آلـنـد
الذهاب إلى القناة على Telegram
فرزندِ ایران و جان فدایِ میهن؛ - هرچی اومد تو ذهنم، میریزم اینجا. t.me/BluChtBot?start=Aland837
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
226
المشتركون
+224 ساعات
-107 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
226
دنیایی را تصور میکنم که آدمها گذشته را برای زخمی کردنِ دوبارهی همدیگر نگه نمیدارند؛ موفقیت یک نفر، لبخند را از لب دیگری نمیگیرد و خوشبختی هیچکس آرزوی خاموشِ شکستِ دیگری نیست. جایی که آدمها همانقدر که روبهروی هم مهرباناند، پشت سر هم هم هستند؛ هیچ دستی برای دست دادن جلو نمیآید و پشت همان دست، خنجری پنهان نمیشود. در این دنیا، هیچ کودکی با آرزوی یک وعده غذای ساده بزرگ نمیشود و هیچ خانوادهای مجبور نیست میان نیازهای ابتدایی زندگی یکی را انتخاب کند. آدمها فرصت دارند رؤیا داشته باشند، نه اینکه تمام عمرشان را صرف دوام آوردن کنند؛ و صبح که چشم باز میکنند، زندگی چیزی نیست که باید از آن جان سالم به در برد، بلکه چیزیست که میشود با خیال راحت دوستش داشت.
226
Repost from بِه وَقت چهارمُرداد
اندکی شعر بخوان حالت اگر بهتر نشد
در طِبابت حکم ابطال مرا صادر کن . . .
226
Repost from بِه وَقت چهارمُرداد
رندوم.کسایی که ری اکشن داره چنل هاشون، این پیام،و یک پست از چنلم به دلخواه
فورکنید،بیام چنل هاتون 100تا ری اکشن بزنم.🌑🐈⬛️
گپ حمایتی جویین باشید.
226
Repost from N/a
روح: ۷۸ ساله
زندگی: ۴م
یه روحِ قدیمی که انگار خیلی چیزا رو دیده، ولی هنوز یه گوشه از وجودش دنبال یه شروع تازهست.
https://t.me/Aland837
226
Repost from N/a
تو دنیای موازی، یه سرزمینِ ناشناخته بودی؛ جایی که روی هیچ نقشهای پیدا نمیشدی و فقط آدمهایی که واقعاً گم شده بودن، راه رسیدن بهت رو بلد بودن.
https://t.me/Aland837
226
Repost from 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒇𝒂𝒘𝒏 🦌🍁
فوروارد کنید:بیام چنلتون رو ببینم و با توجه به وایبش سؤال ازتون بپرسم 😭🙂↔️
اگه دوست داشتید اینجا باشین:)
226
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
این پیامو فور کنید، با توجه به وایب چنلتون، حدس بزنم روحتون چند سالشه، و زندگیِ چندمتونه.
ظرفیت: ده تا.
226
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
این پیامو فور کنید، بگم تو دنیای موازی کی بودین.
ظرفیت: هفت چنل.
226
Repost from N/a
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛ همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست میدهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش میکنی. روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛ برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد. زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ مییافت، برف بود. روزگار گذشت،به بهار رسید؛ فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی میکردند که زمستان مرده بود. همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد. تابستانمان هم زود فرا رسید... تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد.. شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ میانداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت. شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید.. گمان میکنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظهی فراموش کردن سقوط. پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد. پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید. پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم.
226
Repost from N/a
عزیزکم
ما همه بازماندگانی داغداریم؛
اما کنارهم درد هایمان کمتر درد میکند.
جز هم، چیزی برای از دست دادن نداریم،پس بیا مهربان تر باشیم.
روزت را با کسانی نگذران که نمک بر زخمت بپاشند و زندگی سخت را برایت سخت تر کنند.
آنکه هنگام درد تمام خرابه اش را برایت میاورد و وقتی آجر به آجر خانه را برایش ساختی رهایت میکند را، رها کن.بگذر، بگذار بگذرد..
نامه⁶ به مردگان
