ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

الذهاب إلى القناة على Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

إظهار المزيد
807
المشتركون
-1024 ساعات
+117 أيام
-12030 أيام
أرشيف المشاركات
اشک‌هایم چک چک می‌ریزند روی گل‌هایِ قالی. هر کدامشان به این فکر می‌کنند که چرا در این دنیا کسی تا به حال نبوده است که بترسد مرا از دست بدهد. چه وقتی که ماندم چه وقتی که رفتم.

sticker.webp0.13 KB

شرمنده‌م از زنده بودن. از این که هنوز نمرده‌م. از این که فقط یک جون دارم برایِ فدا کردن.

امروز اینستام باز شد. امروز بیشتر دیدم و شنیدم. تو این چهار هفته که تمام منابعِ در دسترس صداسیما بود و اخبار بله، همزمان هم وحشتناک بود مواجه شدن با این‌همه حقیقت، هم آرامش دهنده بود دوباره بینِ آدم‌هایِ با حقیقت قرار گرفتن. تنها نیستیم. هزاران نفر اون بیرون دارن برامون فریاد می‌زنن. حتی اگه هیچ‌وقت شنیده نشه، هزاران نفر اون بیرون، بیرون از ایران، دارن برامون فریاد می‌زنن! هزاران نفری که وصل شدن تا تونستن فیلم منتشر کردن. تا تونستن اسم‌ها رو جاودان نگه داشتن. تا تونستن از خودشون فیلم گرفتن و جنایات رو توضیح دادن. شک؟ به هیچ وجه. تا عمر دارم زیرِ پرچمِ این شجاعتم. تا عمر دارم می‌مونم پایِ تک تکِ عزیزانِ شهید شده. تا عمر دارم، واسه قطره قطره خونشون، می‌جنگم با هر چیزی که این نحسیِ جمهوریِ اسلامی رو تشدید می‌کنه.

بچه‌هایِ کلاس زبان اون کلاس اولیه که هنوز همه بچه‌ن و خورده شیشه ندارن و دوستم دارن، بچه‌هایِ کلاس زبان اون کلاس دومیه فقط اون لحظه‌هایی که دل به دلم می‌دن و حس می‌کنم اون لحظه ازم بدشون نمیاد، نگین، شیرکاکائو اگه شیر تو یخچال تموم نشده باشه، یه قسمت دیگه جیران، امید به پیام دادنِ یارو ۸ بهمن، نگین، اون رازی که تا درست نشده به هیچ کس نمی‌گم، فکر به آینده ی درخشانم اگه درست درس بخونم، فکر به هدفام، قرارایِ دوستانه، کاپشنِ خوشگلی که جدید خریدم، ادیتایی از شمال که هنوز نزدم، امید به وصل شدنِ اینترنت، وقتی بهم می‌گن آدمِ خوبی هستم، وقتی بابا عروس هلندی رو می‌ذاره رو شونه‌ش، چون هنوز ممکنه دنیایِ کتاب رو نبندن،، این روزا با این نخ ها به زندگی وصلم.

مگه نگفتید هفته‌یِ اولی که پریود تموم شه بهاره، هفته‌یِ دوم تابستونه، هفتهِ ی پی‌ام‌اس پاییزه و پریود هم که زمستون؟ این چه بهارِ مزخرفیه؟ مطمئنید مالِ من برعکس نیست؟

تولدم نزدیکه و این که انقدر براش برنامه داشتم و الان حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم انجامشون بدم و اصلا براش ذوق و شوقی ندارم این احساسو بهم می‌ده که دیگه هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز. بیست به جایِ نوزده. شصت و هفت به جایِ بیست و پنج. دیگه چه فرقی داره چند سالمه اگه هر روزِ تولد برام معنایِ خاصی نداشته باشه؟ اگه امروزِ تولد با فرداش فرقی نداشته باشه؟ تولد برام مهم ترین چیز بود. ذوق و شورِ جوونی بود. دیگه چه فرقی می‌کنه اگه قرار نیست اون کیکه رو بخرم، قرار نیست مثلِ اون چالشه تو اینستا عدد شیش رو برگردونم نهش کنم و با آهنگ بخونم که نوزده همون شونزدهه. قرار نیست پستِ جدید بذارم. قرار نیست کلی تبریک تولد بگیرم. قرار نیست آدمایی که خیلی وقته پیداشون نبود پیام بدن بگن تولدت مبارک. قرار نیست مامان بابام براشون خیلی مهم باشه. قرار نیست برنامه های جدید برای بهتر شدن بچینم. قرار نیست کلی تو نت و پینترست و اینستا بگردم تا روز تولدم یه کار هیجان انگیز جدید بکنم. قرار نیست از فردای روز تولدم بهتر درس بخونم و بهتر زندگی کنم. قرار نیست روز تولدم خوشحال ترین باشم. قرار نیست آرزو‌هام برآورده بشه. قرار نیست آهنگِ مخصوصِ نوزده سالگی گوش بدم و قرار نیست هیچ معنایِ دیگه ای جز بالا رفتنِ عدد داشته باشه.

کاش یک صفحه از یک کتاب بودیم. کاش یک شعر بودیم که در دفتر خاطراتی نوشته می‌شد. کاش یک صحنه از یک فیلم بودیم که با تمامِ وجود حس می‌شد. کاش قهرمانِ یک داستان بودیم. کاش یک افسانه بودیم. کاش ساز بودیم و کسی با هر نتمان درد می‌شد. کاش یک موسیقی بودیم که برایش گریه می‌کردند. کاش یک چیزی بودیم که درک می‌شد.

- چقدر ظلم شبیه به‌هم می‌شه. همون تعبیر و توجیحی که اسرائیل استفاده می‌کرد، ج الف استفاده می‌کنه.

هفت بیدار شدم. بعد از شش روز که پنج تازه خوابم می‌گرفت. چهار بار دلم لرزید. سه از یک و "یک از سه"! باز یادمان آمد..

چه می‌کردم. هر چه می‌کردم غصه‌ها بیشتر بودند. پر‌رنگ‌تر جا می‌انداختند رویِ خاطرات. دیگر نه صدایِ آوازِ قناری می‌آمد و نه شورِ اولِ صبح‌ها بیدارمان می‌کرد. می‌خواستیم بخوابیم. می‌خواستیم آن‌قدر بخوابیم که هر چه ستاره و دریا و ریرا می‌دانستیم از یادمان برود.

چه‌قدر به لحظه‌یِ چشیدنِ طعمِ سیبِ سرخِ آزادی نزدیک بودیم. یادت هست؟ می‌گفتم فکرش را بکن از سینما بزنیم بیرون و همه هلهله سر داده باشند. فکرش را بکن چراغ‌هایِ سینما که روشن شد بختِ ما هم روشن شده باشد. فکرش را بکن چند‌ ساعت دیر‌تر برسیم خانه، چون در خیابان جشن بود و ماشین ها حرکت‌ نمی‌کردند. سرنشینانش در خیابان بودند. از خوشحالی می‌رقصیدند. یادت هست به تو گفتم لباس‌هایِ خوب بپوش...

۲۰۰۰۰ جان، ۲۰۰۰۰ رویا، ۲۰۰۰۰ اسم. خدایا تو هم بی‌طرفی؟

خب باشه. صریح می‌گم. می‌گم چون اگه نگی، می‌گن نگفتی. من معترضم، اغتشاش‌گر نیستم. تو این اعتراضات، مامان بابام تو خونه زندانیم کردن که نتونم برم خیابون. چون منو می‌شناختن. موقعِ کلاس رفتن، خودشون می‌بردن، خودشون وایمیستادن تا برگردم، خودشون برمی‌گردوندن. طرفِ زن‌زندگی‌آزادی هستم. طرفِ اعتراضات هستم. طرفِ مرگ بر دیکتاتور (مستر خامنه‌ای و کل دولتشون) هم هستم. کلی دوستِ مذهبیِ خوب داشتم و دارم، که باهاشون مشکلی نداشتم و ندارم. از مجاهدینِ خلق حمایت نمی‌کنم. از پسرِ شاه هم حمایت نمی‌کنم. از ترامپ هم حمایت نمی‌کنم. اما بی‌طرف نیستم! طرفم مشخصه. انقدر راهِ نجاتی نبوده، که مثلِ خیلیایِ دیگه منتظر بودم یکی از بیرون نجاتمون بده. با این که عواقبش هم مشخصا ممکنه بد بوده باشه. دارم زندگی می‌کنم، واسه کنکور می‌خونم، بزرگ‌ترین مشکلِ زندگیم دعوا‌های کم و بیش با خانوادمه که هر روز درست می‌شه و هر روز حل می‌شه، خانوادمو دوست دارم، دوستامو دوست دارم، زندگیمو دوست دارم‌. بیماری قلبی ندارم که بیفتم یکهو بمیرم، افکار خودکشی ندارم، از کسی هم پول نمی‌گیرم که برم یه جا اغتشاش درست کنم. رانت‌خور نیستم، سهمیه ندارم، جد و آبادم هم به جایی وصل نبودن. کشاورز بودن. تو زمیناشون، کشاورزی می‌کردن. تو کیفم چاقو حمل نمی‌کنم، فندک حمل نمی‌کنم، هیچ چیزِ خطرناکِ این‌چنینی‌ای تو اتاقم ندارم. به چیزی اعتیاد ندارم، مشکل روانی ندارم، عادتِ خطرناکی ندارم، اختلالی ندارم. داعشی نیستم، تا حالا به کسی آسیب نزدم، (چرا یه بار زدم تو گوشِ یکی)، سابقه‌دار نیستم. یه دخترِ ۱۸ ساله‌م. چند روز دیگه می‌شه ۱۹ سالم. قصدِ انجامِ کارِ خاصی هم ندارم. ناراحتم، تا جایی که تونستم اعتراض کردم، تو فضایِ مجازی با آدما بحث می‌کنم و تا جایِ ممکن اسم هارو جاودان نگه می‌دارم و جبهه‌مو مشخص می‌کنم. می‌خوام درسمو بخونم که دانشگاه خوبی قبول شم. همین. اگه فردا یکهو افتادم مردم، اسمم رو تو لیست این وری ها یا اون وری ها نزنید. #رها_بهلولی

به زور شاد باش اما خجالت نکش. عزادار باش اما خجالت نکش. اونی که باید از بودنش خجالت بکشه تو نیستی.

Repost from سَبيدو
اینجا همه حس می‌کنند چیزی عزیز و ارزشمند برای همیشه از دستشون لغزیده و رفته، شاید تعبیر همون کابوس‌هایی که مدام می‌دیدیم که به مدرسه و دانشگاه رسیدیم و ناگهان فهمیدیم آزمون و امتحانی برگزار شده و ازش جاموندیم، دیگه در هیچ‌کجای این شهر سکوت به معنای آرامش نیست، هرمنظره‌ای بیشتر گزارشگر جای خالی چیزهاییه که مدتهاست از دست‌رفته، ما از دست دادیم، تموم اون چیزهایی رو که هرگز نداشتیم

نمی‌تونم بنویسم. حالا می‌فهمم که شعر و فیلم و هنر هم در عمق حادثه مرهم نیست. مناظری دیدم و خبرهایی شنیدم از فکرم بیرون نمی‌رن. از فکر هیچ‌کدوممون بیرون نمی‌رن. فکر می‌کنم که یک غم فراگیر بر تمام احساساتمون سایه انداخته و مثل یک سیاهچاله امید و آرزوهامون رو می‌بلعه. به شخصه و به عنوان فردی که دید امیدبخشی به اطراف و زندگی داشتم، دیگه امیدی ندارم.

گویی مردمان دیگری وارد کرده‌اند و ما در وطن بیگانه‌ایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت می‌میرند. طومار شیخ شرزین - بهرام بیضایی @Filmophillia

وصل که می‌شم باورم نمی‌شه وصل شدم.

Repost from N/a
حالا که دوباره بعد ۱۳ روز وصل شدم خواستم بگم که : همچنان مرگ بر دیکتاتور