"دخترِ شعر"
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
469
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+157 أيام
+18330 أيام
أرشيف المشاركات
470
جناب دکتر گرامی، متن بسیار تأملبرانگیزی بود؛ تلخ و عمیق، و در بعضی جملهها بهشدت قابل لمس. قلمتان ماندگار. 🖋️🕯️
470
Repost from از دلِ دکتر علی
گاهی آدم از دنیا خسته نمیشود؛
از آنچه درون خودش میگذرد، خسته میشود.
از فکرهایی که شب،
وقتی همهچیز ساکت شده،
تازه شروع میشوند…
میآیند، مینشینند گوشهی ذهن،
و یکییکی درِ خاطراتی را باز میکنند
که آدم سالهاست رویشان خاک ریخته.
بعضی شبها،
تنها کاری که از آدم برمیآید
این است که به سقف خیره شود
و با خودش فکر کند:
چطور شد که من،
به این آدمِ خسته تبدیل شدم؟
افکار، گاهی از آدم خطرناکترند؛
چون چیزی را که رفته، برمیگردانند،
کسی را که دیگر نیست، دوباره زنده میکنند،
و زخمی را که خیال میکردی خوب شده،
آرامآرام دوباره باز میکنند.
تلخترین قسمت ماجرا این است
که بعضی چیزها را نمیتوان فراموش کرد؛
فقط یاد میگیری
چطور با نبودنشان زندگی کنی.
و چه غمگین است
وقتی آدم دیگر برای برگشتن کسی دعا نمیکند،
فقط دعا میکند
خدا کمکش کند کمتر یادش بیفتد.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛
اینکه یک روز بفهمی
همهی آدمهایی که دوستشان داشتی
قرار نیست بمانند،
همهی حرفهایی که نزدی
قرار نیست گفته شوند،
و بعضی خداحافظیها
تا آخر عمر،
در دل آدم نیمهکاره میمانند.
کاش افکارمان،
گاهی دلشان به حالمان میسوخت…
کاش بعضی شبها
ذهنمان دست از سرمان برمیداشت
و نمیپرسید:
«اگر آن روز طور دیگری رفتار میکردی،
اگر آن حرف را نمیزدی،
اگر کمی بیشتر میماندی،
اگر او میماند…
چه میشد؟»
اما زندگی با اگرها مهربان نیست.
میگذرد…
حتی وقتی تو نمیخواهی.
آدمها میروند،
خاطرهها میمانند،
و ما میمانیم
با اتاقی پر از سکوت
و ذهنی که هنوز
دنبال جوابِ سؤالهایی میگردد
که شاید هیچوقت پاسخی نداشتهاند.
و شاید غمگینترین حقیقت این باشد:
بعضی آدمها نمیروند؛
فقط از زندگیمان حذف میشوند
و تا آخر عمر،
در افکارمان ادامه پیدا میکنند ..
از دلِ علی، تقدیم به دخترِ شعر
