ar
Feedback
‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

الذهاب إلى القناة على Telegram

🗝 ⸺ @HDNTKbot t.me/HidenChat_Bot?start=7137118983

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
345
المشتركون
-124 ساعات
+47 أيام
+3630 أيام
أرشيف المشاركات
خب وقتی میفهمی یارو ناراحته چرا هیچ گوهی نمی‌خوری برای اینکه از دلش دربیاری

photo content

photo content

گردنبندای بازار پروانه قشنگ اندازه خوشگلیشون گرون بودن

photo content

CONFESS YOUR LOVE FUNK.m4a1.22 MB

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من، دل من داند و من دانم و دل داند و من. خاک من گل شود و گل شکفد از گل من، تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من. -مولانا

من رو به استان داری، کمیته اضطرار و آموزش پرورش وقتی تعطیل نمیکنن :
من رو به استان داری، کمیته اضطرار و آموزش پرورش وقتی تعطیل نمیکنن :

Repost from ” گا
‏راجع بهش ریلز مرتبط لایک میکنم.

sticker.webp0.17 KB

کِلاش را در دستش جا به جا کرد. گرد و خاک زیر پای اسب بلند شد و موهای فرش در هوا شروع به چرخش کردند. چشم‌هایش از برق خشم می‌سوخت. افسار اسب را کشید و با شتاب به سمت خانه‌ی عشایری رفت که گنجی داشتند. الماسی باارزش که در خاک خوابانده بودند. خشاب تفنگش را پر کرد و دستی به موهایش کشید. نفسی که نمی‌دانست کی حبس کرده بود آرام و شمرده‌شمرده بیرون داد. بهترین فرصت بود. مردم رفته بودند برای انجام کار های متفاوت، اما تنها آن دو مانده بودند. باید عجله می‌کرد تا قبل برگشت بقیه، سهمش را بردارد و برود. اسب با صدای یورتمه رفتنش افراد داخل سیاه‌چادر را هوشیار کرد. پرده‌ی سیاه چادر تکانی خورد. خان با لباسی که حکم از اصالت بختیار می‌داد بیرون امد. چشمانش با دیدن پسرک گرد شد. سریع برگشت و خواست فریادی بکشد که زمین خورد. خون آرام چون جویی از شکاف کوچک پشت سرس جاری شد. پسر از روی اسبش پرید و به سمت سیاه چادر هجوم برد. چشمش به او افتاد. گوشه‌ای کز کرده بود. سریع کنارش رفت و روی زانو افتاد. : « رودم، سِی کن. اینجایوم، سی تو... دودَروم اینجایوم سی‌ت.»‌ دخترک، چانه‌اش به لرز افتاد. دستانش را دور پسر حلقه کرد و اجازه داد هق‌هق‌هایش آزادانه به گوش برسند. با همان صدای لرزان زمزمه کرد: «ایگفتن ولوم کِردی‌. ایخواستن عروسوم کنن. ووی دا، داشتن ایکشتنم...»‌ قلب پسرک به درد آمد. بوسه‌ای بر میناپوش طرح دار دخترک زد. دست ظریفش را گرفت. بلندش کرد و به سمت اسب برد. به آرامی از کنار جنازه‌ گذشتند‌. انگار نه انگار که وجود دارد. می‌توانست لرزشِ ترس را در وجود دخترک حس کند، اما صلاح دید نادیده بگیرد. کمکش کرد تا سوار شود. با دستان لرزان دوباره کِلاش را از کمربندش بیرون کشید و در حالت اماده‌باش به حرکت افتاد. با سرعت باد به سمتی حرکت کرد، حتی نمی‌دانست کجا. فقط گرمای دستانی که دور کمرش قلاب شده بود برایش مهم بود. باید مطمئن می‌شد آن‌ها باری دیگر نلرزند‌. می‌رفتند، برای به دست آوردن آرامشی که قبایل از آنها گرفته بودند. می‌رفتند، برای ساختن آینده‌ای که با هم رویایی از آن در ذهن پرورانده بودند. پس از لحظاتی، که مطمئن نبودند چقدر گذشته، به آبادی‌ای رسیدند‌. تصمیم گرفتند کمی هوایی تازه کنند. شاید ذهنشان آرام گرفت و قلبشان با سرعت عادی‌تری به ضرب بیفتد. کنار دریاچه‌ ایستادند. بادی وزید و از آب سرما گرفت و به تن آن دو داد. آبی به دست و صورتش زد و با دیدن چهره‌ی در هم دختر حس کرد طعم دهانش تلخ شد. کنارش رفت و آرام با چارقدی‌اش بازی کرد. گل نرگس کنارش را چید و به سمتش گرفت‌. با دیدن نگاه او، لبخندی زد. به گل اشاره کرد. :«گلی سی گل‌نسام.»‌ _ووی جِقِله ایزَنومت! _ها مونوم میزنوم پس سرت. خنده‌ی دخترک ته دل‌ش را گرم کرد. با اینکه تهدید به زدن شده بود، و تهدید به آزار هم کرده بود، اماّ ته دل‌ش شاد بود. خودش را روی علف ها انداخت. نفس عمیقی کشید و خیره به اسمان، لب زد: «دیه سی خومی.»‌ چشم بست و گذاشت ذهنش تمام گذشته‌ را فراموش کند و تنها به دسته‌گل کنارش فکر کند. دیگر هیچ‌چیز مهم نبود. فقط او مهم بود. فقط "با او بودن" مهم بود.

photo content

اینجوریه که خیلی شانسی میگم حتما الان آنلاین شده و وقتی میام چک کنم دقیقا همون لحظه سین می‌خوره حالا بیا ثابت کن رو گوشی نخوابیده بودی

photo content

photo content