نوشین شادفام
الذهاب إلى القناة على Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
302
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
303
در ادامه یاداشت قبلی:
از یک طرف شاهد نیروهای بنیادگرا هستیم که پوشیدن برقع را اجباری می کنند و از سوی دیگر با جوامع مدرن رو برو هستیم که برهنه گی را نماد آزادی می پندارد و برهنه گی برای تبلیغ و ترویج بسیار می شود؛ اگر چه ممکن است این دو بسیار متفاوت به نطر برسد؛ اما هر دوی این ها نمادهای شنیع تحقیر زنان هستند. وجه مشترگ آن ها این است که هر دو مظهر جهان امروز هستند؛ جهانی که صفت مشخصه اش وجود اشکال وحشتناک ستم(هم ستم های سنتی و هم ستم های مدرن) در آن است؛ جهانی که سرمایه داری امپریالیسم بر سراسر آن غلبه دارد؛ جهانی که باید آن را زیر و رو کرد و از اساس تغییر داد واین تغییر ممکن نیست جز با آگاهی خود زنان اگر زنان در پی حفظ جوهره انسانی خویش است دیگر دست از روضه خوانی و مظلوم سازی خود بردارد گاهی هم از آینه به بیرون نگاهی بیندازد.
303
شما در چه قرنی زندگی می کنید؟
من همچنان گیج از این تقویم به آن تقویم می دوم. خیلی وقت است که فهمیده ام ما آدم ها معاصر هم نیستیم. آدم ها حتی آنها که در همسایگی هم در کوچه و خیابان و یک محله و یک شهر زندگی می کنند، شاید هر کدام در قرن جداگانه ای زندگی کنند.
یکی هنوز در غاری نشسته با سنگ، سر استخوانی را تیز می کند، تا در چشمی دشمنش فرو کند؛ دیگری شیوه های زیست اخلاقی در مریخ را مدون می کند.
شاید قبل از اینکه با کسی گفتگو کنیم باید از او بیپرسیم: ببخشید شما در چه قرنی زندگی می کنید؟
آدم ها اما جواب این سوال را نمی دانند، چون هر کسی که در هر قرنی ساکن است گمان می کند آدم معاصر است!!
ما زبان یکدیگر را نمی فهمیم، باید و نباید ها و چرا ها و چگونه های همدیگر را درک نمی کنیم چون به زمان های متفاوتی تعلق داریم.
شاید تنش و تناقص که در افغانستان جاری است، ماجرای تقابل زمان است، شاید ماجرای تفاوت تقویم هاست.
شاید حاکمیت در تقویمی سیاست می راند که چند صد سال با تقویمی که جوان ها در آن اند فرق دارد.
در یک تقویم بریدن دست و پا و به دار آویختن مجرمان شکنجه و داغ و درفش رفتار عادلانه و بدیهی است و در تقویم دیگر مصداق خشونت و بی عدالتی است.
در یک تقویم زن، مهریه و شیربها و نفقه می گیرد و اجازه سفر و حضانت فرزندانش را ندارد و دیه اش نصف مردان است و ناموس این و آن است و اسم همه این ها کرامت زن است و در قرن دیگر همین ها توهین به ساحت زن به شمار می آید.
در تقویم مردم رعیتند، هویتی ندارند و به مسلمانان و نامسلمان و کافر و پاک و مومن و شیعه و سنی و هزاره و پشتون و... و نجس و پاک تقسیم می شوند. و در تقویمی دیگر هر انسان به صرف انسان بودن به هر زبان و نژاد و باور مذهبی صاحب حق است.
اکنون در سال 2026 ما چگونه و به چه زبانی می توانیم برای حاکمان توضیح دهیم که در چه قرنی هستیم و مردم این سرزمین دارند برای چیزهای مبارزه می کنند که دهه ها نه که سده ها پیش به نتیجه رسیده است.
ما برای آینده داریم می جنگیم که خیلی وقت است گذشته دیگران است.
ما که هنوز در سده های نخستین در هزاره قبل گروگانیم!
شما در چه قرنی زندگی می کنید؟
303
تاره از بازار به خانه رسیده بودم. سر و صدای پدرم همه حویلی را گرفته بود، بلند بلند در باره من حرف می زدند.
می گفت کجا رفته این دختر؟
مادرم می گفت: خیره او مردکه تاهنوز کل گی نپوشیده تازه یک گفتند دیگه!
با خود گفتم: کی؟ چی ره گفته؟ چی گپ است؟
با چوری های سرخ رنگ که تازه خریده بودم دیدم و خندیدم. گفتم: خدان پدرم باز چه می گه، خیرس دنیا به صدای زیبای تو نرسه چوری گگ هایم.
داخل خانه شدم و پدرم در روبرویم ایستاد. سلام کردم.
گفت: علیکم کجا بودی تو او دختر. بدون چادری از خانه شور نمی خوری فامیدی! امروز طالبا گفته اگر دختری ره بدون چادری ببنیم، پدرشه زندانی و خودیشه شکنجه می کنیم! یک کاری نکو که مه ده بلا بیفتم. فامیدی او دختر توره میگم؟
صدایم می لرزید ترسیده بودم، با صدای لرزان گفتم: فامیدم پدر جان، ولی مه بخدا کاری نکردم حجاب سیاه داشتم، رو بند داشتم. حجاب کرده بودم.
سرم فریاد کشید و جواب داد: زبان نکو او دختر، چیزی ره که گفتم ره عملی میکنی بدون چادری نبنمیت!
رفت و از کنارم گذشت، من که چون قاتلان، و گناهکاران سرم خم مانده بود، داشتم فکر میکردم چگونه با چادری سر کنم؟ ناگهان صدای پدرم را شنیدم که از آن طرف حویلی می گفت: خوب می کند همی طالبا خو، بیخی ای زن ها ره که گپ نزدی خر خوده دراز بسته می کنند. نمی فامند حجاب شرط زن بودن و اسلام است. بخیر همتو کنند تا چند ماه آینده آدم می شه!
حرف های پدرم، چون برخوردی خنجری قلبم را پاره پاره می کرد، یعنی من اینقدر بی راه بودم، که پدرم چنین خوشحال شده بود. جگرم خون شد، مغز مغزی استخوانم داشت می سوخت.
حرفی نزدم. شب دوباره سر سفره ای غذا حرف از این دستور طالبان شد، که زنان باید چادری کنند. ورنه سه روز پدران و پدربزرگان شان زندانی و خودیشان تنبیه می شود.
برادرانم هر چهار شان؛ شروع کردن به هیر هیر خندیدن. همه با یک دهان شروع کردند به جنش گرفتن و تمسخر ما. یک اش از میان گفت: اخخخ دل مه یخ کدن ای طالبا، از بس که روی سرک ره هرزه گرفته، و هر رقم کالای بی عقل ها واری می پوشند. باش که کمی قید شوند که قلین شان پایان بیایه و گفته پدرم که آدم هم شوند.
دوباره قاه قاه خندیدن.
دیگر نتوانیستم سر سفره دوام بیاورم، هرچند خوشی های مرد سالارانه ای فامیلم آتش می زد. گفتم خیر، شاید این ها همان قدر فهم دارند. سواد مکمل ندارند. مشکیلی نیست. رفتم تا با نامزدم حرف بزنم. او سواد داشت، به او اعتماد داشتم. با خود گفتم او حتما روحیه ام می دهد. هر چه مردم گفت خیر مهم نیست، همسرم مهم تر از این هاست، زنگش زدم، و در عین صحبت با او شروع کردم با ساعت تیری با چوری هایم.
برایش گفتم: حمید صدای چوری هایم را می شنوی؟ امروز گرفتم شان خیلی زیبا هستند به رنگ سرخ، می فامم خوشت می آیه.
جواب داد: امروز بازار رفته بودی؟ چه پوشیده بودی؟
+حمید لطفا تو لااقل شروع نکو، حجاب پوشیده بودم، خوب چه فرق داره؟
_ او دختر مگم ت خبر نشدی از حکم طالبا؛ حالی طالب هم راست میگه او دختر، میری ده سرک با قد، اندام و کالایت صد نفر ره خراب میکنی خوب است. مه کتی همی حرف طالبا بیخی موافق استم. سر از صبح چادری کنی فامیدی؟ مه زن بی حجاب ره کار ندارم که طبیعت دیگرا ره خراب کنه کد بی حجابیش.
تماس را قطع کردم. دلم دیگر آتش گرفته بود، من بیست و سه سال داشتم. استاد مکتب بودم. ولی هنوز حق انتخاب لباس را نداشتم. هیچ کس یارم نبود. حتی با آنکه عهد یک عمر بسته بودم، و همدم می خواندمیش نیز به ذلت ام راضی بود.
قهر بودم، نا امید، خسته، پر از غضب، دلم گرفته بود از این همه زن بودن و تاوان دادن.
فردای آن روز، صبح وقت، با چادری بیرون زدم به شهر. در میان انبوه مردان، چادری ام را کشیدم. بر چوب آویختم، پلته ای را روشن کردم و به آتش کشیدم. همه ای مردان به سویم جمع شده بودند. یکی می گفت این فاحشه را نگاه کنید چه می کند، یکی می گفت طالبان را خبر کنید، ولی من ایستادم تا همه چادری ام تبدیل به خاکستر شد. در آنجا بود که مردم هم چون فرخنده بر من حمله ور شدند، مشت و لگد های شان را احساس می کردم، از دماغم خون جاری بود، آخرین حسم از سنگ بود که بر پیشانی ام خورد. آن سنگ خیلی درد داشت. چشمم را که باز کردم، نامزدم را دیدم، او به سویم انداخته بود، و پدرم که پشت اش ایستاده بود. من را تماشا میکرد، که چگونه می میرم.
303
یکی نوشته به درک که نگرفتی. ما که گرفتیم چه کدیم...مدرک 16 داریم و بی کاریم.بیرون رفته نمیتانیم، پارک رفته نمیتانیم. کار نداریم، وظیفه نداریم، آزادی نداریم. اصلا به عنوان یک انسان از هیچ گونه حق و حقوق برخوردار نیستیم.این دنیا برای ما یک عمر زندگی آزاد، یک عمر زنانگی، یک عمر خوشحالی، یک عمر آرامش بدهکار است. کاش در دنیایی بعدی باد باشم، سرکش، آزاد و رها...
ولی من میگم کاش اصلا دنیایی بعدی وجود نداشته باشه.این زندگی با تمام سختی هایش قشنگه.اینقدر نا امیدی برای نسل جوان و نوجوان پخش نکنیم لطفا.بگذارید آنها شما ره الگوی خود بری مقاومت کردن قرار بته... فرض کنید اگر ما همیشه در آرامش میبودیم، همیشه همه چیز ره بدون هیچ تلاشی به دست می آوردیم، دیگه موفقیت و خوشحالی معنی نمی داشت. پس بیاید باور کنیم که مشکیلات بخشی از زندگی است نه خود زندگی... گاهی خوب است که با تمام وجود مان مشکیلات را مزه مزه کنیم و طمع اش را بچشیم. اینطوری بیشتر برای خوشحالی ذوق میکنیم. و بیشتر از زندگی لذت میبریم.مه فکر میکنم در هرجایی از دنیا که بوریم نمیتانیم از مشکیلات فرار کنیم. هر جای دغدغه های خودیشه داره. آرامش در همین وطن خود ما است، نیاز نیست جای دیگه دنبالش بگردیم. باور کنید آرامش در همین خانه های کاهگیلی پایین دهکده، در هی هی چوبان ها، در بع بع گوسفندان، در نوشیدن یک گیلاس چای داغ در بعد از ظهر، در بلندی های کوه ها، در صدای کودکان، در دیدن یک دوست، در راه رفتن در جاده های خاکی وطن مان، در صدای پدر و مادر مان در دیدن همین وطن ویرانگ خود ما و در دیدن مردم خود ماست.
هیچ کشور دیگری آرامش را دو دستی به ما تحویل نمیکنه، آرامش همین جا است. فقط بیاید کمی زیادتر ببنیم که آرامش خود ره در کجا پیدا میتانیم. زاویه دید خود ره تغییر بتیم...
303
نمراتم به شدتت در این کویز پایین آمده. این اصلا خبری خبی نیست. از استاد پرسیدم؛ استاد چرا نمراتم این طور شده؟ می گویند: تو به جای تشریح، تعریف کردی سوال ها ره...
اینم اصلا منصفانه نیست. من همراه با تعریف، مثال زدم. همان درست است دیگه. مه که منظورم را رساندم، پس اصلا منطقی نیست که بخاطر تشریح و تعریف پنچ پنچ نمره کم گرفتم.
بعد استاد در ادامه مسیجش می گوید؛ پنج پنج نمره است، اصلا مهم نیست. زیاد که کم نکدیم.
چیزی نگفتم. پیامش را لایک کردیم و تمام. شاید برای استاد کم نباشه. ولی برای من چرا... خیلی هم کم است. اصلا این طور نمی شود. باید به فکر راهی دیگر باشم. خودم را امید های واهی میدهم.
نه نه نباید این طوری می شود😭😭
حالا چه کار کنم؟؟ 😢
303
🌟فرصت های که فعلا برای دوره مکتب باز میباشد:
- بورسیه مکتب سوله در کشور رواندا
روشن ثبت نام و اطلاعات کامل در لینک ذیل(https://whatsapp.com/channel/0029VbCTJcHBvvsjPyyyTV2J)
- کورس های افسو با حمایت هزینه انترنت
روش ثبت نام و اطلاعات کامل(https://whatsapp.com/channel/0029VbCTJcHBvvsjPyyyTV2J)
- مکتب بینالمللی Living Wisdom International School
روش ثبت نام و اطلاعات کامل در این لینک(https://whatsapp.com/channel/0029VbCTJcHBvvsjPyyyTV2J)
303
راستی یکی تان ده چت ناشناس درباره مکتب آنلاین سوال کرده بودین که اسنادش معتبر است یا نیست؟ که مه میخاستم جواب بدم دستم خورد پاک شد. به نظر فعلا فقط بخوانید و به معتبر بودنیش زیاد فکر نکنید. او مکتب های ره ک میخواهید بخوانید. وقتی اونا ادعای معتبر بودن میکنند. باید پاسخ گو هم باشند.ولی به نظرم مهم فقط یاد گرفتن است. مثلا مه وقتی بخایم یک زبان ره بخوانم و یاد داشته باشم همو خودیش مدرک است. نیاز به مدرکی نیست. یاد داشتن خودیش مدرک است.
ماند حساب وظیفه و بورسیه، خوب بعضی مکاتب آنلاین که سند دوزاده یا همو دیپلوم ره میتن، به جز افغانستان و ایران ده دیگه کشورا میچله،پس شما میتانید بخانید. و دیگه اسناد های آنلاین ره مکتب های خصوصی قبول داره، میتانید کار هم بکنید. پس دیگه مشکیل نداره راحت بخوانید و تجربه کنید.
و اگر هم خیلی مجبور شدین یک مدرک بخرید، البته اگر بدون یاد داشتن اقدام کنید که خیلی بده ولی اگر در یک مکتب آنلاین با تمام وجودیتان درس بخوانید و از مدرک تان راضی نبودین، ده الی بیست هزار مدرک بخرید. البته تا مجبور نشدین ایتو کاره نکنید. ک تمام عمرتان عذاب وجدان داشته باشید. یا از خاطر ک مه گفتیم هم ای کاره نکنید.😁
ولی به نظر اگر یک مدرک بتانه جان چند نفر و یا یک فامیل ره نجات بته، خریدن اش کار زیاد بدی نیست. زندگی است بعضی وقتا پیش میایه ولی صد فی صد خوب نیست. به شرطی به نظرم خوب هست. که یاد داشته باشید، از حق کسی دیگه استفاده نکنید.کدام مشکیلی برای خودیتان یا عزیزای تان پیش نیایه خب هست. البته اگر خیلی مجبور بودین به ای کار اقدام کنید هر وقت نی. فعلا خو مکاتب آنلاین است. میتانید پیش ببرید و دست به کارهای خلاف قوانین جامعه نزنید، بشینید راحت درس تان ره بخوانید. خدا مهربان است. شرایط حتما تغییر میکنه. او هم در افغانستان که ما شاهد پادشاه گردیشی های زیادی بودیم. پس خیلی امیدوار باشیم. 😁
303
دیروز استاد پرسید که میخواهی چیکاره شوی و من ساکت ماندم.
بعد گفتم: استاد، من به یکحال نیستم یکروز دلم میخواهد داکتر شوم، یکروز قانونوال، یکروز وکیل، یکروز روانشناس، یکروز انجینر، یکروز رسام، یکروز نجار، یکروز آرایشگر، یکروز خبرنگار، یکروز فقط میخواهم کتابخانه باز کنم، یکروز... هیچ.
با خودم فکر کردم: واقعا میخواهم چیکاره شوم؟ بعد...
دایرةالمعارف بودن خاص نیست؟👀🤌🏻
303
نان های سرخ را که نذر گرفته بودم. دادم به کاکا، چقدر هم خوشحال شده بود.
همان طور میرفت، با خودش میگفت؛ گشنه هم استم، بورم خانه اینا ره قد چای بخورم چه یک مزه ای بته یارب...
303
غذای شب را آماده کردم، فقط مادرم را گفتم: در این دقیقه زیر دیگ را کم کن.
میگوید: خودت کم کن که یاد بگیری.
مادررممم! مادر عزیزم! من خودم پختمش! دقیقا چی را یاد بگیرم؟
