نشانیِ سوّم
الذهاب إلى القناة على Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
إظهار المزيد819
المشتركون
+1524 ساعات
-97 أيام
-11530 أيام
أرشيف المشاركات
812
امشب بیشتر از شب هایِ پیش از هم پاشیده بودم. چند ساعت بود که به آسمون نگاه کردم و ستاره دنبالهدار ندیدم. نه گریهم میگرفت و نه ذهنم آروم میشد. دستام درد میکرد. تو بعضی غمهام تنهایِ تنها بودم و این بخشش دیگه زیاد هم اذیتم نمیکرد.
812
اما قبل از این که آفتاب بزنه، من یک دور به تمامِ زندگیِ از سر گذرونده فکر کردم. به رویاهام فکر کردم. به همه آدمایِ زندگیم فکر کردم و یکهو حس کردم که چه قدر هممون کوچیک و کم و ناچاریم. چهقدر حس میکنیم میتونیم نقشِ شخصیتهایِ مورد علاقهمون تو زندگیهایِ مورد علاقهمون رو بازی کنیم و نتونستیم. حالا دوباره دستام درد میکنن و قبول کردم که نمیتونم یک روز این چرخه رو متوقف کنم. یک روز نمیاد که دستام دیگه درد نگیرن.
فکر میکنم. منتظرِ آفتاب میمونم.
812
یادم نمیاد آخرین بار صبح هایِ زود کِی منو مشتاق به تلاش و شروعِ زندگی و فکر به آینده و انگیزه کردن. ما سالها با استرس بیدار شدیم و رفتیم مدرسه. سالهایِ دورتر از استرس هایِ صبحگاهی هم، هر چی تلاش میکردیم نمیرسیدیم.
صبحهایِ زود، من رو یادِ این میندازن که رویایِ شبها دروغ و دستنیافتنیه و تلاشِ روزها یه تردمیلِ بیپایانه. نه نورِ ضعیف میذاره چشمامو ببندم و خیال ببافم و نه میتونم از جام پاشم و زندگی رو شروع کنم. سراسر نا امیدیه.
چند ساعت بعد آفتاب میزنه و انگار زندگی تازه شروع میشه.
812
+1
اینکه genius girlfriend خطاب بشم رو دیگه تو زندگیِ بعدی نمیخوام حتی. تو همین زندگی میخوام. 🙏✨
812
چهل روز است
که تاریکی بر نقشه نشسته، اما
تو مپندار
که ستارگان خفته در خاک
خاموشاند...
812
ولی من هر شب کانالتو چک میکنم رها. که زمان یه معجزه بده بهم. دوستت بشم. برگردی به این زندگی و خاک. به عشق ورزیدن. به زمینی بودن.
812
من شیفتهیِ عکسهایِ چاپی و بیرون از فضایِ دیجیتالم. دور تا دورِ اتاقم پر از عکسه. رو میزم، تو دفتر خاطراتم. هی نگاشون میکنم. بیشتر از عکسایِ تو گوشی و کامپیوتر.
باید یه آلبوم بخرم.
812
عکسایِ جدیدو چاپ کردم زدم به دیوار. جایِ اون عکسایِ خالی که ته کشوان. جایِ عکسایِ منتقل شده به دفتر خاطرات و جایِ عکسایِ پاره شده. زدم به دیوار نگین رو.
و خیلی قشنگه.
812
"من نمیدونم میخوای امسال روزه نگیری و یا نماز نخونی. فقط سحری باید پاشی تا محیا نگه چرا آبجی روزه نمیگیره." She said.
812
Riverdale, session 4, episode 8,
از دقیقهی 6:37 تا 9:06، همون مکالمهایه که من تو یه دنیایِ دیگه با مامان خواهم داشت. تو یه دنیایِ دیگه چون اونجا بهم نمیگه چرا دامنِ کوتاه پوشیدم، تو یه دنیایِ دیگه چون اونجا موهامون زرده و تو یه دنیایِ دیگه چون اونجا پولِ تراپیست رفتن دارم.
و ناامیدکننده ست که حتی تو یه دنیایِ دیگه، مامان قراره دقیقا همون شکلی گریه کنه، همون شکلی توجیه کنه، همون شکلی درک نکنه و همون شکلی بذاره و از اتاق بره.
812
جوانی در میان جمع با پرچم به خاک افتاد
به دوشش پرچم ایران به خونش رنگ شد پرچم
میان جمع شوری شد که افتاده است او کاوه !
درفش تازه خونین شد به خونش قلب ها محکم
برای خاک خود افتاد و دشمن پیش روی ما
بکش من را بکش مارا که هر شادی شده ماتم
مرا شرم است در ایران که دیگر نیست ایرانی
شکوه از دست ها رفته بخوان بار دگر ای غم
ولی با قلب خون الود و زخمی در میان باید
که ما فرزند ایرانیم و اینجا نیست بی رستم
و ما جای پدرهامان و ما تمثیل هر کاوه
به پای پرچم ایران دهیم از جان ،همه ،هر دم
صف گرگان شکستن را جوانان خوب دانسته
به هنگام شکن باید همه در پیش هم با هم
کسی دیگر نمی اید برای زخم خود خورده
که ایران را نباید داد جز ایرانیان مرهم
سما امروز میگوید که خورشید است چون ایران
دمد هر صبح بر بالا و مارا فخر این پرچم
1404/11/5
μ.π
