ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

‌ مـآرســـی، شـبحِ اُپـِـرا ؛ ‌‌ ‌ ‌ ‌

‌ مـآرســـی، شـبحِ اُپـِـرا ؛ ‌‌ ‌ ‌ ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

“ ‌ ‌ ‌ داستانِ واقـعی از آنجایی شروع شـد که فهمیدم ؛ داروهآیم دیگــر اثری بر من وافکارِ ترسناکم ندارند ، تو بگـو بـِہـشت واقِـعی کجاسـت ؟

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 514
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
چه ظریف از گذرِ زمان و فقدان‌هایی نوشتی که بی‌آنکه متوجه باشیم، بخشی از وجودمون رو با خودشون می‌برن. به‌نظرم زیباییِ نوشته‌ات در اینه که بزرگ‌شدن رو نه در گذرِ سال‌ها، بلکه در پذیرفتنِ چیزهایی می‌بینه که دیگه به ما برنمی‌گردن. قلمت آرامه، اما حرف‌هاش اون‌قدر عمیقن که آدم رو به فکر فرو می‌برن؛ انگار هر جمله، دریچه‌ای به خاطره‌ای دور و حقیقتی آشناست. گاهی ادبیاتِ زیبا همینه؛ به زبون آوردنِ چیزهایی که خیلی‌هامون در دل داریم، اما هرگز نتونستیم به این ظرافت بیانشون کنیم. واقعاً دلنشین و تأمل‌برانگیز بود ، خسته نباشي آچا .

زمان سپری می‌شود، بی‌آنکه از ما اجازه بگیرد؛ و ما می‌مانیم و تکه‌هایی از خودمان که درگذشته جا گذاشته‌ایم... شاید بزرگ‌شدن، چی
زمان سپری می‌شود، بی‌آنکه از ما اجازه بگیرد؛ و ما می‌مانیم و تکه‌هایی از خودمان که درگذشته جا گذاشته‌ایم... شاید بزرگ‌شدن، چیزی جز آموختنِ زندگی باهمین فقدان‌ها نباشد؛ با جای خالی آدم‌ها، با رؤیاهای ناتمام و باحقیقتِ تلخِ این‌که هیچ لحظه‌ای، حتی اگر تمامِ جهان را در خود جای داده باشد، برای همیشه نمی‌ماند.

فور کنید
واکنشتون به وقتی که اشتباهی پیامتون فقط از طرف خودتون پاک میکنید. با استیکر نشون بدین

قلمت چقدر آرام و بی‌رحمانه آدم رو به عمقِ یک دلتنگی می‌کشونه؛ انگار هر جمله، اعترافی‌ست که مدت‌ها پشتِ سکوت پنهان مونده بوده. چیزی که بیش از همه دوست داشتم، این بود که نعناع رو نه در هیئتِ آدمی که صرفاً از رفتنِ کسی شکسته، بلکه در قامتِ کسی نشون دادی که برای موندن، بارها از خودش گذشته و حالا برای نخستین‌بار، با تمامِ دردش، خودش رو انتخاب می‌کنه. به‌خصوص اون‌جا که حتی در خیال هم از فرمانده آرامش نمی‌گیره؛ گویی نبودنش به‌اندازه‌ی حضورش دردناک شده. این ظرافت در پرداختِ احساسات و این‌که چطور دلتنگی رو از دلِ کلمات به جانِ خواننده می‌رسونی، واقعاً تحسین‌برانگیزه. قلمت نه برای گریاندن، که برای فهماندنِ درد می‌نویسه؛ و به گمانم، این از زیباترین توانایی‌های یک نویسنده‌ست. خسته نباشی آچا فوق‌العاده بود .

قلمت یه غم عجیبی داره؛ از اون غم‌هایی که فقط خونده نمیشن، بلکه تا مدتی بعد از خوندن هم گوشه‌ای از ذهن آدم باقی می‌مونن. خیلی دوست داشتم که چطور از یه عشقِ ازدست‌رفته، چیزی فراتر از دلتنگی ساختی؛ انگار شخصیتت دیگه حتی نمی‌تونه بین خاطراتش و واقعیت تفاوتی قائل بشه. مخصوصاً اونجایی که می‌گه «تنها تو می‌دانی که تو جانای منی»، به نظرم یکی از قشنگ‌ترین قسمت‌های نوشته‌ته؛ چون تمام اون عشق رو توی یک اسم و یک راز خلاصه کرده. پایانش هم تلخ و تأثیرگذاره، آدم دلش می‌خواد به این دیوانه بگه جانا برنمی‌گرده، اما از طرفی دلش نمیاد امید آخرش رو هم ازش بگیره. واقعاً قلمت دوست‌داشتنیه، چون احساساتت رو بی‌پرده به تصویر کشیدی و اجازه دادی خواننده خودش درد شخصیتت رو بفهمه. امیدوارم بیشتر ازت بخونم. خسته نباشی آچا فوق‌العاده بود .

اکنون دیگر نمیدانم از تو چه بنویسم، انگاری که نه تنها خودم را تمام کرده‌ای بلکه جوهر قلمم هم دیگر آنقدر که از تو نوشته است تمام شده است؛ کاش می‌توانستم راهی برای خالی کردن دلتنگی‌ام برای تو پیدا بکنم اما حالا خنثی شده‌ام، نه از چشمانم اشکی می‌آید نه از لب‌هایم حرفی نه از قلمم نوشته‌ای.
هیچگاه فکرش هم نمی‌توانستم بکنم آن دو چشمانِ به وسعت بی‌ کرانگی که گویی تمام جهان در ژرفای نگاهشان خلاصه می‌شد که مرا عاشقانه نگاه می‌کردند،‌یک روزی با دیدنشان تمام تنم از سردیِ شان یخ بزند، فکرش را نمیکردم جانای من که هر ثانیه آغوشم را می‌طلبید حالا یک روز دیگر حتی نمی‌خواهد در یک متری این دیوانه بایستد.
لب هایم بوسه های شیرینت را میطلبد اما قرار نیست دیگر مرا مشتاقانه ببوسی و این مانند این میماند که انگار صد هزار سال لب‌هایم به آب نرسیده است.
دیگران یادداشت‌های این دیوانه را می‌خوانند و چند باری یکی از آنها پرسید: جانا چیست؟ جانا کیست؟ که هر سری در یادداشت‌هایم اسمش را می‌آورم؛ کاش می‌توانستم بگویم که جانا تو هستی، اما تنها تو میدانی که تو جانای منی. جانا تو با من چه کرده‌ای که هرگاه یاد تو در ذهنم می‌آید تمام وجودم را غم می‌گیرد. حالا من تنها در گوشه‌ای از این زندگی عذاب آور نشسته ام، گاهی اوقات تو را در کنارم می‌بینم، ساعت‌ها با تو سخن می‌گویم،از دردهایم می‌گویم، از همان دردهایی که خودت دو دستی به من تقدیم کرده‌ای.. از دلتنگی‌ام می‌گویم، اما جانا نمی‌دانم چرا تا می‌خواهم در آغوشت بگیرم ناگهان ناپدید می‌شویی.. و ساعت‌ها با در و دیوار سخن می‌گویم که نکند اشتباهی کرده باشم که تو رفته‌ای، تو میدانستی که من از ناگهانی رفتن بدم می‌آید پس چرا مرا ناگهان به حال خود رها کرده‌ای..؟
تمام روز از پنجره به حیاط اینجا زل می‌زنم تا نشانه‌ای از تو ببینم اما چرا تو نمی‌آیی؟ می‌دانی چقدر سخت است که گاهی اوقات دست و پاهانم را می‌بندند تا به دنبالت نگردم.. جانا اصلاً علاقه‌ای به خوردن این قرص‌ها ندارم اما شب‌ها قرص زرد رنگی را که گویا قرص خوابم است را با امیدواری می‌خورم که در خوابم تو را ببینم و تو هر شب در خواب‌هایم می‌آیی.. هر ثانیه اسم تو را از این‌ها که گویا انگار پرستار هستند می‌پرسم اما جوابی جز اینکه بگویند که توهم زده‌ام و تو برای همیشه رفته‌ای نمیگیرم، اما من که میدانم دروغ می‌گویند جانای من هیچ وقت مرا رها نمی‌کند.. - یادداشت‌های‌یک‌دیوانه.

زبونم از خلاقیت و زیبایی، قاصرِه . خسته نباشي آچا .

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
MONTAGEM BATCHI MXZI Rushex.mp31.65 MB

Repost from ㅤㅤㅤ𝚴OCTIS
+1
   ➖    (𝖩𝗎𝗇𝗀𝗄𝗈𝗈𝗄) !! somewhere between the        @ silence     ⎯of the night and the #power of black.

از بین آزادی و نان، آزادی را انتخاب میکنم تا اگر گرسنه شدم بتوانم فریاد بزنم؛ گرسنه‌ام!