ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

الذهاب إلى القناة على Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

إظهار المزيد
803
المشتركون
-1024 ساعات
+117 أيام
-12030 أيام
أرشيف المشاركات
دنیای کتاب. من یادم نمی‌ره که چهارپایه هایِ فیلی و زرافه‌ای داشتی تا ما بچه‌هایی که قدمون نمی‌رسید از طبقه‌یِ بالا کتاب برداریم و وقتی اولین بار این رویایِ بچگیِ از چهارپایه بالا رفتن و کتاب برداشتن رو به تحقق رسوندم اون‌جا بودم و چه طور قلبم پر از پروانه شد. یادم نمی‌ره که کتابِ موجِ پنجم رو تو کمدِ بازی‌فکری‌ها قایم کردم که کسی پیداش نکنه تا دفعه ی بعد بیام برش دارم. یادم نمی‌ره که اون‌روز وقتی می‌خواستم گریه کنم بدو بدو رفتم طبقه‌ی پایین تا اشکام تو اون طبقه نریزه و احساسایِ بد اونجا خاطره نشن. یادم نمی‌ره که از پله‌برقی برعکس اومدم بالا و هانیه از طبقه‌یِ بالا فیلم گرفت و اون روز اولین روزی بود که ارتودنسی‌هامو برداشته بودم و اون عکس‌هایی که اون‌جا گرفتیم رو تا مدت ها می‌ذاشتم پروفایلم. یادم نمی‌ره که بابا منو واسه روزِ دختر اورد این‌جا و بستنی مهمونم کرد و برام کتاب خرید. یادم نمی‌ره چه‌قدر بهم کیف می‌داد وقتی خودم اسمِ کتاب‌هارو سرچ می‌کردم و از شماره‌یِ طبقه و ردیف پیداشون می‌کردم. یادم نمی‌ره که نشانک‌های ست رو از اون‌جا خریدیم. یادم نمی‌ره که اون روز پشت به هم نشستیم و کتاب خوندیم و اون هی می‌لرزید و من نگرانش شده بودم. یادم نمی‌رم که لی‌لی رفتم. یادم نمی‌ره هیچ‌وقت نتونستیم غ ق ف رو انجام بدیم. یادم نمی‌ره که اون‌جا امضایِ اردشیر رستمی رو گرفتم و همه یِ خاطراتِ اون‌روز و پنچر کردنِ مامانم و رسوندنِ باباش و چت تو ماشین و لبخند زدن‌هامون از آینه‌یِ ماشین. یادم نمی‌ره جلویِ درِ پاساژ و لبخند هایِ عاشق معشوقانه یِ ماشینی. یادم نمی‌ره تو آسانسور روسریمو می‌دادم عقب تر. یادم نمی‌ره تو اولین خاطراتِ بیرون رفتن با دوستام و سنت‌شکنی‌هامو شکل دادی. یادم نمی‌ره چه‌قدر مهم بودی برام. یادم نمی‌ره.

نمی‌دونید ما قمی‌ها چه‌قدر حس کردیم تموم شدنِ دنیامونو این‌چند وقت. پا که می‌ذاری دنیایِ کتاب دلت خون می‌شه. برجسبایی که آدما به دیوار چسبوندن، تمومِ نقاشی‌هایِ کافه، کتابدارایی که با لبخندِ تلخ جوابمونو می‌دن که دلشون برامون خیلی تنگ می‌شه... فکر می‌کردم فقط منم که انقدر غمگینم بابتش تا وقتی استوریارو تو فضایِ مجازی دیدم. نوشته ها رو خوندم نیستید ببینید که. بسته شدنِ دنیای کتاب به تنهایی خیلی غم داشت. چه برسه به این که با این روز‌ها هم مصادف شد.

آستانِ قدس دنیایِ کتاب رو بست. بازارِ رشت خرابه شد. خانه‌یِ کیک جمع شد. اتاقِ روزه‌خواری، کوهِ مدرسه.. من دیگه نمی‌تونم مکان‌هایِ موردِ علاقه‌م رو بشمارم نگین! الهه! دیگه نمی‌دونم دلم می‌خواد برایِ بارِ هزارم کجا برم و خسته نشم.

این غصه انقدر زیاده انقدر زیاد و غیر قابل گفتنه که آدم بی‌حرکت و بی‌صحبت می‌مونه. نمی‌دونه چی بگه. نمی‌دونه از کدوم گوشه شروع کنه. دلم می‌خواد ساکت باشم. لام تا کام حرفی نزنم. کاری نمی‌تونم بکنم. تا حالا خودم رو تو عزاداری ندیده بودم. حالا می‌بینم. دلم نمی‌خواد. نمی‌تونم کلمه ها رو سرِ هم کنم و تا جایی که جون دارم تصمیم گرفتم که بگم. یه روزی پست‌های سیو شده اینستا می‌پره. یه روزی شاید من نباشم اما این‌جا می‌مونه. دلم می‌خواد بگم چه روزی داشتم. که چه روزایی داشتیم.

خدا می‌دونه. خدا می‌دونه چه‌ اندازه خشم رو تو دلم نگه داشتم برایِ جملاتِ گفته‌ شده‌ تو اون برنامه توسطِ اون حروم‌زاده. تو کدوم یخچال؟ تو کدوم؟ حرومی‌‌. می‌گم بهت. تک تکِ اون پیکر‌هایِ بی‌جون جوونایی‌ان که تو حافظه‌یِ جمعی ذخیره می‌شن. تو قلبامون سنگینی می‌کنن. انقدر زیادن که با هر روز اشک ریختن هم خونی که ازشون ریخته شده پاک نمی‌شه. هیچ چیز این غم رو نمی‌شوره. چرا نمک به زخم می‌پاشید؟ چه‌طور می‌تونید وسطِ برنامه چنین چیزی رو این‌روز‌ها بدونِ منظور بگید. چه‌طور می‌شه هیچ‌کس نباشه بهتون بگه نباید به هر دلیلی با چنین چیزی شوخی کنید. چه‌طور می‌شه؟ چه طور امکان داره؟ خدایا. تمومش کن. من واقعا دیگه نمی‌تونم.

سن منه منتظریدی. گلدیم مبین. گلدیم مامان. مبین گلدیم بالام. گلدیم قربان اولوم. مبین پتو چکردیم اوستوه من سنی قویمازدیم بوجور دوناسان گلدیم. بواخ گلدیم مامان. باغیشلا منی مبین.

photo content
+1

می‌پرسی وطن کجاست؟ همین‌جایی که من زنده‌ام، و تو برایِ آزادی‌ام، زیرِ خاک خفته ای برادر...

من اصلا اصلا اصلا پتانسیل دوباره قطع شدنِ نت‌ها رو ندارم. تو بگو یک درصد. اگه امشب زدن امیدوارم رو سرِ اینترنت‌قطع کنا بزنن اول.

سر درد دردِ سر در سر سدر دردسر دسر رد در درد سر درد.

اصلا دلم نمی‌خواد تکون بخورم چه برسه به این که برقارو روشن کنم، لباس بپوشم، برم، درس بدم، با پسرا سر و کله بزنم و بیام.

از شدتِ گریه و غم و رنجی که دیدم و شنیدم انگار یه کلوخه صدا و تصویر گیر کرده باشه تو گلوم. از شدتِ فشارِ عصبی بیست هزار قدم. دور تا دورِ خونه. پاهام درد می‌کنن. سرم درد می‌کنه. وجودم. بودنم درد می‌کنه. می‌نویسم. حرف می‌زنم. پشتِ تلفن می‌شکنم. توییت، هشتگ، فکر، مدرک برایِ کی جمع می‌کنی آسمان؟ برایِ کسایی که این حد از واضحات رو درک نمی‌کنن؟ تا ۶ صبح بیدار بودم. زانوهام راست نمی‌شن از بس طول اتاق رو طی کردم. بگو برایِ کدومشون اشک بریزم؟ بگو اسمِ کدومشون رو بیارم؟

photo content
+3

What’s the point of anything.

11780.🖤

ازتون خواهش میکنم صدای افراد بازداشتی باشید لیست ۱   لیست ۲ ‌ ‌ ‌لیست ۳ ‌ ‌ لیست ۴ ‌ ‌لیست ۵ ‌ ‌لیست ۶ طریقه‌ ایمیل زدن به سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر برای بازداشت‌ شده‌های اخیر هم از اینجا چک کنید. نام‌شان‌ را صدا بزن و نام‌ها‌ را به‌خاطر‌ بسپار یادآوری خیلی از این افراد در خطر جدی اعدام هستن پس توییت زدن شما میتونه واقعا کمکشون کنه. و لیست افراد مفقودی بازداشتی و در خطر اعدام. همینطور اگه کار با توییتر رو اصلا بلد نیسیتد آموزش استفاده از توییتر رو از اینجا میتونید چک کنید. همینطور جزوه فعالیت امن و اطلاع رسانی درباره بازداشت شدگان و نکات ضروری درباره بازداشت و بازجویی، ارتباط امن در زمان قطعی اینترنت و تلفن همراه پس از احضار که خیلی به کارتون میاد.

انقدر فیلم‌هایی که ندیده‌م زیادن و انقدر کشته‌ها زیادن و انقدر آدم‌ها زیادن و انقدر مدارک زیادن که هر چه‌قدر هم ببینم تموم نمی‌شه.

هر روز. هر_روز. هر روز تلاش می‌کنیم در این خانه آفتابی بمانیم تا روزِ موعود.