مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
قناة بسيطة
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
381
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-2930 أيام
أرشيف المشاركات
+3
شد…🩵
کتاب گوشه ای از من که تا نکرده ای
اثر ایدا صاحبی
A corner of me that you didn’t fold
Writer: Aida sahebi🩵
دوستان عزیز…
بعد از یک سال
بلاخره کتاب گوشه ای از من که تا نکرده ای چاپ شد…
فروغ فرخزاد میگفت :دلم دارد میترکد نمیدانم چه چیزی را کجا از من گرفته اند
اما.
من دلم دارد میترکد
، همه چیز را از من گرفته اند
نه امسال
پنجمین سال است که همه چیز را از من گرفته اند
و هیچ جا برای من
هیچ چیزی باقی نمانده
اری دلم میترکد…
آیدا صاحبی
لذت غذا خوردن از دستهای پینهای زیر پنجرههای اتاق وسطی، یا خوابیدن با صدای لالایی عشقآلود و اعتیاد به ضربات آرام دست روی پشت کمر،
تجربهی نان با آب مرغ هر دوشنبه پیش از صرف شام با خانوادهی سینفره،
گم شدن در آوازهای هماِ طاووسمنظر هنگام مرتبکردن روزانهی آشپزخانه، قایم شدن در قلعهی چادرِ نمازِ کیسهای وقتی سرِ سجاده دعا میکرد و
آوردن عروسک،
عملی بچگانه،
وقتی در روضه میگریست؛
بعد از پنج سال هنوز داغت تازه ست .
دستهایم که عادت داشتند دستان تو را برای تاتیتاتی کردن سفت بگیرند و رها نکنند عزادارند. عذادارند چون ان روز برای آخرین بار دستت را گرفتند وقتی قادر به تکان خوردن هم نبودی.
پاهایم رمق ندارند چون دیگر توانی نمیخواهند-نمیتوانند بخواهند- به سمت در بدوند تا در را برای «مامانجون» باز کنند یا اولین کسی باشند که متکی را زیر سر او میگذارند.
چشمهایم سو ندارند، نور چشمهایم خاموش شده ،انگار؛ فرشتهی من !
از وقتی پرهایت را خاک کردند کور شدم.
آخر یعقوب بعد از یوسفش دوازده که هیچ، هزاران تن هم بیایند خوشحال نمیشود.
مادربزرگ
از روز مادر متنفرم،
از شادیکردن متنفرم،
از قبول کردن اینکه : پنج سال است خانهی ما نور ندارد، سفرهی ما برکت ندارد، آیدا تو را ندارد، متنفرم!
چه خیال کردی که پنجشنبه بعدازظهر گفتی: خاک دلِ آدمی است. دلِ آدم هم از خاک است سرد میشود…
پنج سال گذشت،
دل من سرد نشد،
آتش گرفت!
سوخت، جزغاله شد!
خاکسترش ریخت بر هر پنجشنبهای که میدانم تو آن روز رفتهای.
از چهرهی هر کسی که مرا یاد تو میاندازد بیزارم، نه که زبانم لال تو را نمیپرستم،
نه
تو خدای اول منی!
من فقط نمیخواهم هر بار اشک تمام جوارحم را پر کند، داغ قلبم تیزتر شود،
تیر میکشد!
به جان جفتیمان تیر میکشد!
سخت تیر میکشد
آنقدر که به زانوهایم نمیتوانم اکتفا کنم. میافتم،
اما این بار
مادربزرگی نیست که دستم را بگیرد، تاتیتاتی راه رفتن را یادم بدهد،
گم کردهام خودم را، راه رفتن را، میلنگم.
در همهچیز میلنگم.
من هر روز که بیدار میشوم و به جای دو فنجان یک فنجان چای میریزم عزادارم!
هر بار که میخواهم!
هر بار که میخواهم تعداد اعضای خانواده را بگویم و به جای پنج ، تپق میزنم شش میآورم، قلبم تیر میکشد.
هر بار که نوهای را میبینم که مادربزرگ دارد از تمام وجود با حسادت گریه میکنم،
من از روز مادر متنفرم
چون نمیتوانم دو بار تبریک بگویم….
آیدا صاحبی
+4
نمیدونم، انگار خسته بود، از ساعت ۶ تا ۱۰ شب که اونجا بودم روی همون کاناپه توی خودش جمع شده بود، مثل قبلا چشمای زرد روشنشو به مردمک چشمات خیره نمیدوخت،
برای جلب کردن توجهت ساعت ها سرو صدا نمیکرد؛ حتی من سعی کردم توجهشو با خوراکی مورد علاقش جلب کنم!
اما انگار چیز هایی که قبلا خیلی بهشون علاقه نشون میداد؛ الان براش هیچ اهمیتی نداشتن.
حتی من که انسان مورد علاقش بودم بین همه ادم هایی که یک روزی لگدش کرده بودن ،
به سروصداهاش بی توجهی میکردن یا حتی پسش میزدن،
من اونی بودم که همیشه دوستش داشتم.
اما دیگه به منی هم تنها امیدش بودم هیچ واکنشی نداد.
گرفته بود، خسته بود، چندین ساعت توی خودش تنیده بود ، کنارش نشستم ، باهش حرف زدم، دستمو گذاشتم روی سرش تا نوازشش کنم بلکم بتونم از غمی که روی دوششه بردارم، اینقدر بی جون شده بود که دیگه نه غرولندی سر داد نه چنگ انداخت!
فقط با جفت پنجه های کوچیکش سرشو قایم کرد که حتی ذره ای مورد نوازش قرار نگیره…
کنارش نشستم…
مدت ها فقط کنارش نشستم.
چون منم نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم.
آیدا صاحبی
از دَستهایشان نِفرَت میوَرزم.
برایِ عَذابِ خُودم به آغوشِشان شیرجِه میزنم؛
اِنقَدَر که نِفرَت دارم.
از خُودم!
از آنگونه که عِشق میورزم!
آنگونه که مَحَبَّت میکنم!
آن شیوهای که اِرتباط برقرار میکنم بیزارم!
تُند تُند ناخُنهایم را به میز و دَستهٔ صَندلی میزنم
تا غُضروفهایم را در صورتِ این و آن هَدر ندهم،
پاهایم لَرْز میگیرند
تا جلویِ زَلزلهٔ چندین ریشتریِ عَربدههایم را ببندند
و اَروارههایم در هم تَنیده میشوند
لِذا که زبان به اِعتراض باز نکنم.
من از هرگونه اِحساس، عَواطف، رِفتار و اِنسان بیزارم.
از هر چه نامش اِرتباط باشد.
از هر نگاه و هر دست و هر اِحساسی که میآورند و میدِرَند و میبَرَند
بیزارم من…
بیزارم
بیزارم من…
آیدا صاحبی
+1
بعضی از سن و سالهایم را که نگاه میکنم
میفهمم که چندان به دنیای امروز تعلق ندارم.
من هنوز خط قرمزهای زیادی دارم که اصلا از آنها خجالت نمیکشم، به داشتنشان هم افتخار میکنم.
خواهم که به خلوت کده ای از همه دور ،
من باشم و من باشم و من باشم و من...
قتل مادام العمرمصرّانه در تلاشِ خوبکردنِ حالِ این و آن بود. لبخند از لبانش نمیافتاد. اگر ظلمی به دیگری میشد، او منفردانه پاسخی دندانشکن میداد؛ چنان که غضروفها صدای زنگِ کلیسا بدهند. اغلب ؛ با این و آن بود اما همیشه تنها. نمیدانم چرا اما هر بار که در جمع مینشستیم فقط من حس میکردم او میانِ ما نیست. انگار ؛ وقتی چنگالِ سالاد را اشتباهاً در جام فرو میبرد و با سیگارش برنج میکشید، هیچکس متوجهاش نمیشد. غالباً پرحرف بود اما همیشه ساکت. مملو از پارادوکسهایی که فقط در شعر میشد متصورشان کرد، تازه! او را خوشمشرب میدانستند. به اتاق که میرفت صدای پنکه آزارش میداد. از گزندِ مورچهها حیران میشد. حتی یکبار دیدم که کارگرِ ساختمانسازی بهخاطرِ ترسِ او از صدا سرِ کار نیامد. نمیدانم از چه میترسید. چه بود که نمیگفت. چه بود که کلمهای صرفِ تعریفش نمیکرد. لیک گویی آدمیان به دردِ او عادت کرده بودند. انگار خودش هم دیگر گریه نمیکرد. او میگوید آنهایی که سیگار میکشند کمتر گریه میکنند. اما هیچگاه! کسی نپرسید چطور میشود انسانی اینهمه «باشد» بگوید و هیچوقت راحت نباشد. او میانِ جمع به اندازهیِ صداها وجود داشت و به اندازهیِ سکوتها حذف میشد. ترسهایش کوچک نبودند؛ فقط مسخره شمرده شدند. و رنجی که به شوخی گرفته شود بیصدا عمیقتر میشود. او یاد گرفت گریه را به دود بسپرد، درد را به شعر، و خودش را به فراموشی. همین است که وقتی دیگر نبود، هیچچیز کم نشد. و این بیرحمانهترین قتل مادام العمر ان زن است
•آیدا صاحبی
مجله چاپ شده امواج
فاطمیه۱۴۰۴
با داستان گناه من چه بود که در بودم 🩵🙏🏻
این روز ها شبیه پاکت شیر های دبستان اند؛
که در جامیز نیمکت ها ،
سال هاست پنهان شدند ،
و کپک زدند.
هفته ها ؛
انقدر در سکوت و خالی از سکنه میگذرد،
که از دور خیال میکنند دریا ارام است .
لذا که امواج خروشانِ دلگیرِ مغزِ ماهی و جنگ بین لاکپشت و کوسه هارا؛
کسی دران عمق نمیبیند.
ذوق من شبیه چوب کبریت خیس خورده، سریع خاموش میشود.
نشاطم را نسبت به هر تاب و سرسره ای از دست داده ام.
صدای کودک درونم خاموش شده انگارکه؛
باز سرش داد کشیدند.
احساساتم،
موشک کاغذی شد ؛
که هیچ گاه صعود نکرد ،
بلکم چرخید!
چرخید و چرخید ،
تا اخر به بخاری گوشه خانه سقوط کرد و سوخت .
نخ به نخ لباس هایم ؛
نخ کشیده های دود گرفته ،
از نوروز هم فراموش شده تر شده ام .
از اینجا روی این بالکنی،
ما اواسط پاییز و اخرین روز های خوشحالی من هستیم.
رفته به رفته برگ ها ریخته اند و لبخند ها زیر بوت های چرم مشکی بزرگ سایز ،
له شده اند.
درخت ها عریان و بر دهان من رفته رفته حجاب بیشتری گرفته شد ،
که حرف هایم را ننویسم ،
و به گوش کسی نرسانم.
از اینجا یک نیم من هم نمانده، قلمی با دواتی ریخته ،
کاغذ هایی پر از حرف های ناگفته،
و نامه هایی که تمر نمیخورد چون هرگز فرستاده نخواهد شد.
“دلم خوش باشد که کسی هست که نامه های هدایت را بعد مرگش بخواند؟ “
آیدا صاحبی
در طول تاریخ هم هرچه کشیده ایم از همین مرد ها بوده.
ان وقت به من مرد ستیز میگویند.
دوره کردن زن برایشان ارج ؛
شکستن پهلو هم بی خرج بوده.
کودک ازاری و به کنیزی گرفتن زن ها یا فروش و تاراج برده برای هر سگی که اسمش را مرد میگذاشتند.
هنوز همانند.
به جای مغز از هوس هایشان فرمان میگیرند به جای عاشق بودند شهوت دارند.
هنوز زن که اعتراض کنند میخندند، اگر بی صدا باشند زور میگویند، و نانی که مادر هایشان به جانشان داده را در بازو جمع کرده که از همان بر علیه دیگر زن ها استفاده کنند.
به هنگام رانندگیمیگویند زن است دیگر و اگر کسی احترام به زن حالی اش باشد ان را ضعیفه مینامند.
توهین کردن با الفاض رکیکی که مربوط به بدن مقدس زن میباشد نقل و نبات از دهن هایشان میریزد.
نگاه های حریصانه
و له له زدن های سگ مانند؛
اب دهان کثیفشان اویزان؛
دست های چرک و الوده به خون و جسم و روح و باقی پوست تن بقیه دختر بچه ها
من از اکثریتتان نفرت دارم.
از چشم هایتان بی زارم ،
از خوبی کردن های با قصد و نیتتان !
از قربان صدقه هایی که میروید تا فقط دسترسی پیدا کنید به چیز هایی که حرصش را میزنید.
از حیوان بودنتان .
از نداشتن تعهد به زنی که دوستش دارید از ناشیانه کار کردنتان.
من از تمام جمعیت مرد ها بی زارم.
از پدر هایتان که عرضه ندارند دختر داری کنند از برادر هایتان که به جای پشتوانه بودند دست به ازار خواهر هایشان میزنند
از دایی و عمو و بقیه فامیل که تهدید به حساب می ایند تا خانواده که اگر خلافی ازت سر بزند سرت را بیخ تا بیخ ببرند.
بِه عالم هم ک نباشید
یا اولین افریده خلقت
من عمدتا مرد ستیز و از نسل تان بی زارم.
در عزای مادرت یابن الحسن یک دم بیا
تا نپرسند این جماعت بانی مجلس کجاست؟
جنازه بر سر دوش علی ولی الله
غبار غم به رخ مجتبی ثار الله
ز پشت غافله طفلی به زیر لب
میگفت : به عزت و شرف لا اله الا لله
