"دخترِ شعر"
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
552
المشتركون
+4224 ساعات
+847 أيام
+22530 أيام
أرشيف المشاركات
559
Repost from N/a
من سعدی نیستم که بری دوراتو بزنی بیای و بهت بگم:
"آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید".
من وحشی بافقیام، بهت میگم:
"ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش".
559
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست؛
همچنانش در میانِ جانِ شیرین، منزلست..!"
سعدی
559
و در ادامه بگم وای به حال شاعر ها وقتی در تنهایی به سراغ آن دفتر میروند.
و در دنیایی از عشق و غم غرق میشوند.
559
خوش به حال معشوق
شاعرهااا:)))))
یک دفتر شعر برای اوناست
هر فکری
هر کلمه هر بیتی
برای اوناست
559
دل دیوانهام با دیدن بیگانه میلرزد
چه با بیگانه میگویی؟ دل دیوانه میلرزد
توان گریهی آرام در ابر بهاری نیست
اگر از های های گریههایم شانه میلرزد
برای دیدنم ای کاش در قلب تو شوقی بود
که حتی شمع هم با دیدن پروانه میلرزد
فرو میریزد ایمان مرا موی پریشانی
که گاهی با نسیم کوچکی ویرانه میلرزد
تو را میبیند و در دست زاهد رشتهی تسبیح
تو را میبینم و در دست من پیمانه میلرزد
559
عشق یعنی عقل خود را باختن
در نگاهش، لنگری انداختن
عشق یعنی دردِ پوچیِ عمیق
معنیِ خود را در ایشان یافتن :)
عشق شاید خندهی یک غنچه؛ یا
باشد حتی قطره اشکی در فراقش آختن..
عشق! آرایش تویی بر جسم و جان
میتوان حتی بهایش را به خون پرداختن!
#نجوایقلم
559
اونجا که سعدی میگه:
معلمت، همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
همه قبیلهی من، عالمان دین بودند
مرا، معلم عشقِ تو شاعری آموخت
559
Repost from N/a
خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند
آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟
- فدریکو گارسیا لورکا
559
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد،دل او خبر ندارد.
- وحشی بافقی
559
اونجا که حسین دهلوی میگه:
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است
با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است
جان میدهم از گریه اگر نام تو آید
عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است!
بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است!
جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست
تنها شدهام؛ گوشهای از غربتم این است
میمیرم از این غم که در آغوش تو ای دوست
یکبار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است
559
اونجا که حسین دهلوی میگه:
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است
با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است
جان میدهم از گریه اگر نام تو آید
عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است!
بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است!
جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست
تنها شدهام؛ گوشهای از غربتم این است
میمیرم از این غم که در آغوش تو ای دوست
یکبار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است
