یادداشتهاییکجادوگـر
الذهاب إلى القناة على Telegram
به دنبالِ نقشه هایِ گمشده،ماجراجویی،حلِ معما،داستان های ترسناک و جادو🕯. @FaFaomabot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
718
المشتركون
-624 ساعات
+27 أيام
+14530 أيام
أرشيف المشاركات
نه حس عید نه حس خوشی دیگه هیچی وجود نداره دیگه قرار نیست بریم ۱۳ بدر دیگه ..دیگه هیچی مثل قبل نیست
عکس هایی که تابستون گرفته بودیم رو داشتم واسه مهراسا می فرستادم یهو حس کردم چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده،چقدر خوب بود همه چیز و چقدر خوش می گذشت...
مدتی است که فیلم ها را نمیتوانم در یک مرحله تماشا کنم نصفه میمانند یا در چند نوبت میبینم.کتاب ها نصفه میمانند و پرسه ها هم زود خسته میکنند،برمیگردم.انگار رفته رفته آدم نفس کم میآورد.یک چیزی در وجودِ ما از کار افتاده یا شاید خسته است و دقیقا معلوم نیست که چیست.
" Dear Milena,
I wish the world were ending tomorrow. Then i could take the next train, arrive at your doorstep in vienna, and say: ‟ Come wish me, Milena. We are going to love each other without scruples or restraint. Because the world is ending tomorrow. ” Perhaps we don't love unreasonably because we think we haue time, or haue to reckon with time. But what if we don't have time ? Or what if time, as we know it, is irrelevant ? Ah, if only the world were ending tomorrow. we could help each other very much. "
- Kafka
