چشم ابرها افتادیم؛ حتی دیگه برامون گریه نمیکنند.
گوله برفها دیگه نمیرقصن.
تگرگها قلبمونو نشونه گرفتند و با شتاب خودشونو به شیشهی باطری قلبامون میکوبند.
بوی خاک نمدار؟ خاک دیگه عطرشو نصیب مشامهامون نمیکنه. بوی مرگ همه جارو گرفته!
باد دیگه برامون هوهو نمیکنه، آواز مرگ سر میده.
آسمون خشمگینه و قصد داره تقاص دلشکسته طبیعت رو بگیره.
و طبیعت هلهلهکشان رقص مرگ انجام میده.
ما حتی از نظر طبیعت هم سزاوار نجات نیستیم!
_غزلچشمی
