ar
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

الذهاب إلى القناة على Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

إظهار المزيد
874
المشتركون
-8524 ساعات
+347 أيام
+30230 أيام
أرشيف المشاركات
_

امروز غروب یک مردی به خاطرِ این‌که جا نبود و در قسمتِ آقایانِ اتوبوس نشستم مرا بی‌فرهنگ خطاب کرد. بعد موقعِ پیاده شدن پولِ اتوبوس را نداد. (به قرآننن.🙂) 🚬🎻🙂

البته او آخر سر هم نیامد شهاب‌سنگ‌ها را با‌هم تماشا کنیم. من‌ هم پیامِ خداحافظی دادم و رفتم. ویس‌هایش را هم جواب ندادم. فکر م
+1
البته او آخر سر هم نیامد شهاب‌سنگ‌ها را با‌هم تماشا کنیم. من‌ هم پیامِ خداحافظی دادم و رفتم. ویس‌هایش را هم جواب ندادم. فکر می‌کنم که دیگر این واقعا last dance بوده باشد و چه لست دنس زشتی.

پروفایل‌هایمان در بله. (خیر بابا خیر به قرآن که خیر.)
+1
پروفایل‌هایمان در بله. (خیر بابا خیر به قرآن که خیر.)

بله:
+1
بله:

photo content
+2

I'm pretty sure that they aren't Iranian. _Riverdale
+1
I'm pretty sure that they aren't Iranian. _Riverdale

هر کی شنید آسمان دیگه چاوشی گوش نمی‌ده دلش گرفت.

اصلا این که مورد علاقه‌هات با سیاست قاطی و زشت و کثیف بشه بدتر از همه چیزه. چه مکان‌های مورد علاقه‌ت رو به‌خاطر سیاست ببندن. (اون کلاس، اون کتابفروشی، اون بازارچه). چه تنها خواننده‌ی مورد‌علاقه‌ت آهنگی رو بده بیرون که تو هی گوش بدی و هی فکر کنی و باز هم نتونی حق رو بدی بهش. بازم یک جایِ کار بلنگه. اینه که من موندم و ۸۶ آهنگ پلی لیست و دستی که از اون موقع تا حالا نرفته که حتی یکیش رو پلی کنه. کاش بعضی چیزایی که تو زندگی بهشون عشق می‌ورزیدیم همیشه صاف و شفاف می‌موندن. مثل تنگِ بلور.

تو این مدت خیلی آدما و خیلی از هنرمندا ناامیدم کردن اما هیچ‌کدومشون بدتر از محسن چاوشی نبود؛خیلی از همون کسایی که به خیال خودت اسمشون رو گذاشتی "سنگدلان روسیاه" برای آزادی همین مملکت کشته شدن اما شما حتی صدات هم در نیومد آقای چاوشی، فقط می‌تونم بگم تاسف!!

درباره‌ی سیاست بگم که وقتی توشی، بیشتر از هر وقتِ دیگه‌ای ازش فرار می‌کنی. با هانیه رفتیم بستنی بخوریم و هر حرفی زدیم جز این‌که امروز شیشه‌هامون لرزید و دیشب بغلِ گوشمون رو زدن. از محسن چاوشی هم بگم... از محسن چاوشی نمی‌گم. فعلا حرفش رو هم نزن.

photo content

جایمان را هم انداخته بودیم بله.
+1
جایمان را هم انداخته بودیم بله.

photo content
+1

photo content
+1

دو هفته ی اولِ عید رو رفتیم نهاوند و من برایِ اولین بار در طول تاریخ، یک‌طوری اشتها و خورد و خوراکم خوب شده بود که مامانبزرگم دم به دم اسپند دود می‌کرد و تا یک سیب از یخچال برمی‌داشتم مامان با تعجب نگاه می‌کرد. دو بار صبحونه می‌خوردم، دو بار ناهار، دو بار شام. آجیل و شکلات و میوه و تنقلات. عاشقِ زندگی بودم. هر روز بارون بود، مهمونی هایِ فراوان بود، دختر عموم بود. با زهرا از صبح تا شب بیرون بودیم و شب تا صبح با هم حرف می‌زدیم و شوخی می‌کردیم و ریز ریز می‌خندیدیم. صدای اذانِ گوشیِ مادربزرگ که می‌اومد، چفتِ هم و تو بغلِ هم می‌خوابیدیم. هر شب تا صدا می‌اومد، تند تند وصیت می‌کردیم و دستِ همو می‌گرفتیم. تموم که می‌شد می‌خندیدیم و به حرفامون ادامه می‌دادیم و ظهر به زور از خواب بلندمون می‌کردن. مهمونی‌ها کیف می‌داد. بچه‌ها اون‌جا زیاد‌تر بودن و شجاع‌تر هم بودن. حرفای من رو بلند بلند می‌گفتن و بحث می‌کردن. برایِ همین شنیدنِ بحثایِ سیاسی مثلِ اون‌طوری که این‌جاست اعصاب خورد‌کن نبود. حداقل حرفایِ طرفِ خودت هم می‌شنیدی و کم‌تر حرص می‌خوردی. غذا‌هایِ زیاد و خوشمزه. (لُر و این‌حرفا). هوایِ دلپذیر. عمویِ مهربون که سعی می‌کرد جایِ عمو کوچیکه که نبود رو هم پر کنه. (غم. تلخی.) یک روز از اون دو هفته، من موندم خونه‌ی خاله‌ی بابا. و تازه فهمیدم که چرا انقدر زهرا دوست داره بمونه اون‌جا. تو اون حال‌و‌هوایِ خوشِ و سرسبزیِ روستا، پیاده رفتیم خونه ی دا. تو راه ترشک‌هایِ به‌شدت ترش خریدیم. وقتی رسیدیم خونه، بچه‌ها رو فرستادیم دنبال نخود سیاه و زهرا اون سیگار‌ی که کش رفته بود رو اورد بیرون. با استرس و خنده و مسخره بازی، یه فوت من و یه فوت اون، دودِ تلخ و طعمِ ترشِ ترشک با هم قاطی شد و تو دهنمون چرخید. صورتامون جمع شد و دوباره با تعجب به این فکر کردیم که این سیگارِ مسخره و بدمزه رو چه‌طور تحملش می‌کنن و چند بار اه اه و پیف پیف کردیم و انداختیمش دور و آدامسامونو جوییدیم. بچه‌ها چیپس و پنیر‌هایی که درست کرده بودن رو اوردن و خوردیم و به پسرا ندادیم. مهمونی که شروع شد حیاط رو دور زدیم و تو خونه خالی "این دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه" و "خاله حمومی" بازی کردیم. ادایِ فیلم ترسناکارو در اوردیم. کلی عیدی گرفتیم. برگشتیم خونه‌‌ای که‌ مهمونی‌توش بود و دیدیم مردا و پسرا دارن مچ می‌ندازن. یه تیکه به پسرِ فامیل انداختم که مهمونی رفت رو هوا و همه خوششون اومد و خندیدن. امیرعلی هم دمِ رفتن با شوخی برام خط و نشون کشید. به این فکر می‌کردم که چی داره این‌جا... چیی داره این‌جا که هر وقت میام اگه مامانم بذاره، انقدر بهم خوش می‌گذره و به زندگی امیدوار می‌شم که دوست ندارم به این زودی برگردم خونه... .

sticker.webp0.13 KB

لحظه‌ی سال تحویل، مامان گریه می‌کرد و من دیگر برایم مهم نبود.

sticker.webp0.13 KB

هیچ چیزِ آن روز مثلِ چیزی نبود که فکرش را کرده بودیم. بیدار شدیم، به شدت تپش قلب گرفتیم، آن بیرون همه عصبانی بودند، در را آرام بستیم و با شدت کوردی رقصیدیم. حواسمان بود صدایمان از در بیرون نیاید تا گلدان را روی سرمان خاکشیر نکنند. هنوز هم خالی نشده‌ایم. هنوز تا یک دقیقه وصل می‌شویم به اینستا، کلیپی از شادیِ مردم می‌بینیم، یادمان می‌افتد، وسطِ بدبختی‌هامان بلند می‌شویم و یک دور تمام خانه‌ را می‌گردیم و می‌رقصیم. آخر هم خسته و کوفته پرت می‌شویم روی مبل‌هایِ نویِ بد‌رنگِ خانه.