𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡
الذهاب إلى القناة على Telegram
Svt fiction:) آخرین دلنوشتههای دلتنگی روی گلبرگهای رزی پژمرده http://t.me/HidenChat_Bot?start=7276563795
إظهار المزيد250
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+2530 أيام
أرشيف المشاركات
با به قتل رسوندن پادشاه اون دریاچه و قلمرو خون، پرنس طرد شده بود که حالا به تاج و تخت پادشاهی میرسید. یون جونگهان حالا به ریاست اون گروه رسیده بود و با قتل تمامی اعضای اون گروه، با پا گذاشتن روی دریای خونی که ایجاد کرده بود، تخت و سلطنت جدیدی برای خودش ساخت. سلطنتی از مجنونترین قاتلهای اطرافش، از سایکوی آمریکایی تا رقصنده شب؛ سلطنتی که تماما بوی خون و مرگ میداد.
جونگهان هیچوقت فکر نمیکرد که این جنون خون، پای پدرش رو هم به اون طعمه باز کنه. پدری که تمام اون سالها اون رو بیمصرف صدا میکرد، حالا توی دام بیوه سیاه گیر افتاده و ذرهذره به کام مرگ میرفت.
"خودت خواستی بیمصرف نباشم بابا، خودت این دریاچه خون رو میخواستی."
مرد حالا با لبخندی که نشون میداد چطور از تربیت این جنون زنده از خون و مرگ راضی بوده، به ماشه اسلحهای که به سمتش نشونه گرفته شده، خیره بود و با عشق برای مرگ لحظه شماری میکرد.
یون جونگهان، یه پرنس قاتل.
پسری که چشمهاش از بچگی فقط خون و خونریزی و مرگ رو دیده. پسری که یاد گرفته بود توی تختِ پادشاهی پدرش، احساسات چیزی جز وسیلهای برای به بازی گرفتن نیستن و برای بقا توی اون گروه و پادشاهی، باید دریاچهای از خون به راه میانداخت.
"به عنوان پسرِ عقرب، میخوام ببینم چطور مرگ این موجود بیمصرف رو باشکوه رقم میزنی."
دستهاش میلرزید، پدرش از اون نمایشی از شکوه و خون میخواست و جونگهان هجده ساله دوست نداشت پدرش رو ناامید کنه. آخرین گره رو به دستهای طعمهای که به دامش افتاده بود، زد و به تقلاهای مرد برای رهایی از اون تله خیره شد.
بافت عجیب و منسجمی از سیمهای خاردار الکتریکی که تمام بدن مرد رو در برگرفته و هر تلاش اضافی برای رهایی از اون، مساوی با فرو رفتن خارهای اون سیمها درون بدنش و احساس شوک الکتریکیشون بود.
"برای فرار تلاش کن عزیزم... تلاش کن ولی فقط بیشتر به دام مرگ کشیده میشی."
هیچ تلاشی برای کشتن طعمهاش لازم نبود، خونریزی و شوکهای الکتریکی پیدرپی که بدنش رو لمس و بیحس میکرد، به تنهایی برای به کام مرگ فرستادنش کافی بود؛ درست به ظرافت شکار طعمه توسط یه بیوه سیاه.
هیچ راه فراری نبود، طعمه فقط در سکوت و تلاش برای فرار، ذرهذره جان میداد.
"کاش میدیدی که چقدر دیدن تقلاهات لذت بخشه عزیزم."
